سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
(ردی دیگر بر شیخیه ناطقیه ) نویسنده: سما - جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢


                    بسم الله الرحمن الرحیم                            

               (ردی دیگر بر شیخیه ناطقیه )                        

این اثرنفیس عقیدتی وفرهنگی شیعی درسال 1296هجری قمری توسط عالم جلیل القدر حاج محمد باقر همدانی اع پایان یافته استعناوین داخل پرانتز ازناشر وبلاکست
 الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم الجاحدین 


«  رساله ایضاح- مقدمه»                                         

و بعـد، چون سؤالاتی چند رسید از جانب سنی الجوانب عمدة الخوانین العظام مهدی‏قلی‏خان و شُکرالله‏خان اعاذهما الله عن کل ملحد خوّان، پس هر سؤالی را مصدر داشته و جوابی در تلو آن نگاشته و امید است که مفید فایده شود ایشان و غیر ایشان را از کسانی که خداوند عالم جل‏شأنه خواسته هدایت ایشان را انک لاتهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشاء فماتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون.

        ( لزوم ناطق منحصر بفرد شیعی نمیشود ؟  )

سؤال اول: تا به حال اعتقادی ماها این‏طور بوده و به قدر عقل ناقص خود، چه از کتب مشایخ اعلی الله مقامهم و چه از درسها و موعظه‏های ایشان و چه از السنه و افواه جمیع سلسله علیه شیخیه، چنین شنیده و فهمیده بودیم که همیشه اوقات ناطق یا کامل یا عالم به هر اسم و رسم باشد باید حتماً و حکماً منحصر به فرد باشد و علماء و فضلائی که در عصر آن ناطق هستند باید حاکی و راوی از آن ناطق باشند
جواب: خداوند عالم جل‏شأنه به برکت امام زمان سلام الله علیه و علی آبائه الکرام حفظ کند در این آخرالزمان دوستان او را از مکر ماکرین و کید کائدین و تغییر ملحدین و تأویل جاهلین و تحریف غالین و انتحال مبطلین آمین یا رب العالمین. ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب. خداوندا حفظ کن مرا ببرکت جمیع حافظینی که خود قرار داده‏ای تا بگویم آنچه را که ایشان گفته‏اند و نگویم چیزی را که ایشان نگفته‏اند و اعتقاد کنم بچیزی که ایشان اعتقاد به آن کرده‏اند. اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین.
پس عرض می‏کنم که اولاً فرموده‏اید در کتب مشایخ اعلی الله مقامهم دیده‏اید که همیشه اوقات ناطق یا کامل یا عالم بهر اسم و رسم باشد، باید حتماً و حکماً منحصر بفرد باشد و علما و فضلائی که در عصر آن ناطق هستند باید حاکی و راوی از آن ناطق باشند. پس اگر مراد شما از کتب مشایخ کتب شیخ مرحوم و سید مرحوم و آقای مرحوم اعلی الله مقامهم است، ما هم آن کتب را دیده‏ایم و اگر بیشتر از شما ندیده باشیم کمتر از شما ندیده‏ایم و چنین چیزی را که شما نوشته‏اید در هیچ‏یک از کتب عربی و فارسی ایشان نیست بلکه خلاف آنچه را که نوشته‏اید در بسیاری از کتب ایشان موجود است پس اگر شما راست نوشته‏اید باید نشان دهید و اگر من راست می‏گویم باید خلاف نوشته شما را از کتب ایشان نشان دهم تا معلوم شود که کدام‏ یک تابع ایشانیم و کدام‏یک خود را بایشان بسته‏ایم و بد نام‏ کننده نکونامی چند شده‏ایم و بهتر آن است که خود را بایشان نبندیم و خود سر بهر راهی که بخواهیم برویم. و اما خود را بایشان بستن و افترا بایشان بستن سودی نخواهد بخشید. و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
پس عرض می‏کنم که عبارتی که برخلاف این افترای عظیم است، عبارت کتاب مستطاب ارشاد است در جلد چهارم در آخر باب سوّم که می‏فرمایند: «چون بزرگان شیعه معدودند و یکی نیست فیضها در ایشان متفرق است ولی از ایشان بیرون نیست و همچنین چون پیغمبران معدود بودند فیضها در ایشان متفرق بود و هر کسی صاحب فیضی بود و باب امری و بعضی ببعضی محتاج بودند چنانکه موسی بخضر محتاج بود و اما امام چون یکی است، باب جمیع فیضهای خدا است و بابیت او بابیت کلیه است و هیچ فیض نیست که باو نرسیده باشد و بهر کس هرچه برسد از او می‏رسد. و اما اکابر شیعه متعددند و آنچه بما نسبت می‏دهند بعضی از مخالفان که ما می‏گوییم که در هر عصری حکماً کامل باید یکی باشد افترای محض است و ما چنین اعتقادی نداریم. آن کاملی که یکی است و باید یکی باشد، حجت معصوم است بعد از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله  که در هر عصری یک امام باید باشد و چگونه شود که شیعه کامل یکی باشد و حال آنکه انبیای متعدد در اعصار سابقه در یک وقت بودند و الآن چهار پیغمبر زنده‏اند. پس چگونه شود که شیعه باید یکی باشد و حال آنکه وحدت، صفت مرکز است و مرکز جز امام نباشد و از واحد که گذشت مقام کثرت است و انبیای اربعه از این جهت متعدد شدند و کثرت شیعه از ایشان بیشتر است و بعد از این این مطلب بتفصیل خواهد آمد 
و بعد در فصل بیان اعداد این بزرگواران می‏فرمایند

پس عرض می‏کنم که در کتاب عوالم العلوم از کتاب بصائر الدرجات نقل کرده است بسند متصل از حضرت ابی عبدالله علیه السلام  که فرمود که چون خدا خواهد که خلق کند امامی، می‏گیرد بدست خود شربتی از زیر عرش و می‏دهد آن را بملکی از ملائکه که می‏رساند آن را بامام که امام بعد، از آن شربت موجود شود پس چون چهل روز از آن بگذرد می‏شنود صدا را در شکم مادر خود و چون متولد شود، حکمت باو داده شود و بر بازوی راست او نوشته شود و تمت کلمة ربک صدقاً و عدلاً لا مبدل لکلماته و هو السمیع العلیم پس چون باو می‏رسد یاری می‏کند خدا او را بسیصد و سیزده ملک بعدد اهل بدر و با او خواهند بود هفتاد مرد و هفتاد نقیب. اما هفتاد نفر را می‏فرستد بسوی آفاق که دعوت کنند مردم را بسوی آنچه دعوت می‏کردند پیشتر، و قرار دهد خدا برای او در هر موضعی مصباحی که می‏بیند بآن مصباح اعمال ایشان را. تمام شد حدیث شریف و این حدیث صریح است بر اینکه عدد نقباء دوازده است و عدد نجباء هفتاد

 این بود مجملی از فرمایش ایشان و هرکس طالب بیش از این است بکتاب مبارک ارشاد رجوع نماید
پس این بود عبارت کتب مشایخ اعلی الله مقامهم که از صریح اخبار آل محمد علیهم السلام  فرمایش فرمودند و صریحاً فرمودند که وحدت، صفت مرکز است واوامام است علیه السلام  و بس در هر زمان، و ماسوای ایشان متعددند در هر زمان حتی پیغمبران و الآن چهار پیغمبر زنده‏اند در یک وقت و صریحاً فرمودند عدد شیعیان بزرگ از پیغمبران بیشتر است و صریحاً فرمودند عدد نقباء دوازده است و عدد نجباء هفتاد در عصر هر امامی و صریحاً فرمودند آنچه بما نسبت می‏دهند بعضی از مخالفان که می‏گوییم که در هر عصری حکماً کامل باید یکی باشد افترای محض است و ما چنین اعتقادی نداریم           
پس شما در کدام کتاب از کتب ایشان دیده‏اید که ایشان فرمایش فرموده‏اند که کامل و عالم بهر اسم و رسم حتماً حکماً باید منحصر بفرد باشد؟ آیا راضی شدید که مانند مخالفان افترا بایشان ببندید؟ پس فرق میان شما و مخالفان این شد که مخالفان خود را بایشان نبستند و افترا بایشان بستند و شما خود را بایشان بستید و افترا بایشان بستید و دستاویزی بدست مخالفان دادید که بتوانند بگویند که این جماعت کامل و عالم را منحصر بفرد می‏دانند لکن در نزد بیگانگان حیله می‏کنند که می‏گویند ما منحصر نمی‏دانیم. حال فکر کنید که ضرر شما بیشتر است بر مشایخ اعلی الله مقامهم یا ضرر مخالفان ؟   

 باری، در کتب مشایخ اعلی الله مقامهم چنین چیزی که نسبت داده‏اید بایشان نیست. اگر باز هم بخواهید افترا بایشان ببندید، مختارید. افترا بستن کاری است آسان تا سزای آن چه باشد؟ اما درسها و موعظه‏های ایشان هم گویا مثل کتابای ایشان باشد و باز افترا بستن آسان است 
اما آنچه از السنه و افواه جمیع سلسله علیه شیخیه شنیده‏اید و فهمیده‏اید، کذبی است واضح و افترائی است لائح. چراکه شماها جمیع اهل این سلسله را ندیده‏اید و سخن ایشان را نشنیده‏اید. گویا مراد شما از السنه و افواه جمیع سلسله السنه و افواه یک و دویی است که مانند گربه‏های دزد، گاهی در سر سفره و خوانهای احسان این سلسله حاضر شده‏اند، چیزی که مأکول ایشان نبوده ربوده‏اند و آن را بخاک و خاکستر ناپاک اندوده‏اند و با لعاب بالوعه دهان خود در حال بلع مخلوط کرده و خبیث گشته در گوشه و کنار بنای قی کردن را گذارده‏اند. العیاذ بالله الحذر الحذر که دین خود را از دهان ایشان بگیرید و بآن مغرور شوید چراکه در اخبار آل محمد علیهم السلام  است که هرکس اخذ کند دین خود را از دهان مردم زایل کنند دین او را مردمانی دیگر و کسی که بگیرد دین خدا را از کتاب خدا و سنت رسول و ائمه هدی علیهم السلام  پس زایل شود کوهها و او در دین خود متزلزل نشود. پس با دین خود بازی نکنید و قدری فکر کنید و فرمایش علمای ابرار را سرمشق کنید که فرمودند وحدت، صفت مرکز است و او امام علیه السلام است که باید در هر عصری یک امام قائم باشد. پس در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله  خود او بود قائم بامر الهی و جمیع مردم باید از او اخذ کنند چراکه خداوند عالم جل شأنه او را قائم‏مقام خود قرار داد در ادای آنچه اراده داشت بخلق برساند پس فرمود ما اتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا و فرمود فلا و ربک لایؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجاً مما قضیت و یسلموا تسلیما و بعد از ایشان در نزد شیعه اثناعشری ائمه دوازده‏گانه صلوات الله علیهم بودند که هریک در زمان خود قائم بودند بامر الهی و اشخاصی بودند معین از جانب خداوند عالم جل شأنه که باید هریک در زمان خود مرجع جمیع خلق باشند چنانکه فرموده و اذا جاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به و لو ردّوه الی الرسول و الی اولی‏الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم و در زمان هریک از ایشان تمام خلق باید راوی قول و فعل و تقریر ایشان باشند از برای هرکس که بخواهد از ایشان بگیرد. پس هرکس هرکس را ثقه و امین دانست از او گرفت قول و فعل و تقریر ایشان را علیهم السلام  و هرکس بر همین نسق او را ثقه و امین دانست از او گرفت و این امر بر نسق واحد جاری بود در زمان حضور و غیاب ایشان. پس بسا کسی که یک حدیث روایت می‏کرد از ایشان و بسا کسی هزار حدیث می‏دانست و بسا کسی بیشتر و بسا کسی کمتر. و بسا کسی که روایت می‏کرد حدیثی را که معنی آن را نمی‏دانست و بسا کسی که معنی حدیث را از راوی آن بهتر می‏دانست چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله  فرمودند رب حامل فقه الی من هو افقه پس از این جهت بسا متعلمی که از راوی عالمتر شد و بسا متأخرین که از متقدمین مقدم شدند 
پس امر بر این نسق بود از اول اسلام الی زماننا و بعد از این الی یوم القیام و هرگز بنا نبود در میان شیعه اثناعشری که در هر زمانی یکی از شیعیان در میان ایشان ناطق و حاکم باشد بر سایرین بدون روایت و هرگز بنا نبود که جمیع روایات را یکی از شیعیان روایت کند بدون واسطه از امام علیه السلام  و سایرین تماماً روایت کنند از آن یک نفر نه کسی دیگر. حتی آنکه کتابهایی که در زمان حضور ائمه طاهرین علیهم السلام  نوشته شد از راویهای بسیار در آن کتابا روایت شده. اینک کتاب بصائر الدرجات حاضر است که در زمان حضور معصومین سلام الله علیهم نوشته شده و از راویهای متعدد بسیار روایت شده و کتاب من لایحضر و سایر کتابای صدوق علیه‏الرحمة در اوائل غیبت کبری متصل بغیبت صغری نوشته شده و از راویهای متعدد بسیار روایت شده و همچنین کتاب تهذیب شیخ طوسی علیه‏الرحمة در اوائل غیبت کبری نوشته شده و از راویهای بسیار روایت شده و همچنین است جمیع کتابای جمیع علمای شیعه که در امور دین و مذهب نوشته شده، در تمام آنها از راویهای متعدد روایت شده و کتابی یافت نمی‏شود که در امور دینیه نوشته شده باشد که تمام آنچه در آن نوشته شده روایت از راوی واحد باشد. اگر سواد عربی ندارید که کتابای عربی را بخوانید کتابای فارسی علما بسیار است، پس آنها را بخوانید تا بدانید صدق آنچه را که عرض کردم. و همچنین اگر واقعاً طالبید که حقیقت این امر را بیابید قدری فکر کنید که در میان شیعه اثناعشری هرگز چنین چیزی بود که بگویند واجب است بر تمام خلق که تقلید کنند از شخص واحدی؟ چه در زمان حضور ائمه طاهرین سلام الله علیهم و چه در زمان وفات و غیبت ایشان
پس قدری شعور خود را بکار برید و فکر کنید که آیا در زمان حضور امام علیه السلام  واجب بود بر جمیع مردم که مسائل دینیه خود را از یکی از شیعیان و راویان اخذ کنند و از دیگری نگیرند؟ پس همه از سلمان بگیرند و از دیگری نگیرند یا آنکه از مقداد بگیرند یا از عمّار و از دیگری نگیرند، یا آنکه جایز بود بر مردم که از هریک از ایشان بگیرند؟ آیا جمیع مسائل مردم را بسلمان فرمایش می‏فرمودند و سلمان بدیگران می‏فرمود یا آنکه بمقداد و اباذر و عمار هم می‏فرمودند و مردم از همه ایشان مسائل دینیه خود را اخذ می‏کردند. و همچنین در زمان هر امامی علیه السلام  فکر کنید که آیا هر امامی در زمان خود تمام مسائل دینیه مردم را بیک نفر می‏فرمود و باقی مردم از آن یک نفر می‏گرفتند، یا آنکه آن یک نفر واحد که تمام مردم باید از او اخذ مسائل دینیه خود را بکنند خود امام علیه السلام  بود و بس؟
و بنای شیعه این بود که هرکس از امام علیه السلام  روایت کند و امین باشد، از او اخذ کنند. حتی آنکه در غیبت صغری که در هر وقتی یکی از وکلای امام علیه السلام  در میان مردم بود، هیچ‏یک از وکلا نفرمودند که تمام مسائل دینیه خود را باید از ما فرا بگیرید بلکه می‏فرمودند که هرکس را که ثقه و امین دانستید مسائل خود را از او اخذ کنید و از این است که کلینی علیه‏الرحمه که در زمان وکلا کتاب کافی را نوشت در مدت بیست سال روایاتی که در کتاب است از ثقات متعدده و امنای بسیار و کتب معتبره نوشت و هیچ‏یک از وکلا باو نفرمودند که باید آنچه می‏نویسی از ما بشنوی و بنویسی و از این است که خود امام زمان علیه السلام  در توقیعی که از برای شیخ مفید علیه‏الرحمه نوشتند، نوشتند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله یعنی در حوادث واقعه و مسائل دینیه خود رجوع کنید براویان حدیث ما بجهت آنکه ایشان حجت منند بر شما و من حجت خدایم. و نفرمودند رجوع کنید بیک نفر از ایشان. پس قدری هوش خود را جمع کنید و گوش بحرف جهال نکنید و رجیع گربه های دزد را قوت خود قرار ندهید و فکر کنید که شخصی مانند شیخ مفید علیه‏الرحمه که در بزرگی و علوّ شأن او همین بس است که با وجودی که در غیبت کبری بود، چندین توقیع از امام زمان عجل‏الله فرجه از برای او آمد و نفرمودند که جمیع مردم رجوع کنند بتو، چراکه توقیع از برای تو آمده و تو حجتی بر ایشان و من حجت خدایم. بلکه فرمودند که رجوع کنید براویان حدیث ما بجهت آنکه ایشان حجت منند بر شما و من حجت خدایم           
باری، در زمان همین شیخ جلیل سید مرتضی و سید رضی و شیخ طوسی علیهم‏الرحمه بودند و همه راوی بودند از راویان متعدد و همه حجتِ حجتِ خدا علیه السلام  بودند و هیچ عذری از برای مردم باقی نگذاردند که بتوانند بگویند که امر الهی بر ما واضح نبود از این جهت امر او بر ما مشتبه شد و ما در شبهه باقی ماندیم و در حیرت زیستیم و با حیرت مردیم  بلکه امر الهی بطوری بود و هست که خداوند عالم جل شأنه خبر داده و فرموده لله الحجة البالغة و امام علیه السلام  فرمود یعنی از جانب خداست حجت واضحه و حجت واضحه هیچ خفائی در آن نیست و راه اشتباهی در آن نیست بلکه بطوری است که امام زمان علیه السلام خبر داده که راویان احادیث همیشه در دنیا هستند و سایر ائمه طاهرین علیهم السلام  خبر داده‏اند و فرموده‏اند ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین و عدد این عدول را در بصائر الدرجات در زمان هر امامی تا هفتاد معین فرموده و در ارشاد آن حدیث را بفارسی ترجمه فرموده و همان عبارت را در این مختصر ذکر کرده‏ام و عذری از برای احدی باقی نیست در تحیر خود بطوری که امام زمان عجل‏الله فرجه فرموده لا عذر لاحد من موالینا فی التشکیک فیما یرویه عنا ثقاتنا یعنی هیچ عذری باقی نیست از برای احدی از دوستان ما در تشکیک در آنچه روایت می‏کنند از ما امینان و راویان حدیث ما و از این حدیث چنین معلوم می‏شود که هرکس شک کند در حقیّت روایت ثقه امین، از دوستان ایشان نیست و دوستان ایشان کسانی هستند که عذری از برای ایشان باقی نیست بعد از روایت راویان ثقه امین 
پس بدانید که هریک از عدول نافین در روایت باقی روات ثقات، عذری ندارند و در حقیّت آن شبهه‏ای ندارند پس هریک هرچه روایت کنند سایرین آن را حق می‏دانند و قبول می‏کنند و می‏دانند که ردّ روایت راوی ثقه امین، ردّ قول ائمه طاهرین علیهم السلام  است و می‏دانند که ردّ قول ائمه طاهرین علیهم السلام  ردّ بر قول خداوند عالم جل شأنه است و می‏دانند که ردّ قول خداوند عالم جل شأنه در حدّ شرک باو است. پس از این‏ جهت هیچ‏یک روایت هیچ‏ یک را ردّ نکنند و هرکس این مطلب را نداند داخل در جرگه این عدول نافین نیست البته، چراکه عدول نافین اگر علم نداشته باشند در حفظ دین از تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین پس نتوانند نفی کنند از دین مفاسد مفسدین را پس باید این عدولی که ائمه طاهرین علیهم السلام  خبر داده‏اند که در هر خلفی حفظ دین می‏کنند علمای راسخین در احقاق حق و ابطال باطل باشند و بعد از علم و دانایی باید عادل هم باشند چراکه اگر فاسق باشند شاید بهوی و هوس و غرض و مرض خود از روی فسق احقاق حقی و ابطال باطلی نکنند. پس باید ایشان عادل حقیقی باشند بطوری که خداوند عالم السر و العلانیه ایشان را عادل ببیند و ائمه طاهرین علیهم السلام  که شاهد بر خلقند، ایشان را عادل ببینند. پس چنین عدولی و چنین علمایی نیستند مانند سایر مفسدین از فرق ملحدین از غالین و مبطلین و جاهلین مأوّلین که تأویل کنند لفظ متشابهی را بمعنای باطلی چنانکه همّ اهل باطل بر این است که در مطلب باطل خود مستمسک شوند بلفظ متشابهی از کتاب و سنت و تابع آن شوند و حجت اهل حق این است که بمحکمات کتاب و سنت متمسک شوند و حالت این دو فرقه همیشه چنین بوده و همیشه چنین خواهد بود. چنانکه خداوند عالم جل شأنه از حال این دو فرقه خبر داده و فرموده هو الذی انزل علیک الکتاب منه ایات محکمات هن امّ الکتاب و اخر متشابهات فاما الذین فی قلوبم زیغ فیتبعون ماتشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأویله و مایعلم تأویله الاّ الله و الراسخون فی العلم یقولون امنا به کل من عند ربنا و ما یذّکّر الاّ اولوا الالباب ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب یعنی خدا است کسی که فرو فرستاده بر تو کتاب را بعضی از آن کتاب آیات محکمات است آنها اصل کتاب است و آیات دیگر متشابات است پس کسانی که در دلهای ایشان است میل بباطل پس تابع می‏شوند متشابات کتاب را بجهت طلب باطل و بهانه اینکه ما بکتاب عمل کردیم و آنچه را که اختیار کردیم از کتاب خدا فهمیدیم و حال آنکه نمی‏داند معنی آن آیات را مگر خدای تعالی که گوینده آنهاست و راسخان در علم می‏گویند ایمان آوردیم بکتاب خدا کل آن از جانب پروردگار ما است و متذکر نمی‏شوند مگر صاحبان عقول که باید متمسک شد بمحکمات کتاب و نباید مستمسک شد بمتشابهات آن و متمسک شدن بمتشابات کار کسانی است که در دل خود میل بباطل دارند پس می‏گویند ای پروردگار ما حفظ کن دلهای ما را و میل مده آنها را بباطل بعد از آنکه هدایت کردی ما را باینکه مستمسک شویم بمحکمات و متمسک نشویم بمتشابات مانند اهل باطل که دلهای ایشان را میل دادی بباطل چون میل کردند بآن فلما زاغوا ازاغ الله قلوبم و ببخش بما رحمت هدایت خود را بدرستی‏که تویی بخشاینده و بس 
باری، پس قدری فکر کنید که محکمات چه امری است که باید متمسک بآن شد و گمراه نشد؟ پس فکر کنید که آیا معقول است که چیزی که محل اختلاف است، آن چیز را خداوند حکیم محکم قرار داده که از آن تخلف نکنند، یا باید محکمِ کتاب چیزی باشد که محل اتفاق باشد؟ و بسی واضح است که چیزی که محل اختلاف است محکم نیست و خود آن را باید بمحکمی سنجید و حق و باطل را تمیز داد. پس محکم کتاب آن چیزی است که محل اتفاق است و امید است که اگر کسی غرضی نداشته باشد، انکاری از این مطلب نکند.           
پس باید دانست که امری که محل اتفاق است در میان طبقات خلق مختلف است. پس بعضی از مسلّمیات هست که در میان علماء معروف است و عوام بهره‏ای از آن ندارند مگر آنکه از علماء بپرسند و چنین امری چیزی نیست که عوام بتوانند بآن متمسک شوند و حق و باطلی را از یکدیگر جدا کنند. پس امری در میان ایشان باید باشد تا بتوانند بآن امر، حق و باطلی را تمیز دهند و حق را بگیرند و باطل را ترک کنند و تا چنین امری در میان خود ایشان نباشد نتوانند بحق برسند و از باطل کناره کنند و نمی‏توانند اکتفاء کنند بسؤال‏کردن از عالمی و تقلید کردن او چراکه در میان جمیع طوایف از حق و باطل علماء یافت می‏شوند پس عالم هر طایفه دعوت می‏کند مردم را بدینی که خود او دارد و بسا آنکه دین خود او دین باطلی باشد. پس باید از جانب خداوند حکیم جل شأنه امری در میان خود عوام باشد و آن امر، امر محکم الهی باشد و آن امر، میزانی باشد که بتوانند بآن میزان بسنجند علمای هر طایفه را تا بتوانند اطاعت کنند اهل حق و علمای بر حق را و کناره کنند از باطل و از علمای باطل. و اگر تفصیلی بیش از این بخواهید و طالب حق باشید، رجوع کنید برساله «اسحاقیه» و «ابطال الباطل» و «میزان» و امثال آن تا بابصیرت شوید در دین حق. و در این رساله باشاره اکتفا می‏کنم چراکه تفصیل تمام مطالب در تمام رسائل لایق نیست
پس فکر کنید که چنین امری که در میان عوام باید معروف باشد و آن امر، امر الهی باشد بسیار است و جاهل مباش و تابع بعضی از جهال مشو که می‏گویند عوام چه می‏دانند حق چیست که تابع آن شوند و باطل کدام است که از آن کناره کنند؟ آیا نمی‏بینید که عوام می‏دانند نماز و روزه و حج و جهاد و خمس و زکوة از دین خداست و می‏توانند باین موازین بسنجند علمای حقی چند را و علمای باطلی چند را. پس اگر احیاناً عالمی از علماء گفت که یکی از اینها از دین خدا نیست عوام می‏توانند بفهمند که خود او بیدین است و نباید بگویند که او شخص عالمی است و ماها عوام و او بهتر می‏داند 
پس از این قبیل امور دینیه هست که در میان علماء و عوام معروف است و اختصاصی بعلماء ندارد که عوام از آنها بی‏خبر باشند و چنین امور است که باصطلاح آنها را ضروریات دین و مذهب می‏نامند و هرکس موافق است با آنها، مؤمن و موافق است و هرکس مخالف است باآنها، کافر و منافق است
پس فکر کنید که اگر از مذهب شیعه اثناعشری این بود که همیشه در هر عصری حتماً حکماً باید یک نفر از علماء رئیس و حاکم بر کل علماء و عوام باشد نه بیشتر و منحصر باشد باو امر شریعت و حکومت، هرآینه این مطلب داخل این واضحات و اوضح ضروریات مذهب شیعه می‏شد مانند آنکه امر امامت در مذهب شیعه اوضح ضروریات مذهب است که باید یکی از دوازده نفر صلوات الله علیهم، قائم بامر الهی باشد و منحصر باشد امر باو و باقی ساکت باشند و او ناطق باشد بتنهایی.
پس فکر کنید آیا انحصار امر بشخص واحد ناطق عالمی از علمای شیعه و سکوت سایرین در کدام عصر بوده، در عصر حضور معصومین علیهم السلام  یا در اعصار بعد؟ پس اگر واقعاً شما طالب حقّید و غرضی ندارید که چه‏بسیار واضح است که لازم دانستن انحصار امر شریعت و حکومت بشخص واحد شیعی و منحصر دانستن امر باو حتماً و حکماً در هر زمان، از بدعتهای تازه است که صاحبان بدعتهای سابق چنین بدعتی را تا حال ابراز نداده بودند. «کم ترک الاول للاخر» چه‏ بسیار بدعتها که در آخرالزمان پیدا خواهد شد که هوش صاحب هوش از سرش می‏رود. هیچ گمان نمی‏کردیم که چنین بدعتها در عالم پیدا شود و محل تحیر عاقلی شود چه جای تصدیق آن. لا لامر الله یعقلون و لا من اولیائه یسمعون حکمة بالغة فماتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون. انا لله و انا الیه راجعون

        (هیچ‏ یک از شیعیان دعوتی بسوی خود ندارند)                
تتمه سؤال اول: و این فقره را منافی با آن احادیثی که در تعدد کاملین و عدول صادر شده بود نمی‏دانستیم. بجهت اینکه از مشایخ خود همچو فهمیده بودیم که این کاملین و عدول، از خود میلی و هوی و هوسی ندارند و طالب ریاستی نیستند باقتضای زمان، یکی از آنها که ناطق شد مابقی صامتند باین معنی که دعوتی بسوی خود ندارند ولی در هر جایی که هستند هرکس سؤالی از ایشان بکند جواب می‏دهند. ولی چنان می‏بینیم که سرکار بالکلیه این فقره را ردّ می‏فرمایید بلکه معتقد باین مسأله را خارج از ضرورت مسلمین می‏دانید باین‏طوری که در رساله میرزا اسحاق خان مرقوم فرموده‏اید و نگاه می‏کنیم، می‏بینیم طرف مقابل، این مسأله را بدلیل و برهان ثابت کرده‏اند بلکه در کتاب برهان قاطع این مطلب را ببیست و هفت دلیل ثابت فرموده‏اند. استدعا داریم که التفات فرموده حق مسأله را بدلیل و برهان ثابت فرمایید که رفع شبهات جان‏نثاران گردیده و جواب طرف قابل هم داده شود
جواب: اما اینکه فرموده‏اید که این کاملین و عدول، از خود میلی و هوی و هوسی ندارند و طالب ریاستی نیستند، حق است و صدق. بطوری که در احادیث بسیار در کتاب بصائرالدرجات که در عصر حضور ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم نوشته شده و همچنین در سایر کتب هست که فرمودند ان لنا فی کل خلف عدولاً ینفون عن دیننا تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین پس چنانکه در هر زمانی محرفین غالین و گرگان در لباس میش و تأویل‏کنندگان جاهلین هستند که همیشه خرابی دین از ایشان بوده و هست، البته در مقابل ایشان جماعتی باید باشند که دانا و عالم باشند و بتوانند نفی کنند از دین ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم تحریف و انتحال و تأویل این مفسدین را و خداوند حکیم جلّ‏شأنه اجل از این است که مفسدین در دین را بیافریند و در مقابل ایشان مصلحین نیافریند تا بالمرّه دین آسمانی از روی زمین برداشته شود و جمیع مردم مرتد شوند از دین خدا چنانکه در اخبار است که اگر باقی نماند بعد از غیبت قائم علیه السلام علمای هادین دالّین بسوی دین خدا، هرآینه مرتد شوند مردم از دین خدا و معلوم است که باید این عدول نافین هادین، عدول واقعی باشند که خداوند عالم جلّ‏شأنه و سایر شهود بر خلق، ایشان را عالم و عادل مشاهده کنند نه آنکه گرگانی چند باشند و جلوه در محراب و منبر کنند و در خلوت کاری دیگر کنند. دلیل وجود خوبان، وجود بدان است چراکه خداوند حکیم جلّ‏ شأنه عالم را بر باطل نیافریده چنانکه فرموده ربنا ماخلقت هذا باطلا
و اما اینکه فرموده‏اید که باقتضای زمان، یکی از اینها که ناطق شد مابقی صامتند، باین معنی که دعوتی بسوی خود ندارند، پس عرض می‏کنم که کاش عبارت خود را معنی نفرموده بودید آن‏وقت من می‏توانستم یک معنی صحیحی از برای عبارت شما بکنم چنانکه ان‏شاءالله بعد از این خواهید دانست ولکن چون عبارت خود را معنی کرده‏اید که سایرین دعوتی بسوی خود ندارند ولی در هر جایی که هستند هرکس هر سؤالی از ایشان بکند جواب می‏دهند. پس عرض می‏کنم که هیچ‏ یک از شیعیان دعوتی بسوی خود ندارند و جمیع ایشان باید راوی و حاکی باشند از ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم و کسی که راوی از ایشان نباشد و دعوت کند مردم را بسوی خود بدون روایت او داعی بسوی شیطان است نه بسوی خدا. چراکه خداوند عالم جلّ‏شأنه آنچه را که از خلق خواسته تمام آن را وحی کرده بسوی پیغمبر صلی الله علیه و آله  و تمام آن سپرده شده در نزد ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم و از ایشان بسایر خلق نرسیده مگر بواسطه اقوال و افعال و تقریرات ایشان و تمام اینها نرسیده مگر بواسطه روایت. پس باقی خلق جمیعاً باید راوی و حاکی از ایشان باشند در دین و مذهب خود
پس از فرمایش شما چنین معلوم می‏شود که آن شخص واحد ناطق شیعی در هر زمان دعوت بسوی خود باید بکند و سایر عدول باید ساکت باشند و اگر احیاناً در جایی جوابی از سؤالی دادند، از قول آن شخص واحد شیعی روایت کنند نه آنکه خود روایت کنند از ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم و این مطلب را من بمحض خیال خود بشما نسبت نمی‏دهم و افترائی بشما نمی‏بندم بلکه عبارت صریح خود شما پیش از این عبارت این بود که همیشه اوقات ناطق یا کامل یا عالم بهر اسم و رسم باشد باید حتماً حکماً منحصر بفرد باشد و علماء و فضلائی که در عصر آن ناطق هستند باید حاکی و راوی از آن ناطق باشند
پس عرض می‏کنم که چنین دینی را تا بحال هیچ‏کس اختراع نکرده بود و در آخرالزمان اختراع شد. نعوذ بالله من بوار العقل و قبح الزلل و به نستعین. شما اگر خودتان هم فکر کنید بدون اینکه از کسی سؤال کنید خواهید دانست که از زمان معصوم علیه السلام  تا بعد چنین اتفاق نیفتاده که تمام علماء و فضلاء و راویان از یک‏نفر شیعی روایت کنند و از این غفلتی که کرده‏اید بیرون خواهید آمد و از این گفته خود خجالت خواهید کشید و اگر این مطلب را از کسی دیگر شنیده‏اید یا در کتابی دیده‏اید، بی‏شعوری صاحب این مطلب را خواهید فهمید. دیگر اگر بخواهید از روی عمد چنین دینی را اختیار کنید مختارید همین‏قدر بدانید و غافل نباشید که چنین دینی از آسمان نیست و دخلی بوحی پیغمبران آسمانی ندارد و ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوکم و ان اطعتموهم انکم لمشرکون
آیا فکر نمی‏کنید که آن ناطقی را که گفته‏اید خالی از این نیست که آنچه را می‏گوید از خود می‏گوید بدون واسطه بشری و بدون روایت از ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم بواسطه‏ها و بی‏واسطه، پس چنین شخصی بوحی شیطانی تکلم می‏کند و علاوه بر این چنین شخصی را نخواهید یافت چراکه هیچ منافقی تاکنون نتوانسته چنین ادعائی کند در میان شیعه اثناعشری، پس بی‏بزرگ خواهید ماند
و یا این است که آن ناطقی را که گفته‏اید تمام احادیث از تمام ائمه سلام‏الله علیهم باو رسیده بدون واسطه سایر راویان پس باز چنین کسی را در میان علمای شیعه نخواهید یافت، پس باز بی‏بزرگ خواهید ماند
و یا این است که آن ناطقی را که گفته‏اید تمام احادیث را باید او روایت کند از ناطقی سابق بر خود نه از راویان بسیار. و یا اینکه او باید تمام احادیث را روایت کند از راویان بسیار و سایر علماء و فضلاء و عدول از او روایت کنند، پس باز چنین کسی را نخواهید یافت و بی‏بزرگ خواهید ماند اگرچه این قسم آخر که ناطق واحد باید روایت کند از راویان بسیار و دیگران روایت نکنند مگر از او، مطلب شما بعمل نخواهد آمد چراکه خود آن ناطق از راویان متعدد گرفته و ناطق واحدی نداشته سابق بر خود پس چه شده که چون نوبت بخود او رسیده باید او تمام احادیث را روایت کند نه غیر او و منحصر باشد روایت‏کردن باو و سایر عدول باید روایت کنند از او
باری، بهر اسم و رسم که می‏گویید که همیشه اوقات باید یکی از علمای شیعه ناطق باشد و حتماً و حکماً باید امر منحصر باو باشد و سایر عدول باید تابع او باشند، صحیح نیست. آیا فکر نمی‏کنید در این غفلتی که کرده‏اید که چنین ناطقی منحصر بفرد را می‏خواهید اثبات کنید از برای حکومت در میان مردم و معلوم است که حاکم در میان مردم باید ظاهر باشد پس چنین ناطقی از رجال‏الغیب که نخواهد بود پس باید معروف و مشهود مردم باشد چراکه اگر مردم او را نشناسند، نتوانند بروند نزد او بحکومت و نتوانند اخذ مسائل دینیه خود را از او کنند و سایر عدول نتوانند روایات و احکام را از او بگیرند و بدیگران برسانند؟ پس اگر چنین شخصی از رجال‏الغیب است که ثمره حکومت و هدایت خلق بعمل نخواهد آمد پس البته چنین شخصی در هر زمان باید معروف و مشهود خلق باشد تا ثمره و فایده وجود او در میان خلق بعمل آید و ناطق ساکت و حاکم غائب و هادی غیر معروف که معقول نیست مگر آنکه تصرفات، تصرفات غیبیه باشد مثل افعال الهیه و تصرفات ملائکه و رجال‏الغیب. و منظور شما این نیست چراکه اگر منظور این است که در هر زمان ناطق باید یک‏نفر باشد اگرچه شخص او مشهود و معروف نباشد و اگر اسم او را ناطق و حاکم گذاشتیم محض اصطلاحی است که کرده‏ایم اگرچه معنی نداشته ظاهراً چراکه در باطن او حاکم است و حکم باطنی می‏کند اگر مردم ندانند که حکم کرد و نشناسند او را و اصطلاح کرده‏ایم که چنین شخصی را ناطق بگوییم و معنی معروف آن را اراده نکرده‏ایم. پس عرض می‏کنم که چنین فردی که منحصر است تمام احکام و امور باو خداوند عالم است جلّ ‏شأنه له الخلق و الامر و له الحکم وحده لا شریک له و الیه ترجعون و در این صورت خلق محتاج بانبیاء هم نخواهند بود چه جای اوصیاء علیهم السلام  چه جای علماء و حکماء
و با قطع‏نظر از این مطلب تنزل کرده می‏گوییم چنین شخص واحدی که منحصر است تمام امور از حکومت و هدایت باو، امام زمان است عجل ‏الله‏ فرجه. پس دیگر شما خود را بزحمت نیندازید که حاکمی یا ناطقی که منحصر باشد امر باو، نه غیر او اثبات کنید بدون دلیل با رأی علیل خود
و اگر بگویید که مقام امام علیه السلام  مقام امامت کلیه است و مقام ایشان بالاتر از آن است که دست کوتاه‏ قامتان این خلق بدامان او برسد و خلق ادراک مقام ایشان را نمی‏توانند بکنند، پس حکمت اقتضاء کند که حاکمی همجنس خود داشته باشند و حاکمی که از جنس مردم است همان یکی از بزرگان شیعه است که در هر زمانی یکی از ایشان امام آن زمان است و امر حکومت و هدایت منحصر است باو و دیگران باید تابع و شیعه او باشند، پس عرض می‏کنم که آیا شما بآن پیغمبری که اعتقاد دارید پیغمبری است که مقام او را ادراک نکرده‏اید و او پیغمبر کلی است و پیغمبر آخرالزمان یکی از بزرگان شیعه است ؟ و آیا بآن امیرالمؤمنینی که اعتقاد دارید امامت او امامت کلیه است و دست خلایق باو نمی‏رسد، یا دست تمام خلق باو رسیده و تمام خلق اقرار بامامت او کرده‏اند؟ ولکن آن امیرالمؤمنینی را که شما امیرالمؤمنین می‏دانید و خوارج با او دشمنند یکی از بزرگان شیعه بود و همچنین نسبت بهریک از ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم چنین سؤالی را از شما می‏کنم تا امر برسد بصاحب‏الامر عجل‏الله فرجه
پس عرض می‏کنم که آیا صاحب‏الامر شما، صاحب‏الامر کلی است و امامت او امامت کلیه است که احدی انکار امامت او را نکرده یا احدی او را نشناخته تا اقرار و انکار کند؟ و آن شخصی که متولد شد از حضرت عسکری علیه السلام  و نرجس خاتون یکی از بزرگان شیعه بود که شیعه اقرار بامامت او کردند و دیگران انکار کردند؟ یا آنکه صاحب‏الامر و امام زمان و امام دوازدهم همان شخص متولد از امام حسن علیه و علی آبائه السلام است که مردم او را دیدند؟ و امام‏حسن علیه السلام  او را ببسیاری شناسانید و اوست کسی که مردم او را خواهند دید و خواهند شناخت و اقرار می‏کنند بامامت او جمعی و نجات می‏یابند و انکار می‏کنند امامت او را جمعی بعد از شناختن و آنها را هلاک خواهد کرد و او است امامی که در زمان خود امر امامت منحصر است باو و او حاکم و هادی خلق است وحده لا شریک له فی الحکومة و الهدایة
و اگر می‏گویید که با وجود ائمه طاهرین سلام‏الله علیهم خلق محتاجند بحاکم ناطقی که ظاهر و مشهود باشد بعد از ارتحال ائمه و غیاب امام زمان علیه السلام  که از رجال‏الغیب نباشد و در هر زمانی چنین شخصی از بزرگان شیعه باید باشد و حتماً و حکماً باید او مرجع جمیع مردم باشد و امر منحصر باو باشد و او مشهود و معروف در میان مردم باشد و مردم مأمورند که او را بشناسند تا بتوانند اخذ مسائل از او نمایند و احکام او را در میان خود جاری کنند و رفع حاجات خود از او نمایند، پس عرض می‏کنم که قدری فکر کنید که آیا چنین شخصی که حاکم بر کل مردم است و جمیع مردم باید محکوم حکم او باشند باید اثبات کند حکومت خود را و انحصار امر را بخود بر مردم تا مردم تابع او شوند؟ یا بمحض آنکه ادعا کند که من رئیسم بر شما، مردم باید تمکین او را بکنند؟ و گمان نمی‏کنم که بگویید بمحض ادعای انحصار امر باو مردم باید تمکین از او کنند. و آیا نه این است که باید بدلیل و برهان اثبات کند انحصار امر را بخود؟ و آیا نه این است که دلیل و برهان او باید از کتاب و سنت و اتفاق و اجماع و دلیل عقل باشد؟ چراکه اصول ادلّه این چهارند نه چیزی دیگر و دلیل آفاق و انفس هم در این چهار باید باشد. و آیا نه این است که باید محکمات این ادله را بر اثبات انحصار امر باو اقامه کند نه متشابات آنها را، و نه بفال و خواب و امثال اینها؟ و آیا نه این است که اگر در هر زمانی از زمانها یک نفری از این حکّام، اثبات انحصار امر را بخود کرده بودند بدلیل کتاب و سنت و اتفاق و عقل، مخفی نمی‏ماند امر او و او مشهور و معروف می‏شد در عصر او و ادله و براهین و کتب او مشهور و معروف می‏شد در عصر او؟ و آیا نه این است که خبر او بطبقه بعد از او هم می‏رسید و کتب او در عصر لاحق مشهور و معروف اهل آن عصر می‏شد؟ و آیا نه این است که حاکم عصر دوّم هم چنین‏کاری که حاکم عصر او کرد، می‏کرد و خبر او و کتب او باهل عصر سوم می‏رسید و همچنین آیا نه این است که خبر هر حاکم سابقی و کتب او باهل عصر لاحق می‏رسید مثل خبر علمای سابق و کتب ایشان که باهل این عصر رسیده؟ و آیا نه این است که آن اشخاص و کتب ایشان و ادله انحصار امر بایشان مشهور و معروف اهل این زمان می‏شد مانند آنکه کتب علمای سابق در این زمان مشهور و معروف است و فتاوی ایشان و مطالبشان معلوم است بلکه می‏خواهم عرض کنم که بر فرضی که حاکم هر عصری دلیل و برهان هم نداشت و کتابی در انحصار امر باو ننوشته بود و بمحض ادعا مردم تمکین از او کرده بودند، باز خبر ایشان باهل عصر لاحق می‏رسید مانند خبر سلاطین زمانهای سابق که باهل عصر لاحق رسیده نهایت دلیل و برهانشان معلوم نبود ولکن این‏قدر که هر یکی در عصر خود ادعای انحصار امر را بخود کرده و جمیع شیعیان در آن عصر تمکین از او کرده‏اند بدون دلیل و برهان مخفی نمی‏ماند مانند آنکه ادعای سلطنت سلاطین سابق و تمکین رعیت از ایشان مخفی نمانده و ادعای انحصار حکومت شخص واحد بر کل شیعه کمتر از ادعای انحصار سلطنت شخص واحد بر کل رعیت نیست. پس چه شد که ادعای انحصار سلطنت شخص واحد بر رعیت باهل عصر لاحق رسید و ادعای انحصار حکومت شخص واحد و عدم جواز حکومت غیر او مخفی ماند؟
باری، پس اگر فکر کنید بطلان آنچه را که نوشته‏اید خواهید فهمید بدون سؤال‏کردن از غیر. پس اولاً فکر کنید که چرا دلیل و برهان حاکم هر عصری بر انحصار امر باو و عدم جواز حکومت غیر او مگر باذن او، نه از کتاب خدا و نه از احادیث ائمه هدی علیهم السلام  و نه از اتفاق و نه از عقل، در کتاب او نیست و حال آنکه در عرض هزار سال و کسری فکر کنید که چندین حاکم شرع بوده‏اند در میان شیعه و چندین کتاب باید در میان باشد که در همه آنها این مطلب باشد که در مذهب شیعه اثناعشری این است که بعد از ائمه اثناعشر علیهم السلام  در هر زمانی باید حتماً و حکماً یکی از علمای شیعه ناطق و حاکم بر کل علما باشد و سایر علما جمیعاً باید از جانب او باشند و مروج احکام و علوم او باشند و احدی از علماء بدون اطلاع او و بدون روایت و حکایت از او نباید تنطق کند بعلم مسأله‏ای از مسائل دینیه و حکومت کند در حکمی از احکام شرعیه بدلیل فلان آیه قرآن و فلان حدیث و فلان دلیل عقل و فلان اتفاق و اجماع.
و از این گذشته که در همه کتابای آن ناطقین و حکّام چنین چیزی نیست در یکی از آنها هم نیست و حال آنکه این مطلب مطلب عمده‏ای است مانند امر ولایت ائمه طاهرین علیهم السلام  چراکه جمیع مردم محتاجند بمسائل دینیه خود و مرجع جمیع مسائل باید آن ناطق و حاکم و رئیس بر کل باشد و تا او معلوم نباشد، جمیع امور دینیه شیعه معوق خواهد ماند.
و کسی گمان نکند که چنین امری را نباید در کتابها نوشت چراکه اگر بجهت عظمت این مطلب نباید نوشت، عظمت آن از عظمت امر امامت ائمه طاهرین علیهم السلام  بیشتر نیست و حال آنکه در اثبات امامت کتابها نوشته شده. و اگر بجهت وضوح است، وضوح امر امامت از این کمتر نیست. و از این گذشته که در هیچ کتاب از کتب حکّام و ناطقین سابقین دلیل و برهان از کتاب و سنت محکم و از اتفاق محقّق و عقل نیست که آیه و حدیث متشابهی هم و ادعای اتفاق غیر محقّقی و ادعای دلیل عقلی هم نیست. و از این گذشته که بی‏دلیل و برهان هم در هیچ کتابی نیست. و از این گذشته ادعای چنین امری را احدی از علمایی که مدار دین و ایمان بوده‏اند نکرده‏اند. و از این گذشته سایر ملحدینی که بوده‏اند در هر زمانی از غالین و مبطلین و مأوّلین چنین ادعائی را نکرده‏اند. حتی آنکه در کتاب مسمی به «انسان کامل» ادعای پیغمبری و رسالت را بمرشدین صوفیه داده و گفته که فلان مرشد بمرید خود گفت «اشهد بانی رسول‏الله» اما نگفته که شهادت ده باینکه رسولی بغیر از من در این زمان نیست و رسالت منحصر است بمن در این زمان
باری، پس اگر جاهلید عالم شوید و اگر غافلید متذکر شوید و اگر تعمد می‏کنید بچیزی که از آسمان نیست مختارید. و بدانید که اگر بنای فکر را بگذارید از گفته خود خجالت خواهید کشید چراکه در هیچ زمانی بهیچ زبانی چنین چیزی گفته نشده بود حتی از اهل باطل و ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوکم و ان اطعتموهم انکم لمشرکون ولکن شیطان هرقدر استاد باشد در اضلال، مسلط است بر اولیای خود و انما سلطانه علی الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون اما در نزد غیر اولیای او بسیار ضعیف است کید او و بسیار سست است مکر او و بسیار واضح است کذب او و ان کید الشیطان کان ضعیفاً و ان هو الاّ کنسج العنکبوت و اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون.
و امید است که بعد از دیدن این رساله متذکر شوند طالبان حق اگرچه سودی نخواهد بخشید بکسانی که عمداً بخواهند از راهی بروند و بانه بدست آورند. اگر معجزات جمیع صاحبان معجز را عرضه کنند بر کسی که خداوند عالم جلّ‏شأنه هدایت او را نخواسته هدایت نخواهد شد. ولو فتحنا علیهم باباً من السماء فظلّوا فیه یعرجون لقالوا انما سکرت ابصارنا بل نحن قوم مسحورون. و اگر کسی متذکر باشد می‏داند که جمیع معجزات صاحبان معجز جمع شده تا ضروریات دین و مذهب را ثابت کرده که مکلفین نتوانند عذر بیاورند که ما راه را نمی‏دانستیم و می‏داند که آنچه نوشته‏ام در این رساله منتهی بضروریات دین و مذهب است. دیگر اگر کسی بخواهد بی‏اعتنائی کند مختار است.
باری، و اما چیزی که هست این است که آنچه از معقولات و منقولات بر می‏آید خداوند عالم جلّ‏شأنه بمقتضای مصالح خلق با ایشان معامله می‏کند و حکمت او چنین اقتضا کرده که اگر مصالح خلق تغییر کند احکام را تغییر دهد چنانکه خود او فرموده ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم. پس باین جهت بسا آنکه در زمانی مصلحت خلق چنین باشد که حجتهای بسیار در میان خلق باشند و بسا آنکه در زمانی دیگر مصلحت تغییر کند و اقتضای حجتهای بسیار نباشد و کمتر حجتها بفرستد و بسا آنکه مصلحت تغییر کند و زمانی مانند اول زمان ظهور پیغمبر صلی الله علیه و آله  اقتضاء کند که یک حجت اصل در میان خلق باشد مثل وجود خود آن بزرگوار صلی الله علیه و آله  و بسا آنکه مصلحت تغییر کند و زمانی اقتضاء کند که حجت اصل از میان مردم غایب شود مثل زمان غیاب امام زمان عجل الله فرجه و بسا آنکه زمانی اقتضاء کند که نواب خاص از جانب ایشان در میان خلق باشند مثل زمان غیبت صغری و بسا آنکه مصلحت خلق تغییر کند و مصلحت خلق در زمانی چنین اقتضاء کند که نایب خاص تعیین نکنند و بنواب عام اکتفاء کنند مثل زمان غیبت کبری و در هر زمان و در هر حال خداوند عالم جلّ‏شأنه عالم است بمصالح خلق خود و از برای او است در جمیع زمانها امری و حکمی و او است هادی و راهنمای خلق بسوی خود و او است که حجت او رسیده است بر جمیع خلق و او است که واضح است دین او بر هر متدینی در هر زمانی اگرچه اظهار تحیر از جمعی متحیرین در هر زمانی بوده و خواهد بود چنانکه انکار منکرین در هر زمانی بوده و خواهد بود، چنانکه الحاد ملحدین در هر زمانی بوده و خواهد بودجهان تا بوده اینش کار بوده--- نه زامروزش چنین رفتار بوده
 باری، عبرت بگیرید که در مدت هشت‏هزار سال و کسری که از زمان حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام  می‏گذرد، در هفت‏هزار سال تخمیناً یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر بر خلق مبعوث شد که چون قسمت کنی عدد پیغمبران را بر این مدت خواهی یافت که در عرض مدت هر صد سالی هزار و هفتصد و هفتاد پیغمبر تخمیناً در میان خلق بودند و حال در مدت یک‏هزار سال و کسری است که هیچ پیغمبری در میان خلق نیست و امید است که بدانی که بعد از این هم تا زمان رجعت، پیغمبری در میان خلق نخواهد آمد پس اقتضای زمان قبل چنان بود و اقتضای آخرالزمان چنین شد. و در اوائل الف هشتم چنان اقتضاء کرد که ائمه علیهم السلام  آشکار در خلق باشند و در زمان غیبت چنین اقتضاء کرد که امام زمان عجل الله فرجه از نظرها پنهان باشد و در جمیع اوقات و در هر حال حجت خداوند عالم جلّ‏شأنه بالغ و واضح و آشکار است
و بسا بیخبری که گمان کند که البته در زمانی که در هر صد سالی، هزار و هفتصد و هفتاد پیغمبر در میان خلق باشند دین الهی واضحتر است در آن زمان بر خلق آن زمان از زمانی که هزار سال و بیشتر هیچ پیغمبری در میان خلق نیست و دین خدا در این زمان پنهان است و بسا متحیری که گمان کند که دین الهی در زمان حضور ائمه طاهرین سلام الله علیهم واضحتر بود بر اهل زمان حضور ایشان و در زمان غیاب، دین خدا پنهان است و گویا می‏بینم جمعی کثیر و جمی غفیر را که از بدیهیات ایشان است که ظهور و خفای دین الهی البته در ظهور و خفای حجج یکسان نیست و البته ظهور دین الهی در حضور پیغمبری یا وصی پیغمبری آشکار است از برای اهل آن زمان و البته در زمان غیاب مسلّماً بآن وضوحی که در زمان حضور بود، نیست. و گویا تعجب کنند از اینکه عرض شد که دین الهی همیشه واضح بوده و هست. پس اگر کسی بمحض عادت نخواهد جاری شود و بمحض تقلید نخواهد قناعت کند، فکر کند که آیا خداوند عالم جلّ‏شأنه همیشه دینی در میان خلق قرار داده یا در بعضی از اعصار از برای بعضی مردم قرار داده؟ پس اگر در بعضی اعصار از برای بعضی از مردم قرار داده پس از برای آنها که دینی قرار نداده و تکلیفی نکرده تکلیفی ندارند، لایکلف الله نفساً الاّ مااتیها. پس باید مانند حیوانات بی‏صاحب، عنانی از برای ایشان نباشد پس بگویند و بکنند آنچه بخواهند. و اگر خداوند عالم جلّ‏شأنه از برای جمیع مکلفین قرار داده دینی را در جمیع اوقات، آیا آن دین واضح است یا مخفی است؟ پس اگر واضح است چنانکه خداوند قرار داده که مطلب من حاصل است و اگر مخفی است، سؤال می‏کنم که آیا خداوند عالم جلّ‏شأنه می‏داند که دین مخفی از برای خلق قرار داده یا نمی‏داند؟ و کسی نمی‏تواند بگوید که خدا نمی‏داند. پس سؤال می‏کنم که آیا چیزی را که خداوند عالم جلّ‏شأنه مخفی داشت مخلوقی از مخلوقات می‏تواند آن را پیدا کند یا نمی‏تواند؟ و گمان نمی‏کنم که عاقلی بگوید که چیزی را که خدا مخفی داشت مخلوقی می‏تواند آن را آشکار کند یا آن را پیدا کند؟ و اگر چنین است که خداوند دین خود را مخفی قرار داده و می‏داند که خلق نمی‏توانند آن را بیابند، معقول و منقول نیست که اسم چنین چیزی را دین بگذارند که هرگز خلق نتوانند آن را بیابند و لازمه چنین گمانی جبر و ظلم و لغو افتاده
باری، اگر کسی متذکر این مطلب باشد که دین الهی همیشه باید ظاهر و واضح باشد و نباید محل تحیر اهل دین باشد، خواهد دانست که آنچه محل تحیر است از دین الهی نیست و دین الهی آن دینی است که حیرتی در آن نیست. باری، برویم بر سر مطلب
پس از آنچه گذشت معلوم شد که ظهور حجتهای خدا در این دنیا باقتضای مصالحی چند است که خداوند عالم جلّ‏شأنه می‏داند و بس. پس در هر زمانی که اقتضا کرد بیشتر باشند، بیشترند و هر زمانی که اقتضا کرد کمتر باشند کمترند و زیاد و کمی حجج حتم نیست که در همه زمانها مساوی باشند. حتی آنکه قبل از اسلام هم حتم نبود که در عرض مدت هفت‏هزار سال، در هزاری مساوی هزاری دیگر ظاهر باشند و در هر صد، مساوی صدی دیگر باشند بلکه ممکن بود که در صدی یکهزار و هفتصد و هفتاد ظاهر باشند چنانکه اشاره بآن شد و ممکن بود در صدی دیگر دو هزار نفر از صد و بیست و چهار هزار نفر ظاهر باشند. پس چون این مطلب را در کسانی که باشخاصهم باید معروف خلق باشند یافتی، پس بدان‏که در کسانی که باوصاف باید شناخته شوند، امر واضح‏تر است که عدد ایشان حتم نیست که در جمیع اوقات زمان، مساوی باشد و علمای شیعه در زمان غیبت باید باوصاف شناخته شوند. پس باقتضای زمانی ممکن است که بسیار باشند و باقتضای زمانی دیگر ممکن است که کم باشند. اگر در زمانی بسیار شدند لازم نیست که در زمان بعد هم بسیار باشند و اگر در زمانی کم شدند لازم نیست که در زمان بعد هم کم باشند. و ممکن است در زمانی منحصر بفرد شود و نمی‏شود که یک‏نفر نباشد چراکه اگر آن یک‏نفر هم در میان خلق ظاهر نباشد، جمیع مردم مرتد شوند از دین خدا چراکه غالیان محرّف و گرگان بلباس میش و جاهلان مأوّل و ملحدان مردم را گمراه خواهند کرد چنانکه فرمودند که از برای خدا است ولیی در نزد هر بدعتی و حیله‏ای که در ایمان شود که آن ولی نطق می‏کند بالهام الهی و ردّ می‏کند کید کائدین را و حیله آنها را. پس عبرت بگیرید از کار خدایی ای صاحبان بصیرت
باری، پس چون در عصری یک چنین ولیی از جانب خداوند عالم جلّ‏شأنه برخاست و بالهام الهی رفع کرد از دین، تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین و الحاد ملحدین را، نباید گفت که همیشه باید لامحاله یک‏نفر چنین کاری را بکند و اگر دو نفر و بیشتر چنین کردند لامحاله یک‏نفر ایشان در واقع بر حق است و باقی بر باطلند یا باید راوی و حاکی از یک نفر باشند والاّ بر باطلند اگرچه باقتضای یک‏وقتی یک نفر از اولیای خدا حفظ کرده باشد دین خدا را از کید کائدین و سایر مؤمنین هم تابع او شده و از او روایت کرده و کتابای او را از برای مردم معنی کرده باشند. و این مطلب منافاتی ندارد با اینکه در همان زمان اولیای دیگر هم باشند از برای خداوند عالم جلّ‏شأنه که بتوانند حفظ کنند دین او را از تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین ولکن چون ببینند آن ولی خدا کفایت کرد و رفع کرد آنچه را که باید رفع کرد، ایشان ساکت شوند و مشغول آنچه مأمورند از جانب خدا باشند. یا اگر یکی از ایشان در جایی دیگر واقع شد که خبر ولی اول بآنجا نرسیده و در آنجا بدعتی برپا شده او هم رفع می‏کند آنچه را که باید رفع کرد و روایت هم از ولی اولی نمی‏کند و چه‏بسیار واضح است که اولیای خدا و شیعیان بزرگ ائمه هدی علیهم السلام که هادیان خلق و حافظان دین خدایند طالبان دنیای دنی نیستند و گرگان در لباس میش نیستند و جاهلان بدین و آیین الهی نیستند و حسد بر یکدیگر نمی‏برند و دکانی مقابل دکانی باصطلاح باز نمی‏کنند. پس اگر یک نفر ایشان رفع و نفی کرد از دین آنچه را که باید نفی کرد دیگران درصدد توهین و اخلال امر او نیستند و آیه و لاتنسوا الفضل بینکم را همه خوانده‏اند و معنی آن را همه می‏دانند و عمل بمقتضای آن همه می‏کنند چراکه همه عالمند و همه عادلند و هیچ‏یک جاهل بآیین دین نیستند و هیچ‏یک فاسق نیستند چراکه جاهل و فاسق را خداوند عالم جلّ‏شأنه و ائمه طاهرین علیهم السلام  هادی خلق قرار ندهند و کور را عصاکش کوران نکنند. پس اگر در زمانی بنای توهین و اخلالی در میان آمد البته گرگانی چند بلباس الحاد درآمده‏اند و بر خداوند عالم جلّ‏شأنه است که با زبان اهل حق اظهار جهل و فسق و انتحال ایشان را از برای طالبان حق بکند که شبهه‏ای از برای ایشان باقی نماند. و اما کسانی که خودشان از اعوان گرگانند و بازار آشوب را طالبند و گرد گله توتیای چشم ایشان است که خود می‏دانند چه می‏کنند و می‏کنند آنچه می‏کنند و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون. و لاتحسبن الله غافلاً عمایعمل الظالمون انما یؤخرهم لیوم تشخص فیه الابصار. مهطعین مقنعی رءوسهم لایرتدّ الیهم طرفهم و افئدتهم هواء.
باری، اگرچه همین‏قدرها که عرض شد کفایت کرد از برای طالبین حق مسأله در مسأله مسئوله ولکن بجهت زیادتی بصیرت طالبان حق مسأله عرض می‏کنم که چنانکه دانستید که عدد اشخاص در زمانهای متعدده کم و زیاد می‏شود و باقتضای هر زمانی هر عددی از ایشان موجود است متذکر شوید که علومی هم که باید در عالم ظاهر شود باقتضای حاجت اهل عالم است. پس بسا علمی که در زمانی پنهان باشد بجهت عدم اقتضای آن زمان و در زمانی دیگر ظاهر شود بجهت احتیاج خلق و اقتضای زمان و امتحان خلق و جدا کردن حق از باطل و خبیث از طیب. و علم تمام این اقتضاءات در نزد خدا است و هر وقت هر علمی را که اقتضاء کرد ظاهر می‏کند. پس هر وقت علمی ظاهر شد، خلق باید بدانند که زمان ظهور آن علم رسیده و زمان چنین اقتضاء را کرده و اگر در زمان قبل، آن علم ظاهر نبوده باید بدانند که زمان، اقتضای این علم را نداشت و خداوند عالم جلّ‏شأنه از روی حکمت و تدبیر خود در زمان قبل ظاهر نکرد و در زمان بعد ظاهر کرد
پس متذکر باشید که در زمانهای سابق علومی که بود، علم لغت و صرف و نحو و منطق و کلام و اصول و فقه و حکمت یونانیان و حساب و عدد و حروف و جفر و رمل و کیمیا و لیمیا و هیمیا و ریمیا و سیمیا و نجوم و هیئت و طب و امثال اینها که کتابهای بسیار در هر علمی از آنها بود و از برای هر علمی عالمی بود و اهل حق در هر طبقه علوم حقه را تحصیل کردند و بمقتضای آنها در محل عمل، عمل کردند و از عموم علوم باطله احتراز کردند بطوری‏که احتیاج بتفصیل و بیان نیست تا زمان شیخ مرحوم اعلی الله مقامه و رفع فی الخلد اعلامه. پس آن جناب حکمتی را اظهار کرد در عالم که دخلی بحکمت یونانیان نداشت چراکه حکمت یونانیان بقول خود اهل آن حکمت علم بحقایق اشیاء بود بقدر طاقت بشر، خواه مطابق باشد با شرع انبیاء خواه مخالف باشد با شرایع ایشان و اما حکمت شیخ مرحوم اعلی الله مقامه حکمتی بود مطابق با شرع که دلیل و برهان او همه از کتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و آله  و احادیث ائمه هدی علیهم السلام  بود و بطوری مطابق با شرع بود که گاهگاهی که در میان تلامیذ و متعلمین مباحثه اتفاق می‏افتاد و بعضی می‏گفتند مطلب شیخ چنین است و بعضی می‏گفتند مراد او چنان است، می‏فرمودند مراد من آن چیزی است که در بازار مسلمین است. پس هرکس مراد مرا با آنچه در بازار مسلمین است مطابق یافته مطلب مرا فهمیده و هرکه مخالف یافته مراد مرا نفهمیده و تو می‏دانی که آنچه در بازار مسلمین است ضروریات دین و مذهب است چراکه نظریات و چیزی که محل اختلاف علماء است، میزان حق و باطل نیست که بفرمایند مراد من همان است که در بازار مسلمانان است. پس حکمت او حکمتی بود مطابق با ضروریات دین و مذهب چه جای محکمات آیات کتاب و محکمات احادیث و حکمتی بود که محکم هر علمی بر آن شاهدی بود و از شئون آن بر هر علمی دلیلی بود و از آفاق و انفس و غیب و شهاده بر آن شاهدی بود و از شئون آن بر هر علمی برهانی بود و محتوی بود بر دلیل حکمت و دلیل موعظه حسنه و دلیل مجادله چنانکه خداوند عالم جلّ‏شأنه امر فرموده و فرموده ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن و بآن حکمتی که آورد، این دلیلهای سه‏گانه را در هر مقامی و در هر علمی جاری ساخت خصوص در علم توحید و مقامات آن و در مقام نبوت و صفات آن و در مقام ولایت و صفات آن و آثار و شئون آن و در مراتب وجود و لوازم آن از اول ماخلق بنفسه و اول ماخلق ب بنفسه و ثانی ماخلق بما بنفسه و همچنین الی منتهی الخلق و الی الاثار و الاشباح و اشباح الاشباح الی ما لانهایة له و شرح سرّ نزول و صعود اشیاء و تعیین مراتب آنها و شرح حال اصول و اعراض در هر مقام و شرح مبدأ و معاد و کیفیت آن کمابدأکم تعودون و تفریق در میان اصل و بدل و اشاره قول خداوند عالم جلّ‏شأنه را واضح کردن کما قال اما الزبد فیذهب جفاء و اما ماینفع الناس فیمکث فی الارض. باری لو کان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان‏تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا
گر نویسم شرح آن بی‏حدّ شود----  مثنوی هفتاد من کاغذ شود
پس این بود علم آن بزرگوار اعلی الله مقامه که در نهایت اجمال اشاره بآن کردم که در عالم اظهار کرد و بسیاری ندانستند که چه اظهار کرد و اقل قلیلی خبردار شدند. و اما آنچه را که در باطن داشت و اظهار نکرد، او می‏داند و آن‏که باو داد و ایمان آوردیم بهمان‏طور که بود. سرّ الحبیب مع الحبیب لایطلع علیه الرقیب
و چه ‏بسیار واضح است که نوع علم او غیر نوع علم سایر علماء بود و گویا در این‏قدر از مطلب موافق و مخالف موافق باشند مگر سفیهی که هیچ اعتنائی بقول او نباشد پس اگر کسی بخواهد بداند که نوع علم او اعلی الله مقامه غیر نوع علم سایر علماء است، فکر کند که هر عالمی در هر عصری که چیزی نوشت و صاحب فنی از فنون علم بود کسانی دیگر هم بودند که در همان علم کتابها نوشتند یا در عصر او یا در اعصار سابقه. پس لغت را همه لغویین نوشتند و علم صرف و نحو و معانی و بیان را همه صرفیین و نحویین و اهل معانی بیان نوشتند و منطق و کلام و حکمت را همه منطقیین و متکلمین و حکماء نوشتند و فقه و اصول را همه فقهاء و اصولیین نوشتند و همچنین نجوم و طب و هر علمی که در عالم هست همه اهل فنون آنها همه را نوشتند و در واقع لاحقین از سابقین اخذ کردند یا بالمشافهة یا بمطالعه کتابای آنها. و اگر کسی از لاحقین، صاحب فنون عدیده شد، آن فنون از خود او نبود و مانند سمسار متاعهای مردم را در نزد خود جمع کرده بود و علم شیخ مرحوم اعلی الله مقامه از خود او بود و نه در کتابی از کتب علمای سابق بود و نه در عصر او کسی عالم بآن علم بود. پس علم او مخصوص خود او بود و منحصر بود علم او باو که خداوند عالم جلّ‏شأنه بواسطه واسطه‏های خود صلوات الله و سلامه علیهم باو انعام فرمود و ذلک من فضل الله علینا و علی الناس ولکن اکثر الناس لایشکرون
پس متذکر باشید که سایر علومی که در عالم بود منحصر بایشان نبود و سایر علماء نباید حتماً حکماً از ایشان اخذ کنند و از ایشان روایت کنند و از برای هر علمی در عصر ایشان علمای بسیار بودند و متعلمین بسیار از آن علماء اخذ می‏کردند و در نزد ایشان درس می‏خواندند ولکن هرکس طالب علم شیخ مرحوم اعلی الله مقامه بود باید از خود او اخذ کند و از او روایت کند چراکه منحصر بود علم او بخود او که نفی کرد بعلم خود از دین خدا تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین و الحاد ملحدین و کید کائدین را و حفظ کرد دین خدا را از شبهات ایشان در توحید و صفات آن و نبوت و ولایت و صفات آنها و مبدأ و معاد و لوازم آنها و اظهار کرد از فضایل آل محمد صلوات الله علیهم با دلیل و برهان از کتاب و سنت و حق هر حقی را که اظهار فرمود همه با دلیلها از کتاب و دلیلها از سنت بود بطوری‏که در کتابای او موجود است و احتیاج بتفصیل و بیان نیست و خداوند عالم جلّ‏شأنه از وجود با نمود او اظهار کرد در عالم علمی را برخلاف عادت سایر علماء در علومشان چنانکه هر صاحب شعوری می‏فهمد و می‏داند  که علوم سایر علماء مأخوذ از علمای دیگر بود و علم او از کسی دیگر نبود و این خارق عادتی بود که خداوند عالم در وجود مبارک او در عالم اظهار فرمود که در واقع شبهه‏ای در آن راهبر نبود. هر خارق عادتی را سحر مستمر گفتند کفار و منافقان و دانایی و علم را نمی‏توانند بگویند سحری است مستمر
باری، و علم او اعلی الله مقامه علمی بود که مخالفین او نتوانستند در هیچ مقامی او را ردّ کنند و بر قول او خدشه‏ای گیرند و خواستند اظهار خلاف خود را بکنند پس لابد شدند و بنای افترا را بر او گذاردند و بر افتراهای خود ردّ کردند. پس گاهی گفتند که ائمه علیهم السلام  را خالق و رازق خلق می‏داند و گاهی گفتند بمعاد جسمانی قائل نیست و گاهی گفتند انکار معراج جسمانی می‏کند و او از این افتراها پناه بخدا می‏برد و تبری از آنها می‏کرد چنانکه شماها می‏دانید و می‏بینید که در این عصر هم چون مخالفین نمی‏توانند ایرادی واقعی وارد آورند، افتراها می‏بندند
باری، بعد از شیخ مرحوم کسی که علم مخصوص باو را از او اخذ کرد بطوری‏که او می‏خواست و خدا می‏خواست سید مرحوم بود اعلی الله مقامهما و سایر تلامیذ آن بزرگوار بآن‏طوری که او می‏خواست نتوانستند اخذ کنند. چنانکه معروف است از خود آن بزرگوار که فرمودند «سید کاظم یفهم و غیره مایفهم» و فرمودند که شیخ علی گمان می‏کند که امر من باو می‏رسد بعد از من و چنین نیست
باری، در اینکه در میان تلامیذ شیخ مرحوم کسی مانند سید مرحوم اعلی الله مقامهما نبود، محل اتفاق جمیع منسوبین بایشان است و در اینکه علم مخصوص بشیخ مرحوم منحصر بسید مرحوم بود، سراغ ندارم احدی از شیخیه انکاری داشته باشد. و همچنین بعد از سید مرحوم اعلی الله مقامه در اینکه احدی مانند مرحوم آقای بزرگوار، علم مخصوص بشیخ و سید اعلی الله مقامهما را اخذ نکرد در نزد امثال ماها محل اتفاق بود چنانکه در بسیاری از نوشتجاتی که سید مرحوم درباره آن بزرگوار نوشته بودند معلوم و واضح بود که علم شیخ و سید کماینبغی مخصوص ایشان شده و منحصر بود امر مخصوص بایشان اگرچه بعضی از اهل سلسله چنین گمان کردند که ایشان در بعضی از موارد، در بعضی از مسائل حکمیه برخلاف سابقین رفته‏اند و ظواهر بعضی از نوشتجات آن بزرگوار را با ظواهر بعضی از نوشتجات سابقین مخالف دیدند و در واقع چنین نبود که گمان رفته بود ولکن
سخنها چون بوفق منزل افتاد---- در افهام خلایق مشکل افتاد
و مااختلفوا الاّ من بعد ماجائهم العلم. باری، در اینکه علم مخصوص بشیخ مرحوم اعلی الله مقامه منحصر بخود آن بزرگوار بود در عصر او و منحصر بسید مرحوم بود در عصر او و منحصر بآقای بزرگوار بود در عصر او ما را سخنی نیست و نه این است که چون علم مخصوصی را خداوند جلّ‏ شأنه بایشان عطا فرمود و کسی دیگر آن علم را نداشت از اهل حق نبود یا از اهل جاهلیت بود، چنانکه بعضی از مفترین این اعتقاد را نسبت باین طایفه می‏دهند و بسا آنکه در عصر مشایخ اعلی الله مقامهم بودند علمای بسیار که مرجع مردم بودند و خلق بسیاری تقلید از ایشان می‏کردند و خود ایشان و مقلدینشان شیعه اثناعشری بودند و محبت ایشان بر جمیع شیعیان واجب بود و همه باید بخوانند از روی اعتقاد اوالی من والاکم و اعادی من عاداکم و بسا آنکه نمی‏دانستند که آن علم مخصوص بمشایخ چه علمی است چنانکه معروف است که کتاب «شرح فوائد» را در عصر شیخ مرحوم دادند بآقا سید علی مرحوم از برای اینکه آن مرحوم ایرادی بشیخ مرحوم وارد آوردند، آن مرحوم کتاب را از اول تا بآخر مطالعه کرد بعد بتلامیذ خود فرمود که هیچ نفهمیدم که او چه نوشته و بعضی اصرار کردند که بلکه او یک سخن ناشایستی درباره شیخ مرحوم بگوید. آن مرحوم قسمها یاد کرد بحق خدا و بحق یک یک از ائمه هدی علیهم السلام  که من هیچ از کتاب او نفهمیدم، پس بکدام تمسک درباره او بد بگویم؟ و چه‏ بسیار از علمای شیعه و مقلدین ایشان در آن عصر در اطراف و شهرهای دور بودند که اسم مرحوم شیخ را نشنیده بودند و همه برحق بودند
پس قدری فکر کنید و با بصیرت در دین خود راه روید و با بصیرت سخن گویید. آیا در زمان شیخ مرحوم، آقا سید علی و امثال او مانند بحرالعلوم و شیخ جعفر و آقا سید مهدی باید تقلید کنند از شیخ مرحوم و راوی باشند از جانب او، و چون چنین نکردند از اهل حق نبودند و شیعه اثناعشری نبودند، و مدار شیعه در آن زمان بر وجود ایشان نبود؟ و آیا معرفت یک نفر مخصوص که امر منحصر باو باید باشد از برای ایشان نبود؟ و هریک از ایشان اگر چیزی را می‏دانستند و خود را صاحب آن می‏دانستند، چرا هریک مردم و سایر علماء را دعوت باین امر نکردند؟ و اگر دیگری را صاحب آن امر می‏دانستند چرا تمکین از او نکردند؟ و چرا شیخ مرحوم تعظیم و تکریم از ایشان می‏کرد؟ و چرا اجازه از ایشان می‏گرفت و اجازه بایشان می‏داد؟ و اگر امر دین منحصر بفرد بود، شیخ مرحوم اکتفا بآن فرد نکرد و از دیگران هم اجازه گرفت؟ آیا شیخ مرحوم آن شخص مخصوص که امر دین منحصر باو بود، قبل از آنکه شیخ مرحوم قائم بآن امر شود نمی‏شناخت؟ و اگر می‏شناخت چرا روایات خود را از او نقل نکرد و تابع او نشد و بسوی او دعوت نکرد تا زمانی که خود او قائم بآن امر شد؟ و چرا بعد از آنکه قائم بآن امر شد، جمیع علماء را دعوت بآن امر نکرد که جمیعاً از او روایت کنند و از دیگری روایت نکنند؟ و اگر از بعضی تقیه کرد، چرا از بعضی دیگر تقیه کرد؟ آخر این امر از برای بعضی که بود و جمیع مردم و جمیع علماء که بیدین نبودند و چنین انحصاری که در جمیع زمانها در میان شیعه بود مخفی از جمیع علماء نبود و از جمیع آنها نباید تقیه کرد و امری که همیشه در میان جماعتی باشد، همه باید خبر داشته باشند و چون همه خبر دارند، محل تقیه نخواهد بود. باری، بمضمون آیه شریفه قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر از راه‏های عدیده حق را بیان کردم، تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال. سخنی که هست که هیچ تقیه در آن نیست و حجت الهی بر آن قائم است این است که چون شیخ مرحوم اعلی الله مقامه را خداوند عالم جلّ ‏شأنه مخصوص بآن علم خاص خود کرد و در میان شیعه او را عَلَم کرد و بآن علمی که منحصر بود در او، و او منحصر بود بآن، و احدی خبر از آن علم نداشت مگر چیزی را که از او آموخت دارای علومی که سایر علماء دارای آن بودند بود و در آن علوم مانند سایر علماء استاد بود و اگر اعلم از سایر علماء نبود در آن علوم مشترکه، کمتر از ایشان نبود. و این‏قدر که او مانند سایر علماء استاد بود محل اتفاق موافق و مخالف است. و با اینکه دارای علم مخصوص و دارای علوم مشترکه بود، صاحب تقوی و ورع هم بود مانند سایر علماء و اگر اتقی و اورع نبود، کمتر نبود و از قراری که بعضی از علمای معاصر و مواظب او در حالات او نوشته اینکه در مدت عمر هرگز نافله را نشسته نکرد و تمام نوافل را ایستاده بجا می‏آورد حتی در حال مرضهای صعب که مانند محتضر افتاده بود، پس چون وقت نماز بر می‏خاست و نوافل را با فرایض ایستاده بجا می‏آورد و بعد از فراغ از نماز، باز می‏افتاد مانند محتضر
باری، با چنین علم و چنین عبادت در میان خلق ظاهر شد بطوری‏که مغمضی در علم و عبادت او نبود. بطوری‏که هرکه خواست بر او ایرادی کند از هیچ راهی نتوانست بر او ایراد کند تا آنکه لابد و ناچار شد که اول بر او افترائی بست و بعد بر افترای بسته خود، ایراد کرد و برای غافلان جلوه داد که ایراد بر او گرفته و هر قدر از آن افتراها در عصر خود او باو رسید، او تبری کرد از آنها و جواب داد. بطوری‏که الآن کتابای او موجود است که تبری کرده و جواب داده و مجمل و مختصر جوابهای او این بود که آنچه در بازار مسلمانان است، همان معتقد و منظور من است. هرکس از عبارات من می‏فهمد همانی را که در بازار مسلمانان است، مقصود مرا یافته و هرکس برخلاف آنچه در بازار مسلمانان است گمان کرد، مقصود مرا ندانسته
باری، و هرقدر از آن افتراها بخود او نرسید و بمشایخ بعد رسید، ایشان تبری از آن افتراها کردند و مراد شیخ مرحوم را بیان کردند و جواب دادند و کتابای ایشان موجود است و می‏توان ادعا کرد و از عهده برآمد که جمیع ایراداتی که کرده‏اند و موجب نقصی در ایمان است، جمیع آنها افتراهایی است بسته شده. پس چنین شخصی را بد دانستن و جایز دانستن افتراها بر او بستن و بر افتراها ایراد کردن و در نزد غافلان جلوه دادن، از دین هیچ پیغمبری نبوده و نیست. بلکه از دین هیچ متدینی نبوده اگرچه اصل دین او از ادیان باطله باشد و در آخرالزمان بعضی از گمراهان چنین افتراها را بر چنین شخصی جایز دانستند و بر افتراهای خود ایراد کردند و در نزد غافلان جلوه دادند و کردند آنچه کردند و ندانستند که چه کردند و با که کردند. و ان ربک لبالمرصاد و لاتحسبن الله غافلاً عمایعمل الظالمون و انما یؤخرهم لیوم تشخص فیه الابصار
باری، و نوع حالات سایر مشایخ هم بر همین منوال بود که هریک در عصر خود وحید و فرید بودند و محل امتحان مردم واقع شدند و خبر ایشان شرق و غرب عالم را گرفت و کتب ایشان منتشر شد و تا جایی که خبری از مذهب شیعه در آنجا بود، خبر ایشان رسید با اینکه نه دولتی زیاد داشتند که بجهت ثروت مشهور شوند و نه یاوری بسیار داشتند که بآن جهت معروف شوند و نه جنگی و جدالی و شمشیرکشی کردند که بآن جهت معروف شوند. و بسیاری از علماء بودند که دولت و ثروت و قضاوت و بسط و قبض داشتند و مع‏ذلک امر ایشان منتشر نشد بطوری‏که امر مشایخ منتشر شد و اگر هم انتشاری داشت در عصر ایشان بود و بعد از وفات، بتدریج ذکر ایشان از زبانها افتاد و هیچ‏یک محل امتحان خلق واقع نشدند و مشایخ را خداوند عالم جلّ‏شأنه محل امتحان خلق قرار داد و خلق را دو فرقه کرد. پس فرقه‏ای تصدیق کردند ایشان را و فرقه‏ای افتراها بستند و بر افتراهای خود ایرادات گرفتند و آنها را جلوه دادند و بعضی از مقلدین هم تابع ایشان شدند. پس اگر عاقلی فکر کند خواهد یافت که امر مشایخ اعلی‏الله‏مقامهم امری بود الهی که ایشان را مخصوص بعلمی قرار داد که مردم بی‏خبر بودند از آن و دارای علوم مشترکه قرار داد و بدون اسبابی ظاهری، خلق را بوجود ایشان بدو فرقه کرد. باری، همین‏قدر از بیان از برای طالب حق کافی است و کسی که عمداً بخواهد از راه باطلی برود، خداوند عالم جلّ‏شأنه هم او را منع نمی‏کند.

              (پاسخ ایراد برساله اسحاقیه)
و اما اینکه فرموده بودند (بودید ظ) که حقیر در رساله اسحاقیه بکلی انحصار را انکار کرده‏ام، جواب این است که در همان رساله عرض کرده‏ام که ممکن است باقتضای یک زمانی، امر منحصر شود بیک نفر و این مطلب غیر از آن است که در هر زمان باید امر منحصر باشد بشخص معین. و امید است که بعد از دیدن این رساله شبهه‏ای از برای طالبین حق باقی نماند

                 (پاسخ بیست وهفت دلیل)   
و اما اینکه فرموده‏اید طرف مقابل این مسأله را در «برهان قاطع» ببیست و هفت دلیل اثبات کرده‏اند. پس عرض می‏کنم که من هنوز برهان قاطعی ندیده‏ام. شاید مراد صاحب آن را شما برنخورده باشید و شاید علم مخصوص بمشایخ اعلی‏الله‏مقامهم را منحصر بایشان دانسته‏اند و هریک از ایشان را در عصر او منحصر بعلم خود و علم او را منحصر باو دانسته‏اند ولکن بآن‏طوری که شما نسبت دادید که در کتب دیده‏اید و از السنه و افواه شنیده‏اید، بر فرضی که بیست و هفت دال و لام و یاء و لام بر اثبات آن مطلب باطل باشد، بر بطلان هریک از آنها بیست و هفت دلیل محکم هست از کتاب خدا و سنت ائمه هدی علیهم السلام  و ضرورت مذهب شیعه و ضرورت اسلام و ضرورت ادیان و اتفاق عقول و دلیل آفاق و دلیل انفس که چون جمیع ادله را حساب کنی هفتصد و بیست و نه دلیل محکم بر بطلان مطلبی است که شما گفته‏اید. بلکه تعداد ادله باعتباری از اینها هم می‏گذرد و ردّ آن مطلب متشابه را می‏کند. بر فرضی که آیه متشابهی یا حدیث متشابهی بر این مطلب باطل باشد و مع‏ذلک فائده‏ای از برای کسی که میل بباطل دارد نخواهد بخشید. فماتغنی الایات و النذر عن قوم لایؤمنون. و لو فتحنا علیهم باباً من السماء فظلوا فیه یعرجون لقالوا انما سکّرت ابصارنا بل نحن قوم مسحورون. و اما الذین فی قلوبم زیغ فیتبعون ماتشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأویله
جهان تا بوده اینش کار بوده--- نه زامروزش چنین رفتار بوده
گوساله گاو را بخدایی زود قبول می‏کنند و موسی را با آن‏همه معجز، بپیغمبری قبول ندارند
علم المحجة واضح لمریده- -----واری القلوب عن المحجة فی عمی
 و لقد عجبت لهالک و نجاته------- موجودة و لقد عجبت لمن نجی
من یرد الله ان‏یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان‏یضله یجعل صدره ضیقاً حرجاً کأنما یصعد فی السماء. و لا حول و لا قوة الاّ بالله
                 (آیامحمد خان تکفیر شد؟ )
سؤال دوّم: ایراد می‏کنند که سرکار بندگان اجل اکرم اعظم افخم آقائی آقا محمد خان را تکفیر فرموده‏اید و این فقره را جمیع رفقا روایت می‏کنند و در بعضی درسها و موعظه‏های سرکار هم نسبت کفر بایشان داده شده است. از آن‏جمله در درسی که در اینجا حاضر است فرمایش شده است در آنجایی که اثبات ضروریات را می‏فرمایید « اگر یکی از ضروریات را کسی وا زند، کافر و مرتد است از دین اسلام و حال آن کسی که می‏گوید و سؤال می‏کند که شیطان بلباس علم در آمده و از ضرورت مشایخ هم تخلف نمی‏کند آن ‏که تصدیق چنین کسی را کرده، و الم أحسب الناس ان‏یترکوا در جوابش نوشته، چنین کسی البته کافر و بی‏دین است» اگرچه اسم کسی را سرکار نبرده‏اید ولی ما می‏بینیم سائلی در این فقره غیر از آقا باقر صباغ و مسئولی بغیر از آقائی آقا محمد خان کسی دیگر مشخص و معلوم نیست. با وجود اینکه سرکار در همه کتابهای خود فرموده‏اید که اگر کسی بآن کرد صحرایی که از اول عمرش تا بآخر نماز نکرده باشد و روزه نگرفته باشد، ولی همین‏قدر که ادعای اسلام می‏کند باو بگوید کافر، خودش کافر شده است و از ضرورت مسلمین خارج شده است و اگر کسی در کفر آن شخص توقف کند، آن هم کافر است. اگر چنانچه آقائی آقا محمد خان خارج از ضرورت شده است مرقوم فرمایید تا بآن اعتقاد ورزیم
جواب: عرض می‏شود در اینکه ضروریات دین الهی حجت است و محکمات کتاب و سنت و محکمات هر دلیلی از متشابات آنها بواسطه ضروریات جدا شده گمان نمی‏کنم که کسی بتواند خود را بدین الهی نسبت دهد و بگوید ضروریات دین حجت نیست و تمسک بآنها نباید کرد و معتقد بآنها نباید شد و حال آنکه این ضروریات هریک هریک بجمیع معجزات صاحبان معجز ثابت شده بطوری‏که اگر کسی مانند دجال خارق عادات اظهار کند و مخالفت با یکی از این ضروریات کند صاحبان دین الهی می‏فهمند که آن خارق عادت سحری بوده از جانب شیطان و از جانب خداوند عالم جلّ‏ شأنه نیست. و شخص عاقل متدین می‏داند که عظمت هریک هریک از ضروریات دین الهی از هریک هریک خارق عادات بیشتر است
و اما خارج از ضروریات دین کافر است یا ممکن است که بر ایمان باقی باشد، فی‏الجمله تفصیلی باید عرض کنم و آن این است که: اغلب مردمی را که می‏بینید بصیرتی در دین و مذهب خود ندارند و ضرورت دین را از غیر آن تمیز نمی‏دهند و نمی‏فهمند از ضرورت دین مگر صوتی که بگوش ایشان می‏رسد و داخل جهال و مستضعفینند در این مطلب و مع‏ ذلک داخل در دایره مسلمانانند مانند همان کردهای صحرایی که شما گفته‏اید. پس چنین اشخاص که هرّی از برّی تمیز نمی‏دهند و داخل در دایره مسلمینند، مسلمند و پاکند و کافر نیستند اگرچه فاسق باشند و اگرچه از روی نادانی و جهالتی که دارند مخالفت کنند بعضی از ضروریات را و حلالی را بگویند حرام است و حرامی را بگویند حلال است و واجبی را بگویند واجب نیست و حرامی را بگویند حرام نیست و ضرورتی را بگویند قبول نداریم، پس چنین اشخاص مستضعف جهال که خروج از دین و دخول در آن را تمیز نمی‏دهند و چون لفظ ضرورتی را شنیده‏اند و بسا لفظ آن را بزبان جاری کنند و سؤال و جوابی در میان خود کنند و نه سؤالشان را می‏فهمند نه جوابشان را، چنین اشخاص اقرارشان بضروریات دین مانند انکارشان است و انکارشان مانند اقرارشان. و نباید آنها را تکفیر کرد اگر انکاری از ایشان شنیده شد، چراکه نمی‏فهمند چه می‏گویند. مثلی است معروف که شخصی سر بآب گذارده بود و آب می‏خورد. کسی باو گفت باین‏طور آب خوردن عقل را کم می‏کند، جواب داد که عقل چیست؟ باو گفت بخور از برای تو عیب ندارد. و واقعاً کسی که چیزی را نفهمد، تکلیف ندارد چنانکه خداوند عالم جلّ‏ شأنه فرموده لایکلّف الله نفساً الاّ ما اتیها و از این جماعت که گذشتی بعضی از مردمی دیگر هستند که هرّی از برّی تمیز داده‏اند و مجملاً می‏دانند که ضرورت دین الهی حجت خدا است ولکن تفصیل ضروریات را نمی‏داند یا اگر هم می‏داند غافل است و چیزی می‏گوید که در واقع مخالفت با ضرورتی دارد ولکن او غافل بوده یا جاهل بوده و اشتباهی کرده. چنین شخصی هم معذور است بجهل و غفلت خود و کافر نیست بمحض مخالفت و خروج از ضرورت ولکن قول چنین شخصی متبع نیست در نزد کسی که باشتباه او برخورده و متذکر خروج او شده از ضرورت بلکه در محلی باید ردّ او را بکند و اشتباه او را واضح کند و خروج او را از ضرورت برساند که بدعتی در دین خدا در مقابل ضرورت باقی نماند. و بسا آنکه ضرورتی بسیار واضح باشد مثل وجوب نماز و کسی مخالفت آن نکند و بسا ضرورتی باین سرحد واضح نباشد مثل وجوب دوستی دوستان خدا و دشمنی دشمنان او
باری، پس متذکر باشید که خارج از ضرورت دین وقتی کافر است که بداند آن ضرورت، ضرورت است و متذکر هم باشد و غافل نباشد که آن ضرورت است و بدون عذری و تقیه‏ای مخالفت کند آن را آنگاه کافر شود و از این جهت می‏توان قولی که مخالف یکی از ضروریات دین باشد گفت کفر است. و بسا آنکه صاحب آن قول کافر نباشد چراکه شاید از روی جهل یا غفلت یا تقیه گفته. و از این جهت شیخ مرحوم اعلی‏الله‏مقامه در مقاماتی چند می‏فرمایند فلان قول کفر است و از دین خدا نیست و اگر صاحب آن قول شیعه اثناعشری است نمی‏فرمایند که او کافر است بلکه تصریح فرموده‏اند که کافر نیست چراکه چون شیعه است و اعتقاد او این است که هرچه را امام علیه السلام بگوید حق است. پس اگر امام علیه السلام  باو گفت غفلت کرده‏ای و براه کج رفته‏ای قبول خواهد کرد. پس چنین کسی کافر نیست اگرچه قول او کفر باشد. پس این قاعده را ضبط کنید و کافر را از مؤمن جدا کنید
پس هرکس ضرورتی از دین خدا را بداند ضرورت است و غافل هم نباشد و انکار کند آن ضرورت را، آنگاه کافر است. اما اگر جاهل باشد، یا غافل باشد و ضرورتی را از روی نادانی و غفلت انکار کند و خارج شود از ضرورت از روی نادانی و غفلت کافر نیست. و از همین قاعده است که در بسیاری از جاها نوشته‏اند که آن شخص جاهل صحرانشین که می‏گوید من شیعه و دوست ائمه دوازده‏گانه علیهم السلام  هستم، مؤمن است اگرچه جاهل باشد و مسائل خود را نداند و ضرورت دین را از غیر آن جدا نکند و اگرچه فاسق باشد و همان نمازی را که می‏داند باید بکند، نکند. و اگر شخص ملاّیی چنین شخصی را بگوید کافر است، خود آن شخص ملاّ کافر می‏شود که تکفیر مسلمی را کرده مگر آنکه آن شخص ملاّ هم مثل همان شخص بیابانی جاهل براه و رسم مسلمانی باشد یا غافل باشد
پس بدانید که این است دین من و چنین است آیین من در ظاهر و باطن و دنیا و آخرت، و هرکس غیر از اینکه تصریح کردم چیزی درباره من بگوید یا بنویسد از من نیست. و آنچه از من است این است که جهال شیعیان اثناعشری و علماشان و فساقشان و عدولشان و ناقصشان و کاملشان، جمیعشان مؤمنند و هیچ‏یک کافر نیستند مگر کسی که یکی از ضروریات دین الهی را یا بیشتر، انکار کند از روی عمد، بدون جهل و غفلت. پس بگوید نماز یومیه واجب نیست یا روزه ماه رمضان واجب نیست، یا شراب مسکر حرام نیست، یا دزدی حرام نیست و امثال اینها. پس چنین شخصی را من کافر می‏دانم اگرچه در علم بقدر بلعم باعورا ماهر باشد و اگرچه بقدر دجال خارق عادات اظهار کند. و هرکس غیر از جاهلین و غافلین، در کفر چنین کسی شک کند، او را هم کافر می‏دانم و هرکس غیر از جاهلین و غافلین در کفر آن شخص دوّم هم شک کند او را هم کافر می‏دانم. پس مادام که احتمال بدهم خروج کسی را از ضرورتی از ضروریات دین الهی از روی جهل و نادانی یا از روی غفلت و سهو، اگر چیزی درباره او بگویم جهل او را اظهار می‏کنم یا غفلت و سهو او را بیان می‏کنم و خروج او را از ضرورت واضح می‏کنم و تکفیر او را نمی‏کنم تا بدانم که خروج او از ضرورت از روی علم و عمد است
پس بعد از دیدن این رساله از این قبیل سؤال از من نکنید که من تا هستم ان شاء الله و لا قوة الاّ بالله بر این عقیده هستم درباره جمیع مؤمنین. چراکه می‏دانم که اگر تکفیر کنم نعوذ بالله کسی را که کافر نیست خودم کافر می‏شوم. اعاذنا الله مماکره الله تعالی چراکه در حدیث است که من کفّر مؤمناً فقد کفر احدهما
باری، امید است که حالت من بعد از دیدن این رساله بر بی‏غرضان معلوم شود نسبت بهمه مردم ولکن چون شما بخصوصه اسمی از نواب مستطاب اجل اکرم اعظم افخم آقای محمد خان اعاذه الله من طوارق الحدثان برده بودید، پس بدانید که من در خدمت ایشان و سایر آقازادگان از بزرگ و کوچکشان کوچکم و همه را آقایان و بزرگان بر خود می‏دانم و چیزی که رایحه نقصی در ایشان باشد من در دل خود هم نمی‏خواهم خیال کنم چه جای آنکه اظهار کنم و چه جای تکفیر ایشان نعوذ بالله. خداوند بفضل و کرم خود در مقابل قصورات و تقصیرات من درباره ایشان، عوض بایشان کرامت کند و از قصورات و تقصیرات من درگذرد
و اما در اینکه کسی یکی از ضروریات دین الهی را وا زند از روی عمد بطوری‏که مکرر عرض کردم، کافر و مرتد است. بدانید که احدی از مسلمین بابصیرت در این مطلب شک ندارند و ضرورت مشایخ اعلی‏الله‏مقامهم در نزد بابصیرتان همان ضرورت دین الهی است نه چیزی دیگر و هرکس با ضرورت دین الهی مطابق سلوک کرد، دلیل این است که بتوفیق الهی سلوک کرده و شیطان را در او راهی نبوده. دیگر صبّاغی یا صنّاعی این مطلب را نداند، دلیل این نیست که از روی عمد آن صبّاغ خارج از ضرورت شده و چون تفصیلی در این باب گذشت محتاج ب اعاده نیستم. شما در نوع دلیل و برهان قدری اگر فکر کنید، راه شبه‏ای از برای شما باقی نخواهد ماند.
سؤال سوّم: می‏گویند سرکار متمسک بآیات متشابه قرآن شده نسبت معصیت بحضرت موسی داده‏اید، در رساله میرزا کریم می‏فرمایید که این‏جور کارها از انبیاء سر می‏زند. حضرت موسی لگد زد بآن شخص معروف و آن شخص مرد، خداوند ایراد نگرفت آن را بموسی و موسی غضب کرد، الواح را از دست انداخت و ریش هارون را گرفت و کشید و حال آنکه تقصیری نداشت و آنها معصیت موسی نشد. می‏گویند آیا معصیت بالاتر از قتل نفس چیزی دیگر هست؟ پیغمبری مثل موسی، بی‏جهت و بی‏سبب ریش حضرت هارون را بگیرد، آیا این معصیت نیست، پس چه‏چیز معصیت است؟ پس این آیاتی که نسبت معصیت بپیغمبران داده شده است، آیات متشابه است چرا باید سرکار متمسک بآن بشوید و در همچو جایی ابراز دهید، نمی‏دانیم مراد چه بوده است؟ استدعا آن است که التفات فرموده بتفصیل جواب این سؤالات را مرقوم فرموده ارسال فرمایید. اگرچه خیلی جسارت کردیم ولی چه کنیم، معذوریم بجهت اینکه در این‏جور ایرادات، شبهه از برای شخص می‏آید تا رو بعالم نکند و شبهات خود را عرضه ندارد، رفع نخواهد شد. لهذا جان‏نثاران بتکلیف خودمان عمل کردیم ان شاء الله سرکار هم بتکلیف خود عمل خواهید فرمود.
جواب: خدا انصاف دهد ب بی‏انصافان و شعوری بدهد بطالبان تا عبرت گیرند از راه و رسم ظالمان که مطلب حقی را چطور بصورت باطل جلوه می‏دهند. و تعجب از شماها که می‏فرمایید از برای ما شبهه روی می‏دهد. آیاتی از قرآن را که من در عصمت پیغمبران ذکر کرده‏ام و شاهد آورده‏ام که غضب‏ کردن موسی علیه السلام  معصیت نبود و گرفتن او ریش هارون را معصیت نبود، و کشتن قبطی معصیت نبود و خداوند عالم جلّ‏ شأنه این اعمال را معصیت نشمرد و منع نکرد موسی را از آن کارها و ایرادی بر او نگرفت، دشمن بچه زبانها از برای شما نقل کرده که فلانی نسبت معصیت را بحضرت موسی داده. گاهی مانند یهودان خود را نسبت بموسی می‏دهند و در ظاهر عصبیت از موسی می‏کشند و بافترا بمن نسبت می‏دهند که من بموسی بی‏ادبی کرده‏ام. بهتر آن بود که خودتان آن رساله را دیده بودید تا عبرت می‏گرفتید از راه و رسم این بی‏مروّتان که مطلب را بعکس بنظر شماها جلوه داده‏اند. تمام استدلال من این بوده که پیغمبران یقیناً معصومند در نزد شیعه اثناعشری و معصیت نمی‏کنند یقیناً پس کارهای ایشان جمیعاً کارهایی است که طاعت خدا است اگرچه قتل نفس باشد. هیچ کار موسی عجیب تر نیست از کار خضر که طفل غیر بالغی را گرفت و کشت بطوری‏که موسی وحشت کرد از کار او و معصیت نبود. پس اگر موسی علیه السلام  نصرت کند مؤمنی از بنی‏اسرائیل را در نزاع او با شخص کافری قبطی، و لگد زند بقبطی و او بدرک واصل شود، چه گناهی است بر موسی؟ آیا نه این بود موسی جنگهای بسیار کرد و جمع بسیاری از کفار را بدرک فرستاد؟ پس چرا غافلید که می‏گویید چه معصیتی از قتل نفس بالاتر؟ و حال آنکه جهاد در راه خدا و کشتن، از شرایع انبیاء خدا بوده. و چه معصیتی است بر موسی که چون برگشت بسوی قوم خود، دید که ایشان سجده می‏کنند از برای گوساله، پس غضب کرد و الواح را از دست انداخت و ریش خلیفه خود را گرفت و کشید و گفت چرا در میان گوساله‏پرستان زیستی که در حضور تو مردم گوساله‏پرستی کنند؟ چرا نیامدی در جایی که من بودم؟ و هارون هم تقصیری نکرده بود، پس عذر خود را خواست که اگرچه من نباید در میان گوساله‏پرستان بمانم تا در حضور من گوساله‏پرستی کنند ولکن در میان این جماعت بودند جمعی که نپرستیدند گوساله را و من ترسیدم که اگر از میان قوم بیرون روم آنها هم گوساله‏پرست شوند (یا آنها متفرق شوند خ‏ل) و تو بگویی چرا متفرق کردی بنی‏اسرائیل را، پس از این جهت از میان قوم بیرون نرفتم و از عقب تو نیامدم. پس چون عذر موجهی داشت موسی عذر او را پذیرفت. پس موسی بامر الهی غضب کرد و ریش هارون را گرفت و کشید بسوی خود و بجا بود کار او و هارون معذرت خواست و بجا بود معذرت او و هر دو از جمله عباد مکرمون بودند که خداوند در حال آنها فرموده بل عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون.
باری، آیا انسان صاحب شعور ایراد می‏کند بر کسی که در کتاب خود نوشته که از این قبیل کارها در میان انبیاء اتفاق افتاده و معصیت نبوده و خداوند عالم جلّ‏شأنه آنها را معصیت نشمرده و ایرادی بصاحبان آن کارها نگرفته.
باری، عداوت با اهل حق، مردم را هم باین بی‏شعوری می‏کند. بکنند آنچه را که می‏توانند، انا لله و انا الیه راجعون. «وقایة الله خیر من توقّینا» و لا حول و لا قوة الاّ بالله و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.و قد تمت الرسالة المسماة بایضاح فی عصر یوم الثلثاء الرابع من شهر ذی‏القعدةمنشهور

سنة 1296 حامداً مصلیاً مستغفراً.

وحدت ناطق بدتر از بهائیت است

آقای حاج محمد کریم کرمانی اعلی الله مقامه در ضمن پاسخهای خود بشخصی اصفهانی فرموده اند 

ظاهرا ایشان گمان کرده اند که بنده مانند آنکه امام درهرعصری شخصی معین است ومعرفت آن شخص بعینه وشخصه لازم است رکن رابعی هم باین طور اثبات کرده ام وشخصی رانشانده ایم واو رارکن رابع کرده ایم وجمیع روی زمین را گفته ایم که باید این کس را بشناسند وانکارش کفر است وجهلش ضلال هیچ خر چنین عمل نمیکند واین عمل جز نفهمی وبی دینی چیزی نیست که شخصی را بدون دعوت وحجت و معجز و بعثت و نصّی از خدا ورسول نصب کنند و طاعتش رافریضه وانکارش راکفر وجهلش راضلال نامند مگر آنکه انسان خر محض باشد مانند بابیۀ خبیثه که طاعت شخص معین بی حجت ومعجز ونصّ رابرخلق فریضه کردند وغیر مؤمن باو را کافر شمردند نعوذ بالله اگر این گمان راکرده اند بی انصافی کرده اند که آدم حکیم صاحب این همه علوم وتصانیف این قدر خر باشد که چنین قولی ودینی اختراع کند ......

مجمع الرسائل 15ص82

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ