سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
جائی که ناطقی کلاهش راکج قاضی می کند نویسنده: سما - دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳

بنام خدا

جائی که ناطقی کلاهش راکج قاضی می کند

او می خواهد از این فصول ازکتاب ارشادالعوام اثبات لزوم وحدت ناطق شیعی کند نظر شما

خواننده محترم چیست


بنام خدا

جائی که ناطقی کلاهش راکج قاضی می کند

او می خواهد از این فصول ازکتاب ارشادالعوام اثبات لزوم وحدت ناطق شیعی کند نظر شما خواننده محترم چیست ونکره مفرده ای راکه دلالت برجمع دارد با فریبندگی  دال برلزوم وحدت ناطق گرفته چون چنین عبارتی وجود نداشته و ندارد ما ابتدا عین سه فصل را آورده ایم وبعضی از عبارات مهم تر راباعلامت قرمز ممتاز کرده ایم که مواضع جمع کاملین شیعه راالتفات کنند مانند مؤمنان مقرب – کاملین – آن جماعت- که توضیح تطبیقی بیشتر رابعد از فصول خواهیم آورد بااینکه بدعت وحدت ناطق درمقالات قبل ثابت شده اما باز هم بمانند این فصول چنگ می زنند که همه پاسخ داده شده است   

فصل چون دانستی که این عالم بر نهج حکمت است قطعاً جزماً و مقتضای حکمت آن است که این عالم حاکم داشته باشد و آن حاکم هم معاشر و مباشر باشد که او را ببینند و از او بشنوند پس گوئیم که حاکم علی الاطلاق و پادشاه اعظم اعظم خداوند عالم است جل شأنه و اوست سلطان بر کل و حاکم بر تمام ملک خود نه او را در سلطنت شریکی است و نه او را در حکمرانی معینی اوست پادشاه جبّار قهّار بی شریک جل جلاله و عم جماله و عظم شأنه و علا مکانه و چون خلق را استعداد شنیدن از او و دیدن او نبود و مناسبت میان او و خلق نبود و بری از شباهت و عری از مجانست ایشان بود محتاج شدند بحاکمی در عالم خلق و از سنخ خلق ببرهانهای سابق و آن حاکم در اعصار سابقه نبی هر عصر بود که خداوند او را مبعوث بآن عصر یا آن شهر یا آن قبیله میفرمود و چون برهانهای اینها بتفصیل پیش از این گذشته احتیاج باعاده برهان نیست اگر چه بقدر کفایت در همین مجلد ذکر شده و میشود و هر نبی که از میان قوم بنا بر طبیعت خلقی رحلت میفرمود خداوند وصیی از برای او مقرر میفرمود که او در میان قوم خلیفه و جانشین او باشد و حاکم و فرمانروا باشد تا زمان نبی دیگر که مبعوث شود و شرع سابق را بر حسب مصلحت زمان نسخ فرماید پس امر بر همین منوال بود تا آنکه امر بخاتم انبیا صلوات الله و سلامه علیه رسید و حکومت کل ملک با آن بزرگوار بود و حکمرانی میفرمود و مردم او را میدیدند و از او می‌شنیدند و عرض حاجات خود را بدرگاه او میکردند و بر حسب حکمت و مصلحت حکم در میان ایشان میشد تا آنکه بر حسب مقتضای حکمت از دار دنیا رحلت فرمود بر سنت انبیاءِ سابق پس خداوند وصی عدل و حاکم قسطی بعد از او معیّن فرمود و حاکم و فرمانروا بود قبول کرد از او هر کس قبول کرد و نکرد هر کس نکرد و نقص بر خلق واقع شد نه بر حکمت و ایجاد و همچنین بعد از آن بزرگوار وصی بعد از او و هم بعد از هر یک وصی او بود تا امر باین اعصار رسیده که سلطان عدل و پادشاه قسط حضرت امام عصر عجل الله فرجه میباشد و در هیچ یک از ازمنه عالم بی حاکم عدل نمانده ولی بواسطه حکمتهای الهی که در کتاب امامت ذکر کرده‌ایم صلاح در غیبت آن بزرگوار بوده و از دیدِها غایب گردیده است تا هر وقت که صلاح در بروز و ظهور آن بزرگوار باشد و ظهور فرماید ولی سابق بر این فصل بیان شد که حاکم خلقی در میان خلق ضرور شده است تا خلق او را ببینند و از او بشنوند و اگر بنا بود که خلق او را نبینند خلق اکتفا بوجود خدا بایستی بکنند پس ثمره حکومت ظاهر نشود مگر آنکه مردم او را ببینند و از او بشنوند و دردهای خود را باو بگویند و چاره درد خود را از او بیابند پس چه فرق میکند وجود امام با غیبت با خدای برتر از دیدِها او هست و او هم هست او غیر مدرک و امام غایب هم غیر مدرک اگر خلق میتوانند امروز بخدا اکتفا کنند میتوانند بامام اکتفا کنند اگر امام در پس پرده تصرف در ملک میکند خدا هم در پس پرده تصرف در ملک میکند چه فرق میان او و خدا و اگر حجت بامام غایب بر خلق تمام میشد دیگر بعث رسل و تحملشان این مصایب و محن را ضرور نبود همان در عالم غیب بایستی بایستند و تصرف در ملک کنند و حال آنکه دانستی که حجتی بر خلق قائم نشود مگر آنکه کسی را ببینند و او حجت بر ایشان اقامه کند و چگونه حجت بر این خلق با غیبت اقامه شود و حال آنکه در غیبت او بدنیا میآیند و در غیبت او از دنیا میروند و اگر تاریخ و خبر و روایت کفایت میکرد همان وجود پیغمبر کفایت میکرد دیگر اوصیا ضرور نبود و این همه مصائب و محن کشیدن ایشان چه حاجت بود پس معلوم است که کفایت خلق را نمیکند اخبار و روایات و کتب سالفه آیا نشنیدهٔ آن حدیث را که در کافی روایت میکند که مردی از اهل شام آمد خدمت حضرت صادق علیه السلام و عرض کرد که من مردی صاحب سخن و فهمم و آمده‌ام بجهت مباحثه با اصحاب تو فرمودند کلام تو از نزد رسول خداست یا از نزد خودت عرض کرد از هر دو فرمودند پس تو شریک رسول خدائی عرض کرد نه فرمودند وحی شنیدهٔ از خدا عرض کرد نه فرمودند پس طاعت تو واجب است مثل آنکه طاعت رسول خدا واجب است عرض کرد نه خلاصه با هر یک از حاضرین اصحاب بحثی کرد و مغلوب شد تا آنکه فرمودند با این پسر سخن گو و مراد هشام بن الحکم بود پس شامی بهشام گفت ای پسر در امامت این مرد از من سؤال کن هشام غضب کرد بقدری که لرزید پس بشامی گفت آیا خدای تو در تدبیر خلق عالم‌تر است یا خود خلق شامی گفت خدا هشام گفت بتدبیر خود برای خلق چه کرده شامی گفت حجت و دلیلی اقامه کرد تا مختلف نشوند و آن دلیل تألیف کند میان خلق و امور ایشان را راست کند و فرایض تعلیم کند هشام گفت کیست آن حجت شامی گفت رسول خدا هشام گفت بعد از رسول خدا کیست شامی گفت کتاب و سنت هشام گفت کتاب و سنت نفع میدهد در رفع اختلاف شامی گفت بلی هشام گفت پس چرا من و تو مختلف شدیم و از شام برخاستهٔ آمدی اینجا بجهت مخالفت ما و خود شامی ساکت شد حضرت صادق علیه السلام فرمودند بشامی که چرا سخن نمیگوئی شامی گفت اگر بگویم اختلاف نداریم دروغ گفته‌ام و اگر بگویم کتاب و سنت رفع خلاف میکند نامربوط گفته‌ام بجهت اینکه کتاب و سنت احتمالهای بسیار در هر کلمه‌اش میرود و اگر گویم اختلاف کرده‌ایم و هر یک ادعای حقیت میکنیم پس کتاب و سنت نفع ندارد مگر آنکه من هم همین بحث را با هشام میتوانم بکنم حضرت فرمودند بپرس از او او را صاحب مایه خواهی یافت شامی گفت بهشام بگو که خدا در صدد تدبیر خلق بیشتر است یا خلق خودشان هشام گفت خدا شامی گفت که آیا واداشته است کسی را که جمع کند کلمه ایشانرا و راست کند کجی ایشان را و حق و باطل ایشان را بایشان تعلیم کند هشام گفت در زمان رسول خدا یا حالا شامی گفت در زمان پیغمبر که پیغمبر بوده حالا کیست هشام گفت این مرد که از اطراف بسوی او میآیند و خبر میدهد ما را باخبار آسمان و وراثت از پدر و جد شامی گفت از کجا بدانم این مطلب را هشام گفت بپرس از او هر چه میخواهی شامی گفت عذر من را تمام کردی حال دیگر بر من است که سؤال کنم بعد حضرت بنا کردند و اخباری چند از حال او بغیب فرمودند و ایمان آورد تا آخر حدیث موضع حاجت این بود که همین سؤال را من از تو میکنم که خدا در تدبیر خود رسولی فرستاد و حاکم بود و بعد از آن ائمه قرار داد کرد و حاکم بودند آیا امام غایب باید رفع خلاف بکند یا کتاب و سنت اگر بامام غایب در رفع خلاف مردم اکتفا میکردند پس برسول رحلت کرده هم اکتفا میتوانستندی کرد و حاجت بمعصومین بعد نبود و اگر اکتفا برسول خدا نمیشود امروز چگونه اکتفا بامام غایب میشود و اگر گویند کتاب و سنت در میان است و آن دو کفایت امر ما را میکنند گویم پس این اختلافات که در عالم افتاده از چیست از تسلیم نکردن خلق است بحاکم منصوب یا کتاب و سنت کفایت نکرده یا هر دو و اگر گوئی که مردم رجوع بکتاب و سنت نمیکنند و اگر میکردند کفایت میکرد گوئیم همه علما که رجوع بکتاب و سنت میکنند آنها چرا اختلاف دارند پس اگر گویند برهان هشام در حضور حضرت صادق با تقریر و تمکین و مدح آن حضرت مناظره او را درست نبوده که نعوذ بالله کارشان بسیار بد میشود و اگر گویند درست بوده همین بحث در امروز میرود و نمیدانم چه جواب از این بحث میدهند و رافع خلاف از میان این خلق امروز کیست یا مطلقاً رافع خلاف ضرور نیست و اگر ضرور نیست پس در هیچ عصر ضرور نبوده نه در عصر انبیا و نه در عصر اوصیا و اگر ضرور است همیشه ضرور است پس در زمان غیبت رافع خلاف کیست و رجوع نکردن باو از چیست و مقتضای رجوع نکردن چیست خدا میداند که خلق بسیار غافل نشسته‌اند و ابداً فکر در امر خود نمیکنند اگر گویند ما خود رافع خلافیم خلاف خودشان از چیست خلاصه در این مجلد محنتم عظیم شده است اگر نگویم بکلی تکلیفی ادا نمیشود و اگر بگویم کسی نمیپذیرد اگر ایمانی داری ای نظرکننده همین حدیث هشام را امروز سرمشق کن و کلاه خود را باصطلاح قاضی کن یا او را هشامی فرض کن و خود را شامی و با هم سخن گوئید و ببین امر بکجا منتهی میشود امروز در این عصر حاکم ضرور است یا ضرور نیست همین اختلاف خوب است و خدای واحد اختلاف پسندیده است یا نپسندیده و علاج او را کرده و مردم از علاج روگردانند یا روگردان نشده‌اند خلاصه در این امر فکری بردار و ببین عاقبت کار بکجا میرسد پس از این فصل شریف هم معلوم شد که میبایست که خداوند را در هر عصری حاکمی ظاهر در میان مردم باشد و الا نظم عالم از هم خواهد پاشید و فساد در بلاد و عباد خواهد ظاهر شد و حکمت حکیم منزه است از اینگونه تدبیر و در این برهان که ما ذکر کردیم نکته نمیتوان گرفت ولی باید فکر کار افتاد و حاکم ظاهر را در هر عصر پیدا کرد .

فصل بعد از اینکه ذهنت اندکی مستقیم شد و نزدیک بمطلب آمدی عرض میکنم که ظاهر بر طبق باطن است و حکمتهای کلیه در ظاهر و باطن اختلاف نمیکند و چون تو در ظاهر بنگری می‌بینی که در میان مملکت پادشاهی ظاهر ضرور است که مرجع کل او باشد و حکم بر جمیع از او باشد و نفس او مستولی و مهیمن بر کل باشد تا همه رعیت از او بی‌سبب ظاهر خائف باشند و تمکین نمایند چنانکه می‌بینی و پس از آن پادشاه موافق نظم و حکمت وزیری ضرور است که خلیفه و قائم مقام او باشد و وجه و ید و لسان او باشد و او را قابلیت اخذ کلیات ملک از پادشاه باشد و مناسب ابلاغ بزیردستان و تفصیل دادن احکام باشد و معاشر و مباشر امنای دولت که بیک درجه از آن پست‌ترند باشد و آن پادشاه آیت اسم الله است در ملک خود و آن وزیر آیت اسم الرحمن است که مستوی است بر عرش امنای دولت جاوید مدت که ارکان عرش دولت ابد مدت قاهره‌اند پس بعد از وزیر آیت رحمن ارکان دولتی ضرورند که کلیات امور دولت از وزیر با تدبیر بایشان صادر شود و ایشان در ملک آن امور را منتشر کنند و ارکان دولت چهار نفر باید باشند نه زیاده و نه کم‌تر اگر زیاده باشند اختلاف زیاد حاصل شود در میان ایشان نه سایر خلق را تحمل برداشتن بار ایشان است و نه وزیر پادشاه را لایق است که با زیاد از ایشان معاشرت نماید و باین چهار میگذرد و زیاده لغو است و در حکمت جایز نیست و از این جهت خداوند بنیان عرش خود را بر چهار رکن گذارده و انبیاء عظام را چهار قرار داده و عرش طبایع را بر چهار رکن مقرر فرموده است و بنای عالم بر چهار جهت است و هر بنای تامی بچهار رکن مستقر شود پس زیاده از این نشاید و کم از این هم نباید چرا که اختلال در امر سلطان و سلطنت ظاهر شود و امور بانجام نرسد و آن چهار نفر ارکان دولت یکی باید امیر جبایات و خراج و مالیات باشد و او باعوان و انصار خود از اطراف آنها را فراهم آورد و استیفا نماید و نگاه دارد و اگر چنین امیری نباشد البته این امر که یک رکن از ارکان سلطنت است خراب ماند و یکی دیگر باید امیر انفاق باشد که مال بیت المال باطلاع و ثبت او انفاق شود و در مصارف کار آن خرج شود و اگر این امیر نباشد البته امر اختلال عظیم پیدا کند و یکی دیگر باید امیر عساکر باشد و شیوه لشکرکشی و حروب داند و جمیعاً باذن و رخصت او حرکت کنند و دفع شر اعدا از ملک نمایند و فتح قلاع و بلاد نمایند و لزوم وجود این امیر هم از جمله بدیهیات است که اگر نباشد چه قدر اختلال در امر پیدا شود و یکی دیگر امیر دیوان باید باشد و قاضی و حاکم باشد در میان رعایا و احکام کلیهٔ که از وزیر باو شده است او انفاذ نماید در میان مملکت بر حسب حکم سلطان حال نظر کن که اگر امیر دیوان نباشد فساد در اصل مملکت پیدا شود و رعیت بعضی بر بعضی ظلم کنند و اگر امیر عسکر نباشد دفع اعداء خارج نشود و دول خارجه بر مملکت استیلا یابند و ملک را از این سلطان انتزاع کنند و اگر امیر انفاق نباشد وظایف و حقوق باهلش نرسد و ضعفا و اهل حقوق پامال شوند و سلطان باید فقرا را پدری مهربان باشد و ایشان را باغنیا رساند بواسطه انفاق خود بر ایشان تا همه بنده احسان او شوند و طالب وجود او باشند و امید باو داشته باشند و اگر امیر جبایات نباشد البته اموال از اطراف مملکت مجتمع نشود و محفوظ نماند پس این چهار ارکان دولتند و این چهار امر ارکان مملکت و ظهور سلطنت سلطان باین چهار رکن و چهار طرف ملک شود و هر سلطان که بیکی از این چهار اخلال کند البته بنای ملکش دوام نخواهد پیدا کرد و ناقص خواهد ماند تا هست و بزودی فانی خواهد شد البته مجملاً در صدد این حرفها نیستم صلاح مملکت و ملک خسروان دانند لکن مطلب این است که پس از وجود سلطان و وزیر وجود ارکان دولت لازم است و صلاح بلاد و عباد بوجود ایشان بسته است اگر امیر عساکر نباشد دشمنان قوم بر قوم طغیان کنند و اگر امیر دیوان نباشد بعض بعض را بخورند و اگر امیر انفاق نباشد فقرا پامال شوند و اگر امیر جبایات نباشد اغنیا طغیان کنند و فاسد شوند پس معلوم شد که وجود ارکان صلاح رعیت هم هست و هر یک از این امرا و ارکان دولت هم باز در تحتشان از سنخ ایشان رؤسا باشند که بیک درجه از ایشان پست‌تر باشند و هر یک از آن طوایف اعوان و انصار رئیس طایفه خود باشند و از آن رئیس احکام بسوی ایشان صادر شود و هر یک در هر جهت که هستند آیت و دلیل و وجه و ید رئیس خود باشند چنانکه مر سلطان را نیز در هر جهت آیتی است که او حاکم آن جهت باشد و وزیر را نیز آیتی است که پیشکار و نایب آن حاکم باشد و باین کیفیت امر مملکت انضباط گیرد و این طوایف که عرض شد عمّال بلادند و بوجود ایشان بلاد و عباد برقرار ماند و همچنین در بلاد رعایای دیگر هستند که آنها محکومند و بمنزله اغنام برای این شبانان پس بنای عالم بر حاکم و محکوم است و عامل و معمول به و مخدوم و خادم و راعی و غنم و سلطان و رعیت و اگر همه حاکم بودندی حاکم بی محکوم معقول نبود و بر که حاکم بودندی و اگر همه محکوم بودندی پس حاکم که بود که بر ایشان حکم کند و ایشان اطاعت کنند و هر عاقل که بتدبر نظر در امر ظاهر کند امر باطن را خواهد فهمید چرا که طبیعت خلق یکسان است و یک طبیعت است و کسانی که در دنیای مشهود بی وجود حاکمی نتوانند زیست نمود در امر آخرت غیبی چگونه بدون حاکم توانند راه برد پس از این فصل مختصر هم معلوم شد که بنای عالم بر حاکم و محکوم و سلطان و رعیت است و ملک ملک حکام است و سایرِ رعایا انعام و اغنام ایشانند و بلاد بلاد حکام است و خانِهای ایشان پس هر متغلب که بلاد و اغنام را از دست ایشان برباید البته غصب کرده است و حکام مظلومند چرا که خانه و مال ایشان را که خداوند برای ایشان آفریده است بعنف از چنگ ایشان غاصب گرفته است و خداوند در قرآن میفرماید که اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیراً و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزکوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبة الامور یعنی خداوند اعلام فرموده است برای جهادکنندگان که ایشان مظلومند و خدا بر نصرت ایشان قادر است آن جهادکنندگانی که بیرون شدند از دیار خود بدون حق و سببی نداشت مگر آنکه میگفتند که پرورنده ما خداست و اگر نه این بود که خدا شرّ بعضی مردم را با بعضی دیگر دفع میکرد هرآینه خراب میشد صومعِها و کلیساها و معبدها و مسجدها که در آنها ذکر خدا بسیار میشد و خدا نصرت میکند البته هر کس که او را نصرت کند بدرستی که خدا قوی و غالب است آن جهادکنندگانی که اگر ایشان را در زمین متمکن کنیم نماز را برپا میکنند و زکوة را ادا میکنند و بمعروف امر میکنند و از منکر نهی میکنند و عاقبت امور برای خداست پس خداوند در این آیه شریفه تصریح فرموده است که این جهادکنندگان و مقاتله کنندگان با حزب شیطان مظلومند و ایشان را از خانِهاشان بیرون کرده‌اند و جهاد ایشان بجهت طلب مال خود است و هر کس چنین است مظلوم است و جهد ایشان برای نصرت دین خداست و خدا ایشان را نصرت خواهد داد و عاقبت امور و عاقبت ملک و زمین مال ایشان است و در آیه دیگر وعده فرموده است که زمین را بایشان بازگذارد و فرموده وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امناً یعبدوننی لایشرکون بی شیئاً و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون یعنی وعده کرده است خدا کسانی را که ایمان آورده‌اند و عملهای نیکو کرده‌اند که ایشان را خلیفه خواهد کرد در زمین چنانکه پیشینیان را خلیفه کرد و مستقر کند البته برای ایشان دین ایشان را که پسندیده است آن دین را برای ایشان و بایشان بدل دهد بعد از خوفشان امنیتی که مرا عبادت کنند و شریک نکنند با من چیزی را و هر کس بعد از این کافر شود فاسق است و از امر خدا بیرون رفته است پس معلوم شد که آن خلفا خلفای خدایند در زمین و ملک ملک ایشان است بوعده خداوند و بایشان برمیگردد و الحال در ید غیر ایشان غصب است و جمیع عالم برای ایشان خلق شده است و علت غائی ایجاد عالمند چنانکه خداوند خطاب بایشان فرموده است که خلق لکم ما فی الارض جمیعاً یعنی خلق شده است برای شما آنچه در زمین است و این خطاب عام بکل بنی‌آدم نتواند بود چرا که برخی از ایشان با وجود کفر علت غائی ایجاد نتوانند بود و جمعی دیگر با وجود مستضعف و هم‌سنخ انعام و چهارپایان بودن علت غائی نمیتوانند شد چگونه و حال آنکه خدا میفرماید اولئک کالانعام بل هم اضل یعنی ایشان مانند چهارپایانند بلکه گمراه‌تر و همچنین فساق و فجار و عصاة علت غائی نمیتوانند بود چرا که خداوند ایشان را معذب میفرماید و نعمت و راحت و عزت را از ایشان سلب میکند و اگر علت غائی میبودند خداوند چیزی را که برای ایشان و محض وجود ایشان خلق کرده بود از ایشان سلب نمیکرد پس معلوم شد که خداوند آنچه در زمین است برای مؤمنان خلق کرده است و چون برای مؤمنان شد مؤمنان مقرب اولایند باین امر پس برای ایشان است بالذات و برای سایر مؤمنان اگر باشد در مرتبه ثانی و بطور تبعیت است البته و براهین این امور بطور کمال بعد از این خواهد آمد که علانیه بچشم خود ببینی و همچنین در آیه دیگر خداوند میفرماید سخر لکم الفلک لتجری فی البحر بامره و سخر لکم الانهار و سخر لکم الشمس و القمر دائبین و سخر لکم اللیل و النهار و آتیکم من کل ما سألتموه یعنی خداوند مسخر کرد برای شما کشتی را تا جاری شود در دریا بامر او و مسخر کرد برای شما انهار را و مسخر کرد برای شما آفتاب و ماه را که دایم در خدمتند و مسخر کرد برای شما شب و روز را و داد بشما از هر چه سؤال کردید حال بهمان طور که سابقاً ذکر کردیم نتواند شد که مخاطب غیر کاملین باشند چرا که مشاهده می‌بینی که این امور مسخر غیر کامل نیست چگونه مسخر است برای ایشان و حال آنکه نمیتوانند تغییر جزئی از جزئیات آنها را بدهند و باز میفرماید الم‌تر ان الله سخر لکم ما فی الارض و الفلک تجری فی البحر بامره یعنی آیا نمی‌بینی که خدا مسخر کرده است برای شما آنچه را که در زمین است و کشتی را که جاری می‌شود در دریا بامر خدا و باز میفرماید الم‌تروا ان الله سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض و اسبغ علیکم نعمه ظاهرةً و باطنةً یعنی آیا نمی‌بینید که خدا مسخر کرده است برای شما آنچه را که در آسمان است و آنچه را که در زمین است و فراوان کرده است بر شما نعمتهای ظاهره و باطنه خود را و بدیهی است که مخاطب باین خطاب مؤمنانند و کاملان که اسباغ نعمتهای ظاهره و باطنه بر ایشان شده است پس برای ایشان مسخر شده است آنچه در آسمان است و آنچه در زمین است و اگر بطور انصاف تدبر کنی خواهی یافت که چیزی برای کسی وقتی مسخر میشود که این کس بتواند در او تصرف کند و تغییر و تبدیل دهد چنانکه انعام را که خدا مسخر انسان کرده است بهر نحو میتواند در آن تصرف کند و تو فکر مکن که برای تو درست مسخر نیست پس باید آیه را بطور مجاز گرفت بلکه آیه را بحقیقت خود باقی گذار و مخاطب را غیر از خود بدان پس آن جماعت که عالم مسخر ایشان شده است بهر نحو که بخواهند در عالم تصرف کنند و همه محکوم بحکم ایشان باشد و ایشان حاکم و فرمانروا در کل و بر کل باشند و هر پادشاه که خداوند ولایتی را مسخر او کرد البته او در آنجا فرمانرواست و اهل آن ولایت سخن او را اطاعت کنند پس هر گاه در ظاهر هر ولایت که خدا آنرا مسخر تو کرد طاعت تو کند در باطن هم چنین باشد هر کس خدا آسمان و زمین را مسخر او کرد طاعت او کنند پس چه باعث شده است که آیه را بطور مجاز بگیری و تسخیر را تأویل کنی و خدا راضی نیست که کلام او را از حقیقت بیندازی و بمجاز تأویل کنی برأی خود پس آیه شریفه بر حقیقت خود باقی است و مخاطب جماعت مخصوصی هستند و نگو که کسی نیست که چنین باشد آیا نمی‌بینی که پیغمبران و ائمه علیهم السلام تصرف در آفتاب و ماه و ستارگان میکردند و تصرف در دنیا و مافیها میفرمودند و همه مطیع و منقاد ایشان بودند پس اگر آیه محملی حقیقی دارد و راست میآید چه لازم شده است که آن را مجاز گیری مجملاً که از این فصل شریف معلوم شد که مدار این عالم بر حاکم و محکوم است چه در ظاهر و چه در باطن نمیشود که در این عالم حکام الهی نباشند که قائم مقام او باشند و مشهود و مرئی باشند و بسیار هشیار باش که ما مطلبها را در ضمن این کتاب بطور متفرق ذکر میکنیم و در هر جائی چیزی میگوئیم تا آنکه اهل حکمت محروم نشوند و نااهل بر گوهر گرانبهای حکمت الهی راه نبرد و لا قوة الا بالله .

فصل بدانکه چون در این عالم نظر کنی بنظر تدبر و عبرت می‌بینی که جمیع این عالم همه محتاج خلقت شده‌اند بیکدیگر در جمیع متعلقات وجودشان و چون همه از صنع خدای واحدند همه بهمه مرتبط میباشند و مجموع خلق روی هم رفته بهم پیوسته‌اند و هر یک از اجزای آن محتاج بچیزی و رافع حاجت چیزی است و همه بهم قائم میباشند مانند سریری که جمیع اجزای آن محتاج بیکدیگر و هر یک سبب قوام دیگری است و هیچیک بدون دیگری قائم نیست و مانند ساعتی که هر یک از اجزای آن قائم بدیگری است و هر یک رافع حاجت دیگری و همه روی هم رفته قائم و دایر است و حاجت بچرخی خارجی و ادواتی خارجی ندارد پس روی هم رفته کامل است و هر جزء بدون دیگر ناقص حال این ساعت بزرگ هم همچنین است که کل آن روی هم رفته کامل است و محتاج بعالمی دیگر و جزئی دیگر نیست اما بعض اجزای آن محتاج ببعض و رافع حاجت بعض است مانند دو خشت سر بهم گذارده که هر یک در قیام محتاج بدیگری است و هر دو معاً قائمند و محتاج بمقیم دیگر نیستند پس چون در این عالم نظر کنی خداوند تشنگان آفریده و آبی آفریده که رفع حاجت تشنگان کند و گرسنگان آفریده و نانی هم آفریده که رفع گرسنگی ایشان نماید و مرضها آفریده و دواها ایجاد کرده است و طبیبان آفریده است و همچنین هر چیزی را که نگاه کنی محتاج است بچیزی و آن چیز را هم خداوند آفریده است تا آنکه ملک او محتاج بچیزی خارج نباشد و دالّ بر احدیت و غنای او باشد پس چون حکمت تمام ملک بر این جاری شده است بایستی که چون در عالم جاهلان و جهل آفریده است پس عالمان و علم هم آفریده باشد تا رفع حاجت ایشان شود و بتوانند زیست کرد تا اجل معلوم تا آنکه آن غایتی که برای آن خلقت شده‌اند از وجود ایشان آشکار شود و اگر نه این بود که علم و عالمان بودندی جمیع بنی‌آدم منقرض شدندی چرا که جمیع امور عالم بعلم اصلاح میشود و بر وفق حکمت جاری میشود و چون علم نبود بایستی بجهل زیست کنند و صلاح از فساد نشناسند پس چون صلاح و فساد خود را نشناختندی و طبایع ایشان هم بواسطه شهوات و عادات ایشان را بفساد وامیداشت انقراض کلی برای ایشان دست میداد و خداوند عالم که علاج هر مرضی و اصلاح هر فسادی جزئی را آفریده اخلال باین امر عظیم نمیفرماید چنانکه می‌بینی که نفرموده پس لامحاله در این دنیا عالمان بایستی باشند همیشه و در هر عصری چنانکه جهل و جاهلان در هر عصری هستند وانگهی سایر امراض چیزی است که عارض میشود و گاه باشد که عارض نشود پس مرضی که میشود عارض شود و میشود عارض نشود خداوند علاج و علاج‌دان او را خلق کرده است پس مرض جهل که ملازم هر کس است از اول تولد و تا بعلم عالم علاج نشود رفع نخواهد شد چگونه خداوند علاج و علاج‌دان آنرا خلق نکرده است و هر کس بنظر انصاف بنگرد و ببیند که گیاهی که هر هزار سال احتیاج باو میافتد بلکه شاید که از اول عالم هنوز احتیاج بآن نشده است و بجهت اینکه من‌بعد احتیاج بآن حاصل خواهد شد خدا آفریده چگونه میشود که خداوند چنین امر معظمی را که حاجت همه بآن است در همه احوال و مرضش از همه امراض عظیمتر است و مهلک‌تر و با هر مرضی میتوان صبر کرد مگر با آن چگونه میشود که خداوند حکیم بآن اخلال نماید حاشا و همین برهان را از وجهی دیگر اقامه میکنیم باین طور که چون دانستی که این نوع خلقت که بنی‌آدم باشند مدنی الطبع میباشند و بایستی هر یک طبعی داشته باشند مناسب امری خاص پس طبایع خلق را مناسب جمیع مکاسب آفریده است زیرا که حاجت مدینه بآن مکاسب بود پس چگونه میشود که در مدینه خداوند طبعی که مناسب علم باشد و بتواند که از عهده علم برآید و رفع حاجت باقی را بعلم نماید خلق نکرده باشد پس لامحاله چنین اشخاص همیشه در عالم بوده‌اند و هستند و محال است در حکمت اخلال باین امر معظم چرا که در اخلال بوجود عالم اخلال بوجود علم است و در اخلال بعلم فساد نظم معاش و معاد خلق و دانستی که عالمِ هزار سال قبل بکار امروز نمیخورد و عالمِ از دیده خلق پنهان رفع حاجت خلق بآن نمیشود پس باید در هر عصر عالمی محسوس مشهود قائم در میان ایشان باشد که بآن اقامه حجت خدا شود بر جهال هر عصر که تازه بدنیا میآیند و خبری از جائی ندارند و در نوع این سخن هیچ عاقلی نمیتواند نکته بگیرد و انکار نماید و نوع این سخن محل اتفاق عقلاست پس میگوئیم که در زمان هر نبی یا در حضور بلد هر نبی خود آن نبی است عالمی که خلق از او متعلم شود پس در مواضع غیبتِ آن نبی و در هنگام فقدان نبی بایستی عالمی دیگر باشد که اقامه حجت بر جهال آن محالّ و آن هنگام نماید و آن امام است در هر جا که مشهود و در هر زمان که محسوس است اما در محالّ غیبت آن و در زمان فقدان بایستی عالمی دیگر باشد محسوس مشهود که رفع حاجت خلق بآن بشود و از او اخذ کنند و حجت خداوند بر جاهلان آن حدود قائم بشود و اگر در این حدود ضرور نباشد در هیچ حد ضرور نخواهد شد و بدیهی است که بنی‌آدم با جهل متولد میشوند و همیشه بنی‌آدم هستند و همیشه جاهل در دنیا هست پس همیشه احتیاج بعالم محسوس هست و بدیهی است که استاد غایب یا استاد میت تعلیم نمیکند و شاگرد نمیپروراند و شاگردان از او تعلیم نمیتوانند گرفت و عادة الله بر این جاری نشده است که چنین متعلم شوند پس در هر عصری استاد حاضر موجودی مشهودی باید بفهم چه میگویم اگر من عامیانه سخن میگویم شما ناظران عالمانه بفهمید و بهره برید و بدانید که چنانکه گنج در ویرانه است علم در این سخنان پریشان ویرانه من پنهان است .

                                   بنام خدا

یکی ازعلل نشر این سه فصل از ارشاد العوام  بحثی بود که در وبلاک http://persianblog.ir/ در مهر ماه سال 1382ذیل نظر دهی آقای امین در مقاله برهان 22-از دره نجفیه بود که اکنون مواجه شدیم با نظر دهی در این وبلاک بنا برنسخه ذیل :


وحدت ناطق بدتر از بهائیت است

آقای حاج محمد کریم کرمانی اعلی الله مقامه در ضمن پاسخهای خود بشخصی اصفهانی فرموده اند :

ظاهرا ایشان گمان کرده اند که بنده مانند آنکه امام درهرعصری شخصی معین است ومعرفت آن شخص بعینه وشخصه لازم است رکن رابعی هم باین طور اثبات کرده ام وشخصی رانشانده ایم واو رارکن رابع کرده ایم وجمیع روی زمین را گفته ایم که باید این کس را بشناسند وانکارش کفر است وجهلش ضلال هیچ خر چنین عمل نمیکند واین عمل جز نفهمی وبی دینی چیزی نیست که شخصی را بدون دعوت وحجت و معجز و بعثت و نصّی از خدا ورسول نصب کنند و طاعتش رافریضه وانکارش راکفر وجهلش راضلال نامند مگر آنکه انسان خر محض باشد مانند بابیۀ خبیثه که طاعت شخص معین بی حجت ومعجز ونصّ رابرخلق فریضه کردند وغیر مؤمن باو را کافر شمردند نعوذ بالله اگر این گمان راکرده اند بی انصافی کرده اند که آدم حکیم صاحب این همه علوم وتصانیف این قدر خر باشد که چنین قولی ودینی اختراع کند ......

مجمع الرسائل 15ص82

--------------------------------------------------

یکشنبه 3 فروردین1393 ساعت: 13:57

توسط:کیوان

 

گیرم مارچوبه کند تن به شکل مار کو زهر بهر دشمنو کو مهره بهر دوست
بعد اون خودخواه شماها منقرض شدید و خدا هم شما را عذاب کرده به خاطر رو برگرداندن از اولیای خدا و رو کردن به منافقین.اگر کلاه خودتو قاضی کنی و کتاب ارشاد رو هم خونده باشی و نگاهی بندازی بر اوضاع ما و خودتون میفهمی که تسدید الهی با چه کسانی بوده و چه کسانی را خدا خوار کرده اگر فهمی داشته باشی.ای کاش یکم از علم مولایتان رو میکردیدتا ما هم بدانیم.کتاب مولای من ینابیع الحکمه موجود است که هر کس بخواند شگفت زده میشود همانطور که هانری کربن شد ولی از شما به غیر از تکفیر و حرفهای مغرورانه احمقانه چیزی ندیدیم کاش از غرایب حکمت که مولایتان فهمیده یکم منتشر کنید در نت تا مقایسه کنیم زیرا حق هرگز مشتبه نمیشود.

بسم الله الرحمن الرحیم 
پاسخ طتنجیه جهت ناظرین 
خوانندگان محترم مغالطه کاری نویسنده مطالب فوق رامشاهده می کنند که اولا بدون نام خدابایک بیت شعر وارد شده خودش هیچی ندارد کتاب برخ می کشد مگر سنی ها کم کتاب نوشته اند آیا ندیده که چه بسیار غیر مسلمان که بدست سنی ها مسلمان شده اند و لی نمی توانند آنراحجت برشیعه کنند ونمی توانند سنی شدن مسیحی را دلیل حقانیت خود علیه شیعه شمارند زیرا آن بیچاره را ازآئین شیعه باخبرنکرده اند ویا وارونه تفهیم کرده اند چگونه این نادان هارنی کاربن خارجی را دلیل حقانیت خود می داند آیا هارنی کاربن سلمان فارسی بود که پیامبر ص فرموده اند ازمااهل بیت است بلکه آن شخص هم در مسألۀ وحدت ناظق شیعی با اهل بدعت روبرو شده وخلاف آنرا یا ندیده ویا نفهمیده که درهیچ صورت برای کسی حجت نمیشود ازخوانندگان محترم می خواهم که قضاوت کنند که آیا مارچوبه استلالات بی محتوای این معترض است یا عرایض بامنطق درست ما آیا هارنی کاربن ولی خداست وحجت برخلق است ؟ آیا مدعی وحدت ناطق حجت خداست ؟ در مجموعة الرسائل 15 فرموده اند هیچ خر این ادعا رانمی کند . چگونه رو برگردانیدن ازخربدتر رو گردانیدن از اولیاء خدا باشد نعوذ بالله من بوار العقل وقبح الزلل که مهلت خدا واستدراج او را تقریر وتسدید می نامند که فرموده انما نملی لهم لیزدادوا اثما - ونیز فرموده : سنستدرجهم من حیث لایعلمون - وبی دلیل بودن نویسنده همان من حیث لایعلمون است که احساس نمی کند که چقدر بی دلیل وبرهان مانده است

 

معتقدین به بدعت لزوم وحدت ناطق در شیعه مانند جناب امین وکیوان  از این قسمت فرمایش استدلال برلزوم وحدت ناطق شیعی می کنند که درصفحه 27جلد چهارم  فرموده اند :

فصل بعد از اینکه ذهنت اندکی مستقیم شد و نزدیک بمطلب آمدی عرض میکنم که ظاهر بر طبق باطن است و حکمتهای کلیه در ظاهر و باطن اختلاف نمیکند و چون تو در ظاهر بنگری می‌بینی که در میان مملکت پادشاهی ظاهر ضرور است که مرجع کل او باشد و حکم بر جمیع از او باشد و نفس او مستولی و مهیمن بر کل باشد تا همه رعیت از او بی‌سبب ظاهر خائف باشند و تمکین نمایند

ظاهر برطبق باطن است .....

فریب کاران ازاین بیان متشابه استدلال برامری می کنند که خود آن بزرگوار در صفحۀ 324درهمین جلد ازارشاد العوام رد کرده اند ومرجع کل را که مرکز باشد مخصوص امام معصوم می دانند وعقیده وحدت ناطقی راکاملا رد می کنند چنانکه فرموده اند :

باری برویم بر سر مطلب چون بزرگان شیعه معدودند و یکی نیست فیضها در ایشان متفرق است ولی از ایشان بیرون نیست و همچنین چون پیغمبران معدود بودند فیضها در ایشان متفرق بود و هر کسی صاحب فیضی بود و باب امری و بعضی ببعضی محتاج بودند چنانکه موسی بخضر محتاج بود و اما امام چون یکی است باب جمیع فیضهای خداست و بابیت او بابیت کلیه است و هیچ فیض نیست که باو نرسیده باشد و بهر کس هر چه برسد از او میرسد و اما اکابر شیعه متعددند و آنچه بما نسبت میدهند بعضی از مخالفان که ما میگوئیم که در هر عصری حکما کامل باید یکی باشد افترای محض است و ما چنین اعتقادی نداریم آن کاملی که یکی است و باید یکی باشد حجت معصوم است بعد از حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله که در هر عصری یک امام باید باشد و چگونه شود که شیعه کامل یکی باشد و حال آنکه انبیای متعدد در اعصار سابقه در یک وقت بودند و الآن چهار پیغمبر زنده‌اند پس چگونه شود که شیعه باید یکی باشد و حال آنکه وحدت صفت مرکز است و مرکز جز امام نباشد و از واحد که گذشت مقام کثرت است و انبیاء اربعه از این جهت متعدد شدند و کثرت شیعه از ایشان بیشتر است و بعد از این این مطلب بتفصیل خواهد آمد و بهمین قدر هم در مقام بابیت اکتفا میشود . 

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ