سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
چگونگی پنهان بودن حضرت مهدی ع نویسنده: سما - پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢

                     بسم اللّه الرحمن الرحیم


 کاوشی در:


کیفیت غیبت امام عصرعجل اللّه‏ فرجه الشریف


                              نوشته : استاد فرزانه




بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمـــد  للّـه  ربّ  العالمیـــن
و صلّی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین
سیّما بقیته فی ارضه و حجّته علی خلقه الامام الغائب المنتظر
الخائف المرتقب الصالح المهدی عجّل اللّه تعالی فرجه
و لعنة اللّه علی اعدائهم اجمعین من الاولین و الاخرین
 
      «امور ضروری در مورد امام زمان علیه السلام »
نظر به این که سؤالی را که مطرح کرده‏اید به امر غیبت امام زمان علیه السلام مربوط می‏شود، لازم می‏بینم مقدمةً معروض دارم که آنچه در مورد امام زمان علیه السلام در میان شیعه اثنی‏عشری به حد ضرورت رسیده است اموری است که اجمالاً به آنها اشاره می‏کنم:
1ـ آن حضرت دوازدهمین امام شیعه است.
2ـ فرزند امام حسن عسکری و نرجس خاتون علیهما السلام  است
3ـ آن حضرت در زمان حیات پدر بزرگوارش ولادت یافته است.
4ـ از هنگام ولادت تا هنگام شهادتش که بعد از ظهورش خواهد بود زنده بوده و هست و خواهد بود. یعنی روح مقدسش از بدن مطهرش مفارقت نکرده است و عمر طولانی خواهد داشت که مقدار آن را خدا می‏داند.
5ـ دارای دو غیبت بوده: یکی غیبت صغری و دیگری کبری. و غیبت کبری از هنگام وفات وکیل و نائب چهارم آن حضرت، مرحوم علی بن محمد سمری رضوان اللّه علیه شروع گردیده و تا وقتی که خدا بخواهد و ظاهر شود ادامه دارد.
6ـ آن بزرگوار بعد از رحلت پدر بزرگوارش، امام وقت و حجت خدا و ملجأ و پناه بندگان و شاهد بر جمیع خلق بوده و می‏باشد. بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء.
اینهاست اموری که در میان شیعه اثنی‏عشری در مورد امام زمان علیه السلام به حد ضرورت رسیده است، که هرکس یکی از این امور را انکار کند از تشیع خارج می‏شود. و ما به جمیع این امور اقرار و اعتراف داریم و هرکس خلاف یکی از این امور را به ما نسبت دهد از او بیزاریم و خودِ او را مخالف ضرورت شیعه دانسته و از تشیع خارج می‏دانیم.
 
«اختلاف علمای شیعه در کیفیّت غیبت امام عجّل اللّه فرجه»
بحثی که هست در کیفیت غیبت امام علیه السلام  است. علمای شیعه در بیان کیفیت غیبت اختلاف دارند. عده‏ای غیبت را عبارت از غایب شدن جسم امام علیه السلام  و دیده‏نشدن جسم آن حضرت می‏دانند و استدلال می‏کنند به احادیثی از قبیل لایری جسمه (جسم آن حضرت دیده نمی‏شود) و یا فیراهم و لایرونه (مردم را می‏بیند و مردم او را نمی‏بینند). و همین معنی در نوع اذهان شیعه مرکوز است که وقتی که می‏گویند امام علیه السلام  غایب هستند، نوعاً این‏طور به ذهنشان می‏خورد که مراد این است که امام علیه السلام دیده نمی‏شوند. و معنای لغوی غیبت هم همین است و این نظریه در غیبت، طرفداران زیادی دارد که اکثر آنها محققین از علما می‏باشند.
عده‏ای دیگر از علما کیفیت غیبت را عبارت می‏دانند از مخفی بودن عنوان امام علیه السلام  و می‏گویند: غیبت نه آن است که امام علیه السلام  دیده نشوند، بلکه دیده می‏شوند ولی شناخته نمی‏شوند مگر در صورتی که خود حضرت خود را بشناسانند. و استدلال می‏کنند به احادیثی از قبیل و یرونه و لایعرفونه (او را می‏بینند و نمی‏شناسند).
و البته دسته اول می‏گویند: هرگاه امام علیه السلام  اراده فرمایند برای کسی یا کسانی و در جایی یا جاهایی ظاهر شوند، می‏شوند و اگر بخواهند خود را بشناسانند می‏شناسانند و حتی به هر صورتی بخواهند، ظاهر می‏شوند. پس معلوم شد که کیفیت غیبت امری است اختلافی، و در میان علمای شیعه ضرورتی و اتفاقی و اجماعی بر کیفیت خاصی منعقد نشده است.
مرحوم سید میرزا حبیب اللّه خوئی شارح نهج البلاغه می‏نویسد: فامامته و غیبته من ضروریات مذهب الامامیة و علیه دلّت الاخبار المتواترة من طرقهم و من طرق العامة. (پس امامت آن حضرت و غیبت آن حضرت از ضروریات مذهب شیعه اثنی‏عشری است و اخبار متواتره از طریقهای امامیه و طریقهای سنیها بر آن دلالت دارد). و اگر کیفیت غیبت هم ضروری بود ایشان ذکر می‏کردند.
و به این اختلاف بعضی از نویسندگان شیعه تصریح کرده‏اند، مانند سیدمحمدصدر در کتاب «تاریخ الغیبة الکبری» و چنین می‏گوید: و نواجه فی بادی الامر فی اسلوب احتجابه اطروحتین اساسیتین. الاطروحة الاولی اطروحة خفاء الشخص و هی الاطروحة التقلیدیة المتعارفة المرکوزة فی ذهن عدد من الناس و تدل علیه ظواهر بعض الادلة علی مانسمع و هی ان المهدی علیه السلام یختفی جسمه عن الانظار فهو یری الناس و لایرونه و بالرغم من انه قد یکون موجوداً فی مکان الاّ انه یری المکان خالیاً منه.
تا این که می‏گوید:

 الاطروحة الثانیة: اطروحة خفاء العنوان و نرید به ان الناس یرون الامام المهدی علیه السلام  بشخصه بدون ان‏یکونوا عارفین او ملتفتین الی حقیقته.
(یعنی: در ابتدای سخن، ما در کیفیت غیبت امام علیه السلام  با دو نظریه اساسی روبرو می‏شویم. نظریه اول خفاء شخص است (دیده نشدن حضرت) و این نظریه سنتی و شایع و رایج و مرتکز در ذهن عده‏ای از مردم است و ظواهر بعضی از ادله هم بر آن دلالت دارند که بعد از این خواهیم شنید که فشرده آنها این است که جسم مهدی علیه السلام از دیده‏ها پنهان می‏شود پس او مردم را می‏بیند و مردم او را نمی‏بینند به طوری که اگر در جایی باشد آنجا خالی از آن حضرت دیده می‏شود . . .
نظریه دوم نظریه خفاء عنوان است و مقصودمان از خفاء عنوان اینست که مردم شخص امام مهدی علیه السلام  را می‏بینند بدون آن که او را بشناسند و یا متوجه حقیقت او باشند).  
« اختلاف علما در توجیه نظریه اول »
بعد از روشن شدن این مطلب عرض می‏شود کسانی که غیبت را عبارت می‏دانند از پنهان شدن خود امام علیه السلام  و دیده نشدن جسم مبارکشان در توجیه کیفیت غایب شدن جسم حضرت اختلاف دارند. عده‏ای از ایشان اکتفا کرده‏اند به این که این امر به طور معجزه انجام می‏شود یعنی خارق عادت است و حقیقت امر و کیفیت آن بر دیگران پوشیده است. دیگران نمی‏دانند و نمی‏توانند بفهمند که چطور و چگونه امام علیه السلام  از دیده‏ها غایب شده‏اند. خود امام علیه السلام  می‏دانند که این امر چگونه انجام می‏شود.
سید محمد صدر در کتاب نامبرده چنین می‏گوید:

 و هذا الاختفاء یتمّ عن طریق الاعجاز الالهی کما تمّ طول عمره لمدی السنین المتطاولة بالاعجاز ایضاً و کان کلا الامرین لاجل حفظ الامام المهدی علیه السلام  عن الموت و الاخطار لکی یقوم بالمسؤلیة الاسلامیة الکبری فی الیوم الموعود.
(یعنی پنهان شدن به این‏طور که جسم امام علیه السلام  دیده نشود از راه اعجاز الهی است همچنان که طول عمر حضرت علیه السلام در این سالیان دراز هم از راه اعجاز است (و علت انجام اعجاز) در مورد این دو امر، نگهداری وجود امام مهدی علیه السلام است از مرگ (کشته شدن) و سایر خطرها و پیش‏آمدهای ناگوار تا آن که در روز موعود بتواند به وظیفه بزرگ اسلامی خود قیام فرماید).
همچنان که همین عده مسأله معراج جسمانی رسول اللّه  صلی الله علیه و آله  و مسأله طی‏الارض و امثال اینها را به این‏گونه (یعنی از راه اعجاز) توجیه می‏کنند. و می‏بینیم این نظریه نسبت به حقیقت مسأله بیانی ندارد.
عده‏ای دیگر از قبیل فلاسفه و عرفا کیفیت غیبت را طوری دیگر توجیه می‏کنند. مثلاً می‏گویند یکی از مراتب کمال که از انواع خرق عادت به شمار می‏رود (پس از تحقق سالک سائر الی اللّه به مقام ولایت و فنا و تبدیل صورت)، مرتبه اِبدال است (به کسر همزه) در این مرتبه به برخی از اولیا قدرت تبدل وجود عطا می‏شود و این تبدل محدود به مرز طبیعت نیست بلکه بستگی به سعه ولایت و سعه وجودی و سعه کمال آن ولی کامل دارد. برای ولی جزء در حد خود و برای ولی کل سلام اللّه علیه به طور نامحدود. و حتی برای اولیای جزء، عبور از مرز طبیعت و ورود به برزخ و با موجودات برزخی زیستن و با ایشان معاشرت داشتن امری دشوار نیست.
و مرادشان از عالم برزخ همان عالم مثال است که می‏گویند عالمی است که مشتمل است بر صورت موجوداتی که در عالم اجسام است و صورت مثالیه اجسام، صورت محسوس لطیف مقداری است که اشراقیین این عالم را اقلیم هشتم نامیده‏اند. و همه موجودات فلکیه و عنصریه و اجسام مولدات و اعراض آنها، از افعال و حرکات و سکنات و اوضاع و هیآت و طعمها و روایح و ادراکات جزئیه ظاهریه و باطنیه و اخلاقیات نفسانیه و عقاید قلبیه، همه و همه دارای صورتی در آن عالم مناسب خود هستند. حتی ذره ذره افعال خیر و شرّ را در آن عالم صورتی است.
پس آن عالم دارای افلاک مثالیه و عناصر مثالیه و مرکبات مثالیه و صور مثالیه است و عجائب آن عالم بسیار است و شهرهای آن عالم بی‏شمار. و از جمله شهرهای آن عالم، جابلقا و جابرسا است که شهر حضرت صاحب الامر علیه السلام است و فرمایش حضرت صادق علیه السلام  را که فرمودند:

 انّ للّه مدینتین احدیهما بالمشرق و الاخر بالمغرب یقال لهما جابلقا و جابرسا (یعنی برای خدا دو شهر است که یکی از آن دو در مشرق و دیگری در مغرب قرار دارد و آن دو شهر را جابلقا و جابرسا گویند) این‏طور توجیه می‏کنند که مراد از مدینه مشرقیه، ملکوت و مثال سابق است که ارواح انسان از آن عالم نازل می‏شوند و مراد از مدینه مغربیه، برزخ و مثال لاحق است که عود ارواح انسانیه به آن عالم است و از شهرهای ملکوت است.
و مرادشان از مثال سابق یا برزخ سابق عبارتست از نشآت روح انسانی قبل از تعلق به جسد که با تعلق به جسد و تولد نوزاد، این مرحله خاتمه پیدا می‏کند و مرادشان از برزخ لاحق یا مثال لاحق نشأه روح آدمی است پس از انتزاع از جسد و بعد از موت طبیعی. و گاهی مثال سابق را مثال ما بالقوه گویند به این منظور که استعدادات نهفته در روح آدمی در این مرحله بالقوه است مانند خاصیتها و استعدادهای میوه که در هسته بالقوه است که نیازمند به کاشتن و تربیت بوده تا ثمره آن ظاهر شود. و مثال لاحق را مثال بالفعل گویند برای این که آن استعدادات در دوره زندگانی دنیا که جایگاه پرورش و استکمال آنهاست به مرحله فعلیت درآمده و در این برزخ و مثال به صورت مناسب خود ظهور و بروز دارد. و خلاصه سخن روح انسان به شکل همان استعدادها ظاهر شده و تحقق یافته و شکل می‏گیرد و تجسم اعمال را نیز به همین معنی توجیه می‏کنند. این دسته هم مسأله معراج و امثال آن را به این‏گونه توجیه می‏نمایند.
ملاصدرا در توجیه غیبت امام علیه السلام  و طول عمر آن حضرت طرفدار نظر محی‏الدین اعرابی است، بعد از آن که تصریح می‏کند به کیفیت غیبت و می‏گوید: و هو الیوم موجود حی الاّ انه غایبٌ عن اَبصار الناس مستور عن الحواس

 (یعنی آن حضرت علیه السلام امروز موجود است یعنی ولادت یافته و زنده است ولی از دیده‏های مردم پنهان است و از همه حواس ظاهری پوشیده می‏باشد).
و نظریه محی الدین هم در کتابهایش مذکور است و ملاصدرا بعضی از آن عبارات را در کتابهای خود به مناسبت نقل می‏کند و براساس حکمت خود به صحت و حقیت آنها اقرار نموده و اعتراف می‏کند. و چون آن نظریه مورد اشکال بعضی از علمای شیعه واقع شده و گذشته از آن موجب طول سخن می‏باشد از نقل آن خودداری می‏کنیم.
در هر صورت این نظریه که اکثر حکما و عرفا در تبیین و تشریح غیبت امام علیه السلام اظهار داشته‏اند با آیات و روایات شیعه مخالفت دارد.
و اما نظریه‏ای که توانسته تمام مشکلات مسأله غیبت را حل کند و حقیقت آیات و روایات را در این زمینه تشریح نموده و تبیین نماید، نظریه مرحوم شیخ احمد احسائی و شاگردان او است اعلی اللّه مقامهم، که آن نظریه مبتنی است بر شناخت مراتب تکاملی جسم که مسأله معراج جسمانی حضرت رسول  صلی الله علیه و آله  و همچنین مسأله معاد جسمانی هم به این مطلب بستگی کامل دارد. و اجمال آن نظریه به طوری که مناسب با این نوشته باشد اینست:
«مراتب تکاملی جسم»   
جسم دارای سه مرتبه است:
ـ یک مرتبه عنصری دنیوی که در این مرتبه، جسم غلیظ‏ترین مراتب را داراست و محکوم به احکام غلظت است و ترکیب اجزای آن ترکیبی است عرضی که قابل زوال و فناء و فرسودگی و کهنگی است. گردش افلاک و آمد و رفت شب و روز آن را تغییر داده و به تدریج، مرگ آن را فانی می‏سازد. جسم در این مرتبه نیازمند به اموری است که نوعاً برای همه مشهود و محسوس است.
ـ مرتبه دیگر که مرتبه بالاتری است اجزای جسم در یک ترکیب لطیف‏تری قرار می‏گیرند که دوام و ثبات بیشتری دارند و در آن ترکیب از گزند جمیع عوامل و اسباب تخریبی این عالم محفوظ و مصون می‏باشند. و هیچ عاملی از این عوامل نمی‏تواند کوچکترین صدمه‏ای بر او وارد آورد. آن‏قدر آن ترکیب لطیف و معتدل است که اگر همه عوامل این دنیا بر او بشورند، نمی‏توانند کوچکترین فتور و دثور (کهنگی) و نقصی در او ایجاد نمایند. جسم در این مرتبه تحت حکومت عوامل و اسبابی است که با آن ترکیب مناسبت داشته و محکوم به احکامی است که با آن ترکیب سازش دارند و به همین جهت جسم در این مرتبه تسلط و قدرت و نفوذش بیشتر و سعه و احاطه آن از مرتبه اول گسترده‏تر است. حرکت جسم در این مرتبه و حیاتش و جمیع آثار حیاتی او مافوق تصور ماست. جسم را در این ترکیب، «جسم برزخی یا مثالی» (البته نه به معنایی که حکما و عرفا قائلند) و یا «جسم هورقلیائی» می‏نامند. و این هورقلیا همان لفظی است که خیلی‏ها از آن وحشت کرده‏اند و فکر کرده‏اند که نعوذبالله با گفتن این لفظ، رشته دین و دیانت از هم پاشیده شده و بر پیکر ضروریات دین نعوذبالله ضربه وارد گردیده است. غافل از آن که اولاً این لفظ در کلمات حکمای پیشین هم به کار رفته و چون در حکمت سابقه داشته از این جهت مرحوم شیخ احمد احسائی هم آن را به کار برده است. این لفظ در کتب سهروردی و ملاصدرا و حاج‏ملاهادی سبزواری وجود دارد و آنها هم از حکمای گذشته گرفته‏اند. و ثانیاً معنای آن چون مناسبت کامل با مطلب داشته از این جهت آن را در این مورد استعمال کرده‏اند. زیرا معنای آن «مُلک دیگر» است و مراد از ملک، همین جسم است در مرتبه کاملتری. و ثالثاً خواسته‏اند خطای حکما و عرفا را در تشریح و توضیح این اصطلاح تصحیح فرموده باشند. زیرا آنها از این لفظ، عالم مثال را در نظر می‏گیرند و عالم مثال را هم عالم صُوَر مقداریه دانسته و آن عالم را جسم نمی‏دانند و آن را از ماده مطلقاً مجرد می‏دانند. در صورتی که مرحوم شیخ احسائی آن عالم را جسمانی می‏داند و مرکب از ماده و صورت جسمانی، ولی ماده و صورتی که لطیف‏تر و معتدل‏تر از ماده و صورت جسم عنصری دنیوی است. و گاهی از این کمال و لطافت و اعتدال به تجرّد و جوهریت، و از جسم عنصری دنیوی به اعراض تعبیر می‏آورد.
از اینها گذشته آیا به کار بردن لفظی و اصطلاحی از لغتی دیگر جرم است؟ در صورتی که امروز در نوع سخنرانی‏های گویندگان و نوشته‏های نویسندگان الفاظ و اصطلاحات بیگانگان به کار برده می‏شود و کسی بر ایشان اعتراض ننموده و اشکال نمی‏گیرد و حق مطلب اینست که این لفظ و امثال آن در السنه انبیا علیهم السلام  متداول بوده و بعد هم در میان حکمای گذشته شایع بوده است و از این جهت حتی ائمه علیهم السلام  هم از این نوع الفاظ در فرمایشات خود به کار می‏برده‏اند. مثل آن که می‏بینیم در دعای سمات، امام علیه السلام  می‏فرمایند: فی بحر سوف که سوف در زبان یونانی به معنای حکمت است و فیلسوف یعنی دوستدار حکمت. پس بحر سوف یعنی دریای حکمت. در صورتی که امام علیه السلام  می‏توانستند این لفظ را به عربی ترجمه فرموده و فی بحر الحکمة بفرمایند.
و نیز امام صادق علیه السلام  می‏فرمایند:

 و اعلم یا مفضّل ان اسم هذا العالم بلسان الیونانیة الجاری المعروف عندهم قوسموس و تفسیره الزینة و کذلک سمّته الفلاسفة و من ادعی الحکمة. (یعنی بدان ای مفضل که اسم این عالم به زبان یونانی که در نزد ایشان رایج و مشهور است (زبان مادری ایشان است) قوسموس است و معنای آن زینت (زیبایی) است و همچنین فلاسفه و کسانی که مدعی حکمت می‏باشند عالم را به این نام نامیده‏اند). بعد بیان می‏فرمایند که این انتخاب کاملاً بجاست و مناسبت کامل دارد، زیرا عالم گذشته از این که دارای نظامی است کامل و تمام، زیبا و نیکو است.
و بعضی دیگر از حکما آن مرتبه را اقلیم ثامن گفته‏اند. زیرا این عالم دنیا را بر هفت اقلیم تقسیم نموده‏اند و چون جسم از این مرتبه دنیوی لطیفتر شود از هفت اقلیم که مرتبه غلظت جسم و مجموعه این عالم دنیا را تشکیل می‏دهد به شمار نمی‏آید، از این جهت آن را اقلیم هشتم گفته‏اند.
ـ مرتبه سوم تکامل جسم مرتبه‏ای است که در لطافت و اعتدال در ترکیب مافوق مرتبه دوم است و در این مرتبه اجزای جسم آن چنان کامل و لطیف و معتدل می‏گردد که ترکیب آن ترکیبی می‏شود ابدی که هیچ‏گونه زوال و فنائی برای آن نیست و دوام و ثبات ابدی پیدا می‏کند. از این ترکیب و اعتدال به جسم اخروی تعبیر می‏آورند. و می‏گویند اجسام در آخرت دارای یک چنین کمال و لطافت و اعتدال خواهند بود که قابل می‏شوند برای زنده شدن و تعلق ابدی روح به آنها و ساکن شدن در درجات جنات و یا در درکات نیران (اعاذنا اللّه منها).
«ابدان انسانها در این دنیا»
نوع افراد انسانی تا در دنیا هستند جسم آنها در همان مرتبه ابتدایی است و از کمالات و آثار کمالیه و احکام اجسام در دو مرتبه دیگر بی‏خبرند. و از حالت احتضار و نزدیک شدن به مرگ، مرتبه دوم شروع می‏کند به ظاهر شدن و جسم ایشان با احکام و امور برزخی روبرو می‏گردد و در همه دوره برزخ اجسام ایشان در مرتبه دوم از مراتب تکاملی جسم بسر می‏برد. و اما از اول حشر و بعث در قیامت، اجسام ایشان در مرتبه سوم از کمال قرار می‏گیرد و ارواح آنها به آن اجسام تعلق گرفته زندگی آخرتی خویش را شروع می‏کنند، که دیگر برای آن زندگی مرگی نخواهد بود و انفکاکی بین روح و جسم ایشان پیدا نخواهد شد.
 
«در بیان آفرینش ابدان معصومین علیهم السلام »
و اما چهارده معصوم صلوات اللّه علیهم و انبیا علیهم السلام  و کاملان از شیعیان ایشان، به حسب رتبه خودشان در همین زندگی دنیایی همه مراتب کمالی جسم برای ابدان و اجسام ایشان بالفعل و موجود بوده و در رسیدن به آن لطافتها و اعتدالها نیازمند به پیمودن این مراحل (دنیایی و برزخی و آخرتی) نیستند. از روایاتی که از طریق اهل بیت علیهم السلام رسیده به خوبی استفاده می‏شود که ابدان آن بزرگواران از همان ابتدای آفرینش حتی در همان دوره‏ای که به صورت نطفه است در بی‏نهایت از اعتدال و کمال بوده و هیچ‏گونه عرض و مرض و نقص و رجس و نجاستی نداشته، نورانی و صاف و خالص بوده و در جمیع دوران به همان صفا و لطافت و اعتدال باقی است به طوری که اگر مصلحت در کشته شدن و مسموم شدن و از دنیا رفتن ایشان نبود نمی‏مردند و ارواح مقدسه ایشان از ابدان مطهره ایشان مفارقت نمی‏کرد و مانند اهل بهشت هیچگاه مرگ برای ایشان نبود. زیرا ترکیب اجزای بدن ایشان طوری بود که مرگی و فنائی و زوال و دثور و کهنگی برای ابدان ایشان نبود.
و از این جهت امام زمان علیه السلام  هنگام ظهورشان به صورت جوانی که سنش از چهل سال کمتر باشد ظاهر می‏شوند.زیرا بدن ایشان لطافت و اعتدالش همان لطافت و اعتدال آخرتی است و برای تکامل ابدان ایشان حالت انتظار و ترقّب نیست و اقتضای چنین ابدانی این است که محکوم به احکام نظام آخرتی باشد. یعنی حیات آن آخرتی و دوام و ابدیت آن آخرتی و سعه و احاطه آن آخرتی و ارتزاق و استمداد و استفاضه آن آخرتی باشد.
از جمله اقتضاءات آن ابدان این است که از دیده‏ها پنهان باشد و محسوس به این حواس پنجگانه دنیوی نباشد. نه لامسه بتواند آن را لمس کند، نه باصره بتواند آن را ببیند و نه سامعه صدای آن را بشنود، و نه شامه بوی آن را استشمام کند و نه ذائقه طعم آن را بچشد. همچنان که الآن آخرت موجود است و هر مؤمنی در بهشت خود بسر می‏برد و هر کافری در جهنم خود، ولی با این حواس نمی‏تواند بهشت و جهنم خود را ادراک کند. شخصی در حضور امام علیه السلام  دعا کرد که خدایا مرا داخل بهشت فرما. امام فرمود: «شما داخل بهشت هستید، دعا کنید خدا شما را از بهشت بیرون نکند».در قرآن می‏فرماید: و انّ جهنم لمحیطة بالکافرین (و همانا جهنم کافران را فرا گرفته است).
و از جمله آن اقتضاءات اینست که در رفت و آمدش چیزی مزاحم و مصادم با او نباشد، فوق و تحت و یمین و یسار و خلف و اَمام و آسمان و زمین در نزد او یکسان باشد. با هر عضوی از اعضایش کار همه اعضا را انجام دهد. رسول اللّه  صلی الله علیه و آله فرمود: «من از پشت سر می‏بینم همان‏طوری که از جلوی رو می‏بینم». برای یک چنین بدنی معراج رفتن و یا غایب شدن و یا طی الارض نمودن و شرق و غرب عالم را به کمتر از لحظه‏ای پیمودن امری طبیعی و عادی است. با چشم چنین بدنی بلکه با همه آن، همه چیز عالم را دیدن و با گوش چنین بدنی بلکه با همه آن، همه صداها را شنیدن و با زبان چنین بدنی جواب همه را گفتن و با دست چنین بدنی کارگشایی همه کردن و با پای چنین بدنی در چشم بهم زدنی، همه بقاع زمین را پا گذاردن، امری طبیعی و عادی است و هیچ نیازی به خرق عادت ندارد.
در حدیث دارد که کمتر چیزی که درآخرت به مؤمن می‏دهند، بهشتی است که هفت برابر این آسمانها و زمین است. و می‏دانیم مؤمن در آخرت در این بهشت خود متصرف و به نعمتهای آن متنعم است و از آن همه نعمت متلذذ می‏باشد. پس باید مؤمن دارای بدنی باشد که احاطه و سعه‏اش به قدری باشد که بتواند در هر آن از همه نعمتها بهره برد و در هر آن از جمیع نعمتها باخبر بوده و در همه آنها تصرف داشته باشد یعنی گوشی باید داشته باشد که جمیع نغمه‏های مرغان آن بهشت به آن بزرگی و آوازهای حوریان و صدای ریزش آبشارها و وزش نسیمها و تسبیح و تحمید ملائکه و هرگونه صدای لذت‏بخش بهشتی را در هر آن درک کند که اگر یکی از آن صداها را نشنود و گوشش از شنیدن آن ناتوان باشد، خلقت آن صدا در آن بهشت برای مؤمن لغو و عبث و زائد خواهد بود. و نعوذبالله که در آخرت امری لغو و عبث و زائد باشد، بلکه تمام آنچه به مؤمن داده می‏شود به فضل و کرم و عنایت خداوند است و برای بهره‏برداری مؤمن داده می‏شود.
و به همین قیاس دیدنیها و بوییدنیها و چشیدنیها و لمس کردنیهای بهشتِ او را فکر کنید. آنگاه ببینید که مؤمن در بهشت چگونه بدنی لازم دارد که در چه اعتدال و لطافت و سعه و احاطه و قدرت باید باشد. بلکه عرض می‏کنم بدنی دارد که همه‏اش گوش است و همه‏اش چشم است و همه‏اش لامسه است و همه‏اش شامه است و همه‏اش ذائقه است. و بلکه عرض می‏کنم همه بدنش کار عقل می‏کند و عقل او کار جسم. ترکیب جسم و روح در آخرت تا این اندازه شدید و قوی است که هیچ‏گونه ضعف و فتور نه در جسم است و نه در روح و نه در ترکیب آن دو با یکدیگر، و این سخن در مورد مؤمن ضعیف است.
اکنون تصور بفرمایید بهشت مؤمنان کامل و بهشت انبیا علیهم السلام  و بهشت محمد و آل محمد صلوات اللّه علیهم اجمعین چه اندازه می‏باشد و احاطه و سعه و قدرت تصرف و نفوذ هرکدام از ایشان چگونه خواهد بود. و دقت بفرمایید که می‏فرمایند: ابدان اهل بهشت در آخرت در لطافت و اعتدال و تکامل وجودی و کمالات وجودی، نمونه و آیه‏ای است از ابدان محمد و آل محمد صلوات اللّه علیهم در دنیا. بیش از این در این نوشته جای تفصیل و تشریح نیست.
 «تفاوت امر معصومین گذشته و امام عصر علیهم السلام »
بعد از روشن شدن این مطلب عرض می‏کنم نظر به این که رسول خدا و فاطمه زهرا و یازده امام (از امیرالمؤمنین تا حضرت عسکری) صلوات اللّه علیهم اجمعین بنای امرشان بر این بود که در بین مردم ظاهر باشند، مردم ایشان را ببینند و سخن ایشان را بشنوند و حالات ایشان را مشاهده کنند تا بتوانند به هدایت ایشان اهتداء یابند و دین خدا را از ایشان بیاموزند و به سعادت دنیا و آخرت خود برسند، از این جهت آن بزرگواران ابدان و اجسام خود را در دوره زندگی خود به حسب نظام و احکام این دنیا به مردم می‏نمایاندند تا مردم ایشان را مانند خود بدانند و با ایشان انس بگیرند.
مانند دوران حمل، دوران شیرخوارگی، دوران طفولیت، دوران جوانی، نکاح‏کردن، پدر شدن، دوران کهولت، بیمار شدن، نحیف شدن، فربه شدن، صحت‏یافتن، گرسنه شدن، تشنه شدن، خوردن و آشامیدن، خسته شدن، از عصا کمک گرفتن، دارو خوردن، نزد طبیب رفتن، از گرما عرق ریختن، از سرما خود را پوشانیدن، تا در آخر کار از شمشیر و یا سم متأثر شدن و متألم شدن و بالاخره مردن و از دنیا رفتن به این که روح مقدسشان از بدن مطهرشان مفارقت کرد و جدا شد و بدون روح، ابدان و اجسامشان روی زمین ماند، غسل داده شد و کفن گردید و در این قبور معروفه و مشهوره (شرّفها اللّه و کرّمها و عظّمها) به خاک سپرده شد. صلوات خدا و ملائکه و جمیع خلق او بر آن ارواح و آن ابدان و آن قبور مطهره باد.
و گاهگاهی به حسب مصالح و اقتضاءاتی برخلاف نظام و احکام این دنیا رفتار می‏کردند تا مردم از واقعیت اجسام ایشان اندکی باخبر شوند. مثل آن که در میان آفتاب سایه نداشته باشند، طی الارض کنند،معراج روند، از امور پنهانی خبر دهند، گرسنه نشوند، تشنه نشوند، سمّ در ایشان اثر نکند،به صورتهای مختلف ظاهر گردند. و از جمله غایب شدن بود که گاهی از دیده‏ها غایب می‏شدند مانند رسول‏اللّه  صلی الله علیه و آله  که در اوایل بعثت در مسجد الحرام که به نماز می‏ایستادند بعضی از کفار و یا مشرکین قصد اذیت و ایذاء حضرت را می‏نمودند از دیده آنها غایب می‏شد و آن حضرت را نمی‏دیدند و مانند غایب شدن حضرت موسی‏بن‏جعفر علیهما السلام از نظر مسیّب در میان زندان بغداد. و غایب شدن حضرت رضا علیه السلام از مدینه و تشریف آوردن به بغداد برای غسل دادن و کفن کردن و به خاک سپردن بدن مطهر پدر بزرگوارشان، و غایب شدن حضرت جواد علیه السلام  از مدینه و آمدن به طوس برای برگزاری مراسم تغسیل و تکفین و تدفین بدن مطهر حضرت رضا علیه السلام ، و از این قبیل غایب شدنها در زندگانی ائمه علیهم السلام  که در روایات شیعه به عنوان معجزه مذکور است.
پس می‏توان چنین گفت که اصل اوّلی در زندگی معصومین گذشته ظهور بوده و غیبت برای ایشان حالتی استثنائی بوده که به حسب مصلحت زمان و اهل آن انجام می‏یافته است و از این جهت نوعاً مردم آن را معجزه می‏دانسته‏اند و به عنوان معجزه هم در کتب ثبت و ضبط می‏شده است.
و اما امام دوازدهم، سیدنا و مولانا محمد بن الحسن الحجة القائم الغائب الخائف المنتظر الهادی المهدی (صلوات اللّه علی جده و آبائه و جدته و علیه و عجّل اللّه تعالی فرجه و لعنة اللّه علی اعدائه و منکریه و منکری ولادته و حیاته و بقائه و امامته و ناصبی شیعته) نظر به این که بنای امر ایشان بر غیبت بوده و مصالح عالم و عالمیان اقتضا کرده که آن حضرت غایب باشند تا زمانی که خداوند متعال می‏داند و ظهور آن حضرت را صلاح داند، از این جهت بدن مطهر آن بزرگوار به حسب نظام و احکام این دنیا نبوده مگر هرگاه مصلحتی اقتضا می‏کرده که به حسب نظام و احکام این دنیا ظاهر شود. و می‏توان گفت کاملاً برعکس معصومین گذشته صلوات اللّه علیهم اجمعین اصل اولی در زندگی آن حضرت غیبت است و ظهور برای آن بزرگوار امری است استثنائی و حالتی است که به جهت مصلحت زمان و اهل آن انجام می‏گیرد تا آن که زمان و مصلحت اهل زمان ظهور عمومی و کلی آن حضرت را اقتضا کند و خداوند او را در چنین ظهوری اذن دهد.
از این جهت دوره حملش برای هیچ‏کس محسوس نبود حتی برای مادر مکرّمه‏اش نرجس خاتون سلام الله علیها ، حتی تا همان لحظه ولادت. پس در دوره حملش در غیبت بود. در هنگام ولادت از دیده مادر و عمه‏اش حکیمه خاتون علیهما السلام  غایب بود و فقط به مقداری که مصلحت اقتضا کرد دیده شد و بعد روح القدس او را از دست پدر بزرگوارش حضرت عسکری علیه السلام  گرفت و به آسمان بالا بردو دوره شیرخوارگی را در غیبت گذرانید مگر در مواقعی که صلاح بود ظاهر می‏گردید و آن کسانی که مصلحت بود آن بزرگوار را ببینند، او را زیارت می‏کردند.
دوران طفولیت تا زمان رحلت پدر بزرگوارش غایب بود مگر در مواقعی که مصلحت اقتضا می‏کرد و ظاهر می‏شد. بعد از رحلت امام عسکری علیه السلام غایب بود مگر در مواقع خاصی و در نزد اشخاص خاصی که مصلحت اقتضا می‏کرد او را ببینند و دوران غیبت صغری غایب بود و خانه‏ای و جایی نداشت مگر هرگاه مصلحت اقتضا می‏کرد جایی ظاهر شود و وکیلی و نایبی برای خود قرار دهد و توقیعی صادر فرماید و نامه‏ای بگیرد و جوابی مرحمت فرماید تا دوره غیبت صغری پایان یافت و دوره غیبت کبری با فوت نایب چهارمی آن حضرت علیه السلام  شروع شد و به فرموده خودش در آخرین توقیعی که در دوره غیبت صغری صادر فرمود، غیبت تامّه آغاز گردید و امام علیه السلام  به طور کلی غایب شد و بنا بر ظهور کلی و عمومی نیست مگر آنگاه که خدا خواهد. و اما اگر مصلحتی اقتضا کند در جایی و یا جاهایی و نزد کسی یا کسانی، لحظه‏ای یا روزی یا ماهی یا سالی یا سالهایی ظاهر شود، ظاهر می‏شود که ممکن است او را نشناسند و یا اگر بخواهد بشناسند. و نیز ممکن است مصلحت اقتضا کند با زنی و یا زنانی ازدواج کند و از آنها فرزند و یا فرزندانی داشته باشد. اینها همه اموری است که به حسب مصالح ممکن است پیش بیاید که در این صورتها بدن آن بزرگوار به حسب نظام و احکام این عالم ظاهر می‏شود و چه بسا ممکن است برای خود بدنهای متعدده بسازد و در اماکن متعدده در آن واحد ظاهر شود و در جمیع آن بدنها روح بقیّة اللّه ظاهر باشد ولی آن بدنی که از صلب مقدس امام عسکری علیه السلام  و رحم طاهره نرجس سلام الله علیها  به این عالم پا گذارد، آن یک بدن بیش نیست که هرگاه بخواهد آن را ظاهر سازد، می‏سازد و هرگاه بخواهد آن را غایب نماید، می‏نماید. 
«مراحل سه گانه جسم و زنده‏بودن امام علیه السلام »
مرحوم شیخ احمد احسائی اعلی اللّه مقامه از این حالات و مراتب سه‏گانه جسم و بدن این بزرگواران چنین تعبیر می‏آورند:
1ـ بدن عنصری دنیوی که حیات آن ظاهری و احکام آن، احکام این عالم است و گاهی هم آن را بدن عرضی و یا اعراض بدن اصلی می‏نامند و مرحوم آقای کرمانی اعلی اللّه مقامه آن را تراکم دنیوی می‏گویند.
2ـ بدن هورقلیایی که حیاتش حیات هورقلیایی و احکامش احکام آن عالم است که آن در واقع همین بدن محسوس است اما در یک مرتبه بالاتری از اعتدال و لطافت که به تعبیری در غیب همین بدن است.
3ـ بدن اخروی که حیاتش حیات اخروی است و احکام آن احکام عالم آخرت است که آن هم همین بدن است ولی در اعتدال و لطافت عالی‏تری که حالت اصلی و اولی بدن ایشان همین مرتبه است و احکام و آثار آن در این مرتبه همان احکام و آثار طبیعی و عادی بدن ایشان است.
و نظر به این که این سه مرتبه در غیب یکدیگر قرار دارند و از یکدیگر جدا و منفک نیستند، بدن در هر مرتبه‏ای که باشد باز هم بدن است و جسم است و از بدن‏بودن و جسم بودن خارج نمی‏شود و روح هم به آن تعلق دارد و از آن جدا نمی‏گردد. بنابراین بدن ایشان در هر حالتی که باشد، شخص همان شخص است و زنده است (دقت بفرمایید زنده است یعنی روح او از بدن او جدا نشده است و از بدنش مفارقت نکرده است) گرچه کیفیت حیات خود بدن و اعتدال خود بدن مختلف باشد. در حالتی که به حسب نظام این عالم ظاهر شود، حیاتش مطابق نظام این دنیا است. وقتی که غایب شود و به حسب نظام هورقلیا باشد، حیاتش یعنی حیات بدن، یعنی ترکیب و اعتدال بدن، مطابق آن نظام است. و معنای این سخن این نیست که اگر غایب شود به این کیفیت مرده است (نعوذ بالله) و یا روی زمین نیست بلکه همان‏طوری که مرتبه هورقلیائی بدن آن حضرت در غیب همین ظاهر دنیوی او است عالم هورقلیا هم همین الآن در غیب همین عالم دنیا است. زمینش در همین زمین است، آسمانهایش در همین آسمانها است، عناصرش در همین عناصر است.
در حدیث دارد که حضرت امیر علیه السلام  سلمان رضوان اللّه علیه را به آن عالم بردند و او را در آن عالم سیر دادند بدون آن که بمیرد و روح از بدنش مفارقت کند. و حضرت هادی علیه السلام  در خان الصَعالیک (کاروان‏سرای مساکین که در «سامراء» بود و به ظاهر حضرت را در آنجا مسکن داده بودند) به صالح‏بن سعید، آن عالم را نشان دادند و او آن عالم را مشاهده نمود و خود را در آن عالم دید بدون این که بمیرد و یا روی زمین نباشد و زنده به زندگی سایر زندگان نباشد. زیرا روحش از بدنش مفارقت نکرد و روح او تعلق خود را از بدن او برنداشت.
«توجیه غیبت، براساس نظریّه شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه»
بنا بر این اساس محکم و این تحقیق متین و مبرم شیخ احمد احسائی اعلی اللّه مقامه الشریف بعد از آن که مختصر توضیحی از عالم هورقلیا می‏فرمایند در بیان کیفیت غیبت امام علیه السلام  می‏فرماید: «و الحجة علیه السلام  فی غیبته تحت هورقلیا فی تلک الدنیا فی قریة یقال لها کرعة فی وادی شمروخ و روی انّه طیبة و ان معه ثلاثین بدلاً و کل هذه القری من تلک الدنیا و هو علیه السلام  ظاهر لاهلها و اما اذا اراد ان‏یدخل فی هذه الاقالیم السبعة لبس صورة من صور اهل هذه الاقالیم و لایعرفه احد و لاتراه عین رؤیة معرفة حتی تراه کل عین».
(یعنی: و حجت علیه السلام  در غیبت خود در زیر هورقلیا در آن دنیا قرار دارد در قریه‏ای به نام کرعه در سرزمینی به نام شمروخ و روایت شده که آن طیبه است زندگی می‏کند و با آن حضرت علیه السلام  سی نفر هستند که ایشان ابدال می‏باشند و همه آن قریه‏ها از قریه‏های آن عالم می‏باشند و امام علیه السلام  برای اهل آن قریه‏ها ظاهر هستند و هرگاه امام بخواهند در این اقالیم هفتگانه این دنیا داخل شوند، صورتی از صورتهای اهل این اقالیم را می‏پوشند ولی کسی او را نمی‏شناسد و دیده‏ای او را به دیدن شناخت نمی‏بیند مگر آنگاه که همه دیده‏ها او را ببینند).
مثال محسوس که می‏تواند این مطلب را کاملاً حسی کند اینست که اگر انسان برود در منطقه استوایی زندگی کند، بدنش به حکم قانون انطباق با محیط که از خصیصه‏های حیوانیت است با شرایط آن محیط منطبق می‏گردد و طور و طرز پوشش و خانه و مسکن و خوراکی و آشامیدنی او مطابق اهل آنجا می‏شود و از نظام و احکام حاکم در آنجا تبعیت می‏کند و حتی به تدریج روحیات و خلقیات نفسانی او هم با روحیات و خلقیات اهل آن منطقه مشابه می‏شود. و اگر در منطقه سردسیر برود، بدنش تابع احکام و نظام آن منطقه شده و همچنین صفات غریزی او هم با صفات اهل آن منطقه انطباق می‏یابد.
بدن امام علیه السلام  هم در داشتن هریک از حالات نامبرده این چنین است. اگر دیده شود می‏گوییم بدن عنصری و دنیوی دارد و دارای حیات ظاهری دنیوی است، و اگر دیده نشود می‏گوییم بدن و جسم عنصری را خلع کرده و کنار گذارده (مثل آن که ما در منطقه گرمسیر، عبای زمستانی و لباس پشمی را کنار می‏گذاریم) و دارای بدن هورقلیائی است و نیز ممکن است که حتی بدن هورقلیائی را هم خلع فرماید و دارای بدن آخرتی باشد به طوری که اهل عالم هورقلیا هم او را نبینند و از نظر آنها هم غایب باشد. مثل آن که در حدیث سلمان از امیرالمؤمنین علیه السلام  بیان شده است که وقتی که وارد بهشتهای عالم برزخ شدند، بعضی از بهشتیان عرض کردند مدت چند روزی است که شما را زیارت نکرده‏ایم. و در حدیث دیگری که از حضرت صادق علیه السلام  در بیان عالم هورقلیا رسیده در وصف اهل آن عالم می‏فرمایند: «ساعات و مواقع دیدار و ملاقات ما را به یکدیگر یادآور می‏شوند یعنی انتظار می‏کشند و از این انتظار کشیدن خسته نشده و سست نمی‏شوند و اگر تأخیر افتد لقاء و دیدار ما با ایشان، گمان می‏برند که از جهت خشم ما بر ایشان است».
عبارتی از شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه نقل می‏کنم در آن دقت کنید. می‏فرمایند: «فلمّا فرّ من هذه المسماة بالدنیا انتقل الی الاولی». (یعنی امام علیه السلام چون از این عالم که دنیا نامیده می‏شود فرار فرمود،به عالمی که آن اولی است انتقال یافت). و مراد ایشان از اولی، همان مرتبه دوم از مراتب تکاملی جسم است.
 
«انتقادی بیجا و جوابی اجمالی»
و گویا همین عبارت است که بعضی آن را دستاویز خویش قرار داده و بر شیخ مرحوم اعتراض نموده که امامی که بترسد و فرار کند و در عالم هورقلیا باشد بدرد ما نمی‏خورد.
عرض می‏کنم اما این که امام علیه السلام  خائف و ترسان هستند از آشکار شدن و شناخته شدن نزد دشمنان و حتی بیشتر این مردمی که ادعای دوستی حضرت را دارند، امری است معلوم و به گفته شاعر:
آن که جانها فدای او باید*******  از تو می‏ترسد و نمی‏آید
و در زیارت آن حضرت از صفاتی که ذکر شده الخائف است. و این خوف در انبیای گذشته هم بوده. درباره موسی علیه السلام  می‏فرماید: فخرج منها خائفاً یترقّب قال ربّ نجّنی من القوم الظالمین. و در ائمه علیهم السلام  هم بوده: حضرت حسین علیه السلام از مدینه خارج شدند در حالی که خائف بودند. و اما این که فرار کرد، فرار حضرت هم مانند فرار کردن حضرت رسول  صلی الله علیه و آله  از مکه به مدینه و مانند فرار کردن موسی علیه السلام  از مصر به مدین بود.
و این که گفته امامی که در عالم هورقلیا باشد بدرد ما نمی‏خورد، عرض می‏شود که امام علیه السلام  متصرف است در ملک خدا و صاحب ولایت کلیه است و جمیع امور خلق به دست باکفایت ولایتی او است. زیرا او است عین اللّه الناظرة (چشم بینای خدا) و اُذن اللّه الواعیة (گوش شنوای خدا) و ید اللّه الباسطة بالنعم (دست بخشنده خدا). ظهور و غیبت برای تصرف و تدبیر امام فرق نمی‏کند. همان طوری که در حال ظهور متصرف است همان‏طور در حال غیبت متصرف است و دیدن خلق او را و یا ندیدن خلق او را، در امر تصرف و تدبیر و تربیت و تعلیم و هدایت و توجه او فرق نمی‏کند. نه ظهور، بر قدرت و تسلط او می‏افزاید و نه غیبت از تسلط و قدرت و نفوذ آن بزرگوار می‏کاهد. در مدینه باشد یا نباشد ربطی به تصرف و شئونات ولایتی او ندارد. اکنون هم که در غیبت بسر می‏برد، بدون اذن خاص او و تصرف و تدبیر خاص او برگی از درختی به زمین نمی‏افتد و پر کاهی بدون اذن خاص و توجه و تعمد خاص او حرکت نمی‏کند.
و این جمله‏ای که شایع شده: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منّا» دو قسمت اولش درست است که وجود امام لطف و رحمت و نعمت خدا است بر بندگان و تصرف و تدبیر او هم لطف و رحمت و نعمت دیگری از خدا است بر بندگان. ولی جمله «و عدمه منّا» صحیح نیست، زیرا امام و ولی و حجت تصرف دارد اگرچه غایب باشد و ما تصرف و تدبیر او را نبینیم. و در این تصرف با جدش رسول اللّه و آباء کرامش صلی اللّه علیهم اجمعین هیچ فرقی ندارد. امام و ولی بدون تصرف، امام و ولی خدا نیست.
خودش فرمود: انّا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم و لولا ذلک لنزل بکم اللأواء و اصطلمکم الاعداء. (ما در رسیدگی امور شما کوتاهی نداریم و یاد شما را از خاطر نمی‏بریم وگرنه سختیها بر شما فرود می‏آمد و دشمنانتان شما را ریشه‏کن می‏ساختند)
و در توقیع دیگری فرموده است: فاتّقوا اللّه و سلّموا لنا و ردّوا الامر الینا فعلینا الاصدار کما کان منا الایراد. (از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کارها را به ما واگذار کنید. بر ما است صادر کردن همان‏طوری که از سوی ما است وارد کردن) یعنی همه امور به دست ما است.
این شخص معترض فکر می‏کند که اگر گفتند امام در حال غیبت در عالم هورقلیا است (البته توجه دارید غیبت در برابر ظهور مطلق مراد است، یعنی دیده نشدن مطلقاً) معنایش این است که نعوذ بالله امام مرده است و تصرفی ندارد و کاری از او ساخته نیست و عالم بدون ولی و حجت خدا شده. نه خیر این معنایش نیست بلکه معنایش این است که بدن امام علیه السلام  از مرتبه غلظت دنیوی به مرتبه لطافت هورقلیائی انتقال یافته و مناسب نظام و احکام آن مرتبه گردیده است که از جمله آنها دیده نشدن او است. و چه بجا است در اینجا نقل نمایم عبارتی را از حکیم بزرگوار مرحوم آقای حاج میرزا محمد باقر شریف طباطبایی مشهور به همدانی که مراد و مقصد شیخ مرحوم را از این‏گونه تعابیر کاملاً روشن می‏سازد:
«می‏فرمایند در آن شهری که صاحب الامر تشریف دارند شهر جابلقا و جابرسا است و توی همین زمین است و می‏فرمایند هفتاد هزار دروازه دارد و خلق همه بیرون می‏آیند و داخل می‏شوند و می‏روند پی کسب و کارشان و همه کسب و کار دارند و خرید و فروش دارند. می‏فرمایند ثمن خرید و فروششان صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد علیهم السلام است. مثلاً کسی می‏خواهد یک من برنج بخرد، یک صلواتی می‏فرستد و یک من برنج می‏گیرد و صاحب الامر در آنجاست تا وقتی که خدا خواست ظاهر می‏شود و اگر بخواهد همین حالا هم می‏تواند، ظاهر می‏شود و با لشگرش پدر مردم را می‏سوزاند. کسی از اینجا برود به جابلقا نمرده است، نهایت از شهری به شهری رفته . . . ».
«توضیح بیشتر»
همین‏گونه توضیح را در کلام خود شیخ مرحوم هم می‏بینیم. مثل آن که در ادامه سخنانی که از ایشان نقل کردیم در توضیح عالم هورقلیا در مورد جریان حضرت هادی علیه السلام  و صالح بن سعید در خان الصعالیک که به آن اشاره نمودیم، می‏فرماید:

 «کما اری الهادی علیه السلام  صالح بن سعید فانه لم‏یره تصویراً و لا تخیلاً و انّما اراه حقیقة و معناه فی الظاهر انّه کشف له عن بصره فرأی تلک الجنة بنفسها لا صورتها و اما معناه فی الحقیقة فهو انّه علیه السلام  سار بصالح الی الجنّة و ادخله فیها حقیقةً ثم اخرجه منها».
این فرمایش را برای این می‏فرماید که مراد خود را از عالم هورقلیا روشن سازد که کسی گمان نکند مراد آن بزرگوار همان معنایی است که حکما و عرفا از این عالم در نظر دارند. و عرض کردم که معنایی که آنها در نظر دارند از عالم مثال یا هورقلیا، عالم صور مقداریه است و در انسان مرتبه خیال او است.
این بزرگوار توضیح می‏دهد که مرادش از عالم هورقلیا مرتبه لطیفتر اجسام است بالنسبه به این عالم محسوس. از این جهت می‏فرماید: (همچنان که حضرت هادی علیه السلام به صالح بن سعید آن عالم را نشان داد، و یقیناً حضرت صورت آن عالم را به او نشان نداد و همچنین یقیناً در عالم تخیّل و خیال، آن عالم را به او نشان نداد بلکه حقیقةً آن عالم را (و واقعیت جسمانی آن را) به او نشان دادند و معنای این سخن به حسب ظاهر اینست که امام علیه السلام  پرده از جلوی چشم او برداشت و او آن باغها را دید، خود واقعیت باغها را نه صورت (مثالی) آنها را. و به حسب واقع و حقیقت امر جریان از این قرار بود که امام علیه السلام  صالح را سیر دادند و او را به آن عالم بردند و او را داخل آن باغها نمودند حقیقةً و واقعاً و پس از آن او را از آن باغها بیرون آوردند).
و بعضی عبارات از فرمایشات مشایخ بزرگوار را در همین زمینه بعضی از برادران ایمانی جمع‏آوری کرده‏اند که در آنها تصریح فرموده‏اند به این مطلب که نقل آنها کلام را طولانی می‏کند. فکر می‏کنم تا به اینجا نظریه شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه در کیفیت غیبت امام علیه السلام  برای شما روشن شد؛ و اگر غرضی در کار نباشد، انصاف خواهید داد که این نظریه دقیق‏ترین و علمی‏ترین و تحقیقی‏ترین نظریه‏ای است که می‏تواند جمیع مشکلات مسأله غیبت و مسأله معراج و مسأله معاد و مسأله طی الارض و امثال اینها را حل نماید. و اگر متفکرین شیعه بدون سوءظن و تعصبهای بیجا در مکتب علمی و فلسفی مرحوم شیخ احسائی به بررسی و پژوهش می‏پرداختند اولاً اختلافی در بین نبود و ثانیاً جمیع اشکالات در امثال این مسائل خود به خود برطرف می‏گردید

ادامه دارد 

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ