سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
ردی فراگیر برشیخیه ناطقیه نویسنده: سما - جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢

                 بسم الله الرحمن الرحیم  

            ردی فرا گیربرشیخیه ناطقیه 

      این مقاله حاوی برهان بیست ودوم وبیست وسوم ازکتاب شریف درّۀ نجفیه می باشد که درسال 1261شمسی سوم دیماه طبق تقویم متداول امروز روزیکشنبه 14صفر1300هجری قمری علی الاصح بپایان رسیده امید است برای طالبینِ بطلان وحدت ناطق شیعی راه گشا باشد ضمنا جهت سهولت در مراجعه عناوین مطالب داخل پرانتزها ازناشر وبلاکست

 


                     « اجمال بحث»                           

در اینکه ملحدین این زمان الحادی کرده‏اند که ناطق شیعی در هر عصری باید یکی باشد و ذکر بعضی اقوال و قیاسات مع‏ الفارق و مزخرفات باطل آنها و بی‏اعتنائی آنها بضروریات دین و مذهب که در کتاب خود نوشته‏اند و اثبات بطلان و کفر اقوال آنها بدلایل محکمه از کتاب و سنت و ضروریات که محکمتر جمیع ادله است و ذکر فرمایشاتی چند از آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه که در کتاب «طریق النجاة» و «رساله دره» و «جامع» فرموده‏اند  باصرار تمام که ضروریات میزان و حاکم میان اهل حق و باطل است و اینکه مقرین بضروریات دین و مذهب همه برحقند و سوای آنها جمیع فرقه‏های مختلفه برباطلند و ضروریات در زمان غیبت قائم‏مقام حجج الهی هستند و اینکه احدی از علمای سلف و خلف تاکنون قائل بوحدت ناطق شیعی نشده‏اند و این قول هم بدعتی است که در آخر الزمان ظاهر شده و ذکر فرمایشاتی چند از شیخ مرحوم و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامهما که تبری کرده‏اند از این بدعت و در هر عصر رجوع بجمیع علمای امامیه ثقه عدل را جایز دانسته‏اند خواه فاضل باشد خواه مفضول و ذکر بعضی از خرافات دیگر از اهل الحاد و جواب از بطلان آنها و اینکه اختلاف در امور نظریه محل اتفاق است و اختلاف در ضروریات سبب کفر و نفاق.                                     

 ----------------------------------------------------------

                   « تفصیل بحث»

(قیاس مع الفارق ملحد)

 باید عبرت گرفت از الحاد ملحدین این زمان و بی‏حیائی ایشان که قائل شدند که ناطق بامر الهی باید یک نفر بیشتر نباشد در میان شیعیان پس اگر نقباء باید ظاهر باشند یکی از ایشان باید ناطق باشد و باقی صامت و ساکت و اگر نجباء باید ظاهر باشند یکی از آنها باید ناطق باشد و باقی ساکت و صامت و اگر فقهاء باید ظاهر باشند یکی از ایشان باید ناطق باشد و باقی ساکت و صامت و از برای الحاد خود قیاسهای مع‏الفارق در میان آوردند که چون حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله  ناطق بودند حضرت امیر علیه السلام  صامت بودند و همچنین هریک از ائمه سابقه علیهم السلام  ناطق بود امام بعد در زمان او صامت بود پس این مطلب را در شیعیان ایشان هم لازم دانستند و قیاس مع‏الفارق خود را قیاس بطریق اولی اسم گذاشتند و حال آنکه جمیع قیاسات در مذهب اهل بیت علیهم السلام باطل است خصوص قیاس مع‏الفارق که شیطان رجیم هم از آن شرم داشت که اول من قاس ابلیس بود و گفت: خلقتنی من نار و خلقته من طین و آتش بطور ظاهر از گل بالاتر است پس قیاس را بطریق اولی در مقابل خداوند جاری کرد. و این جماعت بی‏حیاتر از ابلیس قیاس مع‏الفارق را جاری در شیعیان کردند چرا که امام علیه السلام  در هر زمان مطاع جمیع ماسوای خود است و مفترض‏الطاعة است و اطاعت او بر جمیع خلق واجب است که از جمله ایشان یکی آن امامی است که در زمان اوست مثل حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و حضرت امیر علیه السلام  که حضرت پیغمبر مطاع حضرت امیر بود و حضرت امیر علیه السلام  مطیع او بود مثل سایر خلق که باید مطیع او باشند صلی الله علیه و آله  و همچنین بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت امیر علیه السلام مطاع جمیع خلق بود که از جمله ایشان حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهما السلام  بودند و مطیع حضرت امیر علیه السلام  بودند و همچنین بود حال هر امام سابق و لاحقی علیهم السلام. اما حال شیعیان بعض نسبت ببعض باین منوال نسیت بلکه فرض اطاعت بعض مر بعض را از باب حکایت و روایت کردن قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام  است و مفترض‏الطاعة بالاصل نیستند بعض نسبت ببعض پس دو نفر و بیشتر می‏توانند حکایت و روایت کنند از معصوم علیه السلام  چنانکه از آدم تا خاتم صلی الله علیه و آله  تا بعد سیرت شیعیان بر این بوده و هست.

(تأویلات جاهلانه ملحد برای ضروریات)

  باری چون چنین الحادی را اظهار کردند و رساله‏ها نوشتند و منتشر کردند و این ناچیز با دلیل و برهان بر ایشان رد کردم و محکمتر دلیلی که در ابطال ایشان آوردم دلیل ضرورت اسلام و ایمان بود الحاد ایشان ایشان را بر این داشت که بلکه بتواند اصل ضرورت اسلام و ایمان را سست کند تا پیروان خود را بتوانند بدلخواه خود افسار کنند پس نوشتند که اصل این سخن که ضرورت حجت است یا حجت نیست محل نزاع و اختلاف است و بعضی براین اند که این مردم مختلف‏الطبایع بر امر واحدی متفق نشوند و گاهی نوشتند که ضرورت حجت هست ولکن عوام چه می‏دانند ضرورت چیست و ضرورت مخصوص باوحدی زمانست و گاهی نوشتند که آیا شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه از برای همین آمده بودند که بگویند چیزی را که پیرزالها می‏گویند که ضرورت حجت است و گاهی گفتند بسا اتفاق می‏افتد که کسی خلاف ضرورت کند و فاسق هم نشود چه جای آنکه کافر شود مثل آنکه کسی استفراغ وسع کند و طالب دین آل محمّد علیهم السلام  باشد و خلاف ضرورت کند نهایت اگر کسی دانست که او خلاف ضرورت کرده تقلید از او نکند یا باو اقتدا نکند و گاهی نوشتند که بسا اتفاق افتد که کسی بمخالفت کردن چیزی که بحد ضرورت نرسیده فاسق و کافر شود مثل آنکه در مسائل فقهیه کسی خلاف فقهاء کند و گاهی نوشتند که میزان شناختن کامل را ضرورت قرار دادن خلاف ضرورت است و از این قبیل الحادات در نوشتجات ایشان بسیار است و مناسب است که نمونه‏ای از آنها را از عبارت خود ایشان نقل کنم چرا که درنظر اهل بصیرت کلام اهل باطل واضح‏ترین کلامها است در بطلان اگرچه بعضی نفهمند پس در یکی از نوشتجات در موضعی که صفات ائمه علیهم السلام  را بخیال خودخواسته بنویسد نوشته :                                       «که گمان مکن که اینها همه ضروری نیست و غالب نظری است و نظری اسباب امتحان نیست عرض می‏کنم موقع این سخن را باید فهمید آیا مراد این است که خلاف ضرورت نکند و بضرورت عمل کند و در نظری هرچه می‏خواهد بکند این حرف که حرفی سست و بی‏پا است چرا که انسان در نظری وضروری هردو باید متابع و مشایع باشد مثلاً شک نیست که غالب مسائل فقه از نظریات است و پاره‏ای هم ضروری است وآنها صدیک مسائل نمی‏شود مثلاً در کتاب صلوة دوازده هزار یا بیشتر مسئله هست چند مسئله از اینها ضروری است حال اگر من بنا باشد شخصی را امتحان کنم بضروری بچه طور باید امتحان کنم مقصود چیست و مقصود این است که بهمان ضروریات عمل کند و باقی را می‏خواهد عمل کند می‏خواهد نکند واللّه چنین نیست ای بسا مسائل در نماز هست که از جمله ضروریات نیست و اگر کسی عمل نکند فاسق می‏شود و از عدالت خارج می‏شود آیا مراد این است که بضروریات باید اقرار کند بسایر می‏خواهد اقرار کند می‏خواهد اقرار نکند این قول هم خطا است بهمه باید اقرار کند« ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه» پس مقصود این هم نیست آیا مقصود این است که در ضروریات خلاف قوم نباید بکند که اگر مخالفت کرد کافر است و در نظریات اگر خلاف کند نقلی نیست اگر این سخن را کسی بگوید همه فقهاء منکر می‏شوند چرا که بسیارنظریات هست که طوری میان فقهاء مسلم شده است که احدی نمی‏تواند تخلف کند چه‏ بسیار نظریات هست که مسلم است که اگر کسی تخلف کند چه در فتوی و چه در عمل از درجه علم ساقط می‏شود و فاسق هم می‏شود و ای بسا در ضروری کسی تخلف  می‏کند و فاسق هم نمی‏شود چه جای کافر پس از آنکه انسان استفراغ وسع نمود و مرادش متابعت آل محمّد است در ضروری هم تخلف کرد کافر نمی‏شود نهایت اگر دیگری دانست که خلاف ضرورت کرده است تقلید او را نمی‏کند و اگر کسی اهل علم باشد و باخبار آل محمّد سلام اللّه علیهم رجوع کند این مسئله را می‏فهمد بلا شک ولکن درصدد اثبات این مطلب نیستم چرا که خود این حرف خلاف ضرورتست که امتحان را بضرورت باید کرد و اگر درست دقت کنی در اخبار خلاصه پس کسی را نمی‏رسد که بگوید اخلاق آل محمّد همه ضروری نیست و نمی‏توان کسی را بآنها امتحان کرد و اصل این سخن از اینجا برداشته شده است موقعش را بفهم که اگر کسی در نظریات اختلاف کرد با پاره‏ای از فقهاء در موردی که میسر باشد اختلاف کردن بر او حرجی نیست مثلاً جمعی فتوی می‏دهند که اگر کسی شک میان دو و سه کند بنا را بر اقل باید گذارد و جمعی دیگر قول دیگر می‏گویند او با یک طایفه مثلاً اختلاف کرد نباید او را ملامت کرد چرا که لامحاله چنین فهمیده است و اگر خواستیم در مسائل شرعیه او را امتحان کنیم بمسائل استنباطیه خطا است چرا که شاید فتوای او این است هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد».                    
تمام شد موضع حاجت از رساله‏ای که تمام آن بر این سبک نوشته شده و این همه اضطرابات و تشویشات در کلمات او از این است که چون بدعتی ظاهر را که مخالف ضرورت اسلام و ایمان بود در میان آورد و آن بدعت این بود که در زمان غیبت در میان شیعیان باید یک ناطق و یک حاکم بیشتر نباشد و باقی مردم باید صادر از امر و حکم او باشند چنانکه بعد از این عبارت او را بعینها نقل خواهیم کرد و در ابطال قول او ضرورت اسلام و ایمان را دلیل و برهان قرار دادیم پس ناچار شد که بگوید که امتحان حق و باطل را با میزان ضرورت قرار دادن خلاف ضرورت است پس مناسب مقام این است که اولاً کلام بانظام آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه را عرض کنم تا بدانی که همیشه امتحان را باید بضروریات کرد وهرچه موافق با آنها است حق است و هرکس موافق با آنها است اهل حق است و هرچه مخالف با آنها است باطل است و هرکس مخالفت کند آنها را از اهل باطل است

(حجیت ضروریات چهار گانه درکلام حاج محمد کریم اع)

 پس در عبارت آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه نظر کن تا مخالفت قول اهل الحاد را با قول آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه بیابی. در اواخر جلد ثانی «طریق النجاة» می‏فرمایند: «بالجملة، ان الذی علیک اذا حکیت الصحة و اذا ادعیت فعلیک الحجة الواضحة و لا حجة فی الدنیا الاّ فی قول اللّه الحق و یکشف عنه ضرورة العقلاء او ضرورة الملیین او ضرورة الاسلام او ضرورة المذهب فهذه الضرورات الاربع هی حجة اللّه فی عصرنا علی متعلقاتها و علی لوازم تلک المتعلقات او ما یتفرع علیها او ما یرجع الیها اذا کانت لازمةً او متفرعةً او راجعة الیها بالضرورة و اما الکتاب فهو حجة اذا کان معناه ضروریاً و کذا السنة فانک ان تعدیت الضروری جاء الاختلاف و ذهب الحجیة اللهم الاّ ان‏یقام علی شی‏ء منها حجة ضروریة فیؤخذ بها و ان لم‏ تکن بنفسها ضروریة و ان حجة اللّه هی الحجة الواضحة و للّه الحجة البالغة فلیس لاحد من القائلین بطرف من طرفی الاختلاف حجة علی الاخر الاّ بالضروری قال اللّه تعالی و ان تنازعتم فی شی‏ء فرُدوه الی اللّه و الرسول فالرد الی اللّه الرد الی کتابه المستجمع علی تأویله و الرد الی السنة السنة الجامعة غیر المختلف ‏فیها لا غیر نعم اذا قامت الحجة الضروریة علی جواز الاخذ بشی‏ء یجب الاخذ به وان لم‏ یکن ذلک الشی‏ء ضروریاً ففیه الحجة فان ادعیت مسئلة و اقمت علیه الحجة من احد الضروریات الاربع وجب علی خصمک التسلیم کائنةً ما کانت و ان لم‏ تقم فلا حجة لک علیه و یجوز له مخالفتک اذ لا حجة لک علیه و لاتحتاج الی جدال و خصومة و ان لم‏یکن لک برهان علی مدعاک بخصوصه و لک برهان علی طاعة رجل او موافقة امر ینظر ثانیاً فی صحة الروایة عن ذلک الرجل او فی الموافقة فان صحت وجب القبول بلا منازعة و الاّ فلا حجة لک و لااجوز لک المخاصمة من غیر برهان فان اللّه قد ذم قوماً یجادلون من غیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر فایاک و ایاها و علی ما ذکرنا بطل التنازع و جاء الاتفاق و التوافق و ان اللّه عزّوجلّ وضع الحکم لرفع التنازع و قال وضع المیزان الاّتطغوا فی المیزان و قال اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم و قال و لو رَدوه الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم فمع الحاکم بالحق لایجوز الجدال و انما القول قول من یوافقه الحاکم و الحاکم الیوم هو الضرورات الاربع و ان غرکما الشیطان و تنازعتما فی کون ما یدعی من الضروریات فذلک من تغریره و نزغه فلاتطیعاهما فان الامور الضروریة بدیهیة و لایحتاج الی نزاع فمایمکن ان‏یشتبه الامر فیه فلیس بضروری و ما لیس بضروری فلیس بحجة عامة و لستَ بنبی مطاع یجب ان‏تطاع فی کل ما تقول فلاتتوقع ان‏تطاع بلا حجة و لا حجة الاّ ما کان من اللّه علی یقین عام و تبین من ذلک انه لا حاجة الی جدال فی کل حال فمع الحجة المسلمة فلا جدال و بلا حجة فلا مقال و لا حول و لا قوة الاّ باللّه المتعال».                        
پس نظر کن باین کتاب فصل الخطاب و خرافات اهل الحاد و ارتیاب و ببین تفاوت ره از کجا است تا بکجا و تدبر کن در کلام بانظام آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه که با دلیل عقل و نقل منحصر کردند حجت را در قول خداوند عالم جل شأنه و کاشف قول او را و مراد اورا منحصر کردند در ضرورتهای چهارگانه که ضرورت عقلا و ضرورت ملیین و ضرورت اسلام و ضرورت مذهب باشد و منحصر کردند حجت را در این دلیلهای چهارگانه با لوازم اینها و متفرعات بر اینها و آنچه باینها راجع است و تصریح فرمودند که در ماسوای اینها هیچ حجتی نیست چرا که ماسوای ضروریات چیزهایی است که محل اختلاف است و چیزی که محل اختلاف است معقول و منقول نیست که رفع اختلاف کند و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که کتاب و سنت حجت‏اند اگر معنی آنها ضروری باشد و چگونه تصریح فرمودند و دلیل اقامه کردند که اگر تجاوز کردی از ضرورت می‏آید اختلاف و چون اختلاف آمد می‏رود و زایل می‏شود حجت و چگونه تصریح فرمودند که باید جمیع دلیلها منتهی شود بضرورت و چگونه تصریح فرمودند که باید حجت خداوند عالم واضح و بالغ باشد و تا ضروری نشود واضح و بالغ نیست و چگونه تصریح فرمودند که احدی از مختلفین حجت بر دیگری ندارد مگر بدلیل ضرورت و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که در جمیع اختلافها و نزاعها باید رجوع کرد بخدا و رسول او صلی الله علیه و آله  و رجوع بخدا رجوع بکتاب محکم اوست که محل اتفاق باشد و رجوع برسول او رجوع باحادیثی است که معنی آنها محل اتفاق باشد و چگونه تصریح فرمودند که هرگاه دلیل ضروری قائم شد بر جایز بودن چیزی باید گرفت آنرا اگرچه خود آن چیز ضروری نباشد.
و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که اگر ادعا کردی چیزیرا و دلیل آوردی از برای آن چیز از یکی از این ضرورتهای چهارگانه واجب می‏شود بر کسی که با تو خلاف دارد قبول قول تو و اگر از یکی ازین ضرورتهای چهارگانه دلیل نتوانستی بیاوری بر مطلب خود لازم نیست بر او اطاعت تو بجهت آنکه تو حجتی بر او نداری در این صورت و چگونه تصریح فرمودند که اگر از برای مطلب خود دلیل بخصوص نداشته باشی ولکن دلیل داشته باشی بر لزوم اطاعت کسی و موافقت امری پس روایت خود را باید از برای کسی که با او خلاف داری تصحیح کنی پس بعد از صحت روایت تو باید او را قبول کند از تو و اگر نتوانستی صحت روایت خود را برسانی پس حجت بر او نداری و جایز نمی‏دانم با او مجادله کنی بی‏دلیل و برهان بجهت آنکه خداوند عالم جلّ‏شأنه مذمت کرده است قومیرا که مجادله می‏کنند بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر پس برحذر باش از مجادله کردن بدون دلیل و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که بنابر آنچه گفته شد باطل شد نزاعها و خلافهای بی‏دلیل و برهان و ثابت شد اتفاق و توافق بجهت آنکه خداوند عالم جلّ‏ شأنه قرار داده حَکَم را از برای رفع خلاف و نزاع و فرموده تخلف نکنید از آن و طغیان نکنید در آن و فرموده: اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم و فرموده: و لو رَدوه الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم و تدبر کن که چگونه تصریح فرموده که با وجود حاکم بحق جایز نیست جدال و قول حق قول کسی است که موافق است حاکم با او و حاکم در میان مردم امروزه همین ضرورتهای چهارگانه است و تدبر کن که چگونه تصریح فرموده که اگر وسوسه کند شیطان که آیا آن دلیلی که از یکی از این چهار ضرورت اقامه می‏شود در میان تو و کسی که با او خلاف داری از یکی از این ضرورتها هست یا نیست پس مغرور مشوید بوسوسهء او چرا که امور ضروریه اموری است بدیهی که شیطان نمی‏تواند در آن شبهه بیندازد و تدبر کن که چگونه تصریح فرموده‏اند که هرچیزی که محل شبهه است آن چیز ضروری نیست و هرچه ضروری نیست حجت نیست و لازم نیست قبول آن بر عامه مردم و فرمودند تو پیغمبر نیستی که مطاع خلق باشی پس توقع مکن که مطاع باشی و مردم قبول کنند قول ترا بدون دلیل ضرورت.
و در «رسالهء درهء» خود تصریح می‏کنند و نصیحت می‏کنند که مبادا خلاف کنی ضرورت را که مرتد شوی. و در کتاب «جامع» در آخر فصل معرفت پیغمبر صلی الله علیه و آله  میفرمایند: «و یجب ان‏یعتقد ان الدیانة بضرورة الاسلام و المذهب و بما ثبت لنفس المکلف من الدین واجبة و التخلف عنها کفر باللّه العلی العظیم اذهو تکذیب ما علم صدوره عن النبی صلی الله علیه و آله ». و در آخر فصل معرفت ائمه علیهم السلام می‏فرمایند: «و یجب ان‏یعتقد ان ضرورة المذهب حق یجب اتباعها و المتخلف بعد التدین بدینهم مرتد کافر وان ما قامت الحجة به بواسطة الثقات عنهم حق یجب اتباعه و التخلف عنه کفر».                          
پس تدبر کن در این فرمایشات که نوع این قبیل فرمایشات را در اغلب کتب خود فرموده‏اند که تمام حجت و تمام امتحان در ضروریات است و بس چرا که هرچه غیر از ضروری است نظری است و هرچه نظری است محل اختلاف است و حجتی در آن نیست آنگاه نظر کن در خرافات اهل الحاد که می‏گویند خود این حرف خلاف ضرورت است که امتحانرا باید بضرورت کرد پس عرض می‏کنم که باید عبرت گرفت که خداوند عالم جلّ‏شأنه چگونه جاری می‏کند بر زبان اهل باطل چیزیرا که هر طالب حقی بتواند بفهمد که آیا آن باطلست آیا با این همه تصریحات که علمای ابرار اعلی اللّه مقامهم فرموده‏اند بادلیل و برهان که حجت در ضرورتست و در غیر ضرورت هیچ حجتی نیست بطلان قول اهل الحاد امری است مخفی که امتحان بضرورت را خلاف ضرورت نامیده‏اند و اینهمه تردیدات و تشویشات و خرافات را نوشته‏اند که آیا بهمان ضرورت باید اقرار کرد و بما سوای آنها نباید اقرار کرد و غافلند که خداوند عالم جلّ‏شأنه غافل نیست از الحادهای ایشان که گاهی مسائل نماز را و گاهی مسائل چیزی دیگر را مثال می‏آورند از برای اینکه بلکه بتوانند الحادی کنند که در غیر ضروریات حجتی و امتحانی است تا اگر خودشان خلاف ضرورتی کردند بتوانند بگویند که ما استفراغ وسع خود را کرده‏ایم و چنین فهمیده‏ایم در موضع خاصی خلاف ضرورت را یا آنکه بتوانند بگویند نهایت اگر تو فهمیدی که ما خلاف ضرورت کرده‏ایم تقلید از ما مکن یا بتوانند بگویند که حجت و امتحان هم در ضروریات است و هم در غیر ضروریات نهایت ما اگر خلاف ضرورت کرده‏ایم خلاف غیر ضرورت را نکرده‏ایم نهایت ضرورت یکی از دلیلها است و غیر ضرورت هم یکی از دلیلها است مثل مسائل نماز را که مثال آورد. و لاتحسبن اللّه غافلاً عما یعمل الظالمون. پس عرض می‏کنم که بتصریحات متعدده آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه دانستی که حجت و امتحان در ضروریاتست و بس و در غیر آنها حجتی نیست پس تدبر کن که مسائل ضروریه در اسلام و ایمان منحصر بیک و دو و ده نیست و همه آنها را باید ملاحظه کرد و خلاف هیچ ‏یک را نکرد نه آنکه بعضی را اقرار کنی و بعضی را انکار و ببعضی عمل کنی و ببعضی اعتنا نکنی پس نماز یومیه از ضروریات است و روزه ماه رمضان هم از ضروریات و هریک را که انکار کنی مرتد می‏شوی پس اگر اقرار کردی بنماز از برای فریب دادن نمازگزاران و انکار کردی روزه را مرتد شدی پس هریک از ضروریات را کسی انکار کند مرتد شود و مکلفی معذور نیست که بگوید من استفراغ وسع کرده‏ام و نماز را مثلاً از ضروریات اسلام دانسته‏ام ولکن روزه را چنین فهمیده‏ام که از ضروریات اسلام نیست نهایت اگر کسی روزه را هم از ضروریات اسلام دانسته تقلید مرا نکند چرا که من از خود خبر دارم که مقصودم متابعت آل محمّد علیهم السلام  است و استفراغ وسع خود را کرده‏ام و روزه را از ضروریات اسلام نفهمیده‏ام پس چون مقصود من متابعت آل محمّد علیهم السلام  است و خلاف ضرورت اسلامی باعتقاد غیر کرده‏ام معذورم و نباید آن غیر مرا کافر داند بلکه نباید مرا فاسق هم داند نهایت او چون روزه را از ضروریات اسلام فهمیده تقلید نکند از من که آن را از ضروریات اسلام ندانسته‏ام.                
باری، مسائل ضروریه اسلامیه و ایمانیه بسیار است و در هیچ‏یک معذور نیست کسی که بدرجه علم و اجتهاد رسیده که بگوید من استفراغ وسع کرده‏ام و خلاف یکی از ضروریات را بزعم غیر کرده‏ام و اگر چنین بابی را ملحدی بر روی خود مفتوح کرد می‏تواند خلاف هر ضرورتی که کرد بگوید من استفراغ وسع کرده‏ام و آنرا از ضرورت ندانسته‏ام و همچنین بعد از فتح این باب می‏تواند ملحدی انکار کند جمیع ضروریات را و بگوید من مقصودم متابعت آل محمّد است علیهم السلام  و خلاف این ضرورتها را بعقیده شما کرده‏ام و عقیده من خلاف جمیع این ضرورتها است و چون مقصود من متابعت آل محمّد علیهم السلام  بوده فاسق هم نشده‏ام چه جای کافر نهایت کسانی که برخلاف من عقیده دارند تقلید از من نکنند.

(استفراغ وسع درضروریات)
باری، مسائل ضروریه اسلامیه و ایمانیه در نزد اهل اسلام و اهل ایمان بدیهی است و احتیاجی باستفراغ وسع ندارد و استفراغ وسع را در مسائل نظریه باید کرد و در مسائل ضروریه بدیهیه اهل اسلام و ایمان معذور نیست ملحدی که متمسک باستفراغ وسع خود شود در خلاف آنها و خلاف‏ کننده یکی از آنها مرتد است اما مسائل نماز و مسائل تمام فقه که علم آنها مخصوص فقهاء و علماء است و عوام آنها را نمی‏دانند و آنها را مسائل نظریه می‏گویند و مسائل ضروریه نمی‏گویند و این شخص چون خواسته که غافلان را گمراه کند باین حیله که امتحان و امتیاز حق را از باطل بادله نظریه می‏توان کرد و کسی که گفته امتحان را بضرورت باید کرد خلاف ضرورت کرده چرا که مسائل فقهیه اغلب آنها مخصوص فقهاء است و بحد ضرورت نرسیده و حال آنکه در میان فقهاء یافت می‏شود مسائلی چند که اگر یکی از ایشان خلاف کرد باقی فقهاء او را تفسیق می‏کنند و حال آنکه از مسائل ضروریه اسلام وایمان نیست واین سخن را بسیاری از غافلان تصدیق خواهند کرد و از الحاد او غافل خواهند شد پس اولاً عرض می‏کنم که بقاعده مخترعه اهل الحاد که اگر مقصود شخصی متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و در مسئله‏ای خلاف ضرورت کند فاسق هم نشود چه جای کافر باین قاعده اگر مقصود فقیهی هم متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و در یک مسئله خلاف اتفاق و اجماع جمیع فقهاء کند فاسق هم نشود چه جای کفر نهایت اگر کسی فهمید که او خلاف اتفاق جمیع فقهاء را کرده تقلید از او نکند پس مطلب اهل الحاد حاصل نشد که خواستند امتحان و امتیاز حق از باطل را بغیر ضروریات اثبات کنند و مخالفت ضرورت را در صورتی که مقصود متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد موجب فسق هم ندانند چه جای کفر پس در این صورت مخالفت اتفاق جمیع فقهاء هم موجب فسق نخواهد بود چه جای کفر پس حق از باطل باین قاعده جدا نشد و تار و پود این قاعده مانند خانه عنکبوت از هم ریخت: ان کید الشیطان کان ضعیفاً و ثانیاً عرض می‏کنم که در صورتی که مقصود شخص متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و خلاف کند ضرورت را و فاسق هم نشود چه جای کافر سؤال می‏کنم از این مخترع که آیا خلاف ضرورتی که موجب فسق هم نیست چه جای کفر یک ضرورتی مخصوصی است و آن که خلاف آن موجب فسق و کفر است ضرورتی مخصوصی دیگر است پس مثلاً اگر مقصود متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و انکار کند نماز را انکار او موجب فسق و کفر است و اگر انکار کند ورزه را موجب فسق هم نیست چه جای کفر پس اهل الحاد را نمی‏رسد که مخالفت بعضی از ضروریات را موجب کفر و فسق دانند و مخالفت بعضی را موجب فسق هم ندانند چه جای کفر پس بنابر الحادی که کرده‏اند اگر مقصود شخصی متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و مخالفت کند جمیع ضروریات اسلام و ایمان را و مخالفت کند اتفاقیات جمیع فقهاء را مخالفت او موجب فسق هم نشود چه جای کفر و اگر بنابر قاعده مخترعه خود تسلیم کنند این مطلب را که با قصد متابعت آل محمّد علیهم السلام خلاف هیچ ضرورتی و خلاف هیچ اتفاقی موجب فسق هم نیست چه جای کفر و فسق و کفر در صورتی است که شخص مخالف قصد مخالفت داشته باشد و خلاف را از روی عمد کند می‏گویم که همین هم یکی از الحادهای بزرگ ایشان است چرا که امور ضروریه اسلامیه و ایمانیه و امور اتفاقیه اجماعیه هریک از برای اهل طبقه خود اموری نیست که استفراغ وسعی و اجتهادی ضرور داشته باشد بلکه اموری است واضح که اهل هر طبقه امر متعلق بخود را می‏دانند مثل وجوب نماز یومیه از برای اهل اسلام که همه مکلّفین می‏دانند که این نماز یومیه از شرع پیغمبر است صلی الله علیه و آله  و مثل وجوب عصمت در حجتهای خدا علیهم السلام  که جمیع اهل بصیرت از شیعه می‏دانند که پیغمبران و اوصیای ایشان باید معصوم باشند و مثل شرط بودن وجود امام علیه السلام  در وجوب جهاد در نزد جمیع فقهاء شیعه پس امثال این امور نسبت باهل هرطبقه اموریست واضحه که اهل هیچ‏یک از طبقات نمی‏توانند ادعا کنند و متعذر شوند در خلافی که می‏کنند که ما قصد مخالفت خدا و رسول و حجتهای او علیهم السلام  را نداریم ولکن اگر خلاف ضرورتی از اسلام و ایمان یا خلاف اتفاقی از همه فقهاء از ما صادر شده از جهت آن است که همان خلاف خود را دین خدا و رسول و اوصیای او علیهم السلام  دانسته‏ایم پس خلاف ما موجب فسق هم نیست چه جای کفر نهایت هرکس که خلاف ما را خلاف دین خدا دانسته تقلید از ما نکند و لکن او را نمی‏رسد که تفسیق یا تکفیر کند ما را چرا که قصد ما متابعت خداست نهایت باعتقاد کسی دیگر و قومی دیگر رضای خدا در غیر آن امری است که ما فهمیده‏ایم پس آنها بگمان خود عمل کنند و ما هم بگمان خود عمل می‏کنیم پس نه آنها ما را تفسیق و تکفیر کنند و نه ما آنها را تفسیق و تکفیر می‏کنیم.                              
باری راهی وسیع از برای اهل الحاد گشوده شده و صلح کلی در میان آمده و ارسال رسل و انزال کتب و تحلیل حلال و تحریم حرام بی‏ فایده گشته پس بت‏پرستان بگویند که قصد ما براه حق رفتن است و پرستیدن بتان را حق می‏دانیم و هرکس آنها را نپرستید باطل می‏دانیم و اگر می‏دانستیم که بت‏پرستی باطل است بت‏پرستی نمی‏کردیم و مجوس بگویند که قصد ما خداپرستی است و مجوسیت را دین خدا دانسته‏ایم و اگر می‏دانستیم که مجوسیت دین خدا نیست البته آن را ترک می‏کردیم و یهود بگویند که قصد ما دین خداست و ما در تورات خود دیده‏ایم که موسی گفته که بعد از من پیغمبران دروغ خواهند آمد مبادا که بایشان ایمان آورید و ما چنین دانسته‏ایم که عیسی یکی از آن دروغگویان است از این جهت باو ایمان نمی‏آوریم واگر میدانستیم که او از راستگویان است البته ایمان می آوردیم  و نصاری بگویند که قصد ما دین خداست و ما دین عیسی را دین خدا می‏دانیم و دین اسلام را بدعتی می‏دانیم که بعد از عیسی در دنیا ظاهر شده و اگر می‏دانستیم که دین اسلام دین خداست البته قبول می‏کردیم چنانکه بر صاحبان بصیرت مخفی نیست که یافت نمی‏شود در دنیا باطلی که بگوید قصد من باطلست و با وجود اینکه قصد من باطل است و عمل من باطل است مردم باید بمن ایمان آورند و تابع من باشند بلکه همه می‏گویند که قصد ما حق است و ما طالب حقیم و هریک هر دینی را که اختیار کرده‏اند ادعای حقیت آن را دارند و همه از قصد خود خبر می‏دهند که قصد ما حق است و نیت ما صدق است و با این حال خداوند عالم جلّ‏ شأنه حق را حق قرار داده و باطل را باطل و علامت حق و باطل را مثل علامت روز و شب واضح قرار داده که اهل الحاد نتوانند امر را بر احدی از مکلّفین طالبان حق مشتبه کنند قل فللّه الحجة البالغة ای الواضحة.
پس با مخالفت کردن ضروریات دین و مذهب مسموع نیست قول کسی که بگوید من مسلمانم و ایمان بخدا و رسول او دارم ولکن نماز یومیه را از دین خدا و رسول او نمی‏دانم و من استفراغ وسع کرده‏ام و طالب حق بوده‏ام و قصد من اطاعت خدا و رسول است و چنانکه فهمیده‏ام که معنی اقم الصلوة دوستی خدا و رسول است نه این ارکان مخصوصه و چون قصد من اطاعت خدا و رسول بوده و معنی اقم الصلوة را دوستی خدا و رسول دانسته‏ام کسانی که معنی آن را ارکان مخصوصه دانسته‏اند مرا ملامت نکنند اگرچه خلاف ضرورت ایشان را کرده‏ام ولکن همان خلاف ضرورت ایشان را مراد خدا و رسول دانسته‏ام و مقصود من متابعت خدا و رسول است پس این خلاف من فسق هم نیست چه جای کفر و فسق و کفر من در صورتی صورت‏پذیر است که من قصد متابعت خدا و رسول را نداشته باشم و قصد مخالفت داشته باشم و من بهمان خدا قسم می‏خورم که ایمان بآن خدا دارم و بحق رسول او قسم می‏خورم که ایمان برسول او دارم و اطاعت او را واجب و لازم می‏دانم و اطاعت او را همین دانسته‏ام که معنی نماز را دوستی او می‏دانم نه این ارکان مخصوصه.
باری بر صاحبان شعور مخفی نیست که امثال این اعذار در هیچ دینی و هیچ مذهبی چه جای دین و مذهب حق جاری نیست که ملحدی بتواند بگوید که امری که محل اتفاق است که از جانب خدا و رسول صلی الله علیه و آله  است خلاف آن فسق هم نباشد چه جای کفر اگرچه آن ملحد متعذر شود که قصد من متابعت خدا و رسول است و صاحبان شعور می‏فهمند که اگر این بابی را که اهل الحاد از برای خود مفتوح کرده‏اند مفتوح شود در دین و مذهب جمیع اهل بدعتهایی که ادعا می‏کنند که ما شیعه اثنی‏عشری هستیم در جمیع بدعتهای خود می‏توانند بگویند که ما ائمه دوازده‏گانه را امام خود می‏دانیم و متابعت ایشان را واجب و لازم می‏دانیم و مقصود ما متابعت ایشان است پس اگر تحلیل حرامی و تحریم حلالی کرده‏ایم و تغییر ضرورتی داده‏ایم همان تغییر را باطن این شرایع دانسته‏ایم و قصد ما متابعت ائمه علیهم السلام  است و این تغییرات موجب فسق هم نیست چه جای کفر نهایت هرکس غیر از آنچه ما فهمیده‏ایم فهمیده تقلید از ما نکند و همچنین جمیع فرقه‏های هتفاد و دوگانه که همه از اهل هلاکتند می‏توانند بگویند که ما ایمان بخدا و رسول او داریم و اطاعت ایشان را واجب و لازم می‏دانیم پس اگر مخالفتی با شیعه اثنی‏عشری داریم چنان دانسته‏ایم که دین خدا و رسول در مخالفت ایشان است و اگر می‏دانستیم که حق با شیعه است البته ما هم شیعه می‏شدیم پس چون مقصود ما متابعت خدا و رسول است خلاف کردن ما با آنچه در دست شیعه است موجب فسق هم نیست چه جای کفر بلکه ما بتکلیف خود عمل کرده‏ایم که مخالفت با شیعه کرده‏ایم که اگر مخالفت ایشان نکنیم ترک کرده‏ایم عملی را که تکلیف ما بوده و همچنین بنابراین قاعده‏ای که از روی الحاد وضع شده نصاری هم می‏توانند بگویند که مقصود ما متابعت خدا و رسول او عیسی است و ما در دین خود چنان فهمیده‏ایم که دین اسلام بدعتی است که اخترع شده از این جهت مخالفت می‏کنیم دین اسلام را و حالت ما این است که اگر بدانیم دین اسلام دین خداست قبول می‏کنیم چرا که ما عیسی را صادق و لازم‏الاطاعة می‏دانیم ولکن حال چنین فهمیده‏ایم که دین اسلام دینی است اختراعی از این جهت مخالفت کرده‏ایم آن را پس چون مقصود ما متابعت خدا و عیسی بوده مخالفت بامر دین اسلام موجب فسق ما هم نیست چه جای کفر و بر همین منوال یهود و مجوس هم می‏توانند این عذر را بهانه خود قرار دهند که مقصودشان متابعت خدا و رسول است و استفراغ وسع کرده‏اند و دین خود را حق فهمیده‏اند و مخالفت ایشان مر دین حق را موجب فسق ایشان هم نیست چه جای کفر.
پس قدری در این قاعده الحادیه فکر کن تا بدانی که این قاعده در نزد جمیع اهل ادیان مردود و باطل است که اگر بیهود بگویی که آیا کسانی که ایمان بموسی نیاوردند معذور بودند باینکه بهانه‏ای را دستاویز خود کنند که مقصود ما متابعت خدا ورسول است ولکن چون استفراغ وسع خود کردیم موسی را مرد ساحری فهمیدیم پس او را مخالفت کردیم و مخالفت ما مر او را موجب فسق هم نیست چه جای کفر. پس قدری فکر کن تا بدانی که از این قبیل خرافات در نزد یهود هم مردود است و همچنین در نزد نصاری و همچنین در نزد جمیع اهل ادیان و مذاهب مگر در نزد کسانی که معروفند بصلح کل پس قدری تدبر کن که جمیع اهل ادیان و مذاهب براینند که دین خدا باید دین واضحی باشد که محل اشتباه نباشد تا حجت الهی تمام و کامل باشد و خلق را حجتی بر او نباشد و چیزی که استفراغ وسع ضرور دارد و هرکس چیزی بفهمد برخلاف فهم دیگران آن‏چیز واضح نخواهد بود از برای عامه مردم و چیزی که واضح نیست از برای عامه خلق تکلیف عامه خلق هم نخواهد بود. پس تدبر کن که دینی را که خداوند عالم جلّ‏ شأنه از برای عامه خلق قرار داده خواه مرد خواه زن چه عالم چه عامی باید عمومیت داشته باشد از برای عامه مکلّفین و از این جهت بود که معجزات و خارق عادات پیغمبران و فهمیدن آنها مخصوص حکماء نبود که علماء نفهمند و مخصوص علماء و حکماء نبود که عوام نفهمند و مخصوص مردان نبود که زنان نفهمند پس امر پیغمبران بر این نسق بود که نه زنان معذور بودند نه مردان و نه عوام معذور بودند و نه علماء و حکماء که ایمان نیاورند و احدی نمی‏توانست بگوید که من استفراغ وسع کرده‏ام و این معجزات را سحر یافته‏ام و در نزد جمیع اهل ادیان و مذاهب عذر کسی که گفت این معجزات سحری است مستمر مسموع نیست چنانکه بیان این مطلب بتفصیل گذشت.                      
پس قدری تدبر کن که آیا معجزات صاحبان معجز از برای این است که مردم تماشایی کرده باشند یا از برای این است که عامه خلق بفهمند صدق ادعای صاحب آنها را تا تصدیق کنند او را در امرها و نهیها و حکمها که آنها از جانب خداست پس تدبر کن که امری که باید بجمیع مکلّفین برسد تا حجت الهی بر همه تمام شود امر عامی خواهد بود و چنین امر عامی را که محل اتفاق تمام مکلّفین است ضرورت می‏نامند و چنین امری بجهت وضوح آن از برای علماء و عوام در هر زمان جای اختلاف و محل استفراغ وسع و اجتهاد نخواهد بود و اجتهاد و استفراغ وسعی که برخلاف آن واقع شود بدعتی خواهد بود احداث‏شده مانند استفراغ وسع بعضی از صوفیه سُنیَه در جواز نکاح مردان بعقد و صداق. پس تدبر کن در این خرافت مخترعه اهل الحاد که گفته‏اند اگر مقصود شخصی متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و خلاف ضرورتی هم بکند فاسق هم نشود چه جای کافر و تدبر کن که چنین بدعتی از صدر اسلام تا این زمان در اسلام یافت نشده بود و در آخر الزمان یافت شد حتی آنکه جماعتی که نکاح مردان را بعقد و صداق جایز دانستند گفتند که اهل ظاهر این مطلب را نفهمیده‏اند و اهل باطن این مطلب را فهمیده‏اند و نگفتد که مخالفت ضرورت باستفراغ وسع موجب فسق هم نیست چه جای کفر. و اهل الحاد در این آخر الزمان از برای خود این باب جهنم را بروی خود مفتوح کردند تا دایره خرافات و بدعتهای ایشان وسیع شود پس هر بدعتی را که بخواهند ظاهر کنند و اگر کسی گفت بدعت کرده‏اید در جواب بگویند که چون مقصود ما متابعت آل محمّد است علیهم السلام  و استفراغ وسع خود را کرده‏ایم پس بر فرضی هم که خلاف ضرورت کرده باشیم آن خلاف موجب فسق هم نیست چه جای کفر نهایت اگر کسی واقف شد برخلاف ضرورتی که کرده‏ایم تقلید از ما نکند و اقتدا بما نکند. و در باب سست کردن امر ضرورت نهایت الحاد خود را بکار بردند پس گاهی باین صورت که با قصد متابعت خلاف ضرورت کردن موجب فسق هم نیست چه جای کفر و گاهی باین صورت که حجت بودن ضرورت محل اختلاف است و بعضی گفته‏اند که اشخاص مختلف‏الطبایع چگونه می‏شود که اتفاق کنند بر امر واحدی پس چیزی که خود محل اختلاف است چگونه رافع خلاف خواهد بود و گاهی باین صورت که ضرورت را اوحدی زمان می‏داند و بس و عوام الناس چه می‏دانند که ضرورت چیست و گاهی باین صورت که آیا فلان عالم بزرگ که در عالم ظاهر شد از برای همین بود که بگوید ضرورت حجت است و حال آنکه همه پیرزالها این مطلب را می‏دانند و این همه دست و پاها باصطلاح از برای این است که خلاف ضرورت را باطمینان خاطر بتوانند بکنند و غافلند که خداوند عالم غافل نیست از حیله آنها و آنها را رسوای خاص و عام کرده بگفتن همین خرافات بطوری که بعضی از این خرافات منافاتی با خرافتی دیگر دارد با آنکه جمیع آنها افترا است بر خدا و رسول و حجتهای او علیهم السلام  و علمای ابرار رضوان اللّه علیهم بلکه بعضی از آنها افترای محضی است نسبت باهل بصیرت از عوام و خواص اهل اسلام و ایمان چنانکه ان شاء اللّه خواهی دانست. و بهمین بی‏اعتنائی ایشان کار ایشان بجایی انجامید که یکی از تابعین ملحد اصل که در تهران از جانب او مأمور باضلال بود گفت که فلان عالمی که مسلم کل است هزارجا خلاف ضرورت کرده پس اگر ضرورت حجت بود او خلاف نمی‏کرد این هم افترائی بود مخصوص آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه و حال آنکه آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه جمیع ادله را منحصر فرموده‏اند بسه نوع ؛ نوع اول: دلیل حکمت ؛نوع دوم: دلیل موعظه حسنه؛ نوع سوم: دلیل مجادله بالتی هی احسن چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه فرموده: ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن پس از برای هریک از این دلیلهای سه‏گانه مستندی از کتاب و سنت ذکر می‏کنند و می‏فرمایند مراد از کتاب کتابی است که معنی آن محل اتفاق باشد و مراد از سنت سنتی است که معنی آن محل اتفاق باشد چرا که کتاب و سنتی که معنی آنها محل اختلاف است رافع خلاف نخواهد بود باری افترای بچنین شخصی ثمری بجز رسوایی دنیا و هلاک آخرت نخواهد داشت و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
   (رد براینکه حجیت ضرورت محل اختلاف است)                     
باری، پس جواب از صورت اول گذشت و اعاده نمی‏شود اما جواب از آن صورت که گفته حجیت ضرورت محل اختلاف است کذب محض و افترائی است که بعلمای ابرار بسته و از صدر اسلام تا بحال احدی از علماء نگفته که امری که از جانب خدا و رسول و حجج علیهم السلام  در میان مردم محل اتفاق است حجت نیست و معنی ضرورت همین است که امر الهی بواسطه حجتهای او محل اتفاق جمیع مکلّفین شود و اینکه گفته که بعضی گفته‏اند که چگونه اشخاص مختلف الطبایع بر امر واحدی اتفاق کنند در خصوص ضرورت که گفته نشده بلکه در اجماعی که یکی از ادله فقه است که اصولیین گفته‏اند که دلیلهای فقه چهار است یکی کتاب و یکی سنت و یکی دلیل عقل و یکی اجماع پس بعضی از اخباریین گفته‏اند که اجماعی که کتاب و سنت در آن نیست صورت وقوع نخواهد گرفت چرا که مردمی که طبایع مختلف دارند بر امر واحدی اتفاق نخواهند کرد اما در صورتی که کتاب و سنت سند اجماع باشد که اخباری بحثی نخواهد داشت چرا که کتاب و سنت را حجت می‏داند. باری از اهل الحاد بعید نیست که حرفی را که بعضی در باب اجماع بی‏سند از کتاب و سنت گفته‏اند ایشان بافترا در باب ضرورت نسبت داده‏اند و حال آنکه احدی از علمای اخباری و اصولی نگفته که ضرورت حجت نیست بلکه همه فقهاء تصریح کرده‏اند که خلاف ضرورت کفر است و کتابهای فقه مختصر و مطول حاضر است هرکس بخواهد رجوع کند.

(رد براینکه ضرورت رااوحدی زمان می داند )                   
و اما جواب از صورت سوم که گفته ضرورت را اوحدی زمان می‏داند و عوام چه می‏دانند ضرورت چیست عجب خرافتی است بی‏معنی چرا که چیزی که مخصوص اوحدی زمان است دیگر اسم آن را ما به الاتفاق و ما به الاجتماع و ضرورتی که خود او گفته پیرزالها می‏دانند گذاردن یعنی چه؟ بی‏حیائی را باید تماشا کرد که هرچه بقلم او آمده بدون فکر جاری کرده و از رسوایی خود شرم نکرده بخیال آنکه در نزد مریدان باعتبار خود باقی باشد که آنچه بگوید مقبول ایشان باشد و بگویند او است اوحدی زمان و آنچه او بگوید ضرورت است و عوام بلکه کسانی دیگر از علماء که اوحدی زمان نیستند چه می‏دانند ضرورت چیست دیگر نمی‏دانم عبارت خودش که پیرزالها می‏دانند چه معنی دارد و نمی‏دانم که آیا عوام نمی‏دانند که امثال نماز یومیه و روزه ماه رمضان وحج وخمس و زکات وحرمت خمرومیته ولحم خنزیر و حرمت نکاح ماد ودختروخواهر وعمه و خاله از دین خداست. باری این هم افترائی که بعوام وغیر اوحدی زمان بسته با اینکه با عبارت خودش منافات دارد که گفته پیرزالها می‏دانند.
اما جواب از صورت چهارم اینکه خود آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه مکرر فرموده‏اند که مراد من از عباراتی که گفته‏ام و نوشته‏ام همان امری است که در مساجد و منابر گفته می‏شود و سید مرحوم اعلی اللّه مقامه در رساله خود مفصل نوشته‏اند که شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه در دار العباد یزد امر کرد کسی را که بر روی منبر از برای مردم بگوید که میزانی بدست شما بدهم تا بآن میزان بسنجید مراد مرا پس مراد من از عباراتم همان امری است که فرقه ناجیه اثنی‏عشریه در مساجد خود می‏گویند، پس هرکس مراد مرا با آنها مطابق یافت کلام مرا فهمیده و هرکس مطابق نیافت کلام مرا نفهمیده وآقای مرحوم اعلی اللّه مقامه درچندین موضع ازکتاب مستطاب ارشاد وسایر کتب ورسالی خود بیش ازهمه ‏کس اصراروابراروتکرارواظهار این مطلب را فرموده‏اند که حقی نیست مگردر محکمات کتاب و سنت و محکمی از متشابه جدا نشده مگر بضرورت اسلام و ایمان و حجت در ضرورت است وبس وچون از ضرورت تجاوز کردی در محل اختلاف واقع خواهی شد و چیزی که محل اختلاف است حجت نخواهد بود. پس چون اهل الحاد دیدند که با این قاعده محکمه نمی‏توان بدعتها اظهار کرد درصدد این برآمدند که چیزی غیر از این در میان آورند بلکه بتوانند بکام دل خود برسند پس دست و پاها کردند که بلکه بتوانند نقضی کنند که حجت در ماسوای ضرورتها هم هست که نمی‏توان خلاف آنها را کرد و با قصد متابعت خلاف ضرورتها موجب فسق هم نیست چه جای کفر و مثل زدند بصفات ائمه علیهم السلام  که بااینکه بحد ضرورت نرسیده باید متابعت ایشان کرد و بمسائل فقهیه که در میان فقهاء معروف است که خلاف آنها را نباید کرد و خلاف آنها موجب فسق است وعوام الناس آنها را نمی‏دانند و مسائل فقهیه مخصوص فقهاء است وبعوام نرسیده که بحد ضرورت برسد                                                     
پس جواب ازین قبیل الحادات این است که آیا نه این است که عوام الناس می‏دانند که امر و نهی و احکام الهی باید بواسطه پیغمبروائمه علیهم السلام  بسایر خلق برسد و این مطلب چون بایشان رسیده بحد ضرورت رسیده و آیا نه این است که عوام الناس می‏دانند که اوامر و نواهی و احکام ایشان راراویان اخباروناقلان آثار باید برسانند بکسانی که خودشان نمی‏دانند آنها را چه در حیات و حضور ایشان و چه در ممات و غیبت ایشان و این مطلب چون بایشان رسیده بحد ضرورت رسیده که بایشان رسیده و آیا بایشان نرسیده که چیزی که محل اتفاق همه فقهاء و محل اجماع همه علماء است تخلف از آن جایز نیست و آیا بایشان نرسیده که آنچه از مسائل دینیه در نزد تمام فقهاء و علماء محل اتفاق ایشان است حق است و مخالف آن باطل است و آیا صفات کمالیه ائمه علیهم السلام  که لازم مرتبه امامت است بعوام نرسیده و کدام صفت کمال بالاتر از عصمت کلیه است و از جمله ضروریات مذهب شیعه است که ائمه علیهم السلام  معصومند از جمیع آنچه خدا بآن راضی نیست و عاملند بجمیع آنچه خدا خواسته که عمل کنند باری بلکه این مطلب در مسائل نظریه در میان فقهاء هم بطور ضرورت بعوام رسیده که جمیع مکلّفین می‏دانند که آنچه معلوم شد از برای کسی که آن‏چیز از جانب خداست بواسطه کتاب و سنت باید بمقتضای آن عمل کرد اگرچه خود عوام ندانند که فقیه بکدام آیه و کدام حدیث آن چیز را یافته که از جانب خداست.                        
باری، پس تدبر کن در تصریحاتی که آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه کرده‏اند بطوری که گذشت و بدان که حجت منحصر است در ضروریات و بس و در غیر ضروریات حجتی نیست واهل الحاد هی شاخ بشاخ می‏پرند که بلکه بتوانند الحاد خود را اظهار کنند وغافلند ازاینکه خداوند عالم جلّ‏شأنه غافل نیست از کار ایشان و سد راه ایشان را کرده بگذاردن میزان ضرورت دین و مذهب« وهم یحسبون انهم یحسنون صنعاً» پس از جمله بدعتهایی که از صدر اسلام تا این ایام در میان خواص و عوام اهل اسلام و ایمان نبود اینکه حاکم باحکام الهی و ناطق بآن باید منحصر باشد بشخص واحدی یا کسی از جانب او در میان علمای شیعه در هر زمان چنانکه منحصر بود امر الهی بیکی از ائمه علیهم السلام  یا کسی از جانب او وایشان بودند اولی الامر و مناسب است که بعضی از عبارات اهل الحاد را بجهت نمونه نقل کنم تا طالبان حق در بطلان آنها بربصیرت باشند وعبارت اوبعد از ذکر بعضی از احادیث و اقوال مشایخ اعلی اللّه مقامهم که دخلی بمطلب او ندارد این است که می‏گوید: 

(عین عبارات ملحد دراسحاقیه)                            
«پس معلوم شد ازین فرمایش که اگر خود این کاملین پنهان شدند و بنا شد فقیهی یا حکیمی را نایب خود کنند آن هم واحد است نه مختلف این فرمایش ایشان است ولی باز منافی با عدول دیگر نیست آنها در مقام خود هستند و در کلمات ایشان دلیل این مطلب بسیار است و صریح می‏فرمود که ناطق یکی است بلکه عرض می‏کنم همه مردم این سخن را اقرار دارند و احدی انکار نمی‏کند و اگر کسی انکار کرد او را بی ‏دین می‏خوانند هرطایفه مقلد هرکسی هستند او را برحق می‏دانند و بهتر می‏دانند و عمل ایشان دلیل اینست که همه مردم باید رجوع باو کنند نمی‏بینی دوستند با دوستان او و مقلدین او و دشمنند با دشمنان او پس همین دلیل این است که می‏گویند ناطق باید یکی باشد خود فقهاء کلامشان این است مگر آن فقهاء که مرجعشان یک نفر دیگر باشد چرا که همه خود را مفتی می‏دانندوبرأی خود عمل می‏کنندوتقلید غیری را نمی‏کنند اگر غیری را فقیه می‏داند و جایز می‏داند تقلید او را و در شهر هست چنین فقیهی مع ذلک این فقیه سخن می‏گوید معلوم است که اهل دنیا است چرا که آن یکی کفایت مردم را می‏کرد این یکی بی‏فایده سخن می‏گوید پس ما را رجوع باین نیست مگر اینکه هردو برادر دینی باشند و رئیس ایشان را حکم کند که هردو سخن گویند او هم برحسب صلاح حکم می‏کند نه زیاده و نه کمتر بهرحال خود حالت این فقهاء دلیل این است که قول هریک این است که بفتوای او عمل کنند نه سایر. خداوند می‏فرمایند: ان کثیراً من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض الاّ الذین آمنوا و در اخبار شاهد این مطلب هست که مؤمن کسی است که امام زمان خود را شناخته باشد مراد از امام زمان حجت است که همان شخص باشد که عرض شد بلکه عرض می‏کنم این سخن اجماعی عامه خلق است در یک ملک یک سلطان بیش روا نیست در یک شهر بیشتر از یک حاکم نیست در یک محله بیش از یک کدخدا نیست در یک خانه بیش از یک کدبانو نیست بلکه می‏گوید در خانه اگر کدبانو متعدد شد خانه ناروب می‏ماند بلکه عرض می‏کنم آهوها چون گله می‏شوند یکی جلو می‏رود باقی از عقب او، مورچه‏ها چون دسته دسته می‏شوند یکی جلو است و باقی عقب و کذلک مارها چون دسته شوند یکی از آنها شاه مارها است و اگر یکی بر آن یاغی شود لامحاله او را می‏کشند و در زنبور عسل آیاتی است که خداوند دانا است و اگر کسی نظر کند بعبرت خواهد فهمید و همچنین اگر در همه ملک نظر کنی این مسئله را می‏فهمی حال که تا اینجا آمدیم چه ضرر دارد که قدری در برهان این مسئله سخن بگوییم از کتاب و سنت. پس عرض می‏کنم خداوند می‏فرماید یوم نبعث من کل امة بشهید وجئنا بک علی هؤلاء شهیداً یعنی روزی که مبعوث می‏کنیم از هر امتی شهیدی راوتو را بر آن جماعت شاهد می‏آوریم و شهید خاص بانبیاء نیست بلکه بر شیعه هم اطلاق می‏شود چنانکه خداوند فرموده است: و کذلک جعلناکم امةً وسطاً لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیداً و خطاب بامَت است و جماعت امَت پیغمبر اهل حقند و اهل حق این بزرگوارانند و ایشان وسط هستند پس شهداء هستند». باری، بعد از آنکه بعضی آیات و بعضی از احادیث که جمیع علماء می‏دانند که مخصوص بائمه طاهرین است علیهم السلام  نقل می‏کند و    بطورعموم آنهارادرشیعه جاری می‏کند می‏گوید:

(عبارات ملحد)              
«و اما درباره نقباء و نجباء اگرچه مثل سایر خلق اختلاف جاری نیست اما اختلاف دارند چرا که همه در یک درجه و مقام نیستند هرکسی مقامی دارد پس لامحاله اختلاف حاصل می‏شود مثل اینکه سلمان و ابوذر بود با اینکه هردو نقیب بودند بنابر قولی و لامحاله مردم بعضی میل بسلمان می‏کنند بعضی میل بابوذر و هردو واجب‏الاطاعة هستند پس اختلاف حاصل می‏شود و این اختلاف اسباب اختلاف خلق است اگر می‏گویی متعددین در یک عصر بر یک وتیره راه روند و بیک صورت و سیما ظاهر شوند می‏گویم یکی هست و کافی است اگر می‏گویی باختلاف ظاهر شوند می‏گویم اسباب اختلاف خلق است حتی آنکه اگر در هیچ باب اختلاف نشود مگر اینکه یکی پیر باشد یکی جوان در اختلاف خلق بس است، پیرها میل بپیر می‏کنند و جوانها میل بجوان و اما در مقام صلحاء مسلماً اختلاف بیشتر است و اسباب شقاق و نفاق در خلق بیشتر می‏شود و این اسباب فساد است و خود فقهاء ملتفت این مطلب شده‏اند و در فتوای خود نوشته‏اند که اگر مرافعه نزدیکی بگذرد جایز نیست نزد دیگری مرافعه روند چرا که می‏دانند که اختلاف می‏شود و می‏دانند که در فتاوی که اختلاف می‏افتد چقدر شقاق و نفاق میان خلق پیدا شده است چه جای چیزهای دیگر که اسباب اختلاف کلی است و در حدیث می‏فرماید که اهل حق اختلاف ندارند و اهل باطل اختلاف دارند».         
باری، از این قبیل خرافات را می‏گوید تا آنکه فصلی عنوان می‏کند و می‏گوید:

(ادامه عبارات ملحد)

 «در شبهاتی که احتمال می‏رود در این مسئله اخباری چند وارد شده است در تعدد عدول در هر قرن و عصر و چند حدیث در تعدد علماء و پاره‏ایست که دلالت می‏کند بر هدایت کردن هفتاد نفر در هر عصر و پاره‏ایست که دلالت می‏کند که خدا در هرجایی چراغی گذارده. عرض می‏کنم هیچ‏یک اختلاف ندارند ابداً چنانچه سابقاً گذشت اما متعددین پاره‏ای جهات خدمتشان متعدد است مثل ارکان هرکسی مأمور بخدمت خود است و رجوعی بکار و شغل دیگری ندارد و هیچ ضرر نمی‏رساند و رجوع هرچهار بامام علیه السلام  است پاره‏ای هستند که پنهان هستند و میان مردم نیستند گیرم هزار نفر باشند چه نقل است پاره‏ای در میان مردم هستند نهایت دلیل بر این دلالت دارند که عدول مشغول بترویج امر دینند نفرمودند که همه دعوت می‏کنند بطور استبداد و بلا شک ایشان درجات دارند پایین‏تر تمکین از بالاتر می‏کند و بالاتری حجت پایین‏تر است و همه نفی می‏کنند از دین تحریف و تأویل باطلین را ولی پست‏تر بامر بالاتر همه لامحاله بر گرد مرکزی حرکت می‏کنند مرکز ایشان ناطق است و اگر یک وقتی زمان اقتضا نکرد که مرکز ایشان بروز کند یکی از آنها که زمان مقتضی باشد ناطق می‏شود اما آنها که بالاتر از ناطقند که زمان مقتضی نیست نطق کنند اگر هم در مورد خاصی کس مخصوصی را هدایت کنند ضرر بنوع نمی‏رساند و آنها که پست‏تر از ناطقند که مطیع او هستند و اگر مساوی دارد بطور علانیه نطق نمی‏نماید و در جایی احیاناً اگر حاجتی افتد یک کلمه بگوید و نصرتی از دین نماید ضرری بر حال ناطق ندارد و باین واسطه اسم او ناطق نمی‏شود یا اینکه نفی کرده از دین تحریف غالین را چرا که مراد از ناطق آن رئیس و سائس است که نطق می‏کند و ای بسا اکابر الان هم در عالم باشند و در موردی خاص کسی را هم هدایت کنند و نفی کنند از دین تأویلات را و رفع کنند شبهات را ولکن نه بطوری که دعوتی علانیه نمایند و بسا کسی آنها را هم نشناسد ولکن ناطق آن کس است که معروف و مشهود باشد و دعوت عام نماید و چه عیب وارد می‏آید و باین حرف میان همه اخبار جمع می‏شود و اما آنچه وارد شده است که امام هفتاد مرد را باطراف می‏فرستد و همه نوکرند و خادم و از جانب او سخن می‏گویند تعدد ناطقین لازم نمی‏آید و اگر این هفتاد نفر بامر کامل باطراف بروند و موعظه کنند و درس دهند تعدد لازم نمی‏آید و اما سایر از همین که عرض شد اختلافشان رفع می‏شود. و اگر بر کسی شبهه شود که امام ناطق است الان پس همه عدول از جانب او می‏گویند عرض می‏کنم ناطق بظاهر که نیستند مسلماً و ناطق غائبند و هرگاه ناطق غائب یکی باشد و متکلمین ظاهر متعدد اختلاف رفع نمی‏شود اگر می‏شود در بالاتر می‏بایستی بطریق اولی چنین باشد پیغمبر صلی الله علیه و آله  همیشه حی است و ناطق می‏بایستی پس از آن سرور ائمه متعدد ناطق باشند چرا در این همه حدیث فرمود که چنین چیزی نمی‏شود همچنین خدا هادی است و ناطق چرا که در یک عصر دو پیغمبر مرسل نمی‏فرستد همچنین امام ناطق است ودریک زمان دو ناطق نمی‏گذارد مگر امام نمی‏دانست که بدو ناطق عیب می‏کند یا نمی‏کند اگر عیب نمی‏کرد چرا یک نایب در هر زمان معین فرمود آن‏وقت که نواب بودند پس از ایشان چرا بر همان شیخ مفید توقیع می‏آمد مگر فقهاء دیگر نبودند خلاصه این امر واضحست و اگر کسی بگوید در زمان سلف انبیاء متعدد بودند عرض می‏کنم اولاً این شرع را بر شرع سابق نمی‏توان قیاس کرد ثانیاً متعددین جمعی که مبعوث نبودند جمعی مبعوث بر خانه خود بودند یا ده نفر یا بیست نفر اگر بنا شد بیست نفر رجوع باو کنند و سایرین باو رجوع نکنند چه ضرر دارد حرف در این است که همه این امت یک امتند و مأمورند بالاجماع که از راوی حدیث بگیرند و هریک هریک حجت بر همه هستند الاّ من شاء اللّه و ثالثاً همان انبیاء متعددین در هر عصری قطبی حی داشتند و بر گرد او حرکت می‏کردند و اگر کسی شبهه کند که عدول مؤمنین با هم برادر دینی هستندومتفقند اولاً عرض می‏کنم که آن حدیث سابق جواب این را داد و بر فرض اتفاق بر فرض محال مردم که متفق نیستند لامحاله هرکس میل بیکی می‏کند آن‏وقت وجهه مختلف می‏شود و امر ملک فاسد می‏شود و ازین گذشته مسلم است از فرمایش مولای من که جمع بسیار متفق می‏شوند اگر روی ایشان بیک نفر باشد و الاّ بریاضت و عمل بعلم طریقت متفق نمی‏شوند پس میان عدول یکی باید باشد که همه بالاتفاق رو باو کنند تا آسوده شوند و متحد و الاّ مختلف شوند پس اگر نقیبند قطبی دارند و اگر نجیبند قطبی دارند اگر عالمند اعلمی دارند».

(پاسخ بمزخرفات ملحد)

تمام شد بعضی از مزخرفات او که نمونه‏ایست از تمام آنها. پس عرض می‏کنم از برای طالبان حق و از برای کسی که از روی عمد نخواهد اختیار کند باطل را چرا که کسانی را که باطل را از روی عمد اختیار می‏کنند نمی‏توان هدایت کرد و آیه شریفه انک لاتهدی من احببت ولکن اللّه یهدی من یشاء شاهد این مطلب است و خداوند عالم جلّ‏ شأنه با قدرت بی‏نهایت خود هدایت نکرده و نخواهد کرد کافر را فماتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون شاهد این امر است پس در صورتی که معجزات صاحبان معجز فایده نبخشید از برای متعمدین در راه ضلالت مگر خسران دلیل و برهان چه فایده خواهد بخشید مگر همان خسران و لایزید الظالمین الاّ خساراً. پس از برای طالبان حق عرض می‏کنم که اقتضای حکمت خداوند عالم جلّ‏شأنه این است که هر امری را که در میان مردم باید مقدم داشت آن را مقدم می‏دارد و هر امری را که باید مؤخر داشت مؤخر می‏دارد و هر امری را که باید بجمیع مکلّفین برساند بجمیع می‏رساند و هر امری که مخصوص بقومی یابشخصی است آن امر را مخصوص آن قوم و آن شخص قرار می‏دهد و این مطلب باتفاق جمیع عقول موافق عقل مطابق با نقل است چنانکه در اخبار وارد شده که هرکس گمان کند که خداوند عالم جلّ‏شأنه مرادات خود را از خلق بخلق نرسانیده کافر است. و بیان این مطلب این است که حکمت او جلّ‏شأنه اقتضا کرده که چون حجتی را در میان مردم برپا داشت اول او را بخلق شناساند و بعد از شناختن او بایشان می‏رساند اوامر و نواهی و احکام خود را از زبان آن حجت قائم در میان خلق خواه آن حجت پیغمبر باشد یا وصی و خلیفه پیغمبر باشد یا عالم دانای باحکام و اوامر و نواهی ایشان باشد چرا که معقول و منقول نیست که قبل از شناختن حجت خلق بتوانند مطلع شوند باوامر و نواهی و احکامی که باید از زبان حجت ظاهر شود و بواسطه او بخلق برسد پس از این جهت بدیهی است در نزد جمیع اهل ادیان و مذاهب که معرفت اصول دین و مذهب مقدم است بر معرفت فروع آن پس اول‏چیزی که از جانب خداوند عالم جلّ‏شأنه در میان خلق ظاهر می‏شود بعد از معرفت صانع جلّ‏شأنه تعریف و معرفت حجت است و بعد از تعریف و تعرف حجت بزبان حجت ابلاغ می‏شود بخلق اوامر و نواهی و احکام و مرادات الهی پس آنچه را که خداوند عالم جلّ‏شأنه مقدم داشت و تعریف کرد از برای خلق معروف‏تر خواهد شد در میان خلق از امری که مؤخر شده پس از این جهت است که در دایره اسلام معرفت رسول خدا صلی الله علیه و آله  معروف ‏تر است در میان امت او از معرفت اموری که بواسطه ابلاغ او معروف شده چنانکه معرفت هر پیغمبری در میان امت او معروف‏تر است در نزد امت او از معرفت اموری که بواسطه تبلیغ او در میان ایشان ظاهر شده و از این جهت است که در میان شیعه اثنی‏عشری معرفت دوازده امام علیهم السلام  معروف‏تر است از اموری که بواسطه بیان ایشان و اخبار و احادیث ایشان رسیده. باری پس چون نوع این مطلب را دانستی و متذکر شدی خواهی دانست که چون معرفت پیغمبر صلی الله علیه و آله  در دایره اسلام امری بود که باید جمیع مسلمانان و مکلّفین آن را بدانند خداوند عالم جلّ‏شأنه آن را مقدم داشت و بهمه مکلّفینِ امت او رساند که او مطاع جمیع مردم است و جمیع مکلّفین باید مطیع و فرمانبردار او باشند خواه عالم باشند یا عامی خواه کامل باشند یا ناقص خواه مرد باشند یا زن و معقول نیست که احدی بتواند ادعای اسلام کند بدون اینکه بداند که رسول خدا صلی الله علیه و آله  سید و آقا و مطاع کافَه مکلّفین است و این امر در میان اهل اسلام آن‏قدر ظاهر و واضحست از برای خواص وعوام که اگر شخصی بلباس نفاق خودرا جلوه دهدو بصورت یکی از علماء ظاهر شود و انکار کند مطاع بودن رسول خدا صلی الله علیه و آله  را نسبت بکافه مردم عوام مسلمانان او را خارج از اسلام می‏دانند چه جای علمای ایشان. و بر همین نسق بدون تفاوت در میان شیعی اثنی‏عشری معرفت حضرت امیر علیه السلام  بعد از معرفت خدا و رسول صلی الله علیه و آله  معروف‏تر است از هر امری که از او صادر شده بطوری که جمیع مکلّفین از شیعه می‏دانند که آن حضرت قائم‏مقام و جانشین و خلیفه رسول خداست صلی الله علیه و آله  و اوست مطاع جمیع مردم کافةً بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله  و جمیع خلق باید مطیع او باشند حتی امام حسن و امام حسین علیهما السلام  چنانکه حضرت امیر علیه السلام  مطیع پیغمبر صلی الله علیه و آله  بود و همچنین بر این نسق بعد از حضرت امیر علیه السلام  امام حسن علیهما السلام  مطاع جمیع مردم بود کافةً و جمیع مردم باید مطیع او باشند حتی حضرت امام حسین علیه السلام  و همچنین بعد از حضرت امام حسین حضرت سجاد علیه السلام  مطاع کافه مردم بود و جمیع مردم باید مطیع او باشند حتی حضرت باقر علیه السلام  و همچنین بعد از ایشان حضرت صادق علیه السلام  و بعد از ایشان حضرت کاظم علیه السلام  و بعد از ایشان حضرت رضا علیه السلام  و بعد از ایشان حضرت جواد علیه السلام  و بعد از ایشان حضرت هادی علیه السلام  و بعد از ایشان حضرت عسکری علیه السلام  و بعد از ایشان حضرت قائم علیه السلام  مطاع جمیع مردم بود کافةً و جمیع مردم باید مطیع او باشند حتی پیغمبران زنده خضر و ادریس و الیاس و عیسی علیهم السلام  پس مطاع کل بودن رسول خدا صلی الله علیه و آله  و ائمه هدی علیهم السلام هریک در زمان خود چون مقدم بود بر جمیع اوامر و نواهی و احکامی که از ایشان صادر شد خداوند عالم جلّ‏ شأنه آن امر را در میان اهل اسلام نسبت بپیغمبر و در میان اهل ایمان نسبت بائمه اثنی‏عشر علیهم السلام  بر جمیع امور دینیه مقدم داشت و آن را ظاهرتر از جمیع امور قرار داد در میان اهل اسلام و ایمان که خواص و عوام ایشان دانستند که هریک از حجج علیهم السلام  مطاع جمیع مردمند و احدی از مردم یافت نمی‏شود که نباید مطیع باشد و انحصار امر الهی بهریک از ایشان در وقت مخصوص باو معلوم خواص و عوام شد بطوری که از احدی از اهل دایره اسلام نزاعی و اختلافی در مطاع بودن پیغمبر صلی الله علیه و آله  ظاهر نشد بلکه هرکس انکار این مطلب را کرد از دایره اسلام او را خارج کردند و همچنین احدی از اهل دایره ایمان خلافی ظاهر نکرد در اینکه هریک از ائمه علیهم السلام  مطاع جمیع مردم بودند در عصر خود بلکه هرکس انکار مطاع کل بودن هریک از ائمه علیهم السلام  را در عصر او کردند او را از دایره ایمان خارج دانستند.        پس چون متذکر شدی این مطلب را که مطاع بودن هر مطاعی که مطاع جمیع من‏سوای خود باشد امری است مقدم بر جمیع امور دینیه و اول آن امر مقدم باهل دایره می‏رسد از جانب خداوند عالم جلّ‏شأنه و بعد سایر امور دینیه بواسطه آن مطاع باهل دایره می‏رسد و امر اول واضح‏تر است در نزد اهل دایره از امر دوم. پس متذکر باش که اگر امر مطاع بودن علمای اسلام و ایمان یا امر حکومت ایشان یا روایت ایشان یا حکایت ایشان یا افاضه ایشان بهرمعنی که کسی اراده کند منحصر بود بشخص واحد مانند انحصار مطاع بودن یکی از ائمه طاهرین علیهم السلام  هرآینه باید این امر انحصار بشخص واحد شیعی در میان شیعیان ظاهرتر و واضح‏تر باشد از سایر امور دینیه که بحد ضرورت رسیده مثل نماز یومیه و روزه ماه رمضان و امثال آنها مثل آنکه مطاع بودن هریک از ائمه علیهم السلام  و انحصار امر الهی بایشان در میان شیعیان ایشان واضح‏تر است از نماز یومیه و روزه ماه رمضان و اول‏چیزی که در مکتبخانه‏ها تعلیم اطفال خود می‏کنند بعد از توحید نبوت رسول خداست صلی الله علیه و آله  و امامت ائمه طاهرین علیهم السلام  هریک بعد از دیگری و چنین امری که بعد از امامت ائمه طاهرین علیهم السلام  مقدم است بر جمیع امور دین مخفی نمی‏ماند تا این زمان محنت‏اقتران که ملحدی بزبانهای ملحدانه این بدعت عظیم را ظاهر کند.و بسی واضحست که حاکم شرع در میان اهل دایره محل رجوع جمیع خلق است و تا خلق مرجع خود را نشاسند معقول نیست که تا بتوانند باو رجوع کنند و مسائل دین را از او اخذ کنند پس اگر از دین اسلام یا از مذهب شیعه و دین ائمه طاهرین علیهم السلام  این بود که امور دینیه را یک نفر بیشتر متحمل نباشد و باقی مردم راوی و حاکی از او باشند یا مقلد او باشند بهرمعنی که اهل الحاد بتوانند الحاد کنند باید آن امر در میان شیعیان واضح‏تر باشد از امر نماز یومیه و امثال آن و حال آنکه بعد از امر ائمه طاهرین علیهم السلام  در زمان حضور و غیبت ایشان در هر شهری و بلدی که مسکن شیعیان بود عالمی از علماء شیعه در آن شهر بود بلکه در یک شهر علمای بسیار بودند و هریک باندازه علم و فضل و استنباط خود احکام الهی را از برای مردم بیان می‏کردند و احدی از علماء هرگز متعرض این مطلب نبود که چون امر حکومت یا ریاست و سیاست شرعیه منحصر بشخص واحد است من باید حاکم باشم و بس و دیگری بگوید آن شخص واحد منم و بس. پس علمای شیعه در هر عصری از اعصار متعدد بودند از اخباری و اصولی و هرگز عنوان این مطلب در میان علمای شیعه نبود که امور دینیه باید راجع و منتهی شود بشخص واحد نه بیشتر و حال آنکه این مطلب اگر از دین ائمه طاهرین علیهم السلام  بود باید عوام هم بدانند چه جای علمای اعلام چنانکه نماز یومیه و امثال آن را می‏دانند که از دین پیغمبر است صلی الله علیه و آله  بلکه این مطلب را باید بهتر بدانند که از دین است چنانکه دانستی.

(جواز تقلید اعلم وغیراعلم)

حتی آنکه این مطلب که آیا تقلید اعلم واجب است یا تقلید از غیر اعلم هم جایز است که محل اختلاف واقع شده در میان اصولیین که دخلی باخباری ندارد معنی آن این نیست که امور دینیه باید راجع بشخص واحد باشد و بس بلکه مرادشان این است که آیا عوام الناس باید تقلید کنند از اعلم یا آنکه از غیر اعلم هم می‏توانند تقلید کنند و احدی از اصولیین نگفته که غیر اعلم باید تقلید کند از اعلم بلکه جمیع علمای اصولیین حرام می‏دانند تقلید کردن کسی را که بحد اجتهاد رسیده باشد و شرایط اجتهاد در آن جمع باشد پس چون این مطلب محل اتفاق جمیع اصولیین شد که غیر اعلم اگر شرایط اجتهاد در او جمع شد تقلید بر او حرامست پس بسا غیر اعلم اجتهاد کرد و تقلید از غیر اعلم را جایز دانست پس نباید در این فتوی تقلید کند از اعلم بفتوای خود اعلم و بفتوای جمیع اصولیین اگرچه اصل این فتوا که تقلید غیر اعلم جایز است مخصوص بعلمای غیر اعلم نیست چنانکه فتوای باینکه تقلید غیر اعلم جایز نیست مخصوص بعلمای غیر اعلم نیست چنانکه فتوای باینکه تقلید غیر اعلم جایز نیست مخصوص بعلمای اعلم نیست پس بسا آنکه غیر اعلمی تقلید غیر اعلم را جایز نداند و بسا آنکه اعلمی تقلید غیر اعلمی را جایز بداند چنانکه شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه تقلید غیر اعلم را جایز می‏دانند و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه هم در کتاب مستطاب «ارشاد» بتفصیل و دلیل و برهان ثابت کرده‏اند که تقلید غیر اعلم جایز است. باری، هرچه هست که این مطلب دخلی بالحاد ملحدین ندارد که می‏گویند اگر امور دین راجع شود بدو نفر و بیشتر اختلاف واقع خواهد شد حتی آنکه اگر هیچ اختلافی نباشد مگر در همین که یکی از علماء پیر باشد و یکی جوان موجب اختلاف است باری بر طالبان حق ظاهر است بطلان این الحاد و بدعتی که در این آخر الزمان تازه پیدا شده و هرگز در غیر ائمه طاهرین علیهم السلام  امور دین لازم نیست که منحصر باشد بشخص واحد شیعی اگرچه بحسب اتفاقی در یک مکانی هم منحصر شود بشخص واحد مانند آنکه خط میر منحصر بمیر شد و این از دین نیست که واجب است که در هر عصری یک نفر بیشتر خوشنویس نباشد.حتی آنکه در غیبت صغری امر حکومت شرعیه در میان شیعه و امر فتاوی و جواب مسائل و احکام الهی منحصر نبود بوکلاء اربعه اعلی اللّه مقامهم و در همان زمان علمای بسیار در میان شیعه بودند بعضی پیر و بعضی جوان و بعضی اعلم و بعضی غیر اعلم و همه صاحب فتوی بودند و اختلاف در فتوی داشتند و هیچ‏یک از وکلاء منع نکردند سایر علماء را که چرا اختلاف در فتوی دارید و این اختلاف در فتوی بضرورت دین شیعه در میان علمای شیعه بوده و خواهد بود و خود ائمه طاهرین علیهم السلام  که راعی خلقند احادیث مختلفه را از روی حکمت بامر الهی فرموده‏اند در زمان حضور خودشان و فرموده‏اند: نحن اوقعنا الخلاف بینکم و حضرت صادق علیه السلام  در مسئله واحده سه جواب مختلف بسه نفر از شیعیان فرمودند در مجلس واحده بطوری که راوی مضطرب شد و از برای رفع اضطراب او باو فرمودند که بهمین اختلاف ما و شما محفوظ می‏شویم از شر دشمنان. باری، در نزد صاحبان بصیرت بسی واضحست که اختلاف در فتاوی علمای ابرار و فقهای عالی‏مقدار همیشه بوده و خواهد بود با اینکه جمیع یاشان از اهل حقند پس اختلافی که در میان ایشان است تعمدی است از جانب حجج الهی علیهم السلام  که خود ایشان انداخته‏اند و چنین اختلافی را نباید رفع کرد و اگر نمی‏خواستند چنین اختلافی در میان باشد خود ایشان آنرا در میان نمی‏انداختند و بسا آنکه بعضی از جهال گمان کنند که چنین اختلافی را باید رفع کرد و غافلند که اختلافی که در میان اهل حق نباید باشد اختلاف در ضروریات دین و مذهب است که هرگز چنین اختلافی در میان اهل حق نیست و اگر احیاناً کسی بلباس ایشان در میان ایشان ظاهر شود و خلاف ضرورت ایشان کند او را از دایره حق و اهل حق خارج می‏دانند و گفته نمی‏شود که در میان اهل حق اختلاف است بلکه گفته می‏شود که فلان شخص خلاف ضرورت اهل حق کرد و از دایره ایشان خارج شد مثل آنکه بعضی از صوفیه سنیه لواط را بعقد و صداق جایز دانستند و از دایره اهل حق خارج شدند و گفته نمی‏شود که لواط در میان اهل حق محل اختلافست که آیا مطلقاً حرام است یا بدون عقد و صداق حرام است بلکه گفته می‏شود که لواط مطلقاً در اسلام و ایمان حرام است و تجویز آن در صورت عقدونکاح خروج از ضرورت دین ومذهب است و تجویزکننده نمی‏تواند از برای الحاد خود متعذر شود باینکه استفراغ وسع کرده و چنین یافته که با عقد و صداق لواط جایز است بمضمون آیه او یزوجهم ذکراناً و اناثاً چرا که ضروریات دین و ایمان واضح‏تر از آن است در نزد متدینین که کسی بتواند در آنها رخنه کند که بعد از استفراغ وسع خلاف آنها را از دین خدا یافته و طالب دین خدا بوده نهایت اگر اشتباهی هم کرده آن اشتباه موجب فسق او هم نیست چه جای کفر. باری در صورتی که امامی مثل حضرت صادق علیه السلام  در یک مسئله سه جواب مختلف از برای سه نفر فرمایش کنند و البته هریک از این اشخاص آنچه که شنیده و فهمیده روایت خواهد کرد از برای مردم پس اختلاف در فتاوی این سه راوی در زمان آن حضرت علیه السلام  بود و این اختلاف را خود آن بزرگوار انداخته بود و این اختلاف از جانب خدا بود واگر بعضی مردم بفتوای یکی از این سه نفر عمل می‏کردند و بعضی بروایت دیگری و بعضی بروایت دیگری همه برحق بودندونزاعی با یکدیگر نداشتندواختلافی در ضروریات نداشتند. باری این مطلب را شیخ مرحوم و سید مرحوم و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامهم هریک در چندین مواضع از کتابهای خود تصریح فرموده‏اند و این حقیر عبارات شریفه ایشان را در سایر رسالات بعینها نقل کرده‏ام و بعضی را در همین رساله نقل کردم و سایر علماء و فقهاء در کتب مفصله خود ذکر کرده‏اند و تصریحات کرده‏اند که خارج از ضروریات دین و مذهب کافر است و بعضی تصریح در نجاست او کرده ومع ذلک کله

 لاتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون.
علم المحجة واضح لمریده
و اری القلوب عن المحجة فی عمی
و لقد عجبت لهالک و نجاته
موجودة و لقد عجبت لمن نجی
و علی اللّه قصد السبیل و منها جائر.

 پس هرکس طالب حق است بمیزانی که خداوند جلّ‏ شأنه در میان وضع کرده و بتمام مکلّفین نموده که آن میزان ضروریات دین و مذهب است هرحق و باطلی را خواهند سنجید و گمراه نخواهد شد هرگز و هرکس طالب هوای خود است چاره او نخواهد شد چنانکه در زمان حضور حجج علیهم السلام  چاره ایشان نشد و بسا غافلی که از روی غفلت گمان کند که در عصر حضور و ظهور حجج علیهم السلام  مردم آسوده بودند و شبهاتی در میان مردم نبود و در عصر رحلت و غیاب ایشان حق واقع بر مردم مخفی است و شکوک و شبهات دامنگیر مردم است و غافل است که حجت الهی همیشه بر مکلّفین تمام است و اگر حجج علیهم السلام  بعضی رحلت فرموده‏اند و بعضی غایب شده‏اند قائم‏ مقامی و جانشینی در میان مکلّفین از برای خود قرار داده‏اند که آن قائم‏ مقام مثل خود معصومین علیهم السلام  محفوظ و معصوم است از جهل و وهم و شک و گمان وغفلت وخطا وسهوونسیان وآن قائم‏ مقام ضروریات دین ومذهب است که درزمان غیبت قائم‏ مقام حجج الهی است چرا که بدلیل عقل ونقل ثابت است که مرادات الهیه درباره جمیع مکلّفین در جمیع اعصار بایشان رسیده و بدلیل عقل و نقل ثابت شده است که خداوند عالم جلّ‏شأنه اجل و اکرم از این است که مرادات خود را درباره مکلّفین بمکلّفین نرساند و بسی واضحست که چیزی که بجمیع مکلّفین در زمان غیبت رسیده همان ضروریات دین و مذهب است وبس چرا که آنچه بجمیع مکلّفین نرسده مخصوص کسانی است که بایشان رسیده و امر خاص غیر امر عام است بالبداهة.          
باری اگر کسی از اهل بصیرت شد و طالب حقی شد که آن حق از جانب حجج علیهم السلام  باید برسد می‏داند خصوص بعد از بیان کردن مطلب که ضروریات دین و مذهب مانند قرآن مجید است در میان امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و می‏داند که چنانکه قرآن با عترت پیغمبر صلی الله علیه و آله  همراه است چنانکه فرمود: انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی لن‏یفترقا حتی یردا علی الحوض ما ان تمسکتم بهما لن‏تضلوا بعدی بهمین‏طور اهل حق همیشه با فرقان ضروریات همراهند و هرگز از هم جدا نشوند تا روز قیامت و می‏داند که اگر وحدت ناطق شیعی از مذهب شیعه بود مانند وحدت هر امامی در عصر خود معلوم هر عالم و عامی بود و بحد ضرورت مذهب رسیده بود مانند وحدت هر امامی و امری مخفی نبود از اول ظهور اسلام تا این زمان که محتاج باین شود که اهل الحاد در این زمان اظهار کنند آن امر مخفی را و می‏داند که امری که مخفی بود تا این زمان و در این زمان بعضی از ملحدین آن را اظهار می‏کنند آن امر بدعتی است ظاهر در مذهب شیعه اثنی‏عشری که پیش از این ملحدین در این قرون و سنین که از زمان حضور حجج علیهم السلام  گذشته احدی از علمای شیعه در هیچ کتابی ننوشته‏اند عجب‏تر آنکه اهل سایر بدعتها چنین بدعتی را تا این زمان اظهار نکرده بودند و این بدعت تازه در میان بدعتها مخفی بود تا این آخر الزمان که این بدعت هم ظاهر شد. کم ترک الاول للاخر اعاذنا اللّه من مضلات الفتن و به نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین. این بود مجملی کافی در بطلان لزوم وحدت ناطق شیعی از برای طالبین حق و مناسب است که خرافات بعضی از جزئیات الحادات این ملحدین را مکشوف سازم تا موجب زیادتی بصیرت طالبان حق و اتمام حجت بر غافلان گردد.                
و اما اینکه گفته(در اسحاقیه) : «پس معلوم شد ازین فرمایش که اگر خود این کاملین پنهان شدند و بنا شد فقیهی یا حکیمی را نایب خود کنند آن هم واحد است نه مختلف این فرمایش ایشان است»، عرض می‏کنم که این الحاد افترای محض است که نسبت بمشایخ کبار اعلی اللّه مقامهم داده و گفته که این فرمایش ایشانست چرا که مراد از کاملین شیعه یا نقباء هستند یا نجباء پس اگر مراد نقباء باشند از برای هر امامی دوازده نقیب است بعدد نقبای بنی اسرائیل و اگر مراد نجباء باشند از برای هر امامی علیه السلام  هفتاد نفر نجیب است و در صورتی که خود ایشان در هر زمان متعدد باشند معنی ندارد که نایب ایشان یک نفر فقیه یا حکیمی باشد که آن هم واحد باشد حتی آنکه شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه بسیار اصرار دارند در ضعف قول جماعتی از اصولیین که تقلید اعلم و افضل را واجب دانسته‏اند و می‏فرمایند که اگر تقلید غیر اعلم جایز نبود باید علمای ابرار در هر زمانی منع کنند مردم را از تقلید مفضول چرا که امر بمعروف و نهی از منکر واجب است بر علماء پس اگر تقلید مفضول جایز نبود یکی از منکرات بود و نهی از آن مثل نهی از سایر منکرات واجب بود و حال آنکه در هر عصری علمای بسیار بوده بلکه در یک شهر علمای بسیار بوده‏اند و همه صاحبان فتوا و حکم بوده‏اند و احدی از ایشان متعرض احدی نبوده که چون من از تو اعلم و افضل هستم و تو مفضولی باید من فتوی بدهم نه تو و من باید حاکم شرع باشم نه تو پس سیرت علماء بر این بوده که علمائی که شرایط اجتهاد در ایشان جمع است همه صاحب فتوی و حکم باشند اگرچه در شهر واحد علمای بسار باشند پس نمی‏دانم که این فقهای متعدد در روی زمین بلکه در شهر واحد کدام‏یک نایب کاملین باید باشند و کدام نایب نیستند و این نایب واحدی که اهل الحاد می‏گویند باید از صدر اسلام یا از صدر غیبت تا کنون منع کند جمیع علمای اسلام و ایمان را از نیابت کردن و فتوا دادن و حکم کردن و خود بوحدته متصدی فتوا و حکم باشد. و مناسبست که عبارت شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه را بعینها نقل کنم تا موجب زیادتی بصیرت طالبان حق شود پس بعد از آنکه ذکر می‏کنند دلیل بر عدم لزوم تقلید اعلم را می‏فرمایند:

(کلام شیخ مرحوم دال رد بروحدت ناطق)

«فاذا عرفت ما اشرنا الیه ظهر لک ان معرفة الفاضل مشکلة فی الواقع و اما ظهورها فی الظاهر فهو مبنی علی الشهرة و علی بادی الرأی لیس علی الاطلاع الحقیقی و ذلک لانک له استبطنت کثیراً من العلماء وجدت زیداً افضل من عمرو ببعض مسائل النحو و بالعکس فی البعض الاخر و فی سائر العلوم کذلک بل لو جمعت علماء الوقت فی کل وقت و استخبرت احوالهم رأیتهم مختلفین فی الفضل فی علم واحد بل فی مسئلة واحدة مثلاً مبحث الامر فی علم الاصول کله مما یحتاج الیه المجتهدون فمنهم افضل فی کونه للوجوب او للندب او غیر ذلک و مفضول فی دلالته علی الفور و عدمه و آخر افضل منهما فی دلالته علی التکرار و عدمه و آخر بالعکس و اذا نظرت الیهم فی ما استوضحوا من المسائل رأیت شخصاً افضل فی الطهارة او فی مسئلة منها باعتبار دلیلها او فروعها و آخر فی الصلوة فاضلاً او مفضولاً او بالعکس و الحاصل الفاضل فی تحصیل الدلیل و فی تحصیل الدلیل و فی تحصیل المدلول و فی کیفیة الاستعمال و فی التحفظ و الاحتراز و الاحتیاط و بذل الجهد و امثال ذلک مما یکون منشأ للفضل معرفته علی الحقیقة فی غیر المعصوم علیه السلام  او من غیر المعصوم علیه السلام  لاتکاد توجد و فی الواقع ان معرفته بالاستبطان علی الحقیقة هی منشأ الترجیح لا مطلق الشهرة المعصوم او فی شی‏ء خاص ولکن الجواب مبنی علی فرض حصول المعرفة بالفاضل و المفضول فی ما فیه ترجیح المقلد فنقول المفروض ان المجتهدین کل واحد منهما مطلق لا اشکال فی صحة اجتهاده و لا توقف لاحد فیه لاستجماعه للشرایط المعتبرة فی صحة الاستفتاء و الحکم و المشهور وجوب الرجوع الی الفاضل لان المقلد قد یحصل له الظن بالحکم و انما وجب علیه الرجوع الی الفقیه لترجیح ظن الفقیه علی ظنه عند نفسه و رجوعه الی الفاضل طریق الی قوة ظنه و ترجیحه علی ظنه فی رجوعه الی المفضول فکان تعین ظنه القوی جاریاً مجری تعین قوی ظن المجتهد علی ضعیفه و لقوله ا فمن یهدی الی الحق احق ان‏یتبع و للاتفاق علی صحة تقلید الفاضل و لقول الصادق علیه السلام  فی مقبلة عمر بن حنظلة الحکم ما حکم به اعدلهما و افقههما و اصدقهما فی الحدیث و قوله علیه السلام  فی روایة داود بن الحصین فقال ینظر الی افقههما و اعلمهما باحادیثنا و اورعهما فینفذ حکمه و لایلتفت الی الاخر و قال آخرون لایجب بل یجوز له الرجوع الی من شاء لان المعروف من عامة الناس من المکلفین عدم اعتبار ذلک بل یأخذون عن کل من عرف بذلک المقام من غیر اعتبار الفاضل من المفضول و العلماء فی کل عصر مع اطلاعهم و مشاهدتهم لذلک لم‏ینکروا علی المقلدین بل المعروف من طریقة اصحاب الائمة علیهم السلام  ذلک و کذلک الائمة علیهم السلام  و لایقال ان سکوت العلماء اعم من الاقرار علی ذلک لانا نقول انهم کانوا ینهون عن تقلید من لیس بعالم و من لیس بعدل و هو دلیل رضاهم و اقرارهم علی ذلک و الذی یقوی فی نفسی الثانی لانه هو المعروف من طریقة هذه الفرقة المحقة فی سائر الاعصار خصوصاً فی زمان ائمتهم علیهم السلام  لانهم یأمرون عامة شیعتهم بالرجوع الی علمائهم من غیر استفصال و لا بیان حال بل کل من عرفوا منه العلم و الصلاح احالوا عوام شیعتهم علی اخذ معالم دینهم منه مثل جواب الکاظم علیه السلام  لعلی بن سوید فیما کتب الیه و اما ما ذکرت یا علی ممن تأخذ معالم دینک فلاتأخذن معالم دینک من غیر شیعتنا الحدیث و مثل ما فی التوقیع عن الحجة علیه السلام  و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة اللّه علیهم و المراد بهم العلماء الذین یحکمون بدینهم و یأخذون عنهم لا مطلق الرواة کما هو ظاهر لانهم علیهم السلام کثیراً ما یأمرون الذین سقط الیهم من علومهم ان‏ینتصبوا للافتاء لعوام اتباعهم کقول الباقر علیه السلام  لابان بن غلب اجلس فی مسجد المدینة و افتِ الناس فانی احب ان‏اری فی شیعتی مثلَک و امر الصادق علیه السلام  لمعاذ الهراء بالجلوس فی المسجد للافتائ و لم‏یعین الرجوع الی الافضل و قد کان کثیراً من الاصحاب ممن انتصب للافتاء بامرهم علیهم السلام  مثل یونس بن عبد الرحمن و محمّد بن مسلم و الحارث بن المغیرة و زکریا ابن آدم و ابی‏بصیر و زرارة بن اعین و صفوان بن یحیی و المفضل بن عمر و علی بن حدید و عبد اللّه بن جندب و منصور بن حازم و نوح بن شعیب و عبد اللّه بن ابی‏یعفور و حمران بن اعین و حریز بن عبد اللّه و الریان بن صلت و غیرهم مجتمعین و متفرقین مع ما بینهم من التفاوت المقطوع به مثل زرارة و اخیه حمران و لم‏ یتعین زرارة مع انه افقه و اعلم و اوفق و من تتبع احوال الائمة علیهم السلام  مع اصحابهم لم‏یتوقف فی الجواز و تعدد القضاة فی البلد الواحد یشعر بالجواز و هو کثیر الوقوع فی اغلب الازمان او کلها و ما ذکره الاولون لاینهض بالحجیة . .
تا آنکه می‏فرماید: و الوجه جواز الرجوع الی المفضول مطلقاً اذا کان تاماً صالحاً للاستفتاء بلا نقص حال انفراده لان العلماء یجوزون تقلید هذا المفضول مع عدم ملاحظة عروض المتفاضلین فی وجه التقلید لاستجماعه الشرایط فلو حکموا مع الملاحظة بالمنع من تقلیده و قد اجازوا ذلک قبل الملاحظة فلیس لنقص لحق المفضول مانع من تأهله لذلک لذاته بالنسبة الی حکم نفسه و لا بالنسبة الی حکم مقلده و انما ذلک بشی‏ء عرض لمقلده عند عروض اعتبار المتفاضلین فی وجه تقلیده و لیس ما عرض موجباً لنقص فیما هو اهله بوجه ما بالنسبة الی حکم نفسه بل هو علی حکم اعتباره قبل عندهم و لا فی نفس الامر و کذلک بالنسبة الی حکم مقلده فی ظنه لانه قبل ان‏یجد الفاضل فی تقلیده للمفضول علی کمال الاطمینان به لقوة ظنه و بعد وجدان الفاضل فانما حصل له توسعة و زیادة علی الکفایة ظاهراً و فی نفس الامر و لیست تلک الزیادة و التوسعة بجاعلین ما هو کاف لیس بکاف فان الزیادة و التوسعة کما فی الفاضل لا نقص فی المفضول و علی هذا جرت عادة السلف من الطرفین خصوصاً ما کانت علیه عامة الشیعة و قد اقروا علیه عامة اتباعهم و ما ورد عنهم علیهم السلام  مما ظاهره خلاف ذلک فمأول بشی‏ء من نوع ما اشرنا الیه سابقاً و اللّه سبحانه ولی التوفیق».
و چون حاصل مطلب در کتاب مستطاب «ارشاد» مذکور است بهتر این است که از ترجمه فارسی این عبارات شریفه اکتفا بذکر عبارات ارشاد شود که می‏فرمایند:

(رد بروحدت ناطق ازارشاد)

«پس نه این است که ما کلیةً بگوییم تقلید غیر ایشان جایز نیست بلکه جمیع علمای شیعه را می‏توان تقلید کرد و نوعاً اطاعت ایشان لازم است و عدول از ایشان بغیر ایشان جایز نیست اما قول باینکه تقلید شخص خاصی لازم است و تقلید غیر آن روا نیست از مذهب ما نیست و هرگز ما نگفته‏ایم که تقلید و اطاعت غیر نجباء و نقباء روا نیست حتی آنکه ما مثل سایر علماء هم نمی‏گوییم که هرگاه دو فقیه باشند یکی افضل از دیگری واجب است تقلید افضل بلکه موافق طریقه ما جایز است ترک تقلید فاضل و اخذ بقول مفضول ولکن ما را در این نکته‏ایست که باید آن را ایراد کرد و آن آن است که آن‏کس که انسان باید بقول او عمل کند خالی از آن نیست که آن شخص یا بنفسه و شخصه مفترض‏الطاعة است از جانب خداوند عالم مانند امام حجت معصوم یا آنکه بنفسه مفترض‏الطاعة نیست بلکه بجهت حکایت قول اوست قول مفترض‏الطاعة بشخصه را اگر آن شخص بنفسه و بشخصه مفترض‏الطاعة است در این هنگام عدول از قول او بغیر او جایز نیست و روا نیست که مفضول را مفترض‏الطاعة بشخصه دانند و فاضل را واگذارند و این قول قول جماعتی از سنیان است که با وجودی که حضرت امیر را علیه السلام  افضل از ابوبکر می‏دانند جایز می‏دانند امامت مفضول را و واگذاردن افضل را و اگر آن شخص بنفسه مفترض‏الطاعة نیست بلکه راوی است از مفترض‏الطاعة در این هنگام چون خود آن راوی بنفسه مفترض‏الطاعة نیست و عمل بروایت او می‏کنیم و طاعت طاعت شخص مفترض‏الطاعة است در این هنگام مناط یقین بقول شخص مفترض‏الطاعة است از روایت هرکس که یقین حاصل شد قول مفترض‏الطاعة معلوم می‏شود دیگر خصوصیتی برای راوی نیست پس جایز است عمل کردن بروایت مفضول و ترک روایت فاضل و فاضل عند اللّه درجه او بلندتر است و این دخلی بروایت ندارد پس از این جهت است که ما عمل بروایت هریک از علماء را جایز می‏دانیم اگر ثقه و عدل باشند خواه فاضل و خواه مفضول ولکن با وجود این می‏گوییم که هرگاه دو نفر دعوا داشته باشند و مدعی کسی را اختیار کند بجهت حکومت و مدعی‏علیه کسی را و آن دو حاکم اختلاف در حکم نمایند چون نصب حاکم بجهت رفع نزاع است آن وقت هریک افضلند باید آن دیگری هم عمل بقول او کند و حکم مفضول را واگذارند. بالجمله، از مذهب نیست که امروز تقلید نجیب با نقیب واجب است و جایز نیست تقلید غیر ایشان بالجمله از آنچه عرض شد معلوم شد که اطاعت نجباء و نقباء لازم است چنانکه اطاعت غیر ایشان از علماء لازم است چرا که همه راوی قول امامند . . .
تا آنکه می‏فرمایند: باری، از آنچه عرض کردیم معلوم شد که مناط صحت عمل و لزوم طاعت قطع بقول معصوم است از هرجا که حاصل شد متبع است خواه یک نفر باشد خواه زیاده». تمام شد فرمایش ایشان. و چون تصریحات ایشان را که با دلیل و برهان در جواب نظام العلماء مرقوم فرموده‏اند در رساله «موضح» و سایر رسائل ذکر کرده‏ام در اینجا بهمین‏قدر اکتفا شد بقدری که افترای اهل الحاد معلوم شود که بایشان نسبت داده‏اند که ایشان امر نطق را در میان شیعیان منحصر بفرد می‏دانند و حال آنکه ایشان بلعنی که بر نمرود و شداد و فراعنه و مانند آنها می‏کنند لعن می‏کنند کسی را که امر نطق یا حکومت را منحصر بفرد داند در میان شیعیان. اما اینکه گفته:

(استشهاد دروغی ملحد بقول مردم )

 «بلکه عرض می‏کنم همه مردم این سخن را اقرار دارند و احدی انکار نمی‏کند و اگر کسی انکار کرد او را بی دین ‏ می‏خوانند هر طایفه مقلد هرکسی هستند او را برحق می‏دانند و بهتر می‏دانند و عمل ایشان دلیل این است که همه مردم باید رجوع باو کنند نمی‏بینی دوستند با دوستان او و مقلدین او و دشمنند با دشمنان او پس همین دلیل این است که می‏گویند ناطق باید یکی باشد» تا آخر خرافات او.

(پاسخ بملحد)
پس چون فارغ شد از افترای بر مشایخ اعلی اللّه مقامهم شروع کرد در افترای بر همه مردم بطوری که گفت احدی انکار ندارد که باید ناطق یکی باشد و همه مردم انکارکننده را ‏ بیدین می‏خوانند و واللّه که اگر جمعی تمکین این الحاد را نکرده بودند و این خرافات منحصر بود بهمان گوینده آنها این خرافات قابل اعتنا و جواب دادن نبود چرا که از شدت ظهور بطلان، بطلانِ آن بر هر عامی صاحب‏شعوری واضحست چه جای علمای اعلام و حکمای عالی‏مقام ولکن چون معاندین اهل حق بسیارند بسا آنکه چون مشاهده کنند جمعی از صاحبان عصا و عبا را که تمکین این خرافات را کردند گمان کنند که اصل این خرافات از مشایخ عظام است و از برای ضعفای ناس جلوه دهند که طریقه آن بزرگواران این است که این ملحد در آخر الزمان الحاد کرد و غافل شوند از حال این صاحبان عصا و عبا که بجز هیئت ظاهر چیزی دیگر ندارند چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه از حال ایشان خبر داده اذا رأیتهم تعجبک اجسامهم و ان یقولوا تسمع لقولهم کأنهم خشب مسندة یحسبون کل صیحة علیهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم اللّه انی یؤفکون. و واللّه که اگر نمی‏دیدم که بسیاری از مردم از این خرافات ساکنند و بسیاری ملامت‏ کنندۀ متعرض این الحادات و جمعی تمکین‏ کنندۀ آنها اوقات خود را صرف تعرض آنها نمی ‏کردم ولکن مصیبتم بسیار عظیم شده که ناچارم قدری از اوقات خود را صرف اظهار و بطلان این الحادات کنم تا بعضی از مردم روزگار که مشاهده می‏کنند ساکتین و ملامت‏ کنندگان را گمان نکنند که این بدعت از صاحب آن تعدی کرده و بدانند که این بدعتی است ظاهر که اهل الحاد در این آخر الزمان ابراز دادند «و کم ترک الاول للاخر »و اعتذار از ساکتین و ملامت‏ کنندگان رجوع نکردن باحادیث اهل بدعت است یا عدم اطلاع ایشان بصدور آنها است و الاّ بر هر مطلعی لازم است که در دفع و رفع آنها مسامحه نکنند حتی آنکه در احادیث لجام آتشین در دهان مسامحین سزاوار است و ثواب تعرض دفع و رفع آنها از ثواب جهاد با کفار افزون است.
پس عرض می‏کنم که چه‏ بسیار واضحست این افترا بر عوام الناس که از هرکس که اندک ‏بصیرتی در دین و مذهب داشته باشد بپرسی که آیا جمیع خلق روزگار باید تقلید کنند از همین شخص عالمی که تو تقلید از او می‏کنی یا جایز است در دین و مذهب که بعضی از مردم تقلید کنند عالمی دیگر را خواهد گفت که چه‏ بسیار علماء در سایر بلاد هستند که من آنها را نمی‏شناسم و چه‏ بسیار از عوام الناس در سایر بلاد هستند که آنها ایشان را می‏شناسند و تقلید از ایشان می‏کنند و چه‏ بسیار عوام الناس که در سایر بلاد هستند که این شخص عالمی را که من از او تقلید می‏کنم نمی‏شناسد چه جای آنکه بتوانند تقلید از او کنند بلکه عرض می‏کنم که بسیار اتفاق افتاده و می‏افتد که در یک شهر چندین نفر از علمای جایز التقلید یافت می‏شوند که بعضی از مردم شهر تقلید از بعضی ایشان می‏کنند و بعضی دیگر از بعضی دیگر تقلید می‏کنند واز هریک بپرسی که تقلید از کدام‏ یک از علماء می‏کنی جواب می‏گوید از فلان عالم و هرگز احدی از عوام با دیگری نزاع نمی‏کند که تو چرا تقلید نمی‏کنی از آن عالمی که من از او تقلید می‏کنم بلکه هریک علانیه می‏گویند که از عالم مخصوصی تقلید می‏کنند و هرگز با مقلدین سایر علماء دشمنی نمی‏کنند باین جهت که تقلید از سایر علماء می‏کنند و هرگز دشمنی نمی‏کنند با سایر علماء از این جهت که سایر مردم تقلید از ایشان می‏کنند و از هریک از عوامی که بصیرتی داشته باشند بپرسی که آیا از اصول دین شما یا از فروع دین شما این است که همه خلق باید تقلید کنند همین عالمی را که شما از او تقلید می‏کنید جواب خواهند گفت که چنین چیزی نه از اصول دین ما است و نه از فروع آن و خواهند گفت که هرکس مسائل دینیه خود را نمی‏داند باید آن مسائل را از یکی از علمائی که او را بعلم و دیانت می‏شناسد اخذ کند و هرگز احدی از عوام صاحب بصیرت نمی‏گوید که ناطق باید یکی باشد و آن ناطق آن‏کسی است که من تقلید از او می‏کنم.
باری این هم افترائی بود که بهمه عوام الناس بست و خود را نزد همه آنها رسوا کرد و همه بطلان قول او را دانستند.

(افترای ملحد بعلمای روزگار)

 باری چون فارغ شد از افترای بعوام الناس شروع کرد بافترا بستن بهمه علمای روزگار و گفت که: «خود فقهاء کلامشان این است چرا که همه خود را مفتی می‏دانند و برأی خود عمل می‏کنند و تقلید غیری را نمی‏کنند اگر غیری را فقیه می‏داند و جایز می‏داند تقلید او را و در شهر هست چنین فقیهی مع ذلک این فقیه سخن می‏گوید معلوم است که اهل دنیا است چرا که آن یکی کفایت مردم را می‏کرد این یکی بی‏فایده سخن می‏گوید پس ما را رجوع باین نیست مگر اینکه هردو برادر دینی باشند و رئیس ایشان را حکم کند که هردو سخن گویند او هم برحسب صلاح حکم می‏کند نه زیاده و نه کمتر بهر حال خود حالت این فقهاء دلیل این است که قول هریک این است که بفتوای او عمل کنند نه سایر. خداوند می‏فرماید: ان کثیراً من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض الاّ الذین آمنوا».

(پاسخ بملحد)

این هم افترائی بود که بهمۀ علماء بست و خود را در نزد همه علماء رسوا کرد و حال آنکه احدی از علمای اخباری و اصولی از صدر اسلام تا این زمان محنت‏اقتران نگفته که من بتنهایی باید سخنگو باشم و احکام الهی را من باید بیان کنم نه دیگری اگرچه خود را مفتی و جامع‏الشرایط بداند و تقلید از غیر کند.

(تهمت ملحد بفقها)
و اما اینکه گفته: «اگر غیری را فقیه می‏داند و جایز می‏داند تقلید او را و در شهر هست چنین فقیهی مع ذلک این فقیه سخن می‏گوید معلوم است که اهل دنیا است چرا که آن یکی کفایت مردم را می‏کرد این یکی بی‏فایده سخن می‏گوید پس ما را رجوع باین نیست» نعوذ باللّه من بوار العقل و قبح الزلل و به نستعین ازین سوء ادبی که نسبت بعلمای ابرار کرده و جسارت نسبت بایشان ورزیده که چون فقیهی شناخت فقیهی دیگر را و سخن گفت دلیل است که او از اهل دنیا است و ما را رجوع باو نیست کدام دلیل از کتاب و سنت و عقل و اجماع قائم است که اگر دو نفر عالم و فقیه در شهری هردو سخن گفتند یکی از ایشان اهل دنیا است و رجوع باو نباید کرد و از کجا معلوم شود که کدام‏یک از ایشان از اهل دنیا هستند و رجوع باو نباید کرد اگر محض سخن گفتن هردو دلیل است بر اینکه یکی از ایشان از اهل دنیا است آیا اگر ابوبصیر و زراره در مجلس واحد هردو روایت می‏کردند از حضرت صادق علیه السلام  یکی از ایشان نعوذ باللّه از اهل دنیا بود و ما را رجوع باو نبود یا اگر چند نفر از ابوبصیر یا زراره یا از هردو روایت می‏کردند احادیث را از برای مردم در شهری از شهرها همه ایشان از اهل دنیا بودند و ما قبول نمی‏کردیم احادیث را از ایشان و رجوع بایشان نمی‏کردیم مگر رجوع بیک نفر ایشان و آیا اگر در زمان غیبت امام زمان عجل اللّه فرجه علمای بسیار در عصر واد در شهر واحد احادیث را از برای مردم روایت می‏کردند دلیل این بود که بغیر از یک نفر ایشان باقی از اهل دنیا بوند و ما را نباید رجوعی بایشان باشد و نباید قبول کنیم احادیث را از ایشان بجهت آنکه همه سخن گفته‏اند و بی‏فایده بوده روایت ایشان مگر روایت یک نفر که کافی بوده آیا تمام بلاد روی زمین در یک موضع زمین است و تمام شهرهای روی زمین یک شهر است که چون در آن موضع و در آن شهر یک نفر سخن گفت کفایت کند اهل آن موضع و اهل آن شهر را و آیا اهل یک شهر از زن و مرد همه در یک مجلس جمعند که چون یک فقیه سخن گفت کفایت کند همه آنها را که اگر فقیهی دیگر سخن گفت بی‏فایده باشد و چون بی‏فایده سخن گفته از اهل دنیا شده و رجوع کردن باو جایز نیست و آیا فقهای متعدد همه مانند یکدیگرند در جمیع فتاوی که چون یکی از ایشان فتاوی خود را گفت دیگری هم اگر فتاوی خود را بگوید بی‏فایده و مکرر شود بلکه از برای هر فقیهی فتاوی مخصوصی است بطوری که یافت نمی‏شود در میان جمیع فقهاء از صدر اسلام تا این زمان ببعد دو نفر فقیه که در نظریات در جمیع فتاوی مانند یکدیگر باشند و این اختلافی است که ائمه علیهم السلام  بامر الهی در میان شیعیان خود انداخته‏اند چنانکه فرموده‏اند: «نحن اوقعنا الخلاف بینکم »و مصلحت هر فقیهی و مقلدین او این است که بفتاوی او عمل کنند و اگر غیر از مراد الهی بود غیر از این قرار داده بود پس بنابراین اگردو فقیه در مجلس واحد هریک از فتاوی خود سخن گویند سخن هریک در حق خود او و مقلدین او بی‏فایده نخواهد بود بلکه هریک بتکلیف خود عمل کرده‏اند و ادای تکلیف خود را نموده‏اند و از الحاد ملحدین چنین معلوم می‏شود که فقیه بحق آن کسی است که بغیر از خود کسی را فقیه نداند تا سخن گفتن او فایده داشته باشد و اگر احیاناً کسی را فقیه دانست و او سخنگو است باید خود سکوت کند که اگر با این حال سکوت نکرد و سخن گفت اهل دنیا است و نباید شیعیان باو رجوع کنند چنانکه گفته‏اند: «پس همین دلیل این است که می‏گویند ناطق باید یکی باشد خود فقهاء کلامشان این است مگر آن فقهاء که مرجعشان یک نفر دیگر باشد چرا که همه خود را مفتی می‏دانند و برأی خود عمل می‏کنند و تقلید غیری را نمی‏کنند اگر غیری را فقیه می‏داند و جایز می‏داند تقلید او را و در شهر هست چنین فقیهی مع ذلک این فقیه سخن می‏گوید معلوم است که اهل دنیا است چرا که آن یکی کفایت مردم را می‏کرد این یکی بی‏فایده سخن می‏گوید پس ما را رجوع باین نیست مگر اینکه هردو برادر دینی باشند و رئیس ایشان را حکم کند که هردو سخن گویند» پس عرض می‏کنم که اولاً این استثنائی که کرده و گفته مگر اینکه هردو برادر دینی باشند تا بآخر الحادی است که بر طریقه خود جاری شده که همیشه در هر عصری ناطق و رئیس یک نفر است نه بیشتر پس اگر او اذن داد چند نفر فقیه را که تکلم کنند بنابر الحادی که درصدد اظهار آن است عیب ندارد و همین استنثای او هم یک نوع الحادی است برنگی دیگر چرا که معنی ندارد که بعضی از فقهاء برادر دینی باشند و بعضی برادر دینی نباشند انما المؤمنون اخوة و اگر مرادش این است که چند نفر فقیه در نزد یک فقیهی تحصیل فقه کرده‏اند تا فقیه شده‏اند که این مطلب اختصاصی ببعضی از فقهاء ندارد که آنها اگر بحکم معملشان سخن گویند عیبی لازم نیاید و دیگران اگر سخن گویند عیب لازم آید که بغیر از یک نفر ایشان باقی فقهاء از اهل دنیا باشند و جمیع فقهای روزگار در نزد یک فقیهی تحصیل فقه کرده‏اند و اجازه تفقه از استادان خود گرفته‏اند و همه مفتی هستند در حق خود و مقلدین خود و چنین کاری را مشایخ ما هم مانند سایر علماء اعلی اللّه مقامهم کرده‏اند که هم اجازه گرفته‏اند و هم اجازه داده‏اند و اگر دو سخنگو در یک زمان نباید باشد شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه در حیات خود اجازه بسید مرحوم اعلی اللّه مقامه نباید بدهند و سید مرحوم در حیات خود نباید اجازه بآقای مرحوم اعلی اللّه مقامهما بدهند و نعوذ باللّه باید سخن سید مرحوم در حال حیات شیخ مرحوم و سخن آقای مرحوم در حیات سید مرحوم اعلی اللّه مقامهم بی‏فایده باشد و باید ملحدین را رجوعی بسید و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامهما ــ چنانکه در واقع نیست ــ در ظاهر هم نباشد چرا که سخن هریک در زمان حیات سابق بی‏فایده بوده بنابر الحاد ملحدین نعوذ باللّه من بوار العقل و به نستعین.
و اگر بگویند که سید مرحوم در حال حیات شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامهما از خود فتوائی نداشت و فتوای شیخ مرحوم را از برای مردم روایت می‏کرد و همچنین آقای مرحوم در حال حیات سید مرحوم فتوائی نداشت و فتوای سید مرحوم را از برای مردم روایت می‏کرد عرض می‏کنم که کسی که در حیات فقیه سابقی صاحب فتوی نباشد معقول نیست که فقیه سابق اجازه باو بدهد و هر صاحب فتوائی مکلّف است بفتوای خود کند و هر اجازه‏ دهنده‏ای اجازه می‏دهد که مردم تقلید از او کنند و مردم در حیات سید مرحوم تقلید از آقای مرحوم می‏کردند و در حیات شیخ مرحوم تقلید از سید مرحوم می‏کردند پس بنابر الحادی که کردند در حیات شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه سخن گفتن سید مرحوم بی‏فایده بود چرا که فرمایش شیخ مرحوم کفایت این مردم را می‏کرد و در حیات سید مرحوم سخن گفتن آقای مرحوم بی‏فایده بوده چرا که فرمایش سید مرحوم کفایت این مردم را می‏کرد.
و اگر بگویند که چون فتاوی ایشان مختلف نبود از این جهت بی‏ فایده نبود که چه‏بسیار واضحست که در میان جمیع علمای شیعه یافت نمی‏شود دو نفر صاحب فتوی که هریک در مسائل نظریه در جمیع فتاوی خود با دیگری مطابق باشد، اینک آب قلیل را بمحض ملاقات نجاست چنانکه مشهور است شیخ مرحوم و سید مرحوم اعلی اللّه مقامهما نجس می‏دانستند و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه بدون تغییر در اوصاف ثلثه پاک می‏دانستند و کشمش جوشیده را شیخ مرحوم حرام و نجس می‏دانستند و آقای مرحوم حلال می‏دانستند و در ماه رمضان مدتها بعدد عمل می‏کردند و شیخ مرحوم و سید مرحوم موافق مشهور برؤیت هلال قائل بودند.
باری الحاد ایشان ایشان را بر این داشت که پرده حیای ایشان دریده شد که باکی و مبالاتی بافترا بستن نداشته باشند تا اینکه تصریح کنند و بگویند: «بهرحال خود حالت این فقهاء دلیل این است که قول هریک این است که بفتوای او عمل کنند نه سایر» پس عرض می‏کنم چه‏بسیار واضحست این افترا که از علما و فقهاء گذشته که بسیاری از عوام الناس هم می‏دانند که قول هیچ ‏یک از فقهاءاین نیست که بفتوای او عمل کنند نه بفتوای سایرین بلکه عمل جمیع ایشان از صدر سلف تاکنون این است که هر فقیهی که هرکس را بدرجه فقاهت یافت اجازه فقاهت را باو می‏دهد و بسا فقیهی که بجمعی بسیار از تلامیذ خود و تلامیذ غیر خود اجازۀ فقاهت و اجتهاد می‏دهد و ثمرۀ این اجازات و فایدۀ آنها همه این است که سایر مردم و عوام الناس تمکین کنند مجازین را باجازه مجیزین از برای آنکه مجیزین بجهت سبقتی که دارند قول ایشان محل اعتنای سایر مردم است و سیرت علماء و فقهاء بر این جاری شده که اجازه می‏دهند و اجازه می‏گیرند از برای همین که مردم اعتنا کنند و قبول کنند احکام مجازین را در حلال و حرام و قضایا و احکام و اگر قول احدی از فقهاء این بود که مردم بفتاوی او عمل کنند نه بفتاوی سایر فقهاء اجازه فقاهت بسایرین نمی‏داد اینک یک کتابی که تخمیناً بقدر ده‏هزار بیت است که اغلب خطوط آن بخط شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه است در نزد من حاضر است که اجازات بسیار از فقهای عالی‏مقدار گرفته‏اند و اجازات بسیار خود ایشان بسایر فقهاء داده‏اند و سید مرحوم و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامهما اجازات داشتند و اجازات بجمعی دادند و فتاوی ایشان با فتاوی مجازین مختلف بود و تقلید افضل را هم واجب نمی‏دانستد چنانکه عبارات شریفه ایشان را بعینها نقل کردم ولکن گویا ملحدین قناعت دارند بتمکین بعضی از امثال خود که اعتنائی برسوا شدن در نزد جمیع فقهاء و علماء و عوام الناس نکرده و افتراها بهمه ایشان بسته نعوذ باللّه من زلة الاقدام بارخاء عنان الاقلام و الافتضاح لدی الخواص و العوام.

(افترابستن ملحد بامامان معصوم)
باری، پس چون فارغ شد از افترای بر خواص و عوام شروع کرد بافترای بر ائمه انام علیهم السلام  و گفت: «در اخبار شاهد این مطلب هست که مؤمن کسی است که امام زمان خود را شناخته باشد مراد از امام زمان حجت است که همان شخص باشد که عرض شد» عرض می‏کنم که گویا این مطلب را از حدیث شریف « من مات و لم‏یعرف امام زمانه مات میتةً جاهلیةً » خواسته استدلال کند و بسی واضحست که امام زمانی که در این حدیث مذکور است خالی از دو حال نیست که آن را یا بطور خصوص معنی کنیم یا بطور عموم و قسم سومی متصور نیست پس اگر بطور خصوص معنی کنیم دخلی بمطلب اهل الحاد ندارد چرا که امامت در قریش باید باشد و در عترت طیبه طاهره پیغمبر صلی الله علیه و آله  و اگر بطور عموم معنی کنیم و پیشوایان دین و مذهب و پیش قدمان در علوم و افعال دینیه را هم داخل کنیم چه‏ بسیار واضحست که در دایره تشیع هرگز نبوده شخصی بخصوص که معرفت او واجب باشد باهل شرق و غرب عالم که هرکس او را نشناسد مردن او مردن جاهلیت باشد وهرکس او را بشناسد مؤمن باشد نه در زمان حضور ائمه طاهرین علیهم السلام  و نه در زمان رحلت و غیاب ایشان علیهم السلام  بخلاف امامت خود ایشان که هرکس از اهل شرق و غرب عالم ایشان را نمی‏شناخت و می‏مرد مردن او مردن اهل جاهلیت بود اما در بزرگان و پیشوایان شیعه چنین نیست که شخصی بخصوص ایشان را اگر اهل شرق و غرب عالم نشناسند مردن ایشان مردن جاهلیت باشد و چه‏ بسیار از آن بزرگواران بودند و هستند که معروف نیستند مانند نقباء و نجباء و ابدال و رجال الغیب که نوعاً می‏دانیم که بوده‏اند و هستند و اشخاص ایشان معروف نیست و معروف نبوده مگر در نزد آحادی از مردم و خداوند عالم جلّ‏ شأنه اجل و اعدل از این است که کسی را بمردم نشناساند و بنشناختن او مردن آنها را مردن جاهلیت شمارد.بلی اگر این حدیث را بطور عموم معنی کردی که هرکس که مسائل دینیه خود را نداند و عالمی از علمای بحق را نشناسد از راه بی‏مبالاتی بدین و مذهب خود نه آنکه عالم بحقی در دنیا ظاهر نیست و بمیرد و مردن او مردن جاهلیت خواهد بود چرا که خود که مسائل خود را ندانسته و از عالمی هم فرا نگرفته پس جاهل مرده و اگر این امام زمان را شخصی بخصوص از شیعیان بگیری که اهل شرق و غرب عالم اگر او را نشناسند مردن ایشان مردن جاهلیت باشد بدعتی و امر محالی را خواسته‏ای اظهار کنی چرا که چنین شخصی را اگر فرض کنی که در شهری موجود شد اهل بلاد بعیده از کجا بداند که چنین شخصی در کدام شهر است و بسا آنکه آن شخص بیاید در شهری و بمیرد و خبر آمدن و مردن او باهل بلاد بعیده نرسد چه جای کتب و مسائل صادره از او و اگر فرض کنی یک وقتی کتب او باهل بلاد بعیده برسد بسا بعد از مردن او است بچندین سال و حال آنکه اهل هر بلدی در حین تکلیف مکلفند که اخذ مسائل دینیه خود را از شخص عالمی بکنند خداوند بقدر جوی حیائی اگر باهل بدعت داده بود باین حدیث اثبات وحدت ناطق شیعی نمی‏کردند و تا شخصی منصوص مانند امیر المؤمنین علیه السلام  از جانب شخصی مخصوص مانند پیغمبر صلی الله علیه و آله  معین نباشد معقول نیست که در دایره اسلام در شرق و غرب عالم معروف گردد و چون معروف نشد معقول نیست که احکام او معلوم گردد و معقول نیست که اهل شرق و غرب عالم از جانب خداوند عالم مأمور باشند بمعرفت شخصی مجهول در نزد ایشان که اگر او را نشناسند مردن ایشان مردن اهل جاهلیت شود نعوذ باللّه من بوار العقل. بلی، اهل شرق و غرب عالم مأمورند که بشناسند عالمی از علمای اهل بیت علیهم السلام  را تا اخذ مسائل دینیه خود را از او کنند یا خود عالم بمسائل دینیه خود باشند پس اگر علمای شیعه را پیشوایان و امامان گفتی انحصار ایشان را بواحد نتوانی اثبات کرد بلکه عدد معینی از برای ایشان نتوانی اثبات کنی نمی‏دانم که در آخر الزمان چه بدعتهای تازه در دین و مذهب احداث خواهد شد اعاذنا اللّه و جمیع المؤمنین من مضلات الفتن فی جمیع المواطن بمحمد و عترته الطاهرین صلوات اللّه علیهم اجمعین.

(افترا بستن ملحد بجمیع خلق)
باری، پس چون فارغ شد از افترای بر خدا و رسول صلی الله علیه و آله  و ائمه طاهرین علیهم السلام  و فقهای اعلام و تابعین ایشان از عوام الناس شروع کرد بافترای بر جمیع خلق و گفت: «بلکه عرض می‏کنم این سخن اجماعی عامه خلق است در یک ملک یک سلطان بیش روا نیست در یک شهر بیشتر از یک حاکم نیست در یک محله بیش از یک کدخدا نیست در یک خانه بیش از یک کدبانو نیست بلکه می‏گویند در خانه اگر کد بانو متعدد شد خانه ناروب می‏ماند بلکه عرض می‏کنم آهوها چون گله می‏شوند یکی جلو می‏رود باقی از عقب او، مورچه‏ها چون دسته می‏شوند یکی جلو است و باقی عقب و کذلک مارها چون دسته شوند یکی از آنها شاه مارها است و اگر یکی بر آن یاغی شود لامحاله او را می‏کشند و در زنبور عسل آیاتی است که خداوند دانا است و اگر کسی نظر کند بعبرت خواهد فهمید و همچنین اگر در همه ملک نظر کنی این مسئله را می‏فهمی». عرض می‏کنم که اگر سکوت ساکتین و ملامت بعضی از معاصرین و تمکین بعضی از ارباب غرض موجب درازی زبان معاندین نبود که نسبت چنین بدعتی را بجمیع سلسله دهند حیف از کاغذ و قلم بود که در تعرض جواب این خرافات صرف شود و اوقات اشرف از این بود که اعتنای باین خرافات شود ولکن از برای رفع نسبت این بدعت ناچارم که چیزی بنویسم.

(قیاس کردن ملحد حال علما رابسلاطین)
پس عرض می‏کنم که اولاً امور الهیه و احکام او را قیاس بطبایع منحرفه مخلوقات کردن بسی خطا است« اول من قاس ابلیس لعنه اللّه» بلی سلطانی که طبع او قاهر است و نمی‏تواند سلطانی دیگر را در مملکت ببیند و می‏خواهد اهل مملکت او جمیعاً در تحت سلطنت او ذلیل باشند درصدد دفع سلطانی دیگر برمی‏آید تا بالاخره هریک غالب شدند سلطنت خواهند کرد و همچنین طبع استیلاء و استعلاء و تکبر و حسد در اغلب مخلوقات غالب است که هرکس در هرکاری که بآن مشغول است دوست می‏دارد استقلال در آن کار را و نمی‏تواند دید کسی دیگر را که در آن کار شریک او باشد چنانکه معروف است که همکار همکار را نمی‏تواند دید خصوص که آن کار کاری باشد که منافع دنیوی و ریاست دنیوی در آن کار باشد پس هر همکاری می‏خواهد که تمام منافع را خود ببرد یا ریاست را مخصوص بخود کند پس البته حسد خواهد برد بر کسی که او هم مثل او طالب است تمام منافع را خود ببرد و بر کسی که او هم مثل او طالب است که تمام ریاست مخصوص او باشد پس از این جهت دو سلطان یا بیشتر در مملکتی گنجایش ندارد و دو حاکم یا بیشتر در شهری نگنجند و دو کدخدا یا بیشتر در یک محله و دو کدبانو و بیشتر در یک خانه نگنجند و موجب نزاع و جدال خواهد بود که اولاً طبع حسد مهیج آن اشخاص متعدد خواهد بود.
و ثانیاً اختلاف تدبیرات در نظم مملکت و شهر و خانه موجب اختلال خواهد بود.
و ثالثاً از باب آنکه هریک بامید آنکه آن دیگری مواظب امری است مسامحه در تدبیر و تنظیم خواهد کرد و جمیع اینها موجب اختلال در نظم مملکت و شهر و خانه‏ها خواهد بود و لکن اگر فرض کنی که سلاطین متعدد و حکام و کدخدایان و کدبانوهای متعدد خالی از حسد و مسامحات و اغراض باشند هرقدر در مملکتی و شهری و خانه بیشتر باشند امور آن مملکت و شهر و خانه منظم‏تر خواهد بود که اگر احیاناً یکی از ایشان غفلتی ورزید در امری از امور دیگری متذکر خواهد بود و امر الهی در میان علمای عدول ازین قبیل است نه از قبیل سلطنت و حکومت و ریاست دنیوی چرا که عدول نافین از جانب خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام  بشهادت خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام  خالی از اغراض و امراضند و حسد در پیرامون ایشان راه ندارد و تکاهل و تسامحی در امور تکلیفیه الهیه ندارند چرا که همه ایشان عالم و عادلند بشهادت معصومین علیهم السلام  که فرمودند: ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین و اگر بگویی که اگرچه ایشان عالم و عادل هستند و تکاهل و تسامحی در امور الهیه ندارند ولکن اختلاف انظار و اختلاف فتاوی در میان ایشان هست واین اختلاف انظار و فتاوی موجب اختلاف امور سایر مردم خواهد بود.
عرض می‏کنم بطوری که سابقاً عرض شد که اختلافی که در انظار و فتاوی علمای عدول ابرار است اختلاف در امور عامه ضروریه نیست و این اختلاف اختلافی است در نظریات و این اختلافی است که فرمودند: نحن اوقعنا الخلاف بینکم و با این اختلاف در فتاوی در میان علماء ائمه طاهرین علیهم السلام  امر کرده‏اند عوام الناس را که از ایشان اخذ کنند مسائل دینیه خود را چنانکه فرموده‏اند: اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة اللّه پس مردم مأمور و مرخصند از جانب ائمه معصومین علیهم السلام  که از هریک از ایشان بخواهند اخذ مسائل دینیه خودرا بکنند و هیچ‏یک از این علمای عدول ادعای این را ندارند که لازم است بر جمیع خلق روی زمین اطاعت من و اخذ جمیع مسائل از من بلکه ادعای هریک این است که هرکس خود بنفس خود می‏داند مسائل خود را و می‏تواند از کتاب و سنت استنباط کند خود او شخصی است مثل ما و هرکس خود بنفسه نتواند استنباط احکام الهی را از کتاب و سنت کند باید اخذ کند از یکی از کسانی که می‏توانند استنباط کنند پس در چنین حالی اختلالی در میان سایر مردم باقی نخواهد بود هر طایفه‏ای از هریک از علمای عدول که بخواهند اخذ کنند مسائل دینیه خود را و جدالی در میان نیست.

جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای مردان خداست
و هیچ‏یک از علماء سلطان عرفی مملکتی و حاکم شهری و کد خدای محله و کدبانوی خانه نیستند که اختلاف پسندیده خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام  موجب اختلال در نظم مملکت و شهر و محله و خانه‏ها شود دو برادر دینی در یک خانه منزل دارند و اخذ می‏کنند مسائل دینیه خود را از دو عالم عادل که برادر دینی هستند و اختلاف در نظریات هم دارند. و اگر گویی در صورتی که در میان علمای عدول حسدی و غرضی نیست در میان ائمه طاهرین علیهم السلام  هم که البته تحاسدی و تباغضی نیست پس چه مانع است که ائمه متعدد در یک زمان همه ایشان ناطق باشند مانند علمای عدول که همه در زمان واحد حاکم شرعند.
عرض می‏کنم که قیاس کردن ائمه علیهم السلام  بحال سایر مردم خطا است چرا که خود ایشان علیهم السلام  فرمودند: «لانقاص بالناس» و هریک از ائمه علیهم السلام  حجت بودند بر جمیع خلق و از جمله خلق یکی امام لاحق است که مأموم امام سابق است علیهما السلام  و هر امامی در زمان خود می‏تواند نسخ کند هر حدیثی را که بخواهد از احادیث ائمۀ سابق بر خود چنانکه شیخ حر رحمه اللّه بابی مخصوص در وسایل از برای این مطلب عنوان کرده و احادیث آن را ذکر کرده و چنین امری و چنین نسبتی در میان علمای عدول واقع نیست بلکه در میان پیغمبران سابق هم واقع نیست که هر سابقی امام لاحق نباشد مگر در بعضی از ایشان مانند نوح و سام و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و موسی و هارون.
باری، قیاس حال سلاطین و حکام و کدخدایان و کدبانوها و تحاسد و تباغض و اغرض و امراض ایشان از بخل و کبر و سایر جهالات و اعمال و احوال ایشان را جاری کردن در شأن علمای عدول خالی از این عیبها بسی غلط و خطاء است و حال آنکه باین دلیل علیل معلوم می‏شود که در یک مملکت یک سلطان و در یک شهر یک حاکم و در یک محله یک کدخدا و در یک خانه یک کدبانوا بیشتر نباشد نه آنکه در جمیع ممالک روی زمین یک سلطان و در جیمع شهرها یک حاکم و در جمیع محلات یک کدخدا و در جمیع خانه‏ها یک کدبانو باشد باز باین دلیل علیل بعدد خانه‏ها کدبانو ضرور است و بعدد محلات هر شهری کدخداها و بعدد شهرها حکام و بعدد ممالک سلاطین متعدد« فوقع الحق و بطل ما کانوا یعملون و غلبوا هنالک و انقلبوا صاغرین و ان منعهم الاستکبار ان‏ یصیروا ساجدین و ابوا اباء ابلیس لرب العالمین.»

(قیاس کردن ملحد حال علما رابحیوانات)
پس چون فارغ شد از قیاس کردن حال علمای ابرار بحال سلاطین و حکام جور و کدخدایان و کدبانوهای جهال باغرض و مرض شروع کرد بقیاس کردن حال علمای ابرار بحال حیوانات و حال آنکه حال حیوانات را هم بافترا بحیوانات نسبت بآنها داده، پس می‏گوید: «بلکه عرض می‏کنم آهوها چون گله می‏شوند یکی جلو می‏رود باقی از عقب او، مورچه‏ها چون دسته می‏شوند یکی جلو است و باقی عقب و کذلک مارها چون دسته شوند یکی از آنها شاه مارها است و اگر یکی بر آن یاغی شود لامحاله او را می‏کشند و در زنبور عسل آیاتی است که خداوند دانا است و اگر کسی نظر کند بعبرت خواهد فهمید». عرض می‏کنم که باید مکرر عذر بخواهم از اعتنا کردن باین خرافات و ضایع کردن مرکب و کاغذ ولکن چه کنم با کسانی که بسا همین خرافات را دستاویز خود کرده نسبت آنها را بمشایخ عظام دهند و اینها را از طریقه ایشان پندارند.
پس عرض می‏کنم که از کجا دانستی که آن آهویی که جلو می‏رود یا مورچه‏ای که جلو می‏رد همان آهو و مورچه معینی است که سلطان و حاکم باقی است بلکه بحسب اتفاق آهویی و مورچه‏ای جلو است و باقی در عقب و در دفعۀ دیگر آهویی دیگر و مورچه‏ای دیگر در جلو است و باقی در عقب و بنابراین دلیل علیل تو باز هر دسته یکی در جلو است اگر جلو است نه آنکه جمیع آهوها یک سلطان دارند و جمیع مورچه‏های روی زمین یک مورچه جلوی آنها و تو می‏خواهی با این دلیل علیل اثبات کنی که در میان جمیع شیعیان در روی زمین از اهل شرق و غرب عالم باید یکی ناطق و رئیس و مؤسس باشد نه بیشتر و مقصود تو این نیست بتصریح خود تو که در هر اقلیمی یک ناطقی و در هر شهری یک ناطقی و در هر محله‏ای یک ناطقی و در هر خانه‏ای یک ناطقی باید باشد.

(دلیل علیل تفسیر برأی ملحد از قرآن)
باری، پس بعد از این همه خرافات خواسته دلیل از کتاب و سنت بیاورد می‏گوید: «پس عرض می‏کنم خداوند می‏فرماید یوم نبعث من کل امة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً یعنی روزی که مبعوث می‏کنیم از هر امتی شهیدی را و ترا بر آن جماعت شاهد می‏آوریم و شهید خاص بانبیاء نیست بلکه بر شیعه هم اطلاق می‏شود چنانکه خداوند فرموده است: و کذلک جعلناکم امةً وسطاً لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیداً و خطاب بامت است و جماعت امت پیغمبر اهل حقند و اهل حق این بزرگوارانندلامحاله و ایشان وسط هستند پس شهداء هستند».
عرض می‏کنم که گویا خواسته این آیه شریفه را شاهد بیاورد: فَکَیْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنَا بِکَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِیدًا ﴿النساء: ۴١﴾ پس باشتباه یوم نبعث را تا بآخر گفته و معنی فارسی کرده و چنین آیه‏ای که ترجمه کرده در قرآن نیست! و عجب آنکه آیه دوم را شاهد از برای این آورده که شهید خاص بانبیاء نیست و گفته خطاب بامت است.
پس اولاً عرض می‏کنم که خطاب در این آیه شریفه بائمه طاهرین علیهم السلام است چنانکه در تفسیر آیه شریفه از خود ایشان رسیده و از نفس آیه شریفه هم معلوم می‏شود که خطاب بجماعت مخصوصی است که ایشان شاهدند بر مردم و اگر خطاب بعموم امت بود دیگر کسی باقی نمی‏ماند که شاهد بر او باشند و همه شاهد بودند بدون مشهودعلیهم. باری امت وسط ائمه علیهم السلام هستند که شاهدند بر خلق و پیغمبر صلی الله علیه و آله  شاهد است بر ایشان علیهم السلام  و در صورتی که شیعیان را هم داخل در شهداء قرار بدهیم همه شیعیان بزرگ شاهدند بر مردم و این مطلب دخلی بمطلب اهل الحاد ندارد که می‏خواهند وحدت ناطق در میان شیعیان اثبات کنند.
پس متذکر باش که اگر مراد از آیه شریفه فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید این است که از برای هر پیغمبر مرسلی امتی است و شهید هر امتی پیغمبر ایشان است پیغمبران مرسل در یک عصر متعدد بودند و هریک شهید بر امت خود بودند و پیغمبر ما صلی الله علیه و آله  شهید است بر پیغمبران و چنانکه شهدای متعدد در زمانهای متعدد بر امتهای متعدد جایز است و واقع شهدای متعدد در مکانهای متعد بر امتهای متعد جایز و واقع است چنانکه سید مرحوم اعلی اللّه مقامه در «حجة البالغة» و سایر رسائل خود تصریح باین مطلب فرموده‏اند و اگر مراد از کل امت را امتِ پیغمبران اولی العزم و صاحبان شریعت قرار دهیم که بتصریح سید مرحوم اعلی اللّه مقامه پیغمبران صاحب شریعت شش نفرند آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد صلی اللّه علیه و آله و علیهم اجمعین و بنابراین آدم شهید است بر امت خود و نوح بر امت خود و ابراهیم بر امت خود و موسی بر امت خود و عیسی بر امت خود و محمّد صلی اللّه علیه و آله و علیهم بر ایشان و بر امت خود پس از برای شش امت شش پیغمبر و شش شهید است و این مطلب دخلی بمطلب اهل الحاد ندارد.
و اگر مراد از کل امة را هر جماعتی قرار دهیم که در زمانهای متعدد و مکانهای متعدد واقعند پس بنابراین از برای هر پیغمبر صاحب شرعی امتهای بسیار است در زمانهای متعدد و مکانهای متعدد مثل آنکه پیغمبران بنی اسرائیل بعد از موسی در زمانهای متعدد در مکانهای متعدد واقع بودند و همه بشرع موسی عمل می‏کردند و امتهای ایشان همه امت موسی بودند و مثل آنکه بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله  باید جمیع خلق امت او باشند و جماعتی که در عصر او بودند امتی بودند و جماعتی که در عصر حضرت امیر علیه السلام  بودند امتی بودند و جماعتی که در عضر حضرت امام حسن علیه السلام  بودند امتی بودند و همچنین هر جماعتی که در عصر هر امامی از ائمه اثنی‏عشر علیهم السلام  بودند امتی بودند و هریک از ائمه علیهم السلام  شهید بودند درعصر خود بر امتی و جماعتی از امتهای پیغبر صلی الله علیه و آله  و هریک از ائمه علیهم السلام  صاحب امر بودند بطوری که جمیع خلق باید اطاعت کنند او را مثل آنکه جمیع خلق باید اطاعت کنند رسول خدا را صلی الله علیه و آله  چنانکه خداوند امر فرموده: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم و باتفاق شیعه بلکه بعضی از سنیها چنانکه عبارت ایشان گذشت اولی الامری بغیر از ائمه اثنی‏عشر علیهم السلام  نیست و اطاعت احدی بر خلق لازم نیست غیر از اطاعت ایشان مگر بامر ایشان که امر فرموده‏اند که روایت امر ایشان را از ثقات اصحاب ایشان قبول کنیم و اطاعت غیر ایشان در غیر روایت امر ایشان بر احدی از اهل شرق و غرب عالم لازم نیست و اطاعت احدی از روات ثقات بدون اطاعت راوی ثقه دیگر در غیر موضع تعارض هرگز معین نبوده پس هریک از شیعیان امین ایشان در هر امری از امور ایشان از برای هریک از شیعیان ایشان امر ایشان را می‏رساند لازم بود قبول آن در زمان حضور ایشان و در زمان رحلت و غیبت ایشان و هرگز امر الهی مخصوص بیکی از شیعیان ثقات بدون دیگران نبوده حتی آنکه اگر در مقامی هم که ترجیحی وارده شده در مقام تعارض و اختلاف اخبار است نه در غیر آن پس اگر شیعیان بزرگ ایشان را هم من حیث التابعیة شهید بگیریم بر کسانی که از او قبول می‏کنند همه بزرگان شیعه شهیدند بر قبول‏کنندگان هریک در هر زمانی که واقعند بقدری که تابعند و هریک در هر مکانی که واقعند بقدری که تابعند و تعدد شهدای عدیده را در عصرهای متعاقبه و عدم انحصار شهادت بشخص واحد شیعی را که بسی واضحست که اهل الحاد هم نمی‏توانند منکر شوند در زمانهای متعدده پس در هر زمانی امتی واقعند و شهیدی دارند پس در زمانهای متعدده امتهای متعدده و شهدای متعدد واقع هستند و رسول خدا صلی الله علیه و آله  شهید است بر ایشان و سخنی که هست در این است که چنانکه در زمانهای عدیده شهدای عدیده بر امتهای عدیده هست آیا در مکانهای عدیده هم شهدای عدیده بر امتهای عدیده در عصر واحد جایز است یا در عصر واحد شهید باید واحد باشد و شهدای متعدد چون مختلفند موجب فساد خواهد بود بنابر گمان اهل الحاد. پس عرض می‏کنم که بنابر اینکه جایز باشد که جماعتی را که در اول عصر غیبت امام علیه السلام  واقع هستند امتی بنامیم و از برای ایشان یکی از شیعیان بزرگ را شهید قرار دهیم و بعد از وفات او بزرگی دیگر از شیعه را قرار دهیم که شهید باشد بر مردم و بعد از وفات او شهیدی دیگر بر مردم از شیعیان بزرگ قائم شود و همچنین از عقب هر شهیدی شهیدی دیگر قائم شود وهر جماعتی امتی باشند پس این شهداء متعدد را بر امتهای متعدد گواه بگیریم و رسول خدا را صلی الله علیه و آله  شهید بر ایشان بگیریم و این مطلب منافات نداشته باشد که همه این جماعتها و همه این امتها امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  باشند و امت واحده باشند بهمین معنی جایز است که در مکانهای متعدد هم در هر مکانی و در هر شهری جماعتی باشند و آن جماعت را امتی بنامیم و از برای هر امتی شهیدی از بزرگان شیعه را قائم بدانیم و جمیع ایشان را شهداء بدانیم و رسول خدا صلی الله علیه و آله  را بر ایشان شهید بدانیم.
و اگر کسی گمان کند که شهداء متعدد در عصرهای متعدد فسادی بر وجود ایشان مترتب نیست ولکن در عصر واحد فساد بر وجود ایشان مترتب است چنانکه سلاطین متعدد در عصر واحد در مملکت واحده وجود ایشان موجب فساد است و در ازمنه متعاقبه فسادی بر وجود ایشان مترتب نیست.
عرض می‏کنم سلاطین متعدد در عصر واحد و مملکت واحده فساد بر وجود ایشان مترتب است بجهت آنکه هریک از ایشان تمام مملکت را می‏خواهد متصرف شود و اهل تمام مملکت را می‏خواهد مطیع و منقاد و رعیت خود کند پس البته نزاع و جدال و فساد واقع خواهد شد اما شهدای متعدد که همه مروج دین پیغمبرند صلی الله علیه و آله  و تخلف از فرمایش او نمی‏کنند و هیچ‏یک نمی‏خواهند که تمام مملکت روی زمین را تصرف کنند و هیچ‏یک نمی‏خواهند که تمام امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  از اهل شرق و غرب مسائل دین او را از او اخذ کنند بوحدته و از غیر اخذ نکنند و اجازه هریک از علماء از برای سایرین از صدر سلف ببعد شاهد این است که هریک جایز می‏دانند اخذ مسائل دینیه را از غیر خودشان از کسانی که اجازه بایشان می‏دهند و معنی اجازه و فایده آن این است که شخص مجاز آنچه از مسائل دینیه را خود فهمیده از برای مردم بیان کند نه آنکه کتاب شخص مجیز را از برای مردم بخواند و فتاوی او را بیان کند و از فتاوی خود دم نزند چرا که این کار را هر صاحب سوادی می‏کند پس بشهادت جمیع علمای اسلام سلفاً و خلفاً هر صاحب فتوائی جایز می‏داند اخذ کردن مسائل را از صاحب فتوای دیگر اگرچه فتاوی اشخاص عدیده البته مختلف خواهد بود در مسائل نظریه پس در این صورت که شهدای متعدد همه برادران دینی باشند و محبت هریک از ایشان جزء دین هریک از ایشان باشد و هریک در احترام هریک کوتاهی نکنند و هریک اهانت هریک را از دین خود ندانند بلکه موجب فسق دانند نزاعی و جدالی و فسادی در تعدد ایشان متصور نیست مگر آنکه فرض کنی یکی از اشباه علماء خود را بصورت علماء جلوه دهد و نزاعی با اهل حق داشته باشد و این فرض از محل سخنی که داریم خارج است و سخن در شهدای متعدد است که همه عالم و عادل و برادر دینی هستند نه علمای سوء و اهل دنیای دنیه.
باری، پس اگر مراد از آیه شریفه فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید را مخصوص پیغمبران و امتهای ایشان قرار دهی که شاهد اهل الحاد نخواهد بود و اگر بطور عموم هرطایفه از امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  را امتی قرار دهی و شهیدی از برای آن طایفه قرار دهی پس چنانکه طایفه طبقه سلف شهیدی دارند و طایفه طبقه خلف شهیدی دارند و همچنین در هر طبقه شهیدی هست و همه شهداء از اهل حق و اهل دین و برادر دینی هستند با اختلاف فتوای هریک با سایرین در نظریات همچنین طایفه‏ای که در شرق عالم واقعند شهیدی دارندوطایفه ای که درغرب عالم واقعند شهیدی دارند  و طایفه‏ای که در شهری واقعند شهیدی دارند وطایفه ای که درشهر دیگر واقعند شهیدی دارند بلکه ممکن است که در شهر واحد طوایف متعدد در محلات متعدد واقع باشند و از برای هریک عالمی از علمای اهل بیت علیهم السلام  و شهیدی از شهداء ایشان باشد و با اختلاف فتاوی در بعضی از نظریات هریک مصدق و مجیز هریک باشند بدون نزاع و فسادی چنانکه در اغلب اعصار اتفاق افتاده. باری اعاذنا اللّه من مضلات الفتن و به نستعن نمی‏دانم که در آخر الزمان چه فتنه‏های عظیم ظاهر می‏شود که غافلان نمی‏دانند که ظاهر شد یا نشد و عاقلان باید پناه برند بخداوند عالم از شر آنها.

(دلیل علیل ملحدازاختلاف نقبا ونجبا وسلمان وابوذر) 

باری از این قبیل الحادها را ظاهر کردند تا آنکه گفتند: «و اما درباره نقباء و نجباء اگرچه مثل سایر خلق اختلاف جاری نیست اما اختلاف دارند چرا که همه در یک درجه و مقام نیستند هرکسی مقامی دارد پس لامحاله اختلاف حاصل می‏شود مثل اینکه سلمان و ابوذر بود با اینکه هریک نقیب بودند بنابر قولی و لامحاله مردم بعضی میل بسلمان می‏کنند بعضی میل بابوذر و هردو واجب‏الاطاعة هستند پس اختلاف حاصل می‏شود و این اختلاف اسباب اختلاف خلق است». عرض می‏کنم که نقباء و نجباء و امثال سلمان و ابی‏ذر اعلی اللّه مقامهم اختلاف در صورت و هیئت دارند که بسی واضحست که اختلاف در صورت و هیئت در میان افراد و اشخاص نوع ائمه علیهم السلام  و نوع انبیاء و نوع نقباء و نجباء و نوع سایر مردم هست و محض اینکه شخصی بلند است و شخصی کوتاه و شخصی سفیدتر است و شخصی گندمگون و شخصی پیر است و شخصی جوان و امثال این اختلافات که دخلی بمسائل دینیه ندارد موجب اختلاف عقلای اهل عالم نیست که سبب نزاع و جدال و فساد ایشان واقع شود و اگر احیاناً یک جاهلی گفت که اطاعت فلان شخص لازم است بجهت آنکه بلندتر است و جاهلی دیگر گفت اطاعت فلان شخص لازم است بجهت آنکه کوتاه‏تر است عقلای اهل عالم را اعتنائی بسخن آنها نخواهد بود و می‏دانند که این سخن از جهالت برخاسته و می‏دانند که اطاعت بعضی اشخاص را باید بدلیل و برهان الهی کرد چنانکه تخلف از گفتۀ بعضی اشخاص را باید بدلیل و برهان الهی کرد چنانکه خداوند عالم جلّ‏ شأنه وجود دلیل و برهان را دلیل صدق و عدم برهان را دلیل کذب قرار داده و فرموده : «قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین». پس بنابراین خواستیم بدانیم که در میان سلمان و ابی‏ذر چه اختلافی هست که بعضی از مردم تابع سلمان شوند و میل باو کنند و اعراض از ابوذر کنند و تخلف کند از او و بعضی از مردم تابع ابوذر شوند و میل باو کنند و از سلمان اعراض کنند آیا سلمان و ابوذر در خدا و صفات او اختلاف دارند یا در نبوت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و صفات او اختلاف دارند یا در ولایت و امامت ائمه طاهرین علیهم السلام  اختلاف دارند یا در وجوب اطاعت خدا و رسول و ائمه علیهم السلام  اختلاف دارند یا در حلالی و حرامی و امری از امور خدا و رسول و ائمه علیهم السلام  اختلاف دارند آیا جواب مسائل مردم را یکی از پیش خود می‏گوید و دیگری از خدا و رسول و ائمه علیهم السلام  می‏گوید آیا نه این است که اختلافی که موجب نزاع و فساد است اختلافی است که مردم آن را می‏فهمند خصوص اختلافی که در میان رؤسای اهل روزگار واقع است مثل اختلاف بت‏پرستان با اهل توحید و مثل اختلاف مجوس با یهود که موسی را بنبوت قبول ندارند و مثل اختلاف یهود با نصاری که عیسی را بنبوت قبول ندارند و مثل اختلاف همۀ اینها بااهل اسلامکه پیغمبرصلی الله علیه وآله رابرسالت قبول ندارند ومثل اختلاف  عامه با خاصه که امیر المؤمنین علیه السلام  را بلا فصل خلیفۀ رسول خدا نمی‏دانند و مثل اختلاف کیسانی و ناووسی و زیدی و اسماعیلی و فطحی و واقفی که بدوازده امام علیهم السلام  قائل نیستند.
باری باید از اهل الحاد پرسید که اختلاف در میان سلمان و ابوذر یا اختلاف در میان امثال سلمان و ابوذر چیست ؟ که بعضی مردم بطریقۀ سلمان و بعضی بطریقۀ ابوذر روند و با یکدیگر نزاع کنند پس بعضی بگویند همۀ مردم باید بطریقۀ سلمان سلوک کنند و بعضی بگویند همه مردم باید بطریقۀ ابوذر روند پس نزاع ایشان سبب جدال و فساد شود. باری، عقلای اهل عالم می‏دانند که هیچ‏یک از امثال سلمان و ابوذر هوایی از خود ندارند و اگر امری می‏کنند امر خدا و رسول و ائمۀ طاهرین علیهم السلام  است و اگر نهیی می‏کند نهی خدا و رسول و ائمۀ طاهرین علیهم السلام  است و بر فرضی که امثال ایشان در بعضی از نظریات اختلاف نظر داشته باشند هریک تصدیق می‏کنند دیگری را که نظر تو درباره خود تو و درباره کسانی که از تو اخذ می‏کنند از جانب خداوند عالم مجری و ممضی است«ولایکلف اللّه نفساً الاّ ما آتیها و لایکلف اللّه نفساً الاّ وسعها»حکم محکم خدا است جلّ‏ شأنه و محض اینکه در باطن مقام سلمان بالاتراز مقام ابوذر است در نزد خداوند عالم جلّ‏ شأنه که مردمانی که در مقام هیچ ‏یک از ایشان نیستند خبر از مقام ایشان ندارند سبب نزاع و جدال ایشان نخواهد بود بلکه سبب نطق سلمان و سکوت ابوذر نخواهد بود بلکه از سلمان اگر سؤال کنند مسئله از مسائل دینیه را جواب می‏گوید از گفته خدا و رسول و ائمه هدی علیهم السلام  و از ابوذر اگر سؤال کنند جواب می‏گوید از گفته خدا و رسول و ائمه علیهم السلام  بدون وساطت سلمان مگر آنکه گفتۀ ائمه علیهم السلام  را بروایت سلمان شنیده باشد چنانکه سلمان هم اگر چیزی را بروایت شنیده باشد ذکری از او می‏کند و آنچه از قول شیخ مرحوم و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامهما ذکر کردم در این باب کافی است از برای طالبان حق وازبرای غیر ایشان فلاتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون.

(مزخرفات ملحد درپیر وجوان وصورت وسیمای ناطق واحد)
باری اهل الحاد اصراری در انتشار بدعت خود دارند تا آنکه می‏گویند: «اگر می‏گویی متعددین در یک عصر بر یک وتیره راه روند و بیک صورت و سیما ظاهر شوند می‏گویم یکی هست و کافی است اگر می‏گویی باختلاف ظاهر شوند می‏گویم اسباب اختلاف خلق است حتی آنکه اگر در هیچ باب اختلاف نشود مگر اینکه یکی پیر باشد یکی جوان در اختلاف خلق بس است، پیرها میل بپیر می‏کنند و جوانها میل بجوان». عرض می‏کنم که معذرتی که مکرر عرض شد اگر در میان نبود واللّه حیف از یک صفحه کاغذ بود که صرف جواب این خرافات گردد چه جای صرف اوقات پس عرض می‏کنم که متعددین بر یک وتیره راه روند اگر وتیره وتیره دین و مذهب است که البته باید هیچ‏یک تخلف از امر و نهی و حکم الهی نکنند و چنین اشخاصی باخبار و شهادت اهل عصمت علیهم السلام  در دنیا هستند چنانکه فرمودند: ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین.
پس چون بشهادت اهل عصمت علیهم السلام  همه ایشان عادلند در ظاهر و باطن و در خلوت و در جلوتشان هیچ‏یک خلاف عدالتی از ایشان سر نخواهد زد پس همه بر وتیره دین و مذهب سلوک خواهند کرد و اگر مقصود این باشد که در امور مباحه‏ای که فعل و ترک آن را خداوند عالم جلّ‏ شأنه مرخص فرموده و دوست داشته که برخصتهای او عمل شود چنانکه دوست داشته که بعزیمتهای او عمل شود که البته متعددین در آن امور مختلف خواهند بود و این اختلاف را خود معصومین علیهم السلام  هم داشتند و مردم مأمور نیستند که در این اختلافات نزاع کنند و بعضی بعضی خصال مباحه را سبب جرح دانند و بعضی آن را سبب تعدیل دانند اما متعددین همه بیک صورت و سیما ظاهر شوند که در بنی نوع انسان یافت نشده دو شخص مانند یکدیگر مثل دو گنجشک و باز هرگز امر الهی این نبوده که قامت و هیئت دلیل حقیت و بطلان شود مگر چیزی که خارج از اقتضای نوع باشد مانند زایدالخلقة و ناقص‏الخلقة و مردم مأمور نیستند که قبول کنند سخن کسی را که سرخ و سفید است و قبول نکنند سخن کسی را که گندمگون است بلکه مأمورند که قبول کنند روایت هرکسی را که از اهل دین و مذهبشان باشد و ثقه و امین باشد و توقف کنند در خبر هر فاسقی تا صدق و کذب آن معلوم شود.
اما اینکه گفته: «یکی هست و کافی است» نمی‏دانم که این دلیل عقل یا دلیل نقل است و حال اینکه از صدر اسلام تاکنون در یک شهر علمای متعددین بوده و هستند چه جای روی زمین از شرق و غرب عالم و وجود ایشان در هر زمان و روایت و حکایت ایشان و ظهور فتاوی و احکام مستنبطه ایشان مکذب این الحاد است چه‏ بسیار شبیه است این قول بفعل آن شخصی که همیشه یک چشم خود می‏بست و با یک چشم نگاه می‏کرد باو گفتند چرا چنین می‏کنی گفت یک چشم در دیدن او کافی است و با دو چشم دیدن اسراف است و اسراف حرام است و جایز نیست باو گفتند پس چرا خدا دو چشم آفریده و اسراف کرده گفت من باید اسراف نکنم خدا خود داند با کرده خود! حال چنین است که خداوند عالم جلّ‏شأنه در هر زمان علمای صاحب حکم و فتوی بسیار آفریده حتی اهل باطن را متعدد آفریده و از برای هر امامی علیه السلام  دوازده نقیب و هفتاد نجیب و فقهای بسیار آفریده و خود دانسته و خلقت خود ولکن بنظر اهل الحاد وجود یکی کافی است و اوست ناطق و دهان باقی را باید بست که ناطق نشوند که اگر ناطق شدند لامحاله از اهل دنیا خواهند بود و مردم را رجوعی بایشان نباید باشد چنانکه عبارت اهل الحاد گذشت که گفت: «اگر فقیهی در شهری بداند که فقیهی دیگر هست و سخن گفت از اهل دنیا است و ما را باو رجوعی نیست».
باری کفایت کردن چیزی و کفایت نکردن را امثال اهل الحاد نمی‏دانستند پس دو چشم و دو گوش را صانع عالم جلّ‏شأنه دانسته که ضرور است و زیاد نیست و وجود انبیای مرسل متعدد را و وجود علمای متعدد را دانسته که ضرور است و خلق کرده عالِمی که در ایران است و هنوز اهل هندوستان نمی‏دانند که او در دنیا هست یا نیست چگونه از برای هندوستان کافی است و بر فرضی که او را بشناسند مسائل و حوادث واقعه هر صبح و شام خود را چگونه عرضه دارند و جواب بشنوند و بر فرضی که کتابی داشته باشد که بتوان آن را بهندوستان برد و عمل کرد بسا آنکه تا کتاب او بهندوستان رسد صاحب کتاب مرده باشد و کدام کتاب از کدام عالم در اسلام یافت می‏شود که تمام مسائل اصول و فروع دین در آن باشد و جواب شبهه جمیع شبهه‏کنندگان در آن باشد که از ایران بهندوستان رود از نزد ناطق واحد ایرانی و کسی دیگر آن کتاب را در هندوستان از برای مردم بخواند و مراد آن ناطق واحد را از برای مردم بیان کند.
باری خداوند اگر یک جوی حیا باهل الحاد می‏داد چنین خرافات را نمی‏نوشتند و خود را نزد خواص و عوام رسوا نمی‏کردند.
اما اینکه گفته: «حتی آنکه اگر در هیچ باب اختلاف نشود مگر اینکه یکی پیر باشد یکی جوان در اختلاف خلق بس است پیرها میل بپیر می‏کنند و جوانها میل بجوان» نمی‏دانم که ارسال رسل و انزال کتب و اظهار معجزات و وضع حدود از برای همین است که مردم بمیلها و هواهای خود اختلافها کنند و بعضی پیرها را پسند کنند و بعضی جوانها را و بعضی سیاهها را و بعضی سفیدها را یا ارسال رسل از برای این است که فرموده: و ماکان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی اللّه و رسوله امراً ان‏یکون لهم الخیرة من امرهم پس خدا است مالک رقاب و له الخلق و الامر و له الحکم پس اگر او جلّ‏شأنه نوح هزار ساله را رسول خود قرار داد باید جمیع مردم اطاعت کنند او را و نمی‏رسد جوانان را که بگویند طبع ماها با نوح پیر کهن مناسبت ندارد و اگر یحیی را در حال طفولیت مبعوث کند نمی‏رسد پیران را که بگویند دور است از ریش سفید ما که اطاعت کنیم طفلی را. پس اختلاف میلها و هواها و طبیعتهای اهل روزگار دخلی بامر الهی ندارد.
باری خداوند اگر یک جوی حیا در اهل الحاد گذارده بود ما و آنها همه در راحت بودیم رضا بقضاء اللّه و بنابراین خرافات بافته شده اگر خداوند ناطق واحد جوانی را هم حاکم بر کل خلق قرار دهد پیران اطاعت او را نخواهند کرد پس باز اختلاف و فساد در دنیا باقی خواهد بود و اگر پیر ناطق واحدی را حاکم قرار دهند بر کل مردم جوانان اطاعت او را نخواهند کرد پس باز اختلاف باقی خواهد بود و خداوند عالم جلّ‏ شأنه رفع اختلاف نتوانسته بکند بنابراین بنای سست ‏بنیان پس بهتر آنکه از برای پیران پیری و از برای جوانان جوانی را حاکم کند و با آن دو حاکم و از آن دو عهد بگیرد که با یکدیگر نزاع نکنند و هردو برادر دینی و دوست یکدیگر باشند.

(تناقض گوئی و اباطیل ملحد دربارۀ صلحا)
باری، باز هم خدا حیائی عنایت فرمود و الاّ با این حالت چه می‏توان کرد که در امری که میان تابعین هیچ رسولی نبوده بدعتی است در نزد جمیع طوایف این همه اسرار در اظهار آن دارند حتی آنکه گفته‏اند: «و اما در مقام صلحاء مسلماً اختلاف بیشتر است و اسباب شقاق و نفاق در خلق بیشتر می‏شد و این اسباب فساد است و خود فقهاء ملتفت این مطلب شده‏اند و در فتوای خود نوشته‏اند که اگر مرافعه نزدِ یکی بگذرد جایز نیست نزد دیگری مرافعه روند چرا که می‏دانند که اختلاف می‏شود و در فتاوی که اختلاف می‏افتد چقدر شقاق و نفاق میان خلق پیدا شده است چه جای چیزهای دیگر که اسباب اختلاف کلی است و در حدیث می‏فرماید که اهل حق اختلاف ندارند و اهل باطل اختلاف دارند».
عرض می‏کنم که کاش یک عاقلی نظر می‏کرد باین خرافات و عبرت می‏گرفت از حال تابعین این اباطیل باری آیا مقام صلحائی که می‏گوید اختلاف بیشتر است غیر از علمای صالحین از برای استنباط مسائل دین و مذهب است با علمای صالحین که شرایط استنباط احکام و مسائل دین در ایشان جمع است پس اگر غیر صالحین مقصود اوست که اسم غیر صالح را صالح گذاردن کوسه ریش‏ پهن گفتن است و کسانی که صالح از برای استنباط احکام و مسائل دین نیستند از محل سخن خارجند و داخل عوامی هستند که باید مسائل دینیه خود را از عالمی اخذ کنند و اگر مقصود او از صلحاء علمای صالح از برای استنباط احکام و مسائل دینیه است که ایشان عدولی هسند از برای حفظ کردن دین و آیین چنانکه فرموده‏اند که: ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین. و معقول و منقول نیست که چنین اشخاصی با این اوصاف اختلافی در دین بیندازند که از دین نباشد و موجب فساد دین شود اما اختلافی که در فتاوی دارند که آن اختلاف را ائمه طاهرین علیهم السلام  از روی عمد بامر الهی در میان علمای تابعین خود انداخته‏اند و فرموده‏اند: «نحن اوقعنا الخلاف بینکم» و بعضی از احادیث خود را عمداً مختلف فرموده‏اند که چنین اختلافی موجب حفظ دین است نه فساد و شقاق و نفاق و علمای ابراری که در میان شیعیان هستند با اینکه در فتاوی اختلاف دارند و دو نفر عالم یافت نشده که در جمیع مسائل اصول و فروع هیچ اختلاف نداشته باشند نهایت دوستی و اتحاد را با هم دارند همه می‏خوانند این آیه شریفه را که فرموده: «ولاتجعل فی قلوبنا غلاً للذین آمنوا»و شقاق و نفاق و جمیع خصال ذمیمه از ساحت ایشان دور است.
و اما اینکه گفته که: «خود فقهاء ملتفت این مطلب شده‏اند» عرض می‏کنم که البته فقهاء ابرار ملتفت هستند که اگر کسی که شرایط استنباط احکام الهی در او جمع است و نظر کرد در حدیث ائمه طاهرین علیهم السلام  و مسئله و حکمی را فهمید رد بر اورد بر خداست چنانکه فرموده‏اند: انظروا الی من کان منکم قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فارضوا به حَکَماً فانی قد جعلته علیکم حاکماً الا فمن رد علیه فکأنما بحکم اللّه استخف و علینا رد و الراد علینا کالراد علی اللّه و هو فی حد الشرک باللّه ولکن اهل الحاد این مطلب را نفهمیده و ملتفت نشده‏اند و مطلبی را که واضح می‏کند بطلان الحاد ایشان را در الحاد خود خواسته‏اند جاری کنند و ازین مطلب معلوم می‏شود که هریک از فقهای ابرار امضای فتاوی سایر فقهاء را می‏کنند و حکم هریک را در هر مرافعه جایز می‏دانند و جایز نمی‏دانند که مرافعه را اعاده کنند در نزد فقیهی دیگر مگر در صورتی که اشتباه فقیهی واضح شود.

(رد قول ملحد درمیل پیروی پیرها بپیر وجوانها بجوان)

و اما اینکه گفته که: «در حدیث می‏فرماید که اهل حق اختلاف ندارند و اهل باطل اختلاف دارند». پس این مطلب باطل بودن خود او و تابعین او را خوب واضح می‏کند که اهل حق هرگز اختلاف در دین و مذهب خود ندارند و همه تصدیق از یکدیگر دارند پس نقباء و نجباء و صلحا و فقهاء همه تصدیق یکدیگر را در حقیت دارند اگرچه اختلاف نظر در نظریات بجهت اختلاف احادیث داشته باشند.
و اگر اهل الحاد بگویند که اختلاف دلیل بطلان است اگرچه در نظریات باشد رفع الحاد آنها را می‏کند اختلاف فتاوی مشایخ عظام اعلی اللّه مقامهم و اهل الحاد نمی‏توانند نسبت بمشایخ بی‏ادبی کنند که اختلاف ایشان دلیل بطلان ایشان
است مگر آنکه پرده نفاق را دریده انکار مشایخ کنند.
باری این حدیثی را که گفته دلیل بطلان خود اوست که اختلاف را در میان نقباء و نجباء و صلحاء و فقهاء جاری کرد و حال آنکه جمیع ایشان برحقند پس اختلاف ندارند که برحقند اگرچه اختلاف در فتاوی داشته باشند بجهت اختلاف احادیث و این اختلاف دلیل حقیت ایشان است چرا که در این اختلاف پیروی ائمه طاهرین علیهم السلام  افتاده که فرمودند: «نحن اوقعنا الخلاف بینکم» پس اختلاف فتاوی امتثال امر ائمه معصومین علیهم السلام  است و محبوب خدا و رسول و ایشان علیهم السلام  است.
و اگر اهل الحاد اکتفا در اختلاف بپیری و جوانی هم کرده و این اختلاف را موجب فساد گرفته‏اند بر شخص عاقل متدین مخفی نیست که از این قبیل اختلافات موجب فساد نیست سهل است که محبوب خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام  است اگرچه اهل الحاد گفتند پیرها میل بپیر خواهند کرد و جوانها میل بجوان.
پس عرض می‏کنم که بر فرضی که پیرها میل بپیر کنند و جوانها میل بجوان اگرچه سخنی است در نهایت سستی که شخص بابصیرت مکلّف که می‏خواهد احکام الهی را اخذ کنند پیری و جوانی را مناط اخذ و ترک خود قرار دهد ولکن با قطع نظر از سستی این سخن عرض می‏کنم که بعضی میل بپیر کنند و بعضی میل بجوان و از هردو اخذ مسائل کنند همین امر محبوب خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام  است که از همه علماء و فقهاء و روات و ثقات اخذ مسائل شود و هرگز از دین خدا و رسول او و ائمه هدی علیهم السلام  این نبوده که یک نفر ناطق در میان اهل شرق و غرب باشد یا پیر یا جوان که اگر دو ناطق شدند اگر هیچ اختلافی هم نداشته باشد مگر در پیری و جوانی پیرها میل بپیر و جوانها میل بجوان کنند و این دو طایفه اختلاف کنند و فساد در عالم ظاهر شود نعوذ باللّه من بوار العقل و قبح الزلل و به نستعین .

و اما اینکه گفته: «اخباری چند وارد شده است در تعدد عدول در هر قرن و عصر و چند حدیث در تعدد علماء و پاره‏ایست که دلالت می‏کند بر هدایت کردن هفتاد نفر در هر عصر و پاره‏ایست که دلالت می‏کند که خدا در هرجایی چراغی گذارده. عرض می‏کنم هیچ‏یک اختلاف ندارند ابداً چنانچه سابقاً گذشت اما متعددین پاره‏ای جهات خدمتشان متعدد است مثل ارکان هرکسی مأمور بخدمت خود است و رجوعی بکار و شغل دیگری ندارد و هیچ ضرر نمی‏رساند».

(قائل انحصاراموردینیه بشخص خاصی مبدع است )
عرض می‏کنم که بخیال بدمآل خود خواسته که احادیثی که در تعدد علماء و نقباء و نجباء و فقهاء وارده شده رفع منافات اینها را بکند با خیال بدمآل خود که بلزوم وحدت ناطق شیعی قائل شده و تعدد ناطق را سبب اختلاف و فساد خیال کرده و احادیثی که در شأن ائمه معصومین علیهم السلام  وارد شده بطور قیاس خود عموم داده و در مطلب بدعت خود جاری کرده و حال آنکه آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه در جواب نظام العلماء و سایر رسائل خود تصریح فرموده‏اند که: انحصار امور دینیه را بشخص خاصی دانستن ایجاب ما لم‏یوجبه اللّه است و آیه وحدیثی دراین باب نیست و قائل آن مبدع دردین خدا است.
باری مقصودش از ارکانی که جهات خدمتشان متعدد است چهار پیغمبر زنده است که خضر و الیاس و ادریس و عیسی علی نبینا و آله و  علیهم السلام  باشند.
پس گفته چون هریک مشغول بامری هستند که دخلی بدیگری ندارد ضرر ندارد که متعدد باشند پس بطور مدارا عرض می‏کنم که در صورتی که جهات خدمت متعدد شد بنابر خیال شما ضرر ندارد که اشخاص متعدد مشغول باشند و وحدت ناطق خادمی لزوم ندارد.
پس عرض می‏کنم که هیچ ضرری ندارد که عالمی در ایران مشغول استنباط احکام الهی باشد و ایرانیان اخذ مسائل دینیه خود را از او کنند و عالمی دیگر در هندوستان مشغول استنباط احکام الهی و اهل هندوستان اخذ مسائل دینیه خود را از او کنند چنانکه از صدر سلف تا بعد چنین بوده و اغلب حال اهل یک عصر این است که عالمی که در ایرانست نمی‏شناسد عالمی را که در هندوستان است بلکه عالمی که در بلدی و شهری است کماینبغی نمی‏شناسد عالمی را که در شهری دیگر است و اینکه علمای زمان سلف معروف اهل الحاد شده‏اند بجهت باقی ماندن کتب ایشان و انتشار آنها است در بلاد و علمای اهل یک عصر بندرت مطلع می‏شوند بفتاوی یکدیگر و نمی‏توانند بفهمند که در میان کیست که باید ناطق باشد بوحدته تا دیگران سکوت کنند که مبادا بگمان اهل الحاد اهل دنیا شوند و اعراض از ایشان لازم شود.
باری پس اگر جایز شد که در ایران عالمی باشد و در هندوستان عالمی دیگر جایز است که علمای متعدد در بلاد عدیده باشند و هریک جهت خدمتشان نشر دین الهی در آن بلد مخصوص باشد و بر همین نسق ضرری نمی‏رسد که علمای متعدد در بلد واحدی باشند و هیچ‏یک مقلد دیگری نباشند و جهت خدمتشان استنباط احکام الهی از برای خود و مقلدین و آخذین از خود باشد و در صورتی که پیغمبران زنده هریک بوحدته نتوانند جامع جمیع فیوض مفاضه از امام زمان علیه السلام  باشند و هریک فیض مخصوصی را حامل باشند شیعیانی که رتبه ایشان نور رتبه پیغمبران و اثر ایشان است نمی‏توانند جامع جمیع فیوض مفاضه شوند و فیوض در ایشان منتشر خواهد بود چنانکه در کتاب مستطاب «ارشاد» در مقام ابواب تصریح باین مطلب فرموده‏اند.
باری اما اینکه در رفع منافات خیالی خود گفته که «پاره‏ای هستند که پنهان هستند و میان مردم نیستند گیرم هزار نفر باشند چه نقل است».

«رد برقول ملحد که وحدت ناطق شیعی درظاهر است»
پس عرض می‏کنم که این تصریحست باینکه مقصود او از اثبات وحدت ناطق شیعی در ظاهر است چنانکه بعد از این هم تصریح می‏کند و اما اینکه گفته: «پاره‏ای در میان مردم هستند نهایت دلیل بر این دلالت دارد که عدول مشغول بترویج امر دینند نفرمودند که همه دعوت می‏کنند بطور استبداد و بلا شک ایشان درجات دارند پایین‏تر تمکین از بالاتر می‏کند و بالاتری حجت پایین‏تر است و همه نفی می‏کنند از دین تحریف و تأویل باطلین را ولی پست‏تر بامر بالاتر همه لامحاله بر گرد مرکزی حرکت می‏کنند مرکز ایشان ناطق است و اگر یک وقتی زمان اقتضا نکرد که مرکز ایشان بروز کند یکی از آنها که زمان مقتضی باشد ناطق می‏شود اما آنها که بالاتر از ناطقند که زمان مقتضی نیست نطق کنند اگر هم در مورد خاصی کس مخصوصی را هدایت کنند ضرر بنوع نمی‏رساند و آنها که پست‏تر از ناطقند که مطیع او هستند و اگر مساوی دارد و بطور علانیه نطق نمی‏نماید و در جایی احیاناً اگر حاجتی افتد یک کلمه بگوید‏ و نصرتی از دین نماید ضرری بر حال ناطق ندارد و باین واسطه اسم او ناطق نمی‏شود با اینکه نفی کرده از دین تحریف غالین را چرا که مراد از ناطق آن رئیس و سائسی است که نطق می‏کند و ای بسا اکابر الان هم در عالم باشند و در موردی خاص کسی را هم هدایت کنند و نفی کنند از دین تأویلات را و رفع کنند شبهات را ولکن نه بطوری که دعوتی علانیه نمایند و بسا کسی آنها را هم نشناسد ولکن ناطق آن کس است که معروف و مشهود باشد و دعوت عام نماید و چه عیب وارد می‏آید و باین حرف میان همه اخبار جمع می‏شود».
عرض می‏کنم که بسی واضحست که اصراری دارد که در میان شیعیان ناطق یکی از ایشان باید باشد نه بیشتر و او کسی است که معروف و مشهود باشد و باید دعوت او عام باشد و ریاست عامه و سیاست کلیه با او باشد پس اگر زمان اقتضا کرد که شخصی از شیعیان که مرکز سایرین است دعوت کند خود او دعوت می‏کند بطور عموم و اوست ناطق واحد باصطلاح اهل الحاد و اگر زمان مقتضی نشد که خود مرکز ناطق شود و شخصی دیگر را نایب‏مناب و قائم‏مقام خود می‏کند که او ناطق باشد و باز ناطق یک نفر خواهد بود نه بیشتر و باز او باید معروف و مشهود باشد و باید دعوت عام نماید و رئیس کل و سائس کل باشد و مستقل در امر و مستبد برأی خود باشد و از جانب کسی دیگر سخن نگوید که اگر احیاناً کسی دیگر سخنی گفت و هدایتی کرد و رفع شبهه‏ای از کسی کرد از جانب ناطق واحد کرده یا اگر از جانب او هم نکرده باشد چون امری جزئی از او صادر شده نصرتی از دین کرده در محل خاصی و ضرری بریاست کلیه رئیس کل و ناطق واحد نداشته و اسم ناصر جزئی و هادی جزئی ناطق نشده و ناطق همان شخص واحدیست که تعدد او جایز نیست مثل اینکه سلطان اسم پادشاه است که در یک مملکت دو پادشاه نگنجد اگرچه حکام از جانب سلطان تسلطی داشته باشد و امر سلطان را بتسلط خود منظم کنند ولکن اسم ایشان سلطان نخواهد بود مثل اینکه اگر کسی دیگر هم غیر از حکام منصوب امدادی در امر سلطنت کند سلطان نخواهد بود و سلطان همان شخص واحد پادشاه است و بس اگر سلطان بنفس نفیس خود سلطنت کند پس اگر بجهت اقتضای مصلحتی خود سلطان پنهان شود و ولی‏عهد خود را بر تخت سلطنت نشاند باز امر سلطنت با ولی‏عهد است و او شخص واحدی است نه متعدد چرا که سلطان اصل که مقام او بالاتر از ولی‏عهد است که باقتضای مصلحت پنهان شده و زیردستان ولی‏عهد هم که مطیع او هستند و برادران و همدوشان ولی‏عهد هم که البته باید بر تخت سلطنت قرار نگیرند چرا که مورث فساد خواهد بود پس همیشه باید یک نفر رئیس و سائس کل باشد نه بیشتر خواه سلطان اصل باشد یا ولی‏عهد او.       پس عرض می‏کنم بنابراین استدلالی که شنیدی چنین امری و چنین نظمی مخصوص بزمانی دون زمانی نخواهد بود و در جمیع زمانها باید این نظم جاری باشد که همیشه در دایره اسلام یا در دایره ایمان یک نفر بیشتر ناطق نباشد و آن یک نفر دعوت عام داشته باشد یعنی اهل شرق و غرب عالم باید مطیع و منقاد او باشند و همگی صادر از او باشند بدون واسطه اگر در محضر او حاضر باشند و بواسطه سفرای او در هر مکان اگر در محضر او حاضر نباشند و او ریاست کلیه بر همه داشته باشد و سیاست کل با او باشد و تصرفات جزئیه در بعضی از بلاد و عباد که صادر از سایر علماء و فقهاء است در جنب تصرفات آن ناطق واحد مستهلک باشد بطوری که با وجود تصرفات جزئیه ایشان اسم ناطق بر ایشان صدق نکند مثل اینکه با وجود تصرفات و تسلط هر حاکمی در هر بلدی اسم سلطان بر ایشان صدق نمی‏کرد و سلطان همان یک نفر پادشاه بود نهایت اگر مردم روزگار اطاعت آن ناطق واحد را نکردند خالی ازین نیست که یا او را شناخته‏اند و اطاعت نکرده‏اند یا نشناخته اطاعت نکرده‏اند پس اگر شناخته اطاعت نکرده‏اند مردن ایشان مردن اهل جاهلیت خواهد بود و مردن کفر و نفاق خواهد بود و اگر نشناخته اطاعت نکرده‏اند باز مردن ایشان مردن جاهلیت خواهد بود ولکن مردن کفر و نفاق نخواهد بود و شاید از برای ایشان نجاتی حاصل شود چنانکه از همین قبیل سخنها از اهل الحاد صادر شده.
پس عرض می‏کنم که اگر طالب حقی هستی هوش خود را جمع کن و نظر کن در این خرافات و بسنج آنها را با واقع و با حال جمیع علماء و فقهای اعصار گذشته تا بحال و بدان حقیقت این بدعت تازه‏ای که در آخر الزمان پیدا شد و چنین فرض کن که من کتابی ننوشته‏ام ولکن فکر کن که هرگز از صدر اسلام تا این ایام احدی از شیعیان بود که ادعای انحصار نطق را نسبت بخود بکند و خود را صاحب دعوت عام داند و سایر علماء و فقهاء را صادر از امر خود داند و سکوت جمیع علماء و فقهای روی زمین را در عصر خود واجب داند و دلیل او این باشد که من کفایت تمام امور این خلق را می‏کنم پس هرکس با وجود نطق من نطق کند سخن او بی‏فایده است و هر سخنگویی در عصر من از اهل دنیا خواهد بود و من مفترض‏الطاعة هستم بر جمیع مردم بعد از ائمه اثنی‏عشر علیهم السلام  و من مستبدم برأی خود و جمیع مردم باید مطیع من باشند و من رئیس و سائس کل مردم هستم و هر عالمی و هر فقیهی که بدون امر من سخنی گوید از اهل دنیا است چرا که سخن من کفایت تمام این مردم را کرده پس سخنگوی دیگر بی‏فایده سخن گفته مگر آنکه کسی و عالمی و فقیهی بامر من سخنی بگوید پس چون بامر من سخن گفته گویا همان سخن مرا گفته و ناطق در این صورت متعدد نشده پس ناطق منم و بس چرا که کسانی که بالاتر از من هستند که صلاح در نطق ایشان نیست و کسانی که از من پست‏ترند که باید مطیع من باشند و اگر احیاناً کسی یافت شود که بتواند کفایت کند امور مردم را با وجودی که من در دنیا هستم و کفایت مردم را می‏کنم سخن او بی‏فایده و لغو است و لغو و بی‏فایده از اهل آخرت سر نزند پس هرکس از علماء و فقهاء بدون امر من سخن گوید از اهل دنیا است نه از اهل آخرت مگر آنکه آن عالم و آن فقیه نداند که من در دنیا هستم و کفایت مردم را می‏کنم.
باری پس اگر اندک شعور خود را بکار بردید خرافات اهل الحاد را بآسانی خواهید فهمید و اجازات علمای ابرار و فقهای عالی‏مقدار از صدر سلف تا حال از برای مجازین در همه این اعصار با اختلاف فتاوی مجیزین با فتاوی مجازین رسواکننده اهل الحاد است و اجازات جمیع مجیزین اینست که هرکس شرایط استنباط احکام الهی در او جمع شد می‏تواند فتوا دهد و استنباط کند و سخن گوید یکی باشد یا هزار و هرگز با وجود جمع جمیع شرایط استنباط در جمعی نطق منحصر بواحدی نبوده و مباش مثل اهل الحاد که می‏گویند واجب نیست که شخص ادعای ظاهر کند که من چنینم و شاید تقیه کند از این سخن چنانکه گاهی ائمه طاهرین علیهم السلام  هم امامت خود را از روی تقیه انکار می‏کردند.
پس عرض میکنم که اگر امور دینیه را در جمیع مواضع و در جمیع اعصار حجج الهی علیهم السلام  تقیه می‏کردند باید هیچ حقی از ایشان تعدی نکند و باهل زمانهای بعد نرسد پس در یک مجلسی اگر ائمه طاهرین علیهم السلام  امامت خود را انکار کردند چنان ادعای امامت ایشان بر اهل روزگار واضح بود که فهمیدند که آن یک مجلس مجلس تقیه بوده و ادعای امامت ائمه اثنی‏عشر علیهم السلام  در میان مردم چنان ظاهر بود که اهل خلاف هم دانستند ادعای امامت ایشان را پس انحصار امر نطق بیک نفر از شیعیان هم اگر از مذهب شیعه بود اگر یک مجلسی هم تقیه می‏کردند این امر مخفی نمی‏ماند تا این زمان که اهل الحاد آن را ظاهر کنند و شیعیان خودشان از خودشان تقیه نمی‏کردند و هریک از علمای شیعه از عالمی دیگر تقیه نمی‏کرد و علمای شیعه از عوام شیعه که تسلیم امر ائمۀ خود علیهم السلام  را داشتند تقیه نمی‏کردند و دشمن شیعیان ایشان از دشمن خود ائمه علیهم السلام  بیشتر نبود و امامت ائمه علیهم السلام  با تقیه‏ها از علماء و عوام شیعیان مخفی نماند پس چه شد که انحصار امر نطق شیعیان ایشان بیک نفر شد نه بیشتر با اینکه دشمنشان کمتر از ائمه علیهم السلام  بود بر علماء و عوام مخفی ماند ماند تا این زمان که اهل الحاد بدعت خود را ظاهر کنند باری اگر کسی طالب حق است و خود باطل‏تراش نیست که بطلان این خرافات از ظلمات بحر لجی تاریکتر است و اگر کسی باطل‏تراش است که خداوند دین خود را حفظ خواهد کرد و سزای اهل باطل را بایشان خواهد رسانید.

(دعوت عامه وواحد ناطق مخصوص امام علیه السلام است)
اما اینکه گفته: «اما آنچه وارد شده است که امام هفتاد مرد را باطراف می‏فرستد و همه نوکرند و خادم و از جانب او سخن می‏گویند و تعدد ناطقین لازم نمی‏آید و اگر این هفتاد نفر بامر کامل باطراف بروند و موعظه کنند و درس دهند تعدد لازم نمی‏آید».
پس عرض می‏کنم که امام علیه السلام  موافق حدیثی هفتاد نفر مرد را باطراف می‏فرستد و همه ایشان شیعه و تابع امام خود علیه السلام  هستند و همه خادم اویند و بامر او ترویج امر الهی را می‏کنند و در زمان ظهور امام زمان عجل اللّه فرج سیصد و سیزده نفر که همه از جانب او حکام و صاحبان عَلَم و رایتند در اطراف زمین حکومت می‏کنند و تعدد ناطقین هم لازم نمی‏آید چرا که هیچ‏یک از ایشان از خود چیزی نمی‏گویند و همه از جانب امام علیه السلام  دعوت می‏کنند و هیچ‏یک دعوت عامه از برای خود ندارند و دعوت عامه مخصوص امام علیه السلام است و امام است ناطق واحد و حاکم واحد و مطاع واحد و تمام خلق مطیع و محکوم و مأمورند که از جمله آنها حکام و هداة منصوب از جانب اویند پس باین معنی احدی از شیعیان خواه مقربین و سابقین در ایمان و خواه لاحقین و تابعین هیچ‏یک مطاع کل خلق و امام کل خلق و داعی کل خلق و ناطق بتمام اوامر متعلقه بکل خلق نیستند و جمیع این صفات بطور حقیقت و بطور عموم مخصوص امام علیه السلام  است بدون اضافه و بدون خصوصیت نسبت بقومی دون قومی و نسبت بمکانی دون مکانی.
و اما اینکه گفته: «اگر این هفتاد نفر بامر کامل باطراف بروند و موعظه کنند و درس دهند تعدد لازم نمی‏آید».
پس عرض می‏کنم که چون شخص کامل شیعی را ناطق فرض کرده و نطق را منحصر باو دانسته و فرض کرده که او هفتاد نفر باطراف فرستد که همه از جانب او دعوت کنند نه از جانب خود تعدد آنها را منافی قول خود ندانسته چرا که هیچ‏یک ادعای اینکه حاکم بر کل خلقند و رئیس و سائس کلند ندارند بخلاف آن کامل که ادعای حکومت و مطاعیت و ریاست و سیاست کل خلق را در عصر خود دارد پس اوست ناطق واحد مستبد و باقی جمیعاً مطاع اویند و این الحادی است که بخیال خود کرده و بدعتی است واضح چرا که احدی از شیعیان خواه کامل ایشان و خواه ناقص ایشان ادعای مطاعیت کل خلق را در عصر خود نداشته و ندارند و همه ایشان خود را مطیع امام خود علیه السلام  می‏دانند و هریک هرقدر از امر امام علیه السلام  را حکایت و روایت کنند بهرمعنی که باشد حکایت و روایت ایشان چون از خود ایشان نیست و از امام علیه السلام  است متبع است و رد بر ایشان رد بر امام علیه السلام  است و رد بر امام علیه السلام  رد بر خداست و در حد شرک بخداست و از همین باب است که رد ناقصین از شیعیان در حکمی که بواسطه حکایت و روایت کرده‏اند رد بر امام علیه السلام  است و از همین باب است که مشایخ ما اعلی اللّه مقامهم جایز دانسته‏اند اخذ از مفضول از شیعیان را با وجود فاضل چنانکه عبارت «ارشاد» و عبارت شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامهما را بعینها ذکر کردم باری الحادی کرده و خود بهمین الحادی که کرده جاری نشده چرا که بطور صریح می‏گوید که اگر متعددین هیچ خلافی نداشته باشند مگر در پیری و جوانی همین در اختلاف مردم بس است که بعضی میل بپیران کنند و بعضی میل بجوانان و این اختلاف موجب فساد است و جواب این خرافات گذشت و از این قبیل خرافات را بعد از این هم می‏گوید و جواب او ان شاء اللّه خواهد آمد.
اما اینکه گفته: «و اگر بر کسی شبهه شود که امام ناطق است الان پس همه عدول از جانب او می‏گویند عرض می‏کنم ناطق بظاهر که نیستند مسلماً و ناطق غائبند و هرگاه ناطق غائب یکی باشد و متکلمین ظاهر متعدد اختلاف رفع می‏شود اگر می‏شود در بالاتر می‏بایستی بطریق اولی چنین باشد پیغمبر صلی الله علیه و آله  همیشه حی است و ناطق می‏بایستی پس از آن سرور ائمه متعدد ناطق باشند چرا در این همه حدیث فرمود که چنین چیزی نمی‏شود همچنین خدا هادی است و ناطق چرا که در یک عصر دو پیغمبر مرسل ناطق نمی‏فرستد همچنین امام ناطق است و در یک زمان دو ناطق نمی‏گذارد مگر امام نمی‏دانست که بدو ناطق عیب می‏کند یا نمی‏کند اگر عیب نمی‏کرد چرا یک نایب در هر زمان معین فرمود آن‏وقت که نواب بودند پس از ایشان چرا بر همان شیخ مفید توقیع می‏آمد مگر فقهاء دیگر نبودند».
عرض می‏کنم اما اینکه گفته «امام علیه السلام  ناطق بظاهر نیستند» اگر مقصودش این است که امام علیه السلام  از برای احدی از مردم ظاهر نیست پس ناطق بظاهر نیستند پس مردم ناطق بظاهر می‏خواهند و آن ناطق ظاهر همان ناطق خیالی اختراعی خودش است که این مطلب باطل است چرا که در غیبت صغری جمع بسیاری خدمت آن حضرت عجل اللّه فرجه می‏رسیدند و ایشان ناطق بظاهر بودند از برای ایشان و هریک از وکلای آن حضرت بخدمت ایشان مشرف می‏شدند و عرضها و عریضه‏های مردم را می‏رسانیدند و توقیعات و جوابها می‏گرفتند و بصاحبانش می‏رسانیدند و با وجود ظهور خود امام علیه السلام  از برای جمع کثیری و ناطق بودن خودشان مطلوب اهل الحاد بعمل نخواهد آمد که چون او غایب است و مردم ناطق بظاهر می‏خواهند پس ناطق اختراعی باید یکی باشد پس ناطق واحد که باید دعوت عام کند و مطاع جمیع خلق باشد و جمیع خلق باید مطیع او باشند همان امام است علیه السلام وحده و احدی از شیعیان او چنین ادعائی را ندارند حتی وکلای آن حضرت ادعای امامت کلیه را نداشتند و با اینکه بخدمت او مشرف می‏شدند ادعای نطق کلی را نداشتند و محض اینکه عامه مردم بخدمت ایشان نمی‏رسیدند ناطق بودن ایشان زایل نمی‏شد چنانکه حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام  مدت هفت سال یا سیزده سال در محبس هارون بودند و عامه شیعیان خدمت ایشان نمی‏رسیدند و مع ذلک آن حضرت ناطق بودند و ناطقی دیگر از شیعیان که منحصر باشد نطق باو در میان نبود و در واقع در همه اعصار جمیع مردم خدمت ائمه علیهم السلام  نمی‏رسیدند و بعضی خدمت ایشان مشرف می‏شدند و هریک از ایشان ناطق بودند و مطاع کل خلق و در میان شیعیان ایشان کسی نبود که مطاع کل خلق باشد و نطق منحصر باو باشد پس همچنین در زمان غیبت کبری هم اگرچه عامه مردم خدمت ایشان نمی‏رسند ولکن موالی آن حضرت در خدمت ایشان هستند چنانکه سید مرحوم اعلی اللّه مقامه حدیث شریف نعم المنزل طیبة و ما بثلثین من وحشة را بهمین‏طور معنی فرموده‏اند که موالی آن حضرت در غیبت کبری در خدمت ایشان هستند. باری پس خود ایشان ناطقند وامام و مطاع کل خلق، و احدی از شیعیان ایشان ادعای مقام ایشان را ندارد.

(رد قول ملحد دروحدت ناطق در پیامبران)
اما اینکه گفته که «هرگاه ناطق غایب یکی باشد و متکلمین ظاهر متعدد اختلاف رفع نمی‏شود و بایستی ائمۀ متعدد ناطق باشند» قیاس حال ائمه علیهم السلام را بحال شیعیان و قیاس حال شیعیان را بحال ایشان کردن قیاس مع الفارق است و جایز نیست چرا که هریک از ائمه علیهم السلام  در عصر خود مطاع جمیع خلقند حتی مطاع امام لاحق علیه السلام  و احدی از شیعیان مطاع جمیع خلق نیستند بلکه  بقدر حکایت و روایت و درایت از برای بعضی از خلق مطاعند.
و اما اینکه گفته: «و همچنین خدا هادیست و ناطق چرا که در یک عصر دو پیغمبر مرسل ناطق نمی‏فرستد» پس افترای واضحی است که بر خداوند عالم جلّ‏شأنه بسته و من اظلم ممن افتری علی اللّه کذباً را مصداق گشته ، شریعت آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علی نبینا و آله و  علیهم السلام  را پیغمبران مرسل متعدد در زمان واحد بخلق می‏رسانیدند و حضرت لوط در زمان حضرت ابراهیم بود و هردو مرسل بودند و ارسلنا الیهم اثنین فکذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا الیکم مرسلون تکذیب می‏کند قول اهل الحاد را چرا که در زمان واحد و بلد واحد هرسه پیغمبر مرسل بودند که شرع عیسی را رواج می‏دادند.
و اگر اهل الحاد بگویند که ابراهیم و عیسی ناطق بودند نه لوط و مرسلون بشهر انطاکیه بجهت آنکه تابع بودند نه متبوع.
عرض می‏کنم که محض تابع بودن شرع یک متبوعی حجت قائم الهی از ناطق بودن نمی‏افتد آیا نه این است که ابراهیم علیه السلام  که صاحب شرع بود همیشه زنده نبود در طول شرع خود که او همیشه ناطق باشد و کسانی که بعد از او شرع او را بیان می‏کردند مثل اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف همه ناطق بودند و در زمان واحد بعثت ابراهیم مخصوص بچهل خانه بود اگرچه شرع او عام بود و لوط مبعوث بر سه شهر بود و یونس چنانکه خداوند فرموده: و ارسلناه الی مائة الف او یزیدون مبعوث بر همان صدهزار بود و در میان ایشان ناطق و حاکم بود و از برای سایر مردم رسولی دیگر و ناطق و حاکمی دیگر بود و در مدین شعیب رسول و حاکم و ناطق بود و موسی در مصر مبعوث بر بنی اسرائیل بود پیش از آنکه فرار کند از مصر و شعیب را ملاقات کند و بعد از فرار کردن از مصر مدتی شبانی می‏کرد از برای شعیب تا آنکه بعد برگشت بمصر و فرعون و جنود او را غرق کرد و موسی و شعیب هردو پیغمبر مرسل بودند بلکه موسی و هارون و یوشع همه ایشان مرسل بودند در یک زمان باری خداوند در زمان واحد دو پیغمبر مرسل نفرستاد افترای واضحی است از اهل الحاد.
و اما اینکه گفته: «همچنین امام ناطق است و در یک زمان دو ناطق نمی‏گذارد» مقصودش این است که چنانکه خدای غائب ناطق دو پیغمبر مرسل در یک زمان نمی‏فرستد همچنین امام غائب ناطق در یک زمان دو ناطق نمی‏گذارد و الحمد للّه که افترای او بر خداوند عالم جلّ‏شأنه واضحست و اگر مقصودش دو پیغمبر اولی العزم است و باشتباه گفته دو پیغمبر مرسل که پیغمبر اولی العزم در همه زمانها نباید باشد و از زمان آدم تا زمان نوح مطلقاً پیغمبر اولی العزمی نبود و نوح اول اولی العزمها بود و بعد از او تا زمان ابراهیم اولی العزمی نبود و بعد از او بغیر از موسی و عیسی و پیغمبر صلی الله علیه و آله  اولی العزمی نبود و اما «امام علیه السلام  در یک زمان دو ناطق نمی‏گذارد» پس اگر مراد از ناطق آن شخصی است که از جانب خداوند عالم جلّ‏شأنه مطاع است بر جمیع کسانی که غیر او هستند و جمیع کسانی که غیر او هستند باید مطیع او باشند که چنین شخصی بغیر از پیغمبر صلی الله علیه و آله  و ائمه اثنی‏عشر صلوات اللّه علیهم اجمعین هریک در عصر خود احدی از شیعیان ایشان چنین ادعائی را ندارند حتی پیغمبران زنده که مقام هریک از ایشان از مقام جمیع شیعیان بالاتر است و مقام ایشان مقام مؤثر است و مقام جمیع شیعیان مقام اثر و پست‏تر است مقام ناطق باین معنی را ندارند و این مقام مخصوص بخود امام زمان عجل اللّه فرجه است که مطاع است بر جمیع کسانی که غیر اویند و جمیع خلق مطیع اویند حتی پیغمبران زنده پس ناطق باین معنی که بغیر از خود امام زمان علیه السلام  در این عصر هیچ‏کس نیست و ایشان در میان مردم نه یک نفر و نه بیشتر چنین ناطقی قرار نداده‏اند و اما ناطق باین معنی که از جانب او نطق کند در میان مردم باحکام الهی در حوادث که خود ایشان علیهم السلام  فرموده‏اند: اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة اللّه و حجة اللّه ناطق واحد اوست بوحدته و روات حدیث ایشان حجتهای ایشان و ناطقین از جانب ایشان هستند و متعددند.

(امروکالت دخلی بالحاد وحدت ناطق ندارد)
اما اینکه گفته «مگر امام علیه السلام  نمی‏دانست که بدو ناطق عیب می‏کند یا نمی‏کند اگر عیب نمی‏کرد چرا یک نایب در هر زمان معین میفرمود آن‏وقت که نواب بودند پس از ایشان چرا بر همان شیخ مفید توقیع می‏آمد مگر فقهاء دیگر نبودند» پس عرض می‏کنم که اولاً امر وکالت دخلی باین مطلب بدعتی که اختراع کرده‏اند ندارد و ائمه علیهم السلام  در حضور خودشان بدون غیاب هم وکیل تعیین می‏فرمودند چنانک عثمان بن سعید العَمری وکیل حضرت امام حسن عسکری علیه السلام  بود در حضور آن حضرت و خود آن حضرت ناطق بوند و عَمری ناطق نبود مگر بنطقی که سایر روات ناطق بودند و علی بن مهزیار وکیل حضرت امام رضا و امام محمّد تقی و امام علی النقی علیهم السلام  بود در بعضی از نواحی و هریک از ایشان علیهم السلام  در عصر خودشان خودشان ناطق بودند و علی بن مهزیار ناطق نبود مگر بنطق عام که سایر شیعیان هم ناطق و راوی بودند.
و ثانیاً امر وکایت انحصار بیک نفر هم نداشت در یک عصر چنانکه ابراهیم بن مهزیار در زمان عَمری وکیل بود چنانکه محمّد پسر او نقل کرده که پدرم در وقت احتضار امانتی بمن داد و علامتی برای آن قرار داد که بغیر از خدا کسی نمی‏دانست و بمن گفت که هرکس از این علامت خبر داد امانت را باو تسلیم کن پس بعد از وفات پدرم بیرون رفتم بسمت بغداد و وارد شدم در خانی پس چون روز دوم شد آمد شیخی و دق الباب کرد بغلام گفتم ببین کیست گفت شیخی است گفتم داخل شو پس داخل شد و نشست و گفت منم عَمری تسلیم کن مالی که در نزد تو است و آن فلان‏قدر است با فلان علامت پس تسلیم کردم باو مالی را که پدرم گفته بود و در کتب رجال مضبوط است که علامه نوشته از قول ابن طاوس رحمه اللّه که در «ربیع الشیعة» که اسم کتاب اوست که گفته ابراهیم بمهزیار از سفرای حضرت صاحب علیه السلام  و از جمله ابواب معروفین آن حضرت است که اثنی‏عشری اختلاف نکرده‏اند که آن ابواب ابواب امام علیه السلام  هستد و همین ابراهیم بن مهزیار از اصحاب حضرت جواد و حضرت هادی علیهما السلام  هم بوده چنانکه در کتب رجال مضبوط است و از کتاب «ربیع الشیعة» نقل شده که احمد بن اسحاق رازی از وکلاء حضرت قائم علیه السلام  بوده و ایوب بن نوح بن دراج النجفی وکیل حضرت هادی و حضرت عسکری علیهما السلام  بود و ابراهیم بن محمّد الهمدانی وکیل حضرت جواد و حضرت هادی علیهما السلام  بود و از اصحاب حضرت رضا علیه السلام  بود تا زمان امام علی النقی علیه السلام  و علی بن ابراهیم بن ابان الرازی الکلینی المعروف بعلان المکنی بابی الحسن وکیل بود در ناحیه مقدسه و محمّد بن علی بن ابراهیم بن محمّد الهمدانی هرچهار وکیل بودند در ناحیۀ مقدسه چنانکه در کتب رجال نقل شده از قاسم بن محمّد بن علی بن ابراهیم بن محمّد الهمدانی که گفته محمّد بن علی وکیل ناحیه بود و پدر او علی وکیل ناحیه بود و جد او ابراهیم وکیل ناحیه بود و جد پدرش وکیل ناحیه بود و در کتب رجال مضبوط است که همین قاسم بن محمدی که مذکور شد در عصر خود با او بود ابوعلی بسطام بن علی و عزیز بن زهیر و او یکی از بنی کشمرد است و هرسه ایشان وکلاء بودند در موضع واحد بهمدان و رجوع می‏کردند در این امر بسوی ابی محمّد حسن بن هارون بن عمران الهمدانی و اطاعت می‏کردند امر او را و از جانب او اطاعت می‏کردند امر پدر او را هارون و این حسن و پدر او هارون دو وکیل بودند باری بغیر از عثمان بن سعید و محمّد بن عثمان و حسین بن روح و علی ابن محمّد السمری که وکلاء ناحیه مقدسه بودند وکلای دیگر هم بودند که بعضی متعاقب بعضی بودند و بعضی در عصر واحد در موضع واحد چنانکه دانستی پس معلوم شد که محض امر وکالت و وکیل بودن شخصی از جانب امام علیه السلام  شخص ناطق واحدی که اهل الحاد می‏گویند نمی‏شود که منحصر شود امر نطق بآن یک نفر چرا که نطق منحصر است بامام علیه السلام  و بس و اما نطق عام را که جمیع علمای زمان حضور ائمه علیهم السلام  و علمای زمان غیبت همه دارند.

اما اینکه گفته: «چرا بر همان شیخ مفید توقیع می‏آمد مگر فقهاء دیگر نبودند».
عرض می‏کنم که همه صاحبان بصیرت می‏دانند که یکی از کارهای وکلای آن حضرت علیه السلام  این بود که عرایض مردم را بخدمت آن حضرت می‏رسانیدند و حضرت جواب می‏نوشتند از برای صاحبان عرایض و جوابهای آن حضرت همه توقیعاتی بود از برای صاحبان عرایض و توقیعات متعدد از برای اشخاص متعدد در زمان غیبت صغری می‏آمد پس اگر توقیعات آن حضرت دلیل است که دلیل بر تعدد اشخاص است نه وحدت آنها و در همان توقیعات است که فرموده‏اند: اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة اللّه پس مناط رجوع را روایت حدیثشان قرار داده‏اند پس هرکس روایت کرد حدیث ایشان را اوست حجت ایشان پس توقیع شیخ مفید علیه الرحمة دلالت کرد که او بوحدته ناطقست و فقهای دیگر ساکتند و اگر فقهای دیگر ساکت بودند اهل الحاد خبر نمی‏شدند که در زمان مفید فقهای دیگر بودند و اگر مناط انحصار نطق بشخص واحد توقیع است باید در همه زمانها از برای هر ناطقی که در عصری است توقیع بیاید و حال آنکه از برای سید مرتضی و شیخ طوسی علیهما الرحمة که در همان زمانها بودند و از برای سایر علماء و فقهای سایر اعصار توقیع نیامد و حال آنکه بسا آنکه در میان ایشان بودند اشخاصی که در علم و فضل و تقوی مقدم بودند بر شیخ مفید علیه الرحمة و بر فرضی که شیخ مفید علیه الرحمة چنان در علم و تقوی سبقت گرفت بر اهل عصر خود که محل نظر عنایت خاصی واقع شد که دیگران واقع نشدند این مطلب دلیل لزوم انحصار امر نطق باو نخواهد بود بلکه سایر فقهاء هم بودند باعتراف اهل الحاد که توقیعی از برای ایشان نیامده بود و ایشان فقاهت می‏کردند و شیخ مفید علیه الرحمة ایشان را منع نمی‏کرد از نطق و فقاهت.بلکه عرض می‏کنم بر فرضی که امام علیه السلام  در یک زمانی امر حکومت شرعیه را منحصر کنند بشخصی معین و باقی مردم را منع کنند از حکومت باز چنین امری در سایر زمانها جاری نمی‏شود و قیاس حال اهل سایر اعصار را بعصر واحدی کردن کار ابلیس است آیا نه این است که در زمان نوح نوح پیغمبر اولی العزم بود و لازم نبود که سام و پیغمبران علیهم السلام  بعد از او اولی العزم باشند تا زمان ابراهیم علیه السلام  که آن حضرت اولی العزم بود و لازم نبود که اسماعیل و اسحاق و سایر پیغمبران از اولی العزم باشند تا زمان موسی علی نبینا و آله و علیه السلام که از اولی العزم بود و هارون و یوشع و سایر پیغمبران بنی اسرائیل از اولی العزم نبودند تا زمان عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام که او از اولی العزم بود و بعد از او اولی العزمی نبود تا زمان پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله  که ایشان از اولی العزم بودند و پیغمبری بایشان ختم شد که تا روز قیامت پیغمبری نخواهد آمد و قیاس نباید کرد زمانی را که پیغمبر اولی العزمی نیست بزمانی که پیغمبر اولی العزمی هست چنانکه نباید قیاس کرد زمانی را که پیغمبری در آن نیست بزمانی که پیغمبری در آن هست چنانکه نباید قیاس کرد زمانی را که امامی در ظاهر نیست بزمانی که امامی در آن ظاهر است.
باری، اما اینکه گفته: «خلاصه این امر واضحست» عرض می‏کنم که بلی واضحست بطلان آن! و ماتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون. انا للّه و انا الیه راجعون.
اما اینکه گفته: «اگر کسی گوید در زمان سلف انبیاء متعدد بودند عرض می‏کنم اولاً این شرع را بر شرع سابق نمی‏توان قیاس کرد».
عرض می‏کنم که شما تعدد ناطقین را موجب اختلاف مردم و موجب فساد نظم عالم گرفتید حتی آنکه پیری شخصی و جوانی شخصی را کافی در اختلاف و وقوع فساد دانستید پس چه شد که تعدد ناطقین در زمان سلف موجب اختلاف و وقوع فساد نیست و در اسلام هست؟
و اما اینکه گفته: «و ثانیاً متعددین جمعی که مبعوث نبودند جمعی مبعوث بر خانه خود بودند یا ده نفر یا بیست نفر اگر بنا شد بیست نفر رجوع باو کنند و سایرین باو رجوع نکنند چه ضرر دارد حرف در این است که همه این امت یک امتند و مأمورند بالاجماع که از راوی حدیث بگیرند و هریک هریک حجت بر همه هستند الاّ من شاء اللّه».
پس عرض می‏کنم که فقهای متعدد یا علمای متعدد هم در اسلام و ایمان هستند و بعضی از مردم رجوع بیکی از ایشان می‏کنند مانند آن بیست نفری که گفتی و آن بیست نفر رجوع بعالمی دیگر نمی‏کنند و بعضی دیگر رجوع باین یکی نمی‏کنند و رجوع می‏کنند بعالمی که در بلد خود ایشان است و نمی‏شناسند عالمی را که در بلد ایشان نیست چه ضرر دارد.
اما اینکه گفته که: «حرف این است که همه این امت یک امتند».
پس عرض می‏کنم که این حرف در شرع پیغمبران صاحب شرع از آدم گرفته تا خاتم صلی الله علیه و آله  همه‏جا جاری است بعد از آدم تا زمان نوح علی نبینا و آله و علیه السلام شرعی غیر از شرع آدم در میان نبود و از زمان نوح تا زمان ابراهیم علیهما السلام  شرعی غیر از شرع نوح در روی زمین نبود و از زمان ابراهیم تا زمان موسی علیهما السلام  شرعی غیر از شرع ابراهیم در میان نبود و از زمان موسی تا زمان عیسی شرعی از جانب خدا غیر از شرع موسی در میان نبود و همچنین از زمان عیسی تا زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله  شرعی بغیر از شرع عیسی نبود و از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله  تا روز قیامت شرعی بغیر از شرع پیغمبر صلی الله علیه و آله  در میان نخواهد بود پس چنانکه ضرری تصور نکردی که پیغمبرانی که صاحب شرع نبودند متعدد باشند و ده نفر از یکی و بیست نفر از یکی و صدهزار نفر یا زیاده از یکی اخذ کنند شرع پیغمبر صاحب شرع را و ضرری تصور نکردی همچنین ضروری متصور نیست که شرع پیغمبر صلی الله علیه و آله  را بواسطه اشخاص عدیده مردم بیاموزند و حال آنکه علمای این امت و فقهای ایشان بلکه نقباء و نجبای ایشان هرقدر عالم و عادل باشند علم و عدل ایشان بعلم و عصمت احدی از پیغمبران معصوم علیهم السلام  نخواهد رسید چه شد که در پیغمبران معصوم که تکلم نمی‏کنند مگر بوحی الهی بدون واسطه بشر تعدد ایشان ضرری نداشت و حال آنکه پیر و جوان در میان ایشان بود و تعدد کسانی که وحی الهی را بواسطۀ بشری باید بفهمند و بواسطه روات و وسائط عدیده باید اخذ کنند باید یکی از ایشان ناطق باشد و دیگران با اینکه خودشان مانند همان یک نفر بواسطه روات می‏دانند مراد الهی را درباره خودشان باید ساکت باشند و پیری و جوانی ایشان کفایت در اختلاف مردم و وقوع فساد کند و حال آنکه از صدر سلف تا بحال علمای متعدد در روی زمین بوده‏اند و وجود ایشان از برای رفع خلاف و فساد بوده و تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین را نفی و رفع کرده‏اند و تا این زمان بدعتی مانند بدعت تازه شما عنوان آن هم نبوده حتی در میان اهل سایر بدعتها چه جای وقوع آن. کم ترک الاول للاخر اعاذنا اللّه من مزال الاقدام و مضال الاحلام و طغیان الاقلام و به نستعین.
اما اینکه گفته که: «همه امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  مأمورند بالاجماع که از راوی حدیث بگیرند و هریک هریک حجت بر همه هستند الاّ من شاء اللّه».
عرض می‏کنم که همه امت آدم مأمور بودند که شرع آدم را بواسطه دانایان اخذ کنند و همه امت نوح مأمور بودند که شرع او را بواسطه دانایان اخذ کنند و همه امت ابراهیم مأمور بودند که شرع او را از حاملان آن اخذ کنند و همه امت موسی و عیسی مأمور بودند که شرع ایشان را بواسطه حاملان آن اخذ کنند چنانکه همه امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  مأمورند که شرع او را از حاملان و راویان آن اخذ کنند پس چه شد که در انبیای سلف جایز شد که پیغمبران متعدد در عصر واحد حامل شرع پیغمبر صاحب شرع شوند و هر قومی پیغمبری مخصوص داشته باشند و جایز نشد که علمای متعدد در عصر واحد حامل و راوی شرع پیغمبر صلی الله علیه و آله  باشند و هریک در بلدی و در طایفه‏ای بیان کنند شرع او را از برای اهل آن بلد و از برای کسانی که خود بنفسه نتوانند احکام الهی را بفهمند چنانکه از صدر سلف تا بحال این است سیرت علماء و عوام امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و چه شد که اگر فقیهی دانست که فقیهی دیگر در شهر هست باید سکوت کند و از فقاهت خود دم نزند که اگر با اینکه می‏داند فقیهی دیگر در شهر هست و سکوت نکرد و اظهار فقاهتی کرد و بیان حکمی از احکام را نمود و فتوائی داد معلوم می‏شود که اهل دنیا است و باید امت پیغمبر صلی الله علیه و آله رجوعی باو نداشته باشند.                      
و چه شد که یک پیغمبر کفایت اهل روی زمین را نمی‏کرد که در هر قومی رسولی مبعوث بود و پیغمبران متعدد در عصر واحد بودند از برای اقوام متعدد و فقیه واحد و عالمی واحد کفایت تمام امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  را که در روی زمین منتشرند می‏کند و نطق فقیهی و عالمی دیگر بی‏فایده و لغو است و سخن گفتن او دلیل اینست که او طالب دنیا است و نباید باو رجوع کرد آیا وسعت علم و دانایی پیغمبران سلف کمتر بود بشرع صاحب شرع از فقیه و عالمی از علمای اهل اسلام یا علم سیاست و ریاست یکی از آنها کمتر بود از علم سیاست و ریاست علمای اهل اسلام آیا جد و جهد علمای اسلام بیشتر است در هدایت مردم از یکی از پیغمبران سلف با اینکه پیغمبران سلف جمیعشان معصوم بودند از کسالت و مسامحه کردن در رسانیدن دین الهی آیا مشایخ ما اعلی اللّه مقامهم همه پیغمبران را در درجه بالاتر از درجه جمیع علمای شیعه نمیدانند و مقام ایشان را مقام مؤثر و مقام جمیع شیعیان را مقام اثر نمی‏دانند و مقام شیعیان هرقدر بلند شود و مقام پیغمبری از پیغمبریان هرقدر پست باشد نسبت بپیغمبری دیگر نه این است که مقام شیعیان پست‏تر است از مقام جمیع پیغمبران از هرجهتی چه از علم و چه از قدرت و چه از قوت نفس و چه از عصمت پس چه شد که پیغمبران متعدد باید شرع پیغمبر صاحب شرع را برسانند و یک نفر ایشان از عهده نشر تمام شرع بر تمام مردم برنیامد و چه شد که سخن و نطق پیغمبری را پیغمبری دیگر بی‏فایده ندانست و فقیه و عالم شیعه باید نطق فقیه و عالمی دیگر را بی‏فایده داند و او را از اهل دنیا شمارد؟ باری سخن باطل مانند خار خسک است بهر پهلوی آن دست زنی خاری دارد کی بر همه امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  واجب بود اطاعت هریک هریک از راویان و کی هریک هریک راویان حجت بودند بر جمیع امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  آیا اگر جمعی از امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  خودشان راویان باشند هریک باید حجت بر خود بداند راوی دیگری را که همان روایت او را روایت می‏کند پس چگونه تصور شود که هریک هریک از راویان حجت باشند بر جمیع امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و بر فرضی که کسی باین دور محال تکلم کند مطلب او از دستش خواهد رفت پس جمیع راویان هریک هریک حجت‏اند بر جمیع امت و ناطق واحد اختراعی معدوم شد. جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقاً

 

 و اما اینکه گفته: «الاّ من شاء اللّه» اگر مرادش این است که بعضی از امت هستند که هریک هریک از راویان حجت بر ایشان نیستند که مطلب او باز بعمل نیامد که ناطق آن کسی است که دعوت عام داشته باشد و احدی دیگر ناطق نباشد و همه محجوج باشند و او حجت و همین که جایز شد که هریک هریک راویان حجت بر جمیع امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  باشند و یافت شود در میان امت یک نفری که هریک هریک راویان بر او حجت نیست عقل و نقل تجویز دو نفر و سه نفر و ده نفر و صد نفر و بیشتر را می‏کنند که هریک هریک از راویان حجت بر ایشان نباشند و کدام راوی است در میان اهل اسلام و ایمان که حامل جمیع احکام صادره از رسول خدا باشد از محکمات و متشابهات بجز اهل عصمت و طهارت سلام اللّه علیهم اجمعین و کیست که حجت بر تمام امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  باشد بغیر از ایشان و چگونه چنین امری را نسبت براوی می‏توان داد و حال آنکه پیغمبران مرسل بغیر صاحبان شرع عام احدی از ایشان حجت بر جمیع امت صاحب شرع نبوده.

(ردبرقول ملحد درقطب حی درانبیاء)
و اما اینکه گفته: «و ثالثاً همان انبیاء متعددین در هر عصری قطبی حی داشتند و بر گرد او حرکت می‏کردند».
عرض می‏کنم که بر گرد قطب حرکت کردن چه منعی از نطق ایشان می‏کرد که هر پیغمبر مرسلی مبعوث بر هرقومی بود در میان آن قوم نطق می‏کرد و نطق منحصر بقطب ایشان نبود و با اینکه هریک می‏دانستند که سخنگویی در میان قومی هست در میان قومی دیگر سخن می‏گفتند و سخن ایشان بی‏ فایده نبود و هیچ‏یک از ایشان از اهل دنیا نبودند باین جهت که سخن می‏گفتند در میان مردم مانند علمای متعددین و فقهای صاحبان فتاوی که هریک با اجتماع شرایط فتوی در میان امت پیغمبر و شیعه امیر المؤمنین صلوات اللّه علیهما و آلهما سخن می‏گفتند و می‏گویند و همه ناشر احکام الهی هستند و بودند و سخن هیچ‏ یک بی‏فایده نبوده و نیست بلی در هر عصری غالین و منتحلین و مبطلین و گرگان ظاهر در لباس میش بوده‏اند و خواهند بود و وجود عدول در هر زمان از برای رفع غائله ایشان است چنانکه صادقین علیهم السلام خبر داده‏اند و فرموده‏اند : ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین .
و اما اینکه گفته: «و اگر کسی شبهه کند که عدول مؤمنین با هم برادر دینی هستند و متفقند اولاً عرض می‏کنم که آن حدیث سابق جواب این را داد و بر فرض اتفاق بر فرض محال مردم که متفق نیستند لامحاله هرکس میل بیکی می‏کند آن‏وقت وجهه مختلف می‏شود و امر ملک فاسد می‏شود و ازین گذشته مسلم است از فرمایش مولای من که جمع بسیار متفق می‏شوند اگر روی ایشان بیک نفر باشد و الاّ بریاضت و عمل بعلم طریقت متفق نمی‏شوند پس میان عدول یکی باید باشد که همه بالاتفاق رو باو کنند تا آسوده شوند و متحد و الاّ مختلف شوند پس اگر نقیبند قطبی دارند و اگر نجیبند قطبی دارند اگر عالمند اعلمی دارند».
عرض می‏کنم که اگر مقصودش از عدول مؤمنین عدولی است که امام علیه السلام فرموده که ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین که البته برادر دینی هستند و البته متفق‏اند و هیچ اختلافی که موجب خللی در دین ایشان باشد در میان ایشان نخواهد بود چرا که بشهادت معصومین علیهم السلام  که کاشف از شهادت خدا است و کفی به شهیداً که عالمند بجمیع مسائل دینیه خود و بمقتضای علم خود عامل‏اند چرا که بشهادت معصومین علیهم السلام  عادلند و برخلاف علم خود عمل نمی‏کنند که موجب فسقی در ظاهر و باطن نعوذ باللّه درباره ایشان شود و دلیل علم ایشان بجمیع مسائل دینیه خود آنکه وجود و ایجاد ایشان در هر عصری از برای همین است که نفی کنند از دین آل محمّد علیهم السلام  هر غلوی را که هر غالی غلو کرده باشد و هر انتحالی را که هر مبطلی بخود گرفته باشد و بلباس اهل حق ظاهر شده باشد و هر تأویل و معنی باطلی را که جاهل ملحدی از برای لفظی ظاهر کرده باشد پس تا کسی بنفس خود عالم بجمیع مسائل دینیه نباشد و حق آن را نداند نفی باطل را از آن نتواند کرد خواه شبهات در توحید و صفات او باشد یا در نبوت و صفات آن یا در ولایت و صفات آن یا در تولی و صفات آن یا در باطن و قیامت و معاد و جنت و نار و جزئیات آنها یا در ظاهر و حلال و حرام و احکام خمسه و جزئیات آنها پس ایشانند هادیان خلق بسوی حق و معقول و منقول نیست که هادیان از جانب معصومین علیهم السلام  خود گمراه باشند و ندانند مسائل دینیه خود را چنانکه معقول و منقول نیست که فاسق باشند در ظاهر و باطن و برخلاف علم خود عمل کنند پس بشهادت معصومین علیهم السلام درباره ایشان همه ایشان اهل حق و داعی و هادی بسوی حقند و اهل حق با یکدیگر در مسائل دینیه خود اختلاف ندارند و البته اتفاق دارند حتی در مسائل نظریه که اختلاف در آنها محبوب معصومین علیهم السلام  است چنانکه فرمودند: نحن اوقعنا الخلاف بینکم هریک از عدول اختلافی با هریک دارند همه مصدق یکدیگرند در آنچه بنظر هریک رسیده در حق خود او و اختلافی که موجب خللی در دین ایشان باشد در حق ایشان معقول و منقول نیست و اختلافی چنین دلیل بطلان است و هیچ‏یک از ایشان از اهل باطل نیستند پس همه برادر دینی و متفقند البته و درباره چنین اشخاص گفتن و بر فرض اتفاق و بر فرض محال مردم که متفق نیستند نمی‏دانم که چرا فرض اتفاق ایشان بر فرض محال شد بلکه امر واقع بدون فرض و امر واجب واقع در میان ایشان بدون فرض امکان چه جای فرض محال اتفاق ایشان است و اگر اتفاق ایشان محال است چگونه اتفاق کنند بر لزوم وحدت ناطقی که شما می‏خواهید اثبات کنید پس این سخن شما رد است بر خود شما.
باری، ولکن اهل الحادی که در اختلاف هیئت ظاهر پیری و جوانی را کافی دانسته‏اند محال دانسته‏اند اتفاق عدول مؤمنین و اتفاق اهل حق را و غافلند از اینکه اختلاف در هیئت اگر مناط اختلاف در دین باشد چنین اختلافی در میان پیغمبر و امیر المؤمنین صلوات اللّه علیهما و آلهما هم بود و چنین اختلافی در میان جمیع اهل حق واقعست و تا این زمان احدی از اهل بصیرت چنین اختلافی را مناط اختلاف در دین قرار ندادند مگر اهل الحاد آخر الزمان و تمام بیان در موضعی که پیری و جوانی را موجب اختلاف مردم دانسته بود گذشت.
باری، و اگر مقصود از عدول مؤمنینی که گفت عدول مؤمنین ظاهری است که در هر موضعی که حاکم شرعی حاضر نیست جمع می‏شوند و اصلاحی در میان مردم می‏کنند که چنین عدولی علماء و هادیان خلق نیستند و عوامند و از محل سخن بیرون.               
اما اینکه از فرمایش بزرگان دین اعلی اللّه مقامهم خواسته شاهد بیاورد که فرموده‏اند که جمع بسیار متفق می‏شوند اگر روی ایشان بیک نفر باشد.
پس عرض می‏کنم که فرمایش ایشان از عین حکمت و صواب فرمایش شده بطوری که فرمایش ایشان در علوم ظاهر بلکه کسبهای ظاهر هم جاری است چه جای علوم باطنه و ترقیات اهل حق و چه‏ بسیار واضحست که کسی از مطالعه کتاب طب طبیب نمی‏شود و باید در نزد طبیب خدمت کرد و دقایق و نکات طب را آموخت و بمحض مطالعه کتب فلسفه و دانستن قواعد و اصطلاحات ایشان کسی صاحب عمل نخواهد شد مگر آنکه در نزد استاد صاحب عمل خدمت کند و درس بخواند و بالمشاهده ببیند که استاد چه می‏کند آن‏وقت ممکن است که او هم استاد شود و در هر کسبی از کسبهای ظاهری بمحض یاد گرفتن اصطلاحات کسبی کاسب نخواهد شد تا آنکه مدتی در خدمت استادی شاگردی کند پس بر همین نسق فقه را باید بالمشاهده از فقیه آموخت و حکمت را از حکیم نه از کتب فقه و حکمت بدون استاد پس اگر جمعی از ناقصین بخواهند بدرجه کمال برسند بمحض مطالعه کتب علم شریعت و طریقت نمی‏توانند بدرجه کمال رسند بلکه بمضمون حدیث شریف: من تزهد بغیر علم جن فی آخر عمره او مات کافراً بسیاری از ریاضتها سبب مالیخولیا و جنون و کفر خواهد شد و جمعی اگر بخواهند از پیش خود از روی کتب شریعت و طریقت مرتاض شوند مجتمع نخواهند شد و بحسب اختلاف امزجه‏ای که دارند دموی ایشان اموری را که مناسبت با خون دارد اختیار خواهد کرد مثل معاشرت با مردم و مباشرت با زنان و صلح با مردم و تفرج در باغات و بیابانها و امثال اینها و بفهم خود این امور را از اخبار می‏فهمد که خوب است و بلغمی ایشان اموری را که مناسبت با بلغم دارد اختیار خواهد کرد مثل کسالت و مداهنه و مسامحه در امور و صلح با هرکس و غضب نکردن با هیچ‏کس و امثال اینها و صفراوی ایشان اموری که مناسبت با صفرا دارد اختیار خواهد کرد مثل استعلا و تکبر با هرکس و بخل و غضب کردن و معاشرت نکردن و مدارا نکردن و امثال اینها و سوداوی ایشان اموری که مناسبت با سودا دارد اختیار خواهد کرد مثل انزوا و دوری از مردم و در خلوت بودن و معاشرت نکردن و منع و بخل کردن و امثال اینها و هر طایفه آن اموری که مناسبت طبع ایشان است شواهد آن را از کتب شریعت و طریقت و احادیثی که وارده شده خواهند یافت پس مجتمع بر نحو سلوک نخواهند شد مگر آنکه جمیعاً استادی را تصدیق کنند که بامر او سلوک کنند نه بطبع خود پس اگر استاد امر کرد هر طایفه‏ای را که از مقتضیات طبع خود بگذرند بگذرند بامر واحدی مجتمع خواهند شد و ایشان را رجوعی برأی وعقل وفهم خود نخواهد بود پس در آن حال می‏توانند سلوک کنند و در همین خلاف نفسهای خود اعتدالی از برای ایشان حاصل شود که موجب ترقی ایشان گردد و چنین جماعتی ناقصین خواهند بود که نباید خودسر سالک شوند و این سخن درباره عدولی که ائمه معصومین علیهم السلام  شهادت بعلم و عدالت واقعی ایشان داده‏اند که بمقتضای خون و بلغم و صفرا و سودا عمل نمی‏کنند ندارد و عدالت ایشان از اقتضای اعتدال ایشان است که حاصل شده از خلاف نفسهایی که کرده‏اند و بدرجه علم و تعلیم و هدایت کردن خلق رسیده‏اند پس فرمایش ایشان دخلی ببدعتهای تازه اهل الحاد ندارد و در میان شیعیان هرگز نبوده که از دین و مذهب خود قرار دهند که یکی ناطق باشد نه بیشتر.
اما اینکه گفته «اگر نقیبند قطبی دارند اگر نجیبند قطبی دارند اگر عالمند اعلمی دارند».
عرض می‏کنم که مسئله قطب داشتن و اعلمی در میان بودن دخلی باین بدعت تازه ندارد که باید لامحاله قطب ناطق باشد و باقی ساکت و اعلم ناطق باشد و غیر اعلم ساکت که اگر ساکت نشد بر فرضی هم که با هم در یک درجه باشند دلیل این شود که از اهل دنیا است و اهل دین نباید باو رجوع کنند کدام قطب و کدام اعلم از رسول خدا صلی الله علیه و آله  اشرف و اقرب و اعظم و حال آنکه مدت چهل سال در این دنیا بودند و هیچ ادعای نبوت نفرمودند و ناطق در آن مدت اوصیای عیسی بودند که بدرجاتی بسیار که از حد شمار بیرون است پست‏تر بودند از قطب حقیقی عالم امکان صلی الله علیه و آله  پس این مطلب که باید قطب یا اعلم ناطق باشد باین‏طوری که اهل الحاد کرده‏اند هرگز نبوده فغلبوا هنالک و انقلبوا صاغرین. و الحمد للّه رب العالمین.
«دره ی نجفیه،برهان بیست و سوم»

(فرق خصوصیت علم وعصمت و علم وعدالت)
در ذکر احادیثی چند از ائمه اطهار که در هر عصری علمای متعدد هستند و اینکه دلیل لزوم وجود علماء همان دلیل لزوم وجود انبیاء است و وجود کتاب و سنت با وجود علماء همراه است مانند همراهی کتاب و عترت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و اینکه عمده صفات مخصوص بعترت که فهم آن آسان و اعتقاد بآن برای خواص و عوام واجب است علم است و عصمت و در علمای ابرار علم است و عدالت و اینکه پیغمبر آخر الزمان و اوصیای دوازده‏اگانه او صلوات اللّه علیهم مقدم و وسائل و واسطه جمیع خلقند در نزد خداوند عالم و برای ظهور امام علیه السلام  علاماتی است حتمی که واقع خواهد شد و امر او بر احدی مشتبه نخواهد شد و امامت او شخصی است و رد ملحدین که برسالت و امامت و مقامات نوعیه قائل شده‏اند و فی‏الجمله شرحی در صفات لازمه عدول نافین بطور حقیقت از علم و عدالت و تقوی و مغلوب نبودن طبایع و صعود از تمامی اراضی سبع که باطن آنها طبقات جهنم است و معرفتشان بحقایق اشیاء بقدر طاقت و رفتارشان در علم و عمل بطوری که حجت الهی را بر مردم تمام کنند که راه شبهه برای احدی در فهم حق و باطل نماند و اینکه در هر عصری در مقابل آنها ملحدینی هستند که دشمن آنها و مخرب دین و آییند و مع ذلک باتفاق اهل جمیع ادیان حجت الهی بر همه خلق همیشه تمام است لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة.                               
فی تفسیر الامام علیه السلام  لولا من یبقی بعد غیبة قائمکم من العلماء الداعین الیه و الدالین علیه و الذابین عن دینه بحجج اللّه و المنقذین لضعفاء عباد اللّه من شباک ابلیس و مردته و من فخاخ النواصب لمابقی احد الاّ ارتد عن دین اللّه و لکنهم الذین یمسکون ازمة قلوب ضعفاء الشیعة کما یمسک صاحب السفینة سکانها اولئک هم الافضلون عند اللّه.                       
و عن ابی عبد اللّه علیه السلام  ان العلماء ورثة الانبیاء و ذاک ان الانبیاء لم‏یورثوا درهماً و لا دیناراً و انما اورثوا احادیث من احادیثهم فمن اخذ بشی‏ء منها فقد اخذ حظاً وافراً فانظروا علمکم هذا عمن تأخذونه فان فینا اهل البیت فی کل خلف عدولاً ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین.
و عن النبی صلی الله علیه و آله  یحمل هذا الدین فی کل قرن عدول ینفون عنه تأویل المبطلین و تحریف الغالین و انتحال المبطلین کما ینفی الکیر خبث الحدید.
و عن کمیل بن زیاد قال اخذ امییر المؤمنین علی بن ابی‏طالب علیه السلام  یدی و اخرجنی الی ظهر الکوفة فلما اصحر تنفس ثم قال: یا کمیل ان هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها احفظ عنی ما اقول لک الناس ثلثة عالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح لم‏یستضیئوا بنور العلم و لم‏یلجئوا الی رکن وثیق الی ان‏قال: اللهم بلی لاتخلوا الارض من قائم للّه بحجة اما ظاهراً مشهوراً او خائفاً مغموراً لئلاتبطل حجج اللّه و بیناته و کم ذا و این اولئک اولئک واللّه الاقلون عدداً الاعظمون قدراً بهم یحفظ اللّه حججه و بیناته حتی یودعوها نظرائهم و یزرعوها فی قلوب اشباهم هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استوعر المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بأبدان ارواحها معلقة بالملأ الاعلی یا کمیل اولئک خلفاء اللّه فی ارضه و الدعاة  الی دینه آه آه شوقاً الی رؤیتهم و استغفر اللّه لی و لکم.     
و عن ابی عبد اللّه علیه السلام  فی صفة الامام: فاذا کان الامر یصل الی الامام اللاحق اعانه اللّه بثلث‏مائة و ثلثه‏عشر ملکاً بعدد اهل بدر و کانوا معه و معهم سبعون رجلاً و اثناعشر نقیباً و اما السبعون فیبعثهم الی الافاق یدعون الناس الی ما دعوا الیه اولاً و یجعل اللّه فی کل موضع مصباحاً یبصر به اعمائهم.
و عن ابی عبد اللّه علیه السلام  قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله  سیأتی علی امتی زمان لایبقی من القرآن الاّ رسمه الی ان قال: فقهاء ذلک الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود.
مقصود از ذکر این چند حدیث شریف بیان بعضی از مطالب است که فهم آنها از برای خواص و عوام آسان است نه بیان مقامات و فضائل دقیقه شیعیان و مثالب خفیه معاندان ایشان در هر زمان چرا که آن تفاصیل را کتب سایر علمای ابرار متکفل است خصوص کتاب مستطاب «ارشاد» پس آن مقصودی که فهم آن آسان این است که بسی واضح و بدیهی است که در زمان غیبت امام زمان عجل اللّه فرجه اگرچه تمام ما یحتاج الیه العباد و تمام ما اراد اللّه منهم و تمام احکام او در کتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و آله  و احادیث ائمه هدی علیهم السلام هست ولکن بدیهی است که همه مردم نمی‏توانند بفهمند آنها را پس اگر در هرزمانی نباشند بعضی از علمای ابرار که بفهمند آنها را و بیان کنند احکام آنها را از برای مردم وجود آنها در میان مردم بی‏فایده خواهد بود و حال آنکه ارسال رسل و انزال کتب از برای همین است که مردم تکالیف خود را بدانند. پس چنانکه لازم است در حکمت الهی ارسال رسل و انزال کتب لازم است که در هر زمان خداوند عالم جلّ‏شأنه خلق کند علمائی چند را که بفهمند کتاب و سنت را و از برای مردم بیان کنند و هر دلیل و برهانی که دلالت کند بر لزوم وجود انبیای مرسلین در میان مردم همان دلیل دلالت می‏کند بر لزوم وجود علمای ابرار در میان مردم بعد از رحلت حجج اصلیه و غیبت ایشان پس چنانکه وجود کتاب صامت در میان مردم بدون کتاب ناطق بی‏فایده است همچنین وجود کتاب و سنت در میان مردم بدون وجود علمای ابرار بی‏فایده خواهد بود و از همین جهت پیغمبر صلی الله علیه و آله  فرمود: انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی. پس همیشه کتاب خدا یا یکی از اهل بیت علیهم السلام  همراه خواهند بود و هرگز این دو از یکدیگر جدا نشوند تا روز قیامت و سرّ این مطلب همین است که کتاب صامت بدون انسان ناطق کفایت نمی‏کند و مرادات الهی درباره مردم مجهول خواهد ماند و اگر خداوند عالم راضی بود که مردم مرادات او را درباره خود ندانند از ابتدا ارسال رسل و انزال کتب نمی‏فرمود پس وجود کتاب و سنت در میان مردم با وجود علمای ابرار همراه خواهد بود مانند همراهی کتاب خدا با عترت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و چنانکه از برای عترت علیهم السلام صفاتی چند است که مخصوص ایشان است و در سایر مردم و سایر اقارب پیغمبر صلی الله علیه و آله  یافت نمی‏شود همچنین از برای علمای ابرار هم باید صفاتی چند باشد که در سایر مردم یافت نشود و تمام آن صفات را در چنین مختصری نمی‏توان ایراد کرد مگر آن صفاتی که فهم آن آسان و اعتقاد بآن از برای خواص و عوام واجب و لازم است و عمده آنها علم و عصمت است در عترت علیهم السلام  که باقی صفات ایشان در زیر اینها است و در علمای ابرار علم و عدالت است که باقی صفات ایشان در زیر آنها است چرا که با علم بحقایق اشیاء و مقتضیات آنها و موجبات دوام و بقا و نجات و اسباب فنا و فساد و هلاک و با عصمت و عدالت شخص اختیار نمی‏کند سفاهت را بر حکمت و معصیت را بر طاعت و کفر را بر ایمان و اتکال بخلق را بر توکل بر خدا و دنیای فانی را بر آخرت باقی و حرص بر متاع دنیا را بر زهد و رغبت بآخرت و شهوات نفس را بر رضای الهی و امثال اینها.
باری پس عدولی که وجود ایشان در میان مردم لازم است در حکمت الهی از برای نفی تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین و ائمه معصومین علیهم السلام  خبر داده‏اند بوجود ایشان در هر زمان باید عالم باشند بجمیع مسائل دینیه خود و سایر مردم چرا که معقول و منقول نیست که کور عصا کش کوران شود و جاهل و نادان راهنمای گمراهان و تعلیم‏ کننده نادان گردد و باید مطلع باشند بر جمیع رخنه‏های شیطانی و سد کردن آنها در جمیع مقامات باطنیه و ظاهریه تا هر شبهه را بتوانند رفع کنند از برای طالبان حق تا حجت الهی تمام شود و امر او بالغ و واضح گردد چنانکه معقول و منقول نیست که مرادات الهیه دربارۀ خلق بخلق نرسد و واضح نگردد و در صورتی که طالب حقی در مسئله‏ای از مسائل در مقامی از مقامات بر شبهه باشد حجت الهی در آن مسئله و در آن مقام ناتمام است و حاشا که خداوند عالم جلّ‏ شأنه حجت او تمام نباشد پس چنانکه در هر عصری اعوان شیطان بکار خود مشغولند در اغوای مردم و القای شبهات از غالین و مبطلین و جاهلین چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه خبر داده و فرموده: و کذلک جعلنا لکل نبی عدواً شیاطین الانس و الجن یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غروراً و چنانکه ائمه علیهم السلام  خبر داده‏اند که در هر زمان عدولی از ایشان از برای نفی شبهات ایشان درکارند این عدول باید عالم باشند بجمیع مواقع شبهات در هر مقام پس هر شبهه‏ای در توحید یا در یکی از صفات و اسماء او یا در نبوت و صفات آن یا در ولایت و صفات و مقتضیات آن یا در تولی و صفات آن یا در تبری و مقتضیات آن یا در مراتب نزول و صعود اشیاء و مبدأ و معاد آنها و وجود قیامت و جنت و نار و خلود اهل جنت در جنت و تنعمات بی‏پایان ایشان و خلود اهل نار در نار و تألمات و عقوبتهای بی‏اندازه آنها بدون انقطاع و وجود عالم برزخ و جنت و نار آنجا و وجود رجعت و طول دولت اهل حق و انقطاع دولت باطل و زوال ملک آنها و وجود عالم جابلقا و جابرسا و ظهور امام زمان عجل اللّه فرجه بعد از غیاب او علیه السلام  و وجوب اقرار بوجود انبیاء و اولیای خدا در زمانهای گذشته بطور اجمال و وجوب اقرار بوجود پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله  و اوصیای دوازده‏ گانه او علیهم السلام  باعیان و اشخاص ایشان و وجوب اقرار بفضائل و مقامات ایشان و اینکه ایشانند وسائل تمام خلق و مقدمند در نزد خدای خود و واسطه جمیع خلقند در نزد خدا حتی الانبیاء علیهم السلام  و اینکه هیچ خلقی پیشی نگرفته بر ایشان نه در وجود و نه در شرف و قرب بخداوند جلّ‏شأنه و اینکه ایشان هادیان جمیع خلقند و ارادات الهی بقلوب وسیعه ایشان تعلق گرفته و از زبان ترجمان ایشان بروز کرده و بجمیع خلق رسیده حتی الملائکة المقربین و الروح القدس و الانبیاء المرسلین و غیر المرسلین و اینکه خداوند عالم جلّ‏شأنه بایشان فتح کرد ملک خود را و بایشان ختم خواهد کرد و شرع ایشان آخری شرعها است که بعد از شرع ایشان شرعی نخواهد آمد از جانب خداوند رحمن جلّ‏ شأنه و اینکه تمام مرادات الهی درباره خلق آخر الزمان تا روز قیامت در کتاب خدا است و علم بآنها خزینه است در نزد ایشان و ایشان می‏دانند تمام آنها را و غیر از ایشان کسی نمی‏داند مگر بتعلیم ایشان بقدر تعلیمشان و چه‏بسیار چیزی که سابق ایشان بروز نداده که لاحق ایشان بروز می‏دهد بحسب مصلحت اهل هر زمان چنانکه در زمان ظهور امام زمان عجل اللّه فرجه بروز خواهد یافت و اینکه از برای ظهور او علیه السلام  علاماتی است حتمی که واقع خواهد شد بطوری که امر او مشتبه نشود بر خاص و عام چنانکه وجود هر پیغمبری و ادعای او و ثبوت آن ادعاء محل اشتباه نبود بر خاص و عام و حجت الهی همیشه بالغ و همیشه واضح بوده و خواهد بود بر خاص و عام لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بیّنة.  

(امامت شخصیه ونوعیه)                        
و اینکه امام غایب امام دوازدهم است و شخصی است و امامت او نوعیه نیست که هر ملحدی در هر زمان ادعای آن امامت را بکند بلکه امامت او علیه السلام مانند امامت پدر بزرگوار او امام حسن عسکری علیه السلام  است که امامت او مخصوص بخود او بود و امامت نوعیه نبود که هر ملحدی در هر شهری ادعای آن را بکند چنانکه امامت هریک از آباء کرام او علیهم السلام  امامت شخصیه بود از جانب خدا و رسول او صلی الله علیه و آله  چنانکه رسالت او صلی الله علیه و آله  رسالت خاصه باو بود و احدی غیر ازاو رسول خدا نبود در عصر او چنانکه رسالت هر رسولی قبل از او رسالت مخصوصه بود و رسالت نوعیه نبود و آیه شریفه ما کنت بدعاً من الرسل کاشف این معنی است اگرچه در هرزمانی ملحدی یافت شد که در باب رسالت بگوید رسالت رسالت نوعیه است و حقیقت محمدیه نوعیت دارد و مخصوص بمحمّد بن عبد اللّه صلی الله علیه و آله  نیست و بمریدین می‏گفت: «اشهد بانی رسول اللّه» و مریدین هم شهادت می‏دادند و همچنین در باب امامت گفتند که مرتضی علی است که از گریبان هریک هریک اشخاص سر بیرون می‏آورد و این امر مخصوص بعلی بن ابی‏طالب علیه السلام  نیست و از همین قبیل است خرافات بعضی که در آخر الزمان جولانی دارند گاهی مقام بیان را مقام نوعی می‏نامند و خود را از اهل آن می‏شمارند و چون یکی از ایشان بجهنم واصل شد دیگری آیینه نماینده آن نوع می‏شود و گاهی مقام معانی را بهمین خرافات ادعا می‏کنند و گاهی مقام ابواب را و گاهی مقام امامت را و چون یکی از ایشان برخاست او را امام غایب می‏دانند که ظهور کرده و دجال و سفیانی او را بعضی از آحاد ناس می‏نامند و چون یکی از ایشان بدرک واصل شد دیگری را آینه نماینده آن می‏دانند از هر پدری و مادری که می‏خواهد متولد شود.
باری از هر قبیل شبهه از هر شبهه‏کننده‏ای که وارد آید بر دین عدول نافین نفی می‏کنند آن را با دلیل محکمی که طالبان حق بفهمند حقیقت امر را اگرچه اهل آن شبهات در عالم باشند و بگمان خود جاری شوند چنانکه در زمان هر پیغمبری با اینکه حجت او تمام بود و نقصانی در آن نبود منکرینی چند از برای ایشان بودند چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه فرموده: و کذلک جعلنا لکل نبی عدواً شیاطین الانس و الجن یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غروراً پس معلوم شد که عدولی که از جانب ائمه طاهرین علیهم السلام  در هر زمانی هستند علمای کاملین در علمند نه عدولی که جاهلند.
و همچنین این عدول عدولی هستند واقعی که ائمه طاهرین علیهم السلام  شهادت بعدالت ایشان داده‏اند از جانب خداوند عالم جلّ‏شأنه نه عدولی ظاهری که در حضور مردم عدالت بخرج می‏دهند و چون بخلوت می‏روند آن کار دیگر می‏کنند چرا که کسی که در واقع عادل نیست و خلاف فرموده الهی را در خلوت می‏کند در واقع یک طور نفاقی کرده چنانکه در بعضی از اخبار وارد شده که علامت نفاق این است که عمل شخص در حضور مردم بهتر باشد از عملی که در خلوت می‏کند و چنین اشخاص دربند این نیستند که دین خدا را حفظ کنند پس هر جزئی از دین که منفعتی از برای هوای نفس ایشان دارد حفظ آن را می‏کنند و هر جزئی از دین که منافی هوای ایشان است دربند حفظ کردن آن نیستند و علاوه بر این کسانی که در خلوات تقوی ندارند موفق نخواهند شد بر علمی که وسیع باشد که هر شبهه‏ای را بتوانند رفع کنند چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه می‏فرماید: ان تتقوا اللّه یجعل لکم فُرقاناً پس کسانی که در خلوات تقوی ندارند علمی که بآن فرق کنند میان هر حقی و باطلی نخواهند داشت اگرچه شهادت شهودی که فسق ایشان برملا نشده و متجاهر بفسق نیستند در شرع مقبول باشد و اقتدای بایشان در نماز جایز باشد و اگر فسق ایشان بعد از نماز معلوم شود نماز مأمومین اعاده نداشته باشد پس از این قبیل عدالتها کفایت در حفظ کردن دین نمی‏کند.
بلکه کسانی که طبیعت ایشان مغلوب خلطی از اخلاط باشد عدالت حقیقی را نمی‏توانند حفظ کنند پس مزاجی که دموی است و طبع خون بر او غالبست بمقتضای خون جاری خواهد شد و آیات و اخباری که مناسبتی بطبع خون دارد مانند معاشرت کردن با مردم و ملایمت کردن با هرکس و تفرجات دنیویه مثل سواری و شکار کردن و دوستی زنها و امثال اینها بنظر ایشان مستحسن خواهد آمد و آیات و اخباری که در مدح انزوا و کناره کردن از مردم روزگار وارد شده بنظر ایشان ضعیف است و لامحاله بتأویلی از تأویها عمل بآنها نخواهند کرد و کسانی که طبع بلغم بر ایشان غالبست آیات و اخباری که مناسبتی با طبغ بلغم دارد مانند کسالتها و مسامحات در هرجا و مداهنات و مصالحات با هرکس و تصدیق کردن و قبول کردن قول هرکس و متعرض هیچ‏کس نشدن در هر عملی اگرچه معصیت باشد و امثال اینها بنظر ایشان مستحسن خواهد بود و آیات و اخباری که در امر بمعروف و نهی از منکر و جد و جهد در اجرای حدود الهی واقع شده بنظر ایشان مستحسن نخواهد آمد و بیک نوع تأویلی ترک عمل کردن بآنها را خواهند کرد و کسانی که طبع صفرا بر ایشان غالب است آیات و اخباری که مناسبتی با طبع صفرا دارد مانند سختی در امور و جد و جهد در پیش بردن مقصود و سربلندی و استعلای بر مردم و ذلیل و حقیر شمردن مردم و ایشان را مانند بهایم دانستن و قبول نکردن قول ایشان و پسند نکردن عمل ایشان و مستبد برأی خود بودن و باصطلاح بیک پهلو افتادن و لجوج در مقصود خود بودن و امثال اینها بنظر ایشان مستحسن خواهد آمد و آیات و اخباری که در مدارای با خلق است و در حسن ظن بایشان و معاشرت با ایشان وارد شده بنظر ایشان مستحسن نیست و تأویل می‏کنند آنها را و عمل نمی‏کنند بمقتضای آنها و کسانی که طبع سودا بر ایشان غالب است آیات و اخباری که مناسبتی با طبع سودا دارد مستحسن خواهند دانست مانند اخباری که در حسن انزوا و گوشه‏نشینی و سکوت و با مردم معاشرت نکردن و محاوره با احدی نداشتن و تقیه کردن و معلومات خود را بغیر نگفتن و تعلیم نکردن و غیر معروف در میان مردم بودن و دید و بازدید با مردم نداشتن و امثال اینها بنظر ایشان محکم و مستحسن خواهد آمد و آیات و اخباری که در حسن معاشرت و محاورت و دید و بازدید و تعلیم و تعلم و امثال اینها وارد شده آنها را متشابه خواهند دانست و عمل بآنها را جایز نخواهند دانست.پس عدولی که از جانب ائمه طاهرین علیهم السلام  باید در میان مردم باشند از برای حفظ کردن دین و نفی کردن از آن تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین را و نفی کردن هر نقصی که وارد آید بر دین باید مغلوب طبع خون و بلغم و صفرا و سودا نباشند تا بتوانند حفظ کنند دین خدا را و مادام که کسی مغلوب طبعی از طبایع است مناسبات همان طبع خاص پسند اوست و مناسبات سایر طبایع را پسند نخواهد کرد پس لابد است از آنکه شخص مرادات الهیه را بر هوای نفس خود و بر پسندیده‏های طبع خود ترجیح دهد و بریاضات شرعیه بتدریج خلاف نفس کند و خلاف مقتضیات و مناسبات طبع خود کند و باوامر الهی عمل کند اگرچه خلاف مشتیهات نفس و متقضیات طبع خود باشد و از منهیات احتراز کند اگرچه میل نفسانی بآنها داشته باشد و موافق طبع خود داند تا آنکه بسبب عمل کردن باوامر الهی و ترک کردن منهیات اعتدال مزاجی از برای او حاصل شود که مغلوب طبع یکی از اخلاط نگردد تا بتواند علم بحقایق اشیاء و حسن و قبح آنها را بر وضعی که خداوند جلّ‏شأنه وضع فرموده تحصیل کند و علم بحقایق اشیاء ــ علی  ما هی علیه و علی ما وضعه اللّه علیه بقدر الطاقة البشریة ــ از برای مغلوبین بیکی از طبایع ممکن نیست بلکه از برای ساکنین  در اراضی سبع وزمینهای هفتگانه ممکن نیست بطوری که فی‏الجمله شرحی از آنها در فصول اول این رساله گذشت.
و تا کسی از اول خلقت اعتدالی در اصل نطفه او نباشد از تمام اراضی سبع نتواند صعود کند و بحد اعتدال رسد و مغلوب مقتضیات اراضی نگردد و پرده‏های امراض و اغراض نفسانیه دیده بصیرت او را نپوشاند که در وراء عینک آبی‏ رنگ زرد را سبز ببیند و از پس پرده بارۀ زبان طعم شیرین را تلخ پندارد. پس عدول نافین از تمام اراضی سبع که باطن آنها هفت طبقه جهنم است صعود کرده‏اند و پرده‏های غفلت و عادت و طبیعت و شهوت و غضب و الحاد و شقاوت را دریده‏اند و با دیده حق‏بین حقیقت اشیاء را ــ علی ما وضعها اللّه علیها بقدر الطاقة البشریة ــ فهمیده‏اند و اولئک هم الاقلون عدداً الاعظمون اجراً چنانکه روایت شده: المؤمن قلیل المؤمن قلیل المؤمن قلیل المؤمن اقل من الکبریت الاحمر و هل رأی احدکم الکبریت الحمر

 پس:
صد هزاران طفل سر ببریده شد
تا کلیم اللّه صاحب‏ دیده شد
و ایشانند علت غائی اوامر و نواهی الهی و فایده ارسال رسل و انزال کتب. و بسی واضحست که علت غائی و فایده خلقت عالم جمادات و نباتات و حیوانات نخواهند بود و همچنین حاصل خلقت جهال و ضلال و فساق و فجار و کفار نخواهند بود و آیه شریفه ربنا ماخلقت هذا باطلاً و آیه شریفه ماخلقت الجن و الانس الاّ لیعبدون و حدیث شریف قدسی که می‏فرماید: کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان‏اعرف فخلقت الخلق لکی‏اعرف دلیل است که مراد الهی از خلقت جمیع خلق اینست که بدعوت انبیاء مرسلین عمل شود و اصل دعوت ایشان از برای متابعت کردن و عمل کردن خلق است بتمام آنچه دعوت کرده‏اند و الاّ خود انبیاء و سایر حجج الهی علیهم السلام  از برای عمل کردن خودشان احتیاجی بدعوت کردن مردم ندارند و خود بآنچه می‏دانند عمل می‏کنند و دعوتشان مر خلق را از برای عمل کردن خلق است پس کسی که عمل بفرمایش ایشان می‏کند علت غائی و فایده فرمایش ایشان را بعمل می‏آورد و اگر نباشند کسانی که بجمیع فرمایشات ایشان عمل کنند فرمایشات ایشان لغو خواهد بود
و اگر کسی گمان کند که عمل کردن ببعض فرمایشات ایشان کفایت می‏کند و مردم در هر زمان البته ببعض آنها عمل می‏کنند.
عرض می‏کنم که بآن فرمایشاتی که عمل نشده البته فرمودن آنها لغو خواهد بود پس از این است که خداوند عالم جلّ‏شأنه خلق می‏کند در هر عصری علماء عادل را که بعمل خود فرمایشات ائمه علیهم السلام  را بدانند و بعدالت خود بجمیع آنها عمل کنند تا غایت خلقت آسمان و زمین و غایت ارسال رسل و انزال کتب بعمل آید و ازین است که فرموده‏اند: ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین و گمان مکن که چنین کسانی که وجود ایشان کمتر از گوگرد احمر است با اینکه گوگرد احمری که وجودش از مؤمن بیشتر است در میان خلق نایاب است پس چگونه نایاب نباشند کسانی که کمتر از گودگرد احمرند و چون نایاب شدند تکلیف از خلق مرتفع خواهد بود.
پس عرض می‏کنم که وجود ایشان هرقدر کم باشد کمتر از وجود خود حجج الهی علیهم السلام  نخواهد بود و حال آنکه ایشان در میان مردم معروف بودند و نایاب نبودند و اگر غیر از این بود حجت الهی بر خلق تمام نمی‏شد بوجود مسعود ایشان. پس بدان که مؤمنین حقیقی هم که در میان مردم از برای نفی تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین خلق شده‏اند نایاب نیستند با وجودی که کمتر از گوگرد احمرند و گوگرد احمر نایاب است در میان مردم بجهت آنکه تکلیف ایشان نیست تحصیل آن و از برای حفظ نوع آن یکی دویی که دارای آن شوند در پنهان هم که باشند کفایت می‏کند بخلاف وجود علماء عدول که در هر زمان بجهت حفظ دین باید در میان مردم باشند چنانکه غالین و منتحلین و جاهلین در میان مردم هستند و مراد از جاهلین جهال عوام نیست چرا که جهال صرف و عوام الناس نمی‏توانند معنی کنند آیات و احادیث را بطوری که گمراه کنند مردم را ولکن مراد از جاهلین همان کسانی هستند که زبان علمی دارند و می‏تواند تأویل کنند آیات و احادیث را بطوری که غافلین گمراه شوند و البته جمیعت چنین جهال در هر زمان بیشتر است از جماعت عدول نافین و البته آنها در دولت باطل بواسطه تقرب بسلاطین جوروامراء وحکام ایشان تسلط ایشان هم زیاده خواهد بود و دولت و ثروت ایشان هم البته آماده خواهد بود لکن متاع قلیل. و العاقبة للتقوی.
باری وجود چنین اشخاصی از برای اتمام حجت و حفظ دین از کید کائدین از لوازم حکمت الهی است و از برای ایشان درجاتی است که پست‏تر آنها علم و حلم و ذکر و فکر و نباهت و نزاهت و حکمت است که در هریک از اینها باید کتابی مفصل نوشت و این رساله گنجایش آن را ندارد و کتاب مبارک «طریق النجاة» در این باب کافی است و اعلی درجات ایشان بقاء فی فناء و نعیم فی شقاء و صبر فی بلاء و فقر فی غنا و عز فی ذل و رضا بقضاء اللّه و التسلیم لامر اللّه است که از برای شرح هریک از اینها کتابی مفصل لایق است و کتاب مستطاب «ارشاد» در این باب کافی است پس بعضی از ایشان در پرده خفای ازین خلق پنهان هستند و مانند امام خود عجل اللّه فرجه خود را بعامه خلق نشناسانیده‏اند و بعضی از ایشان بعلمی که نوری است از خداوند عالم که مخصوص عادلین است از برای اتمام حجت و نفی تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین در میان مردم ظاهرند یا خائفند و مستور و در هر شهرو دیاری که اهل دولت باطل غلبه دارند مشهور نیستند یا بحسب صلاحیت زمان اسم و رسم ایشان در بلدان مشهور است.
باری جمیع ایشان مصدق یکدیگرند چرا که همه ایشان برحقند و هیچ‏ یک از ایشان از اهل باطل نیستند مانند آنکه جمیع پیغمبران مصدق یکدیگرند و جمیع اوصیای انبیاء مصدق یکدیگرند و جمیع ائمه علیهم السلام  مصدق یکدیگرند پس بقول مطلق جمیع اهل حق همیشه مصدق یکدیگرند و جمیع نقباء و نجباء و علماء بحق مصدق یکدیگرند اگرچه در مسائل نظریه اختلاف داشته باشند مانند آن که اختلاف ادیان و شرایع مانع نیست از تصدیق کردن انبیاء بعض ایشان مر بعض را پس در جمیع قرون و اعصاری که واقع شوند تصدیق یکدیگر را دارند و کار ایشان همیشه نفی تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین و کید کائدین و مکر ماکرین است و همین جماعت غالین و مبطلین و جاهلین و غیر ایشان از معاندین دین در هر عصری هستند که دشمنی می‏کنند با ایشان و ایشان را مانع از رسیدن بمطلوب خود می‏بینند چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه می‏فرماید: و کذلک جعلنا لکل نبی عدواً شیاطین الانس و الجن یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غروراً. و سبب عداوت ایشان با عدولی که از جانب ائمه علیهم السلام  حفظ می‏کنند دین خدا را قطع نظر از خبث طینت ایشان این است که چون عدولی که از جانب ائمه علیهم السلام  هستند خلقت ایشان در هر عصر و زمان از برای همین است که حفظ کنند دین خدا را که اگر چنین اشخاصی در روی زمین نباشند دین صامت و کتاب و سنت صامت محفوظ نخواهند ماند از القای شبهات شیاطین چنانکه می‏فرماید : و ماارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الاّ اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ اللّه ما یلقی الشیطان ثم یحکم اللّه آیاته پس خلقت ایشان در هرزمان لطفی است در حکمت الهی از برای نسخ کردن القاهای شیطان پس چون وجود ایشان از برای همین است بطوری در علم و عمل راه می‏روند که حجت الهی را بر مردم تمام کنند بطوری که راه شبهه‏ای در حقیت ایشان و بطلان اهل باطل در میان نماند و برهرعالم و عامی و خواص وعوام ظاهر شود که ایشانند اهل حق و معاندان ایشانند اهل باطل پس بعد از معلوم شدن حق و اهل حق و بعد از معلوم شدن باطل و اهل باطل هرعالم و عامی که بخواهد براه حق برود از روی بصیرت برود و هر عالم و عامی که بخواهد براه باطل برود چنانکه می‏فرماید: لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة پس در این صورت اهل باطل می‏بینند که بطلان ایشان را عدول نافین ظاهر می‏کنند از برای مردم بواسطه علمی که از جانب ائمه علیهم السلام  دارند و بواسطه علمی که بعلم خود عمل می‏کنند پس بعضی از کسانی که از روی حقیقت طالب حق هستند از اهل باطل اعراض می‏کند و بعضی هم که در واقع طالب حق نیستند چون رؤسای خود را شناختند که از اهل باطلند چندان عظمی از برای رؤسای خود در نفس ایشان باقی نخواهد ماند و ایشان را هم مانند خود طالب متاع دنیا خواهند شناخت پس رؤسای اهل باطل رسوایی خود را در نزد تابعان خود و غیر تابعان از علم و عمل عدول نافین خواهند دانست پس درصدد عناد با ایشان خواهند برآمد و تمام مقصودشان این است که جهل ایشان و تأویلات جاهلانه ایشان معلوم خاص و عام نشود و فسق و فجورشان با اینکه ایشان بهتر می‏دانند مسائل را و راه جوازی در فلان عمل مخصوص بوده مخفی بماند پس کوتاهی در عداوت عدول نافین نخواهند کرد چنانکه در زمان حضور حجج و انبیاء و اولیاء و اوصیاء علیهم السلام  کوتاهی در عداوت با ایشان نکردند چنانکه فرموده: و کذلک جعلنا لکل نبی عدواً من المجرمین و کفی بربک هادیاً و نصیراً.و گمان مکن که جاهلان چگونه می‏توانند تأویل باطل در دین الهی کنند چرا که مراد از جهالی که در حدیث وارد است که تأویل می‏کنند عوام الناس نیست بلکه این جهال از کسانی هستند که در هر زمانی بوده‏اند و تحریف کلمات الهی را از مواضع آن می‏کرده‏اند یا بطور ظاهر یا بطور تأویل کردن و معنی باطلی را از برای آنها گفتن و این امر اختصاصی بزمانی ندارد و ذکر مثالب ایشان موجب رنجش خاطر احدی نباید باشد چرا که از این قبیل مفسدین در جمیع اعصار بوده‏اند و هیچ فرقه  نباید از بیان نوع این مطلب اظهار رنجش کنند چنانکه بودند جمعی از مؤبدان مجوس که با اینکه بلباس علماء در میان مردم ظاهر بودند انکار نبوت پیغمبران معروف مثل موسی را کردند و بودند جمعی از احبار یهود که انکار نبوت عیسی را کردند و بودند جمعی از کشیشان نصاری که انکار نبوت خاتم پیغمبران صلی الله علیه و آله  را کردند و بودند جمعی از علمای اهل اسلام که انکار خلافت امیر المؤمنین علیه السلام  را بدون فصل کردند و اکنون هریک از این طوایف در این دنیا موجودند و اهل هر طبقه بر انکار خود باقی هستند و حال آنکه معقول و منقول نیست که امری را که خداوند دانای قادر حکیم هادی رؤف رحیم جلّ‏ شأنه ازین خلق خواسته باشد و دینی را که از برای ایشان قرار داده باشد مخفی باشد و امر او معلوم این خلق نباشد و بنادانی خود هر طایفه از روی عادت خود براهی بروند و دینی را از برای خود اختیار کنند و هر طایفه‏ای بگویند که حق با ما است و هر طریقه‏ای که غیر از طریقه ما است باطل است. پس انسان بابصیرت می‏داند که دین الهی دینی است واضح در میان مردم در روی زمین و امر او بالغ ورسیده است بکسانی که مکلفند چه عوام الناس چه از خواص وعلماء و حکمای ایشان و آن دین محل شک و شبهه نیست پس هر طایفه‏ای که طالب آن دین الهی هستند از روی بصیرت آن دین را اختیار می‏کنند و هر طایفه که طالب دین الهی نیستند از روی دانش ترک می‏کنند آن را لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة و مضمون این آیه شریفه دلیل عقلی است که در کتاب الهی است که احدی از طوایف انکار آن را می‏تواند کرد چرا که هیچ طایفه‏ای نمی‏گویند و نمی‏توانند بگویند که امر الهی و دین او محل شک و شبهه است و معلوم نیست پس مه‏آبادیان نمی‏توانند بگویند که پیغمبر مه‏آباد در میان مردم معلوم نیست و با اینکه معلوم نیست مردم باید متدین بآن دین شوند و زردشتیان نمی‏توانند بگویند که دین زردشت در میان مردم معلوم نیست و با اینکه معلوم نیست مردم بآن دین غیر معلوم متدین شوند و یهود نمی‏توانند بگویند که امر الهی بواسطه موسی بمردم نرسید و حجت الهی بواسطه موسی تمام نبود و با اینکه حجت او ناتمام بود مردم باید متدین بدین موسی شوند بلکه می‏گویند که حجت الهی بواسطه موسی بر خلق تمام بود و امر او بالغ و واضح بود و هرکس ایمان آورد باو از روی بصیرت ایمان آورد و هرکس ایمان نیاورد مانند فرعون و اتباع او دانسته و فهمیده ایمان نیاوردند نه آنکه خفائی یا ناتمامی در امر الهی بود یا آنکه موسی مسامحه کرده بود و همچنین نصاری نمی‏توانند بگویند که حجت الهی بواسطه عیسی بر مردم تمام نبود و با این حال مردم باید باو ایمان بیاورند.باری این مطلب از معقولات و منقولات جمیع اهل ادیانست که امر الهی بالغ و واضح و معلوم باید باشد در روی زمین از برای جمیع مکلّفین پس هر طایفه‏ای که متمسک شدند بآن از روی بصیرت متمسک شدند و هر طایفه‏ای که انکار کردند دانسته انکار کردند و جحدوا بها و استَیْقَنَتْها انفسُهم ظلماً و عُلُوّاً پس بدلیل عقل و نقل جمیع اهل ادیان معلوم شد که دین الهی باید معلوم خلق باشد پس در زمان حضور هریک از پیغمبران آن پیغمبر مبعوث در آن زمان حامل شرع و دین الهی بود و در زمان حضور اوصیاء علیهم السلام  هر وصیی که در هرزمانی واقع بود حامل آن شرع و دین الهی بود و در زمان رحلت و غیبت پیغمبران و اوصیای ایشان علمای عدول اهل حق حامل آن شرع و دین بوده‏اند چرا که کتاب صامت معقول و منقول نیست که کفایت کند بدون ناطقی بیان‏کننده. پس از این است که در اسلام بعد از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و بعد از رحلت ائمه یازده‏گانه علیهم السلام  و بعد از غیبت امام دوازدهم عجل اللّه فرجه وجود علمای عدول حقیقی از لوازم حکمت الهی است تا حجت او بر خلق تمام باشد چنانکه فرمود ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیینا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین. و الحمد للّه رب العالمین. پس این است از احکام اولیه الهیه که تغییر پذیر نیست سنة اللّه التی قد خلت من قبل و لن‏تجد لسنة اللّه تبدیلاً

 

وحدت ناطق بدتر از بهائیت است

آقای حاج محمد کریم کرمانی اعلی الله مقامه در ضمن پاسخهای خود بشخصی اصفهانی فرموده اند :

ظاهرا ایشان گمان کرده اند که بنده مانند آنکه امام درهرعصری شخصی معین است ومعرفت آن شخص بعینه وشخصه لازم است رکن رابعی هم باین طور اثبات کرده ام وشخصی رانشانده ایم واو رارکن رابع کرده ایم وجمیع روی زمین را گفته ایم که باید این کس را بشناسند وانکارش کفر است وجهلش ضلال هیچ خر چنین عمل نمیکند واین عمل جز نفهمی وبی دینی چیزی نیست که شخصی را بدون دعوت وحجت و معجز و بعثت و نصّی از خدا ورسول نصب کنند و طاعتش رافریضه وانکارش راکفر وجهلش راضلال نامند مگر آنکه انسان خر محض باشد مانند بابیۀ خبیثه که طاعت شخص معین بی حجت ومعجز ونصّ رابرخلق فریضه کردند وغیر مؤمن باو را کافر شمردند نعوذ بالله اگر این گمان راکرده اند بی انصافی کرده اند که آدم حکیم صاحب این همه علوم وتصانیف این قدر خر باشد که چنین قولی ودینی اختراع کند 

مجمع الرسائل 15ص82

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ