سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
وسواس نویسنده: سما - شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳

                              بسم الله الرحمن الرحیم                          

جایگاه پیدایش وسوسه سینه است چرا که خدا فرموده است یوسوس فی صدور الناس ومراد از سینه نفس انسان است که وسوسه درآن ایجاد می گردد وعامل آن .......


بسم الله الرحمن الرحیم                          

جایگاه پیدایش وسوسه سینه است چرا که خدا فرموده است یوسوس فی صدور الناس ومراد از سینه نفس انسان است که وسوسه درآن ایجاد می گردد وعامل آن یا درونی است یا برونی که اگر ازدرون باشد آن عامل خناس نام دارد که از طریق مشاعر باطنی درنفس می ریزد  واگر ازبرون باشد عامل آن همنوعان هرمبتلائی هستند که از طریق مشاعر ظاهری مانند گوش وچشم وارد نفس می شود وسوسه همانطورکه ازلفظش پیداست دلالت دارد برحالت تحرک و تجمع ومانند آن در امری واحد مانند : زلزله - هلهله –دمدم – چلچله – سلسله –دغدغه –همهمه – غلغله - فَکُبْکِبُوا فِیهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ یعنی پس گمراهان وگمراه کنندگان باهم درمیان  آتش سرنگونند . وامثال اینها                                      

پس وسوسه امری است که در سینه انسان پیدامی شود وابتدا فکرفرد رامشغول بغیر حقیقت ویا منحرف از درستی و آلوده بباطل می سازد واندیشه  فرد مبتلا بوسوسه درآفرینش می گردد که این راوسواس فکری گویند که هیچ پیامبری از آن رهائی نداشته تاچه رسد بسایر مردم و این عبارت التَّفَکُّرُ فِی‏ الْوَسْوَسَةِ فِی الْخَلْق‏ روایتست که درباره همه کس حتی انبیاء می باشد ویقینا چهارده معصوم صلوات الله علیهم اجمعین که این عبارت رافرموده اند خودشان ازاین عارضه مبرابوده وهستند بدلیل انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیراواما وسوسه فکری در سایر مردم یعنی غیر از انبیاء هم تا زمانی که ازدرون بیرون نیامده گناه بشمار نمی آید چنانکه حضرت رسول صلی الله علیه وآله  جزو مرفوعات ازامت شمرده وفرموده اند  : التَّفَکُّرُ فِی‏ الْوَسْوَسَةِ فِی الْخَلْقِ مَا لَمْ یَنْطِقْ بِشَفَةٍ وَ لَا لِسَان‏ یعنی یکی از اموری که گناه نوشته نمی شود اندیشه در وسوسه درآفرینش است تا زمانی که فرد بلب وزبان نیاورده باشد وهرگاه بلب وزبان آمد یعنی از جوارح بیرون ریخت گناه است و چون درعمل تکرار شد همه کس آنرا مشاهده می کنند پس اگر فرد دراین وساوس آرام است و ازحالات وساوس خود لذت می برد و ازآنها دفاع می کند بیچاره است وامید برهائی او نیست اما اگر ناراحت است ودنبال چاره می گردد پس او مؤمنی است گرفتار که برای رهائی او می توان یاریش کرد و کلیات زمینه های وسوسه وعلائم و آثار وچاره آنها را بطور مفصل در کتاب شریف رجوم الشیاطین ودره نجفیه وامثال این دو کتاب می توان پی گیری کرد تا بطور کلی ازوساوس عقیدتی نجات حاصل شود بلکه برهر طالب دینی مطالعه این دو کتاب لازم است والا از مهالک وسوسه های خطرناک عقیدتی خلاصی ندارد . واین مقاله بشارتی برای طالبین علم واهل ایمان بروجود آن دو کتاب شریف وامثال آنست  باری از قدیم سوره ناس جهت درمان وسواس بوده و این سوره شریفه ما راپناه می دهد بپروردگار وپادشاه وخدای مردم از شر وسوسه های سربسته وپنهانی که بسبب جن ومردم در سینه ها افکنده می شود مطالعه آن دوکتاب معنای این سورۀ شریفه را درانسان یاد آور میشود و وسوسه های فکری وعقیدتی و اخلاقی وعملی رادر طالبین منهدم می سازد وباچگونگی راندن شیاطین آشنا می سازد علاوه براین جان طالبین را باعقائد صحیح و درست شیعی عجین می سازد اینک برای آشنائی ابتدای کتاب شریف دره نجفیه آورده میشود :

                              بسم الله الرحمن الرحیم

و بعد چنین گوید این بندة خاکسار اعاذه اللّه من النار محمّدباقر المفتاق الی رحمة ربه الغافر المشتاق الی نوره الباطن و الظاهر که چون بعضی از شبهات در ذهن بعضی از آشنایان رسوخی کرده بود به طوری که مأیوس بودند از رفع آنها چنانکه از اظهار خود ایشان معلوم بود و مدتی گذشت که درصدد رفع آنها بودم و اشتغال به بعضی از امور مانع بود تا در این اوان سعادت‏اقتران که به عتبه‏بوسی سید انس و جان امیرمؤمنان علیه و آله صلوات الملک المنان مشرف شدم و فی‏الجمله فراغتی در خود دیدم پس مبادرت کرده به رفع آنها کوشیدم در حالتی که متذکر این آیة شریفه بودم که: انک لاتهدی من احببت و لکن اللّه یهدی من یشاء و لاحول و لاقوة الا باللّه.
و از چشم ظاهر و باطن مقصود امام علیه السلام  را مشاهده می‏نمودم که فرموده:
علم المحجة واضح لمریده
                             و اری القلوب عن المحجة فی عمی

و لقد عجبت لهالک و نجاته                                          
                              موجودة و لقد عجبت لمن نجی


و عمداً آن شبهات را بخصوص ذکر نمی‏کنم چرا که مقصود معلوم می‏شود در ضمن آنچه عرض می‏کنم. پس هرکس که مبتلا است به آن شبهات و مضطرب است بداند که نفس اضطراب او دلیل ایمان اوست و معلوم است که راضی به ورود آنها نیست ولکن آنها بدون اختیار او بر او وارد می‏آید و چون اضطراب و کراهت از آنها دارد معلوم است که آنها از جنس ذات او نیست چرا که کسی از ملایمات ذات خود متألم نیست پس بشارت باد او را به زایل شدن آنها و بشارت باد او را در حال گرفتاری او به آن شبهات که در آن حال مجاهد است در راه خدا به طوری که اگر رفع آنها را بکند کشته است در راه خدا جمعی از کفار و منافقین از شیاطین باطنیه را و اگر رفع آنها را نتواند کرد چرا که آنها غالبند و او مغلوب پس باز بشارت باد او را که مجاهد است در راه خدا و لکن مغلوب است و اگر کشته شود در این حال باز در راه خدا کشته شده و در خون خود غلتیده و واللّه که عارفان رأی‏العین می‏بینند گرفتار شبهه را که راضی به ورود آن نیست مجاهد در راه خدا و کشنده در راه او اگر رفع آنها را بتواند بکند، و کشته شده در راه او اگر نتواند رفع آن کند. و واللّه در نظر ایشان این مجاهده اعظم است از جهاد در رکاب امام علیه السلام  به طور ظاهر و به قدری که روح باطن از بدن ظاهر اشرف است جهاد روحانی از جهاد جسمانی اعظم است و لکن این حکم حکم کسی است که مجاهد باشد و علامت مجاهدة او همین است که مضطرب است و کراهت دارد از خطرات واردة بر او اما نعوذباللّه اگر کسی در نزد ورود آنها ساکن است و اضطرابی در خود نمی‏بیند و کراهت از آنها ندارد و متألم از آنها نیست پس او از کسانی است که از جنس شیاطینند که فضلات آنها به کام او شیرین آمده و متاعی از خداوند در نزد او نیست و خدا را حاجتی در او نه. پس او را واگذار نموده با شیاطین که دائماً از فضلات آنها بخورد و بیاشامد و حظ کند و متنعم باشد در این دنیا تا بمیرد آنگاه بدبویی و بدطعمی آنها را ببیند نعوذباللّه من سوء القضاء و لاحول و لاقوة الا باللّه.


بالجمله، چون جملة شبهات از القای شیاطین است مناسب مقام این است که منازل آنها را عرضه دارم و در هر طبقه‌ای وساوس آنها را ذکر کنم تا بر طالبان راه خدا امر آنها واضح شود که فریب آنها را نخورند. پس بدان که منازل جملة آنها در هفت طبقة زمین است و در کتاب مستطاب رجوم‌الشیاطین تفصیلی از حالات آنها هست اگر کسی به دقت به آن کتاب رجوع کند رجم جمیع آنها را تواند کرد و در این کتاب بعضی از وساوس آنها را در بعضی از طبقات زیاده عرض می‏کنم چرا که اغلب وساوسی که عمومی دارد در بعض این طبقات است و این طبقات هفتگانه چون در روز قیامت بروز کند طبقات هفتگانه جهنم شود. پس از برای شرح احوال و اهوال هر طبقه فصلی عنوان می‏کنم تا امر آنها بر طالبان راه حق پوشیده نماند و این مختصر را نامیدم به «درة نجفیه» واللّه ولی التوفیق.


 طبقه اول:

زمین موت وغفلت

که درآخرت طبقه اول جهنم است تشریح حال ساکنین آن
بدان که نهایت بی‏شعوری انسان در حال طفولیت است و خورده‌خورده روز بروز شعور انسان زیاد شود تا به سرحد کمال رسد و هرقدر انسان کم‏شعورتر است غلبة شیاطین بر او بیشتر است و مردم در ترقی‌کردن و زیادتی شعور مختلفند پس بعضی در نهایت بطؤ حرکت می‏کنند به طوری که حالت ایشان در نهایت ترقی ایشان شباهت دارد به حال طفولیت ایشان مانند حیوانات چه حالت شعور بزغاله با بز که شعور بز چندان تفاوت ندارد با حالتی که در طفولیت داشت. پس حالت شعور بسیاری از مردم شبیه است به این حالت که چنانکه در طفولیت هری از بری تمیز نمی‏دهند و حقی از باطلی نمی‏توانند جدا کنند در حال بزرگی هم چنینند و این جماعت در طبقة اول زمین مسکن دارند و این جماعت از خودشان رأیی و عقلی ندارند بلکه تابع سایر صاحبان رأی و عقل هستند مانند اطفال هر سمتی که آنها را ببری می‏روند و از هر سمتی بازداری می‏ایستند اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح فکری و ذکری ندارند مگر آنچه را که اطفال دارند و آنچه را که اطفال دارند افعال طبیعیه است از خوردن و آشامیدن و خوابیدن و بیدار شدن و احساس محسوسات ظاهره کردن پس نهایت همت این جماعت این است که بخورند و بیاشامند و بخوابند و بیدار شوند و جماع کنند مانند حیوانات بلکه بدتر چرا که سایر حیوانات آن‏قدر نمی‏خورند که ثقل کنند و ناخوش شوند و آن‏قدر نمی‏آشامند که فالج شوند و آن‏قدر جماع نمی‌کنند که ضعف کنند و این جماعت هزارمرتبه از سایر حیوانات منحرف‏ترند و بی‏اعتدالی ایشان هزارمرتبه از سایر حیوانات بیشتر است. از این است که در آیة شریفه فرموده: ان هم الا کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون. و تمام شرح حال این جماعت منافات با وضع این مختصر دارد چرا که مقصودم در این رساله نیست مگر اختصاری که موجب ملال حال خوانندگان نباشد.
و چون انسان عاقل قدری تأمل در کار و بار این مردم کند امر ایشان بر او مخفی نخواهد ماند و مقام و مسکن این جماعت به اصطلاح خدا و رسول زمین اول و طبقة اول جهنم و زمین موت و زمین غفلت است اما زمین موت است به جهت آنکه اهل آن به حیات ایمان زنده نشده‏اند و زمین غفلت است به جهت آنکه اهل آن غافلند از حق و حقی را از باطلی جدا نکرده‏اند حق ایشان این است که سیر شوند و باطلشان این است که گرسنه باشند و خوبشان سیری است و بدشان گرسنگی است و اهل حق در نزد ایشان کسی است که آنها را سیر کند و اهل باطل کسی است که ایشان را از سیری منع کند و همچنین است حال ایشان در سایر افعال طبیعیة ایشان که بعینه مانند افعال طبیعیة سایر حیوانات است بلکه بدتر چرا که شیاطین این مرتبه چنان مسلطند بر این جماعت که چون شکم ایشان سیر شود از غذا نمی‏گذارند که حرص نزنند و آن‏قدر بخورند که شکم آنها گنجایش نداشته باشد و با این حال باز آرام را از ایشان گرفته به طوری که درصدد خالی کردن شکم برمی‏آیند به تدبیرات فتایل و حقنها از اینکه باز بخورند و هکذا باز آرام را از ایشان گرفته که آرام نگیرند تا باز به تدبیری شکم را خالی کنند از برای پر کردن و همچنین است حال ایشان تا وقت مردن و به‌جز خاک قبر چیزی ایشان را سیر نکند و همچنین است حال ایشان در جمیع افعال طبیعیة ایشان از جمع کردن اموال و غیر آن از برای خوردن و آشامیدن و جماع کردن پس چون مالی جمع کنند به آن مال اکتفا نکرده حریصند در جمع مالی دیگر و چون دیگر به دست آمد حریصند در جمع کردن مالی دیگر و همچنین تا آنکه خاک زمین چشم آنها را پر کند و بسیاری از مردم در این زمین منزل دارند و صعودی از برای ایشان نیست تا بمیرند یأکلون کما تأکل الانعام و النار مثوی لهم.
و بعضی از مردم از این مرتبه صعودی می‏کنند و شعوری زیاد می‏کنند و در زمین دوم داخل می‏شوند و شرح حال اهل زمین دوم در فصلی جداگانه ذکر می‏شود.
فصل دویم-زمین عادت

 که طبقه دویم جهنم است بررسی اهل آن
پس چون بعضی از مردم از مرتبة اول تجاوز کنند به مرتبة دویم رسند و این مرتبه به اصطلاح اهل حق طبقة دویم زمین است و در قیامت طبقة دویم جهنم است و این زمین را زمین عادت نیز می‏نامند و اهل این زمین قدری شعورشان از شعور اهل زمین اول بیشتر است و تمیز خوبی از بدی می‏دهند و به گمان خود هری از بری جدا می‏کنند به محض عادت، نه از روی دلیل و برهان الهی، پس هر طفلی از هر طایفه‏ای به وجود آمد و به حد رشد رسید اختیار می‏کند آنچه را که اختیار کرده‏اند آباء و اجداد و طایفة ایشان و به گمان خود دلیلی و برهانی دارند از قواعد و قوانین مسلمة آباء و اجدادشان و انس دارند به آن قواعد و قوانین و وحشت می‏کنند از هر قواعد و قوانینی که برخلاف قواعد و قوانین ایشان است و ساکن می‏شوند در نزد اقامة برهان از قوانین خود و مضطربند در نزد اقامة برهانی که برخلاف آن است بلکه مطلقاً قبول آن را نکنند و ساکنند در رد کردن آن.
پس اگر طفلی متولد شد در میان بت‏پرستان و نشو و نما نمود در میان ایشان تا به حد رشد رسید بت‏پرست می‏شود مانند آباء خود و عمل می‏کنند چنانکه ایشان عمل می‏کنند و اگر درسی خواند و ملا شد و دلیل و برهانی یاد گرفت و استدلالی بر مطلبی کرد همان دلیل و برهان و استدلال آباء و اجداد او است پس اثبات می‏کند به طوری که آنها اثبات می‏کردند و نفی می‏کند بر نسقی که آنها نفی می‏کردند و حق می‏شمارد آنچه را که آنها حق شمردند و باطل می‏کند آنچه را که آنها باطل کردند و خوب می‏داند آنچه را که آنها خوب دانستند و بد می‏داند آنچه را که آنها بد دانستند و عمل می‏کند به طوری که آنها عمل کردند و ترک می‏کند به طوری که آنها ترک کردند و در جمیع حالات ساکن است و اضطرابی از برای او نیست و هرچه غیر از بت‏پرستی است آن را باطل می‏داند پس بر همین قاعده نشو و نما می‏کنند جمیع اطفال ایشان اگر به حد رشد برسند و همچنین است حال طفلی که به حسب اتفاق روزگار در میان مجوسان متولد شود و نشو و نما کند و به حد رشد رسد پس معتقد می‏شود به اعتقادات آباء خود و عامل می‏شود به اعمال ایشان و همچنین است حال هر طفلی که در میان یهود متولد شود و همچنین است حال اطفال نصاری پس اطفال هر طایفه نشو و نما می‏کنند بر حسب طایفة خود و چون اطفال بزرگ شدند آباء می‏شوند از برای اطفال خود و اطفال خود را نشو و نما می‏دهند بر حسب دین و آیین خود و بر این نسق هر طبقة سابقه‌ای مربی طبقة لاحقه می‏شوند در تعلیم دین و آیین خود و این امر از جملة بدیهیات است در نزد عقلای عالم.
و این امر جاری است در میان اسلامیان پس اطفال ایشان هم بر حسب تربیت آباء خود نشو و نما می‏کنند و چون بزرگ شدند مسلمان می‏شوند و همچنین است حال اطفال شیعه مانند سایر طوایف هفتاد و دو فرقة اسلام و مانند سایر طوایفی که در عالم هستند و در میان هر طایفه‏ای اعتقاداتی است و اعمالی است و حلالی و حرامی است و در میان هر طایفه‏ای عالم و عامی و عاقل و سفیه است و در میان هر طایفه‏ای کتابهای مجمل و مفصل است و استدلالات در آن کتابها هست و معلمین و متعلمین هستند و محققین و مقلدین یافت می‏شوند و در میان هر طایفه عباد و زهاد و ارباب ریاضات و کشف و کرامات دارند و در میان هر طایفه اهل شریعت و طریقت و حقیقت دارند و ارباب معابد و مساجد و نصایح و مواعظ در مجالس و محافل بر کرسی‌ها و منابر دارند و در میان هر طایفه اسمی از خدا و صفات او و استدلال بر اثبات آن هست و در میان هر صاحب کتابی اسمی از رسول خدا و اوصیاء او یافت می‏شود و در میان هر طایفه‏ای سلاطین و رعایا هست و اغنیاء و فقراء و مرضی و اصحاء و اقویاء و ضعفاء و علماء و جاهلان و عقلاء و سفهاء و عدول و فساق و فجار و امناء و خائنان و مؤدبان و بی‏ادبان و حکماء و لغوکاران و شجاعان و جبانات و اسخیاء و لئیمان و حریصان و قانعان و بخیلان و مبذران و محبان و دشمنان و مصلحان و مفسدان و نیکان و بدان و محبتها و عداوتها و غضبها و شهوتها و سختیها و سستی‏ها و رحمتها و قساوتها و صلاحها و فسادها و غیر اینها هست به طوری که در نزد عقلای عالم ظاهر و هویدا است و ضرور نیست که من در ذکر آنها خود را به زحمت اندازم و سبب ملال حال خوانندگان شوم.
پس جمعی بسیار و جمّی بی‏شمار بلکه اغلب اغلب اهل روزگار این است دینشان، و چنین است آیینشان. و کثرت و جمعیت در هیچ طبقه‏ای از طبقات هفتگانه بیشتر از این طبقه نیست و کثرت و جمعیت این یک طبقه با شش طبقة دیگر اگر بیشتر نیست کمتر نیست و محکمتر دلیل و برهان ایشان بر حقیت خودشان راه و رسم پدران و مادرانشان است که چون خداوند عالم از حال ایشان تعبیر آورده فرموده:

 انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون و انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مهتدون.(22و23زخرف)

(همانا ما پدران خود را بر آیین و عقایدی یافتیم و از آنها البته پیروی خواهیم کرد.23همانا ما پدران خود را به عقاید و آیینی یافتیم و البته ما هم که برروش آنها هستیم هدایت یافته ایم ..22)

پس جمعی بسیار بسیار بسیار از هر طایفه‏ای از طوایف هفتاد و دو فرقة اسلام و سایر طوایف از اهل روزگار در این طبقه مسکن دارند و ساکنند به آنچه در دست دارند از راه و رسم آباء و اجداد خود و نهایت شعور و ادراک ایشان این است که به عادات آباء و اجداد باید سلوک کرد پس هرکه را آباء حق دانستند حق است و هرکه را باطل دانستند باطل است و هرچه را حق گفتند حق است و هرچه را باطل نامیدند باطل است و هرچه را واجب شمردند واجب و هرچه را حرام حرام و هرچه را حلال حلال و هرچه را حرام حرام و هرچه را مستحب دانستند مستحب و هرچه را مکروه گفتند مکروه و هرچه را مباح خواندند مباح و هر طایفه‌ای خلاف آنچه را که در دست دارند خلاف می‏دانند و هر طایفه‌ای خود را اهل حق و کیش خود را حق می‏خوانند و سایر طوایف را باطل می‏دانند و هریک دلیل و برهانی بر حقیت خود و کیش خود و بطلان سایر طوایف و کیش ایشان دارند کل حزب بما لدیهم فرحون و یحسبون انهم یُحسنون صنعاً. و یحسبون انهم مهتدون. و هریک صبح می‏کنند بدین منوال و شام می‌کنند بر این احوال با اطمینان بال و سکون خیال تا بمیرند و بعضی از مردم قدری شعورشان از اهل این طبقه بیشتر شده و تفکری به کار برده و تدبری نموده که چرا باید آنچه آباء ما بگویند و ادعا کنند حق باشد و آنچه را حق گفتند حق و آنچه را باطل گفتند باطل چرا که سایر طوایف را هم می‏بینند مانند طایفة آباء و اجداد خود بدون تفاوت پس مضطرب شده از کیش خود و درصدد تحقیق امری برآمده که آیا همة این طوایف راست می‏گویند یا همه باطل می‏گویند یا بعضی بر حق و بعضی بر باطلند پس از طبقة اهل عادات و نوامیس تجاوز کرده و اعتنای ایشان از همة طوایف کم شده و در طبقة سیم که طبقة اهل طبایع است داخل شده و شرح احوال اهل طبقة سیم مقتضی عنوان فصلی جداگانه است.

 فصل سیم-طبقه سوم-زمین طبایع –

اختلاف اخلاط ساکنین ان که منشاءخیالات فاسده است
بدان که بعضی از مردم شعورشان از جماعتی که در طبقة اول و دویم بودند زیادتر شود پس نظر کنند و طوایفی مختلف در عالم بینند که هریک ادعای حقیت خود و بطلان سایر طوائف کنند پس در میان این طوائف متحیر شود که آیا همه راست می‏گویند و تصدیق همه را باید کرد پس همه دروغ گویند چرا که هریک سایرین را دروغگو می‏خوانند یا همه دروغ گویند پس تکذیب همه را باید کرد یا بعضی راست گویند پس آنان کیانند و بعضی دروغ گویند پس آنها کدامند.
پس این جماعت به جهت آنکه قدری شعور در ایشان قوت گرفته اعتنا به عادات هیچ طائفه نکنند و ایمان به عقاید هیچ‏یک نیاورند و عامل به اعمال ایشان نشوند مگر از روی تقیه یا سایر اغراضی دنیویه و حلال هیچ‏یک را حلال و حرام هیچ‏یک را حرام و پاک هیچ‏یک را پاک و نجس هیچ‏یک را نجس ندانند و در پیش خود فکر می‏کنند که شعور خودشان کمتر از شعور سایر مردم نیست بلکه به رأی‌العین می‏بینند که شعورشان به مراتب بسیار از شعور اغلب اغلب اهل روزگار بیشتر است و اغلب اغلب اهل روزگار را مانند گوسفندان بی‏شعور می‏بینند پس البته اعتنائی به گفتار و کردار آنها نکنند و خود را در هوشیاری و زیرکی و دانایی مستقل می‏بینند و اگر آحادی از مردم را با فطانت و زیرکی یافتند آنها را شریک خود می‏دانند در بی‏اعتنائی به گفتار و کردار اهل روزگار و اگر احیاناً یکی از صاحبان شعور را یافتند که با وجود فطانت اعتنائی به دینی و مذهبی و آیینی دارد حمل می‏کنند اعتنای او را به اغراضی چند مانند حب ریاست و جمع متاع دنیا و چنان گمان می‏کنند که اجتماع مردم روزگار بر گرد او یا به ثروت و زور و زر است مانند سلاطینی که ادعای ریاست دینی و مذهبی بر سایر مردم ندارند و لکن ریاست را طالبند و زور و زر دارند و سایر مردم را به زور و زر در حیطة تصرف خود می‏آورند و بعد از مسلط شدن تمام مملکت مملوک ایشان می‏شود و لکن همة مردم زور و زر ندارند در اول امر و فطانت و زیرکی دارند و ریاست و مال و متاع دنیا و سلطنت می‏خواهند پس تدبیری می‏کنند و به بعضی زبان‏بازیها و جلددستیها بعضی از عوام کالانعام را افسار کرده و بر گردن آنها سوار شده و ایشان را عبید و اماء خود قرار داده و مایملک ایشان را مالک شده به اینکه در وراء این عالم خدایی هست و او مالک و صاحب ما و شما است و او ما و شما را ساخته و خالق ما و شما است و شما باید به اذن مالک خود تصرف در جان و مال خود کنید و از اذن او شماها خبر ندارید و او به ماها وحی کرده اذن خود را و رضا و غضب خود را در تصرف کردن شما در جان و مال خود و ما به آنچه امر می‏کنیم امر او است و از هرچه نهی می‏کنیم نهی او است و شما را امر کرده به اطاعت ما پس اگر اطاعت کنید ما را او شما را به نعمتهایی چند بعد از مردن منعم می‏کند و اگر مخالفت کنید و یاغی شوید به عذابهایی شما را بعد از مردن عذاب خواهد کرد پس ساده‏لوحانی چند این سخنان را باور کنند و تسلیم امر ایشان کنند و مسخر ایشان شوند و چون جمعی کثیر مسخر ایشان شدند و ایشان قوت در خود یافتند به واسطة مسخران، آنگاه دست تعدی دراز کنند به سایر مردم مانند سایر سلاطین روزگار و به زور مسخران و لشکریان فتح بلاد و قلاع کنند و سایر مردم و بلاد ایشان را به زور در حیطة تصرف درآورند و قتل و غارت را شعار خود سازند مانند سایر سلاطین بلکه شدیدتر و سخت‏تر از ایشان در اول امر که مسلط نشده‏اند اظهار فروتنی و مظلومی می‏کنند و می‏گویند: لا اکراه فی الدین ماها به اکراه کسی را نمی‏خواهیم تصدیق و تسلیم امر ما را بکند هرکس طالب نجات آخرت است و طالب نعمتهای آنجاست و از عذابها و سختیهای آنجا می‏ترسد تسلیم امر ما را بکند به اختیار خود و هرکس طالب نعمتهای آخرت نیست و از سختیهای آنجا باک ندارد، خود داند بر ما نیست اکراه او و لکن بر ماست رسانیدن امر خدا و رساندیم قدتبین الرشد من الغی و هر خوبی را گفتیم و امر به آن کردیم و هر بدی را رساندیم و نهی از آن کردیم ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اسأتم فلها.
پس در اول امر که ضعیفند و چندان یاوری ندارند به این زبانها مردم را مسخر خود می‏کنند و چون جمع بسیاری مسخر شدند و یافتند که حال می‏توانند با سایر سلاطین روزگار برابری کنند می‏گویند آیة مدارای با مردم نسخ شد و آیة تازه نازل شد و الحال باید برخلاف سابق رفتار کرد اقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد و امر به قتال و جدال کنند و سایر بلاد را فتح کنند به قتل مردان و غارت اموال و نهب زنان و فرزندان و اقامة حدود شدیده در میان مردم به طوری که مردم جرأت نکنند سرپیچی از امر ایشان کنند پس مملکت خود را منظم کنند به گذاردن حدود شدیده و تخویفات مهولة عظیمه و تطمیعات غریبة عجیبه مانند سایر سلاطین روزگار بلکه شدیدتر و عظیم‏تر و غریب‏تر و عجیب‌تر، چرا که در آخرت چیزهای چند به وعد و وعید می‏گویند که از حوصله‏های مردم بیرون است و آنها را این سلاطین ظاهری ندارند.
باری پس چون اندکی شعور این جماعت در طبقة سیم زیاده شده این احتمالها را می‏دهند، بلکه از احتمال تجاوز کرده قطع بر آن می‏کنند بخصوص اگر در تحقیق و تجسس برآیند که در هر تحقیق و تجسسی القای وسوسه‌ای از برای ایشان می‏شود نعوذباللّه من خذلان اللّه.

پس می‏بینند که انبیاء علیهم السلام  می‏گویند ما از جانب خدای قاهر آمده‏ایم و کسی نمی‏تواند او را مقهور کند و او محتاج به کار و بار کسی نیست و هرکس محتاج است به او در کار و بار خود و با وجود این ادعا امر می‏کنند مردم را به نصرت خدا و می‏گویند: ان تنصروا اللّه ینصرکم و یثبت اقدامکم پس به خیال خود گمان می‏کنند که اگر خدای شما محتاج به نصرت نیست پس چرا شما مردم را به نصرت او دعوت می‏کنید و اگر محتاج به نصرت ایشانست پس چه خدایی است که محتاج به نصرت بندگان خود است پس معلوم است که این فریبی است نعوذباللّه از برای تسخیر جمعی حمیر و جمی غفیر که ملتفت نشدند تنافی و تناقض ادعای مدعی را.
و به همین نسق می‏بینند که یک‏دفعه می‏گویند خدای شما غنی علی الاطلاق است و شما محتاج علی الاطلاق و می‏خوانند و می‏گویند که اعتقاد کنید که خدا غنی است و شماها فقرائید و اگر چنین اعتقاد نکردید کافر شوید و مخلد در آتش جهنم گردید و از طرفی دیگر برمی‏گردند و می‏گویند خدا از شماها قرض خواسته و ان تقرضوا اللّه قرضاً حسناً از برای مردم می‏خوانند پس این جماعت به خیال خود گمان می‏کنند که اگر خدا ندارد و محتاج است که از بندگان خود قرض کند پس چرا خدا است و چرا اگر کسی او را محتاج دانست کافر است و مخلد در عذاب است و اگر محتاج نیست پس معنی آیة ان تقرضوا اللّه چیست؟ پس معلوم است که ادعای اول نعوذباللّه فریبی بود از برای تطمیع مردم و اصلی نداشت پس چون محتاج شد بنای قرض را گذاشت به اسم خدا.
و همچنین می‏بینند که یک‏دفعه می‏گویند خدا قادر علی الاطلاق است و ما راهی به او داریم و او کفایت ما را می‏کند و حال آنکه در بسیاری از کارهای خود درمی‏مانند و چارة آن را نمی‏توانند کرد پس به گمان این جماعت اگر راست می‏گویند و خدای قادری هست و اینها راه به سوی او دارند چرا در کارهای خود درمی‏مانند و چرا ناخوش می‏شوند پس اگر خدا ایشان را ناخوش می‏کند چرا دوست دوست خود را ناخوش می‏کند و حال آنکه انبیاء ادعا می‏کنند که ما دوست خداییم و خدا دوست ماست و اگر کسی دیگر ایشان را ناخوش می‏کند چرا خدا می‏گذارد که کسی دیگر به دوستان او اذیت کند و حال آنکه قادر است که دفع اذیت از ایشان کند و چرا باید اهل و عیال و اطفال ایشان ناخوش شوند و بعضی بمیرند و بعضی به زحمتهای بسیار و دوا و غذا صحت یابند مانند سایر مردم و چرا ایشان را معطل و محتاج به نان شب می‏کند که چند روز گرسنه بمانند و چرا ایشان را غنی و بی‏نیاز نمی‏کند و چرا دفع دشمن از ایشان نمی‏کند که ایشان محتاج شوند که مردم را به تدبیرات یاور خود کنند و به یاری ایشان دفع دشمن از خود کنند و اگر یاوری نباشد دشمن بر ایشان غلبه کند تا ایشان را به قتل رساند.
و همچنین می‏بینند که می‏گویند خدای ما ارحم الراحمین و اجود الاجودین است پس چرا خلق ضعیف عاجز محتاج خود را به این بلاهای عظیمه گرفتار می‏کند یک‏دفعه قحطی می‏اندازد در میان ایشان به طوری که مردار هم قحط می‏شود و یکدیگر را می‏خورند و باز آخر کار از گرسنگی هلاک می‏شوند و یک‏دفعه طاعون بر ایشان مسلط می‏کند و یک‏دفعه وبا را در میان ایشان منتشر می‏کند و یک‏دفعه محرقه و مطبقه را مسلط می‏کند و یک‏دفعه زلزله و صاعقه را مسلط می‏کند و همچنین از انواع بلاهای عظیمه را بر ایشان مسلط می‏کند و ایشان را با ذلت تمام هلاک می‏کند و کدام صاحب رحم و مروت است که چنین کاری را نسبت به کسی روا دارد خصوص اگر توانا و توانگر باشد خصوص اگر جواد و سخی باشد و اگر گویند چون خلق معصیت او را می‏کنند و اطاعت نمی‏کنند او هم چنین بلاها بر ایشان مسلط می‏کند می‏گویند اگر ارحم الراحمین است چرا رحم به ایشان نمی‏کند و اگر غفور و عفو است چرا عفو نمی‏کند و از تقصیر ایشان درنمی‏گذرد و کدام پدر و مادر مهربان است که از سر تقصیرات فرزند خود درنگذرد و حال آنکه می‏گویند او مهربان‏تر از پدر و مادر است و پدر و مادر از تقصیرات فرزندان متضرر می‏شوند و مع ذلک عفو می‏کنند و اگر احیاناً عفو نکنند و اندکی انتقام کشند راضی نمی‏شوند که فرزندان گوشت یکدیگر را بخورند و به طاعون و وبا مبتلی شوند و حال آنکه می‏گویید این خدای جواد غفور عفو رحیم، متضرر از عمل بندگان خود نشود پس این چه جود و سخاوتی است که بی‏آنکه ضرری به او برسد بخل و منع می‏کند و هر بخیلی که بخل کند از ترس این است که مبادا اگر بخل نکند و عطا کند از خزائن او کم شود و می‏گویند این خدا هرقدر عطا کند از خزائن او چیزی کم نشود پس این چه جودی است که بدون احتیاج و بدون نقصان از خلق ضعیف عاجز مسکین منع کند و این چه رحم و عفوی است که بدون تصور ضرری رحم و عفو نکند و از اینها همه گذشته چرا در آتش این بلاهای عامه خشک و تر با هم می‏سوزند و چرا تابعان خود را و اولیاء و دوستان خود را به این بلاها گرفتار می‏کند و حال آنکه می‏گویند این خدا عادل هم هست و ظالم نیست اگر وبا از کثرت زنا در عالم پیدا می‏شود چنانکه ادعا می‏کنند اگر وبا آمد به جان زناکاران درگیرد، سایر مردم که زنا نکرده‏اند چرا باید مبتلی شوند؟
و همچنین در هریک از بلاهای عامه سببی ذکر می‏کنند و آن سبب را بعضی از مردم به عمل آورده‏اند چرا باید همة مردم گرفتار شوند؟ پس این چه عدالتیست مگر سایر ستمکاران غیر از این‏طورها چه کرده‏اند که ستمکار شده‏اند؟ بلکه هیچ ستمکاری به این سرحد ستمکاری را روا نداشته و از اینها همه گذشته چرا انبیای خود را به بلاهای عظیمه گرفتار می‏کند و چرا ستمکاران را مهلت می‏دهد که ستم کنند بر انبیاء و اولیای او یا آنها را بکشد یا خیال آنها را منصرف کند یا به طوری دیگر رفع ستم آنها را از دوستان خود کند پس این چه قدرتی است که به کار نمی‏برد و این چه رحمی است که رحم نمی‏کند و این چه عفوی است که عفو نمی‏کند خصوص نسبت به دوستان خود و حال آنکه می‏گویند خلق خود را امر کرده که از خطای یکدیگر اغماض کنند و بر یکدیگر رحم کنند و از سر تقصیرات یکدیگر درگذرند.
و همچنین در طرفی دیگر می‏گویند خدا دشمن است با کفار و منافقین و منتقم است از ایشان. پس چرا بسیاری از کفار را ثروت انعام کرده و صحت و قدرت بر کفر و نفاق داده و اگر در دنیا باید کفار و منافقین غنی و عزیز باشند پس چرا همة کفار و منافقین چنین نیستند و در میان ایشان هم فقیر و عاجز بسیار است و اگر مؤمنان باید در دنیا ذلیل باشند پس چرا در میان ایشان غنی و مالدار و عزیز یافت می‏شود پس چون نوع حوادث خوب و بد عالم را در میان مشترک یافتند چنین گمان می‏کنند که ادعاهای صاحب ادیان اصلی ندارد و آنها هم مانند سایر سلاطین طالب ریاست و عزت دنیا هستند و از راهی دیگر نتوانسته‏اند به چنگ آورند، به این تدبیر به چنگ آورده‏اند و مردمان ساده‏لوحی چند باور کرده‏اند و زیرکان روزگار مقصود ایشان را یافته‏اند و پی به منافیات و مناقضات کلمات ایشان برده‏اند پس این جماعت هرقدر بیشتر به گمان خود تحقیق امر صاحبان ادیان کنند بیشتر به شک و شبهه گرفتار شوند بلکه به طور قطع، قطع می‏کنند به خیال خود که رسم و راه ایشان نیست مگر دنیاداری محض. و می‏گویند چرا باید قرار داد و حکم کرد که هر وقت اسم پیغمبر را ببرند و بشنوند تعظیم کنند به طوری که سر نزدیک به سجده رسد و چرا باید قرار داد که صلوات بفرستند بر او و آل او در وقت اسم بردن ایشان و شنیدن اسم ایشان و چرا باید در اذان و اقامه و قنوت و رکوع و سجود و تشهد ذکر کرد اسم ایشان را و حال آنکه عبادت مخصوص خداست.
و اگر گویند ایشان را شفیع خود قرار می‏دهند، می‏گویند خدای قادر رؤف رحیم کریم جواد از برای چه شفیع می‏خواهد خود به قدرت و رأفت و رحمت و کرم و جود خود انعام کند و چون اصل مدعا بی‏معنی است و مقصود این است که اسم ایشان در عالم منتشر باشد به اسم شفاعت در نزد خدا می‏خواهند معروف و مشهور باشند و محترم در نزد مردم از این جهت آیه نازل می‏کنند که ان الذین ینادونک من وراء الحجرات اکثرهم لایعقلون و چنان طالب احترامند که تزویج زنهای خود را بعد از انفصال، بر مردم حرام کرده‏اند و ایشان را به جای مادرهای امت خود قرار داده‏اند و آن‏قدر اظهار تسلط خود را در میان مردم کرده‏اند که هر زنی را که ایشان پسندیدند بر شوهرش حرام شود که ایشان آن را تزویج کنند و این نیست مگر آنکه می‏خواهند آنچه را میل داشته باشند از برای ایشان میسر شود و آسان باشد و از این است که بیش از چهار زن بر مردم حرام کرده‏اند و از برای خود اندازه‏ای قرار نداده‏اند یا تا نه زن قرار داده‏اند و اگر احیاناً چیزی را بر خود حرام کنند در وقتی که میل کنند نسخ حکم اول از برای خود می‏کنند و همان حرام را حلال می‏کنند و اگر قسمی یاد کردند که کاری نکنند در وقت میل به آن کار امری از خدا نازل می‏شود که یا ایها النبی لِمَ تُحرِّم ما احل اللّه لک تبتغی مرضات ازواجک پس کفارة قسم می‏دهند و آن کار را می‏کنند پس امر در دست خود ایشان است در هروقت هرطور می‏خواهند جاری می‏شوند در وقتی رو به بیت‌المقدس نماز می‏کنند یک‏وقتی نادم می‏شوند و روی خود را به کعبه می‏کنند به اسم اینکه جبرئیل نازل شد و روی مرا به سوی کعبه کرد و حکم اول نسخ شد و حکم ثانی نازل شد و اصل نسخ در هر مقامی که واقع شده این است که اول مصلحت را طوری یافته‏اند و حکمی کرده‏اند بعد چون دقت کردند و تجربه کردند دیدند اشتباه کرده‏اند در حکم اولی و از شدت انفه‏ای که داشتند نخواستند بر خود هموار کنند که ما اشتباه می‏کنیم به اسم نسخ تغییر حکم اول را دادند و الا بنابر ادعای خود ایشان خدای ایشان عالم است بماسیأتی پس نسخ معنی ندارد و عالم بماسیأتی باید حکمی را تا مدت معین قرار دهد و بگوید بعد از این مدت حکمی دیگر حکم شما است و این نیست مگر آنکه این ادعاء محض ادعاء است و کسی از ماسیأتی خبری نداشته پس حکمی را در بادی نظر کرده پس چون دید مردم اطاعت نمی‏کنند و طاقت ندارند تغییر داده مثل حکم اول در روزه‌گرفتن ماه رمضان که اول حکم این بود که شبها با زنها جماع نکنند و تا مدت معینی در اول شب غذا بخورند و بعد مثل روز باقی شب را امساک کنند پس چون تجربه کردند دیدند مردم اطاعت نمی‏کنند و شبها جماع می‏کنند و این حکم مجری نخواهد شد تغییر دادند و حکم ثانی آمد به اسم نسخ که بخورید و بیاشامید و شبها جماع کنید تا طلوع صبح و الا اگر کسی از ماسیأتی خبر داشت خبر داشت که مردم طاقت ندارند و می‏دانست که اطاعت نمی‏کنند پس از اول امر همان حکم ثانی را قرار می‏داد و در بسیاری از موارد این کار را کرده‏اند و از جمله ایراداتی که می‏کنند در معنی امتحان و اختبار خداست که صریحاً فرموده: أحسب الناس ان‏یترکوا ان‏یقولوا آمنا و هم لایفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمنّ اللّه الذین صدقوا و لیعلمنّ الکاذبین پس می‏گویند اگر ادعای اینکه خدای ما عالم است بماسیأتی صحت دارد معنی ندارد که امتحان کند کسی را و اختبار از حال او کند که آیا راستگو است یا دروغگو و امتحان و اختبار کار کسی است که بی‏خبر است از آینده و از قلوب مردم و به امتحان و تجربه معلوم می‏کنند که کیست راستگو و کیست دروغگو پس در این امتحان و اختبار عدم علم بماسیأتی معلوم می‏شود و حال آنکه خود مدعیان ادعا دارند که عالم بماکان و مایکونند چه جای خدای ایشان که این ادعا را دربارة او دارند به طوری که اگر کسی اعتقاد نکند او را کافر می‏دانند.

پس اولاً ادعای خود ایشان در علم بماکان و مایکون اصلی ندارد و ثانیاً خدای ایشان هم خبر از ماسیأتی ندارد و اگر داشت باید به ایشان وحی کند مانند سایر احکامی را که ادعا کرده‏اند که او وحی کرده. پس از این قبیل خیالات از برای کسانی که از طبقة اول و دویم گذشته‏اند و به طبقة سیم رسیده‏اند می‏آید.

و اگر دربارة انبیای عظام با معجز و برهان از این قبیل خیالات کنند به طریق اولی دربارة غیر ایشان از طبقات اهل حق در هر زمان و اوان از علمای ابرار و حکماء و عرفای اخیار که صاحبان معجز نیستند و ادعای معجزه ندارند خواهند کرد و ایشان را به آسانی تمام از اهل دنیا و طالبان ریاست خیال خواهند کرد و کار این جماعت به جایی می‏رسد که اگر احیاناً دلیلی هم از برای ایشان اقامه شد و کرامتی هم از کسی مشاهده شد قیاس می‏کنند آن دلیل را به دلیلی که در طبقة دویم باور کرده بودند پس می‏گویند که ما در طبقة اهل عادت بودیم مانند سایر مردم دلیلی که از برای ما آوردند باور کردیم و مدتی به آن اعتقاد کردیم و به مقتضای آن اعتقاد راه رفتیم تا آنکه شعور ما زیاد شد دیدیم همة آن دلیلها افسانه بود حال هم اگر دلیلی از برای ما اقامه شود که ما خیال کنیم دلیل است و افسانه نیست شاید عن‌قریب فهم و شعور ما زیاده شود و این دلیل هم افسانه شود و ما الحال از افسانه بودن آن غافلیم چنانکه وقتی که در طبقة اهل عادت بودیم غافل بودیم که همة دلیلها افسانه است و شاید ماها خیال کرده باشیم که دلیلی از برای ما اقامه شد و شاید در خارج کسی دلیلی هم از برای ما اقامه نکرده یا شاید که ما در خواب باشیم چرا که اتفاق افتاده که در خواب دیده‏ایم که کسی نشسته و دلیل و برهانی اقامه می‏کند و در حال خواب خیال می‏کردیم که بیداریم و روز است و مجلسی است و سخنها در آن مجلس از اشخاص بسیار می‏شنویم و رد و بحث می‏کنیم و قبول و لاقبول داریم پس چون بیدار شدیم دیدیم نصف شب است و ما در رختخواب خوابیده‏ایم و روز نیست و مجلسی نیست و اشخاصی نیستند و سخنی نیست و نه ردی است و نه بحثی و نه قبولی و نه لاقبولی پس شاید این مجالس تماماً از قبیل خواب باشد مثل مالیخولیا یا واقعاً در خواب باشد پس ما از کجا بدانیم که در خارج کسی است و دلیلی آورده.
و هرقدر بیشتر سعی کنی که دلیلی اقامه کنی یک خیال آماده از برای تو دارند حتی آنکه کار این جماعت به جایی خواهد رسید از کثرت خیالات که انکار روز و شب می‏کنند اگر گفتی حال روز است می‏گویند شاید شب باشد و ما در خواب می‏بینیم که روز است و اگر گفتی شب است می‏گویند شاید روز باشد و ما خیال کرده‏ایم یا در عالم خواب دیده‏ایم که شب است چنانکه در عالم خواب از برای هرکسی اتفاق افتاده که چنین خوابها دیده و اصلی نداشته حتی آنکه کار ایشان به جایی می‏انجامد که اگر از پیش رو به ایشان سخن گویی خیال می‏کنند که از پشت سر است و روی خود را برگردانند به پشت و اگر از پشت سر صدایی شنوند خیال کنند از پیش رو است و سرعت کنند به رفتن چنانکه جماعتی در قدیم‌الایام بودند که از کثرت خیالات و رد و بحث بسیار کار ایشان به این سرحد رسیده بود و کار ایشان به جایی خواهد انجامید که مطلقاً انکار دیدن و شنیدن و سایر محسوسات کنند و بر حسب غلبة خلطی از اخلاط بر مزاج ایشان کماً و کیفاً اختلاف است در میان اهل این طبقه و تفاصیل حالات و جزئیات آن منافی اختصار است و لکن نوعاً عرض می‏کنم که هریک از ایشان که سودا و صفرا در ایشان غلبه داشته باشد خیالات فاسدة ایشان زیاده خواهد بود و دقت ایشان بیشتر و حاضرالجواب و خدشه‏گیر و لجباز و معاند خواهند بود و هریک که خون در مزاج ایشان غلبه کند قدری ملایم است و استماع سخنی می‏کند و تأملی در ایرادات دارد و لجاجت و عناد او کمتر است و هریک که بلغم بر ایشان غلبه کند بلید و نافهم و بی‏اعتنا در جواب و سؤال خواهد بود و نوعاً سودا بر ایشان غلبه دارد و آثار آن از همة ایشان ظاهر است بخصوص اگر از اصحاب ریاضات باشند و در علوم دستی داشته باشند بخصوص اگر معاشرت با طوائف مختلفه کرده باشند و با اشخاص عدیده نشسته باشند بخصوص اگر معاشرین ایشان از اهل روزگار باشند و طالب منافع دنیویه باشند و اعتنای حقیقی به دین و مذهبی نداشته باشند بخصوص اگر در زمان وقوع در طبقة اول و دویم منفعتی به کسی رسانده باشند که حال از آن دو طبقه تجاوز کرده و نادم و پشیمان شده که چقدر عمر عزیز را صرف مردم کردیم و چقدر مالهای از جان عزیزتر را خرج مردم کردیم و از دست ما رفت و بسا آنکه عداوتها کنند با کسانی که به ایشان احسانی کرده‏اند مگر آنکه آن شخص هم از اهل طبقة خود ایشان باشد.
بالجمله، حالات ایشان در ابتدای ورود به این طبقه و انتهای آن تفاوتها دارد در اوایل احتمالاتی چند در یقینیات ایشان به‌هم می‏رسد و خورده‌خورده آن احتمالات قوت گرفته تا ایشان را به حالت اضطراب می‏رساند و باز احتمالات به نظر ایشان قوی شده به حالت شک می‏رسند و باز قوی شده به حالت مظنه برخلاف آنچه داشته می‏رسند و باز قوی شده به طور قطع و بت بر خلاف جاری می‏شوند بخصوص اگر در اموری چند تجربه‏ها کرده باشند و معتقدی بر خلاف معتقدات سابقه از برای ایشان حاصل شده باشد مثل آنکه کسی را زاهد یافته بودند پس معلوم شد که در واقع حریص بوده و کسی را متقی یافتند بعد معلوم شد که از اهل ریا و سمعه بوده و کسی را به دوستی شناختند پس معلوم شد که منافق بوده و کسی را عالم یافتند پس معلوم شد که جاهل بوده و کسی را امین یافتند بعد معلوم شد که خائن بوده و کسی را صدوق یافتند پس کذب او معلوم شده و امثال این تجارب هرقدر از برای ایشان در اشخاص متعدده تکرار بیابد خیالات ایشان در قیاسات محکمتر شود و بسا آنکه از اهل حق هم واقعاً به طور اشتباه چیزی صادر شده باشد مثل آنکه سؤالی را به طور اشتباه جواب گویند و خودشان ملتفت اشتباه خودشان نباشند و به حسب اتفاق روزگار یکی از اهل طبقة سیم اشتباه او را بداند پس به زودی جواب او را حمل می‏کند به اینکه او بی‏مبالات است در جواب مسائل و جمیع جوابهای او در سؤالات از این قبیل است که چیزی را می‏گوید و تیری به تاریکی می‏اندازد اگر آن تیر به نشانه خورد از باب رمیة من غیر رام خورده اگر نخورد که نخورد و بسا آنکه یکی از اهل این مرتبه دربارة یکی از اهل حق به گمان خود از پیش خود مقامی از مقامات را ثابت کرده پس به مرور دهور معلوم شد که او از اهل آن مقام نبوده.

پس امثال این تجارب از برای اهل این طبقه اسباب قیاسی است آماده که به آن واسطه در نفس خود استهزاها به اهل حق می‏کنند مانند آنکه به دیگران استهزاء می‏کنند چرا که بعضی اشتباهات را از خود ایشان مشاهده کرده‏اند و بعضی مقامات را خودشان از برای ایشان اثبات کرده و خلاف آن را فهمیده‏اند و از جمله اسباب قیاس حالات و مقامات مشترکة میان اهل حق و باطل است و از اعظم دامهای شیطان است مثل آنکه همه ادعای حقیت می‏کنند و مخالف خود را همگی بر باطل می‏دانند و همه مردم را به خدا و رسول او دعوت می‏کنند و همه ادعای دوستی اولیای خدا و رسول را دارند و همه ادعای برائت از اعدای ایشان می‏کنند و همه اصول دینی و فروع دینی دارند و همه مردم را به آخرت دعوت می‏کنند و همه صفات حمیده را مدح می‏کنند مثل زهد و قناعت و سخاوت و شجاعت و فروتنی و خشوع و خضوع و راستی با خدا و خلق و عبادت و ریاضت و حسن خلق و مدارا و امثال اینها را و همه مذمت می‏کنند صفات ذمیمه را مانند حرص و بخل و جبن و تکبر و نفاق با خدا و خلق و فسق و فجور و سوء خلق و امثال اینها را و همچنین از اسباب قیاس آثار مترتبة بر اعمال است که در میان هر طایفه مشهور و معروف است از قبیل نذورات و اعتماد بر اکابر در بلوغ به حاجات حتی آنکه بت‏پرستان در ذبایح خود از برای اصنام آثاری چند مشاهده می‏کنند از قبیل صحت امراض و تولد اولاد و بلوغ به سایر حاجات حتی آنکه دزدان و قطاع طرق نذر می‏کنند که اگر حاجت ایشان روا شد و مال مردم به دست ایشان آمد مقدار معینی از آن مال از برای فلان پیر باشد و بسا اثر نذر خود را به حسب اتفاق روزگار ببینند و بسا آنکه استخاره می‏کنند و فال می‏گیرند و ماسه می‏کشند که از فلان راه به دزدی بروند و خوب می‏آید و می‏روند و به کام خود می‏رسند و بسا آنکه بد می‏آید و اعتنا نمی‏کنند و مخالفت می‏کنند پس فتح نمی‏کنند و مالی به دست ایشان نمی‏آید و بسا آنکه در بین نزاعی شود که مجروح شوند و کشته شوند.
و همچنین ارباب ریاضات باطله خواه عشاق به عشق مجازی خواه طالبان وصول به درجات غیبیه که به ریاضت بدن خود را قدری ضعیف کنند و به خیال مطلوب خود باشند خورده‌خورده خیال در ایشان قوت می‏گیرد و کار ایشان ممکن است به جایی رسد که معشوق ایشان با ایشان تکلم کند و عشق‏بازی کند و وعدة وصال کند اگرچه به حسب ظاهر در میان عاشق و معشوق فاصله‏های بسیار باشد و بسا آنکه معشوق به عاشق گوید که فلان وقت بیا به فلان‏جا به وصل من برس و همان وقت می‏رود به همان‏جا و به وصل او می‏رسد و تعجب آنکه بسا معشوق بی‏خبر باشد از وعدة خود و وعده نکرده باشد مگر آنکه معشوق هم در محبت عاشق مثل عاشق باشد و به این قسم ممکن است که بعد از قوت خیال اهل ریاضات باطله به مطلوب خود برسند و در مکاشفات خود ببینند که رؤسای ضلالت در یمین و یسار پیغمبر نشسته‏اند و مقرب درگاه آن حضرتند و حضرت امیر علیه السلام  در عقب سر ایستاده با حالتی پریشان و به او بگویند که هنوز در فکر خلافتی و بسا تأثیرات در مکاشفات در عالم ظاهر شود که مطابق خارج باشد مثل آنکه بگویند به او که فردا چنین و چنان واقع خواهد شد و بشود و مع‌ذلک جمیع اینها دخلی به امر واقع ندارد و بسا آنکه مکاشفة شخصی نسبت به اقتران به بزرگی از اهل حق واقع شود و در عالم مکاشفه مکالمات اتفاق افتد و استمدادات از او بکند و تأثیر در خارج ظاهر شود و بسا آنکه اگر از آن شخص بزرگ سؤال کنند از این مکاشفه بی‏خبر باشد مانند خوابها که دیده می‏شود که فلان شخص چیزی به کسی داده و اثر کند و او بدهد و لکن از دیدن خواب خبر ندارد پس ازین قبیل مکاشفات اتفاق می‏افتد و بسا آنکه از برای اهل طبقة سیم در حالی از احوال اتفاق افتد پس چون از حال شخص ممد اختبار کنند و او را بی‏خبر از خواب و مکاشفة خود یابند دلیل بطلان او گیرند یا در حقیت او مضطرب شوند و حال آنکه این حالات مشترکه در میان طوائف دلیل حقیت و بطلان نیست.
و از جمله اسباب قیاس عدم تأثیر اعمال است که در میان همة طوائف از خوب و بد و حق و باطل یافت می‏شود و اغلب اعتراضات اهل روزگار با خداوند جبار همین است که چرا جبار آسمان و زمین مطیع و منقاد فرمان ماها نیست پس چنین تمنا دارند که به محض اینکه به خدا بگویند فلان کار را از برای ما بکن او فی‌الفور آن کار را بکند و اگر چنین نکرد اعتراض است که بر او وارد می‏آید و تمنا این است که جبار آسمان و زمین کمین چاکر زرخریدی منقاد و معصوم از مخالفت عباد باشد که به محض اینکه به او بگویند ما را غنی کن او بکند و اگر بگویند صحیح کن صحیح کند و اگر بگویند نباید ابر باشد ابر زایل شود و اگر باران بخواهند ابر حاضر شود و اگر زن بخواهند حاضر شود و اگر فرزند بخواهند فی‌الفور تولد کند و فی‌الفور دشمن ایشان هلاک شود و تعجب آنکه آن دشمن هم بعینه همین تمنا را دارد و و هکذا جمیع حاجات باید فی‌الفور روا شود و دعاها باید فی‌الفور مستجاب شود و تمناها باید بر وفق خواهش باشد چه از خدا تمنا شود یا از رسول یا از امام یا از بزرگی از اولیاء و اگر تمنا به عمل نیامد معلوم است که بزرگ بزرگ نبوده و امام امام نبوده و رسول رسول نبوده و خدا خدا نبوده و همة ادعاها بیجا بوده که اگر ادعاها صحتی داشت باید که ماها آقا باشیم و خدا و رسول و امام و ولی مطیع فرمان ملک اذعان ماها باشند مانند عبد ذلیل در نزد مولای جلیل نعوذباللّه من خذلان اللّه:

 و لو اتبع الحقُّ اهوائَهم لفسدت السموات و الارض(ومن فیهن 71مومنون )(و اگر حق تابع هوای نفس آنان شود همانا آسمانها و زمین و هر که در آنهاست فاسد خواهد شد.)

 در حضور سلاطین ظاهری کسی را قدرت اعتراض در فرمایشات او نیست چه شد اعتراض به جبار الجبابره و سلطان السلاطین به این آسانی شد که هر جاهل سفیهی ضعیف‌العقل و الرأی با عنق منکسر بر او اعتراض کند؟ آیا نه این است معنی این اعتراض که من بهتر می‏دانم و تو نمیدانی و حکمت این است که من می‏گویم و تو سفیهی و عدل این است که من می‏دانم و تو ظالمی و با این همه اعتراضات که داریم سفاهت غلبه کرده و باز تمنا داریم که خدا رفع گلة ما را به اصطلاح بکند و بگوید گلة شما بر سر و چشم ما جا دارد حال بعد از این دیگر تقصیر در خدمات شما نخواهد شد واللّه که این مردم عظمت خدا را به قدر عظمت بسیاری از خلق او نمی‏دانند و بعینه خدایی خیال می‏کنند مانند کسی که به او گله بتوانند کرد و گلة ایشان به‌جا باشد که فلان‏کس چرا به دیدن ما نیامدی و عیادت نکردی و سوغاتی برای ما نداری و فلان کار را برای ما نکردی آخر ما آشنا و رفیق بودیم پس ثمرة دوستی و آشنایی چیست؟

باری از این قبیل اعتراضات بر خدا و رسول هست اگر مردانی باشیم نجیب و باحیا و مؤدب و مقدس و بادیانت به طور گله اعتراض می‏کنیم و اگر اقتضاءات طبقة سیم غلبه کرد و نجابت را از میان برد و چشم حیا دریده شد و ادب از میان رفت و تقدس مرتفع شد و دیانت به بی‏دینی مبدل شد که اعتراض از صورت گله‏گذاری تجاوز می‌کند و به تدریج زیاده می‏شود تا به حد انکار بدیهیات می‏رسد و حال آنکه اعتراض خواه به صورت گله‏گذاری یا به صورت انکار باشد موجب خلود در نار است اگرچه یک گله باشد مگر آنکه تذکری و ندامتی از عقب داشته باشد اول درجة عبودیت این است که شخص خود را عبدی داند که مالک هیچ نباشد و خدا را مالک جان و مال و زن و فرزند و خانمان خود داند پس مالک کل هرچه کند در مال خود تصرف کرده و جای اعتراض نیست که تو چرا در مال خود تصرف کردی و مملوک بی‏چیز که خود او بنفسه مال مالک است هیچ طلبی و استحقاقی ندارد که بتواند مطالبة طلب و ادعای استحقاقی کند اگرچه جان او را تلف کند مالک او چه جای مال و زن و فرزند و خانمان او را و این امر اول درجة عبد است که عبد به اعتقاد به این امر عبد می‏شود و در عبودیت صادق است و الا هنوز عبد نشده واللّه بندة خدا نیست چه جای امت پیغمبر صلی الله علیه و آله  چه جای شیعة ائمة هدی سلام اللّه علیهم چه جای دوستی اولیاء علیهم السلام  بلی مخلوق خدا هست و معنی مخلوق غیر از معنی عبد است قاذورات هم مخلوق خداست و رؤسای ضلالت هم مخلوق خدا هستند اما عباد خدا نیستند و اگر کسی عبد نشده چه تمنا از مولا دارد پس مولی ندارد کسی که عبد نیست و ان اللّه مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولی لهم پس از که می‏خواهند و چه می‏جویند و با که سخن می‏گویند و اعتراض بر که می‏کنند واللّه که هیچ ندارند خیالی را در طرفی نشانده اسم آن خیال را یا خدا یا رسول یا امام یا بزرگی گذارده‏اند و ادعای این خدای خیالی و رسول خیالی و امام خیالی و بزرگ خیالی هنوز ثابت نشده و اعتراضاتی چند بر ایشان وارد آمده و ایشان هم چون خیالی هستند دردی از دل برنمی‏دارند و نمی‏توانند بردارند پس اهل طبقة سیم گمان می‏کنند که اعتراضات ایشان وارد آمد و واللّه وارد آمده ولی بر آنچه خیال کرده‏اند و بر آنکه خیال کرده‏اند.
باری در این طبقه قدری از هر قسم خیالی را اشاره کردم و قدری تفصیلی دادم به جهت آنکه اکثر اهل حلّ و عقد که در این آخرالزمان اتفاق افتاده‏اند از اهل این طبقة سیمند و اهل طبقات گذشته اعتنائی به آنها نبود و اهل طبقات آینده بسیار کمند از این جهت حالات اهل این طبقه را قدری تفصیل دادم که اگر احیاناً به این مختصر برخوردند و طالب نجات باشند نجات یابند اگر خدا بخواهد و لاحول و لاقوة الا باللّه و بسیاری از مردم در این طبقه بمانند و بعضی از این طبقه تجاوز کنند و به طبقة چهارم رسند و شرح احوال ایشان خواهد آمد ان‌شاءاللّه‌تعالی.

 فصل چهارم- طبقه چهارم:زمین شهوت-

اهل این طبقه خود رایند وهر چیز را با استهزاء می گیرند
در احوال طبقة چهارم است و این طبقه طبقة چهارم زمین است و در قیامت در طبقة چهارم جهنم ظاهر خواهد شد و این زمین زمین شهوت و عشق مجاز و محبت غیر خداست پس چون بعضی اهل طبقة سیم از ارض طبایع تجاوز کردند و از برای خود استقلالی در فهم و شعور یافتند و خود را اهل تحقیق دانستند و از ربقة تقلید بیرون آمدند در عاقبت کار ایشان به جایی خواهد رسید که قول محکم را قول خود می‏دانند و بس و رأی و عقل محکم را رأی و عقل خود گمان می‏کنند و بس و اعتنای ایشان از آنچه غیر از رأی و عقل خود ایشان است منقطع شده از ارض طبایع بیرون آمده در ارض شهوات نفسانیه داخل شده در حالی که نه خدایی دارد نه رسولی نه امامی نه ولیی نه دینی نه مذهبی نه اصولی نه فروعی و به همة اینها استهزاء می‏کند و همه را بی‏اصل می‏داند پس رأی رأی خود او است و عقل عقل خود او و میل میل او و پسند پسند او و ناپسند ناپسند او پس در این هنگام به خود می‏پردازد و به شهوات نفسانیة خود مشغول می‏شود و اعراض می‏کند از هرچه دخلی به میولات شهوانیة او ندارد و جمعی از مردم روزگار در این طبقه ساکن و مشغول شهوات نفسانیة خود باشند تا بمیرند و اعتنائی به دین و مذهب و ماسوای شهوات نکنند و بعضی از مردم از این طبقه نیز تجاوز کنند و به طبقة پنجم برسند و شرح احوال ایشان به طور اشاره در نهایت اختصار در فصل جداگانه ذکر می‏شود.
 فصل پنجم-طبقه پنجم:زمین غضب

که ساکنان ان همیشه بر اهل حق خشمگینند

پس چون بعضی از مردم از طبقة چهارم و ارض شهوت تجاوز کردند به طبقة پنجم و ارض غضب داخل شوند و بر اهل حق غضبناک شوند و سبب غضب ایشان بر اهل حق این است که چون منهمک در شهوات خود شدند در طبقة چهارم و همی در ایشان باقی نماند مگر همّ تحصیل اسباب حصول شهوات پس دیدند که مشغول شدن به غیر تحصیل اسباب حصول شهوات مانع از حصول آنها است و اعظم موانع را مشغول شدن به گفتار و کردار اهل حق یافتند و بخصوص می‏بینند ایشان را که منع شدید می‏کنند از اشتغال به امور شهوانیه و سعی بلیغ دارند در ترک آنها پس این جماعت از ایشان در غضب شوند و بر ایشان خشمناک باشند تا بمیرند و به ثمرة قل موتوا بغیظکم برسند و بعضی از مردم ازین طبقه نیز تجاوز کنند و به طبقة ششم داخل شوند به طوری که در فصل ششم ذکر خواهد شد.


فصل ششم-طبقه ششم-زمین الحاد

که اهل ان با شمشیرحق می جنگند ومتمسک بمتشابهات می  باشند
پس چون بعضی از مردم به سبب زیادتی شعور از طبقة پنجم تجاوز کنند به طبقة ششم و ارض الحاد داخل شوند و معنی الحاد این است که کسی تغییر دهد و تحریف کند کلام شخصی را به طوری که برخلاف مراد آن شخص باشد از روی عمد و غرضی که دارد و سبب الحاد در این طبقه این است که بعضی از اهل طبقة پنجم که شعوری زیاده از برای آنها است اکتفا به غضب فقط نکنند و علاوه بر غیظی که دارند بر اهل حق درصدد ابطال ادعای ایشان برآیند از روی حیله و تدبیر و آن حیله این است که خود را ظاهراً داخل اهل حق کنند و به بعضی از اقوال ایشان قائل شوند و به لباس اهل حق جلوه کنند و بعضی از دلایل و براهین ایشان را به تعلم یاد گیرند و به لباس اهل علم ظاهر شوند و خود را در شمار علمای ابرار درآورند و اسمی از خدا و رسول و اولیای او ببرند و بر بعضی از قواعد و قوانین ایشان جاری شوند و چون در دین حق و اهل حق محکماتی چند هست که آنها اصل دین است و متشابهاتی چند هست که آنها باید با محکمات مطابق شود که شباهتی به باطل دارد و این متشابهات هم مانند محکمات ظاهراً از اهل حق است پس این جماعت به آن متشابهات متمسک شوند و دلیلها و برهانها از متشابهات اقامه کنند و اعتنائی به محکمات نکنند و محکمات را تأویل کنند چنانکه با متشابهات مطابق شود برحسب اغراض خود ایشان و حال آنکه خداوند امر را برعکس قرار داده و محکمات را اصل قرار داده و امر کرده که متشابهات را رد به محکمات کنند چنانکه فرموده: منه آیات محکمات هن ام الکتاب و اخر متشابهات فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأویله و مایعلم تأویله الا اللّه و الراسخون فی العلم.
باری اهل این طبقه ظاهراً از اهل علمند و خود را از اهل حق حساب می‏کنند بلکه خود را رئیس اهل حق می‏دانند و به حق دعوت می‏کنند و شب و روز عمر خود را صرف ظاهر حق می‏کنند با تمسک به متشابهات و رد کردن محکمات بر آنها و به این سبب رئیس طایفه می‏شوند و با شمشیر حق که متشابهات است گردن اهل حق را می‏زنند و خود را اهل حق می‌نامند و اهل حق را نسبت به ضلالت و گمراهی و اضلال می‌دهند و تحریف کلمات اهل حق را از مواضع آن می‏کنند و تغییر معنی آنها را می‏دهند بر حسب اغراض خود و آن غرضها نیست مگر ادحاض حق و احقاق باطل به طوری که میل دارند و در هر عصری از اعصار در مقابل اهل حق این طایفه بوده‏اند و خواهند بود تا ظهور امام عجل اللّه فرجه و سهل مخرجه چنانکه خداوند خبر داده و فرموده: و ماارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ اللّه ما یلقی الشیطان ثم یحکم اللّه آیاته.
و اگر این جماعت نبودند هرگز در دنیا اختلافی در دین و مذهبی نبود و ایشانند که جهال را به تحیر می‏اندازند و اسباب بی‏دینی هر گمراهی می‏شوند و اضلال گمراهان می‏کنند به جهت آنکه همه صاحبان تصنیف و تألیفند و صاحبان عمامه و ردا و عصایند و صاحبان منبر و محرابند و خود را خلفای خدا و رسول می‏نامند و از ایشان است جمیع احکام بغیر ما انزل اللّه از جور ایشان می‏نالد به سوی خدا حقوق و دماء انام و در فغانند ارامل و ایتام در جمیع ایام و حقی نمانده مگر آنکه باطل کرده‏اند و باطلی نمانده مگر آنکه آن را حق نامیده‏اند و نیست عمل ایشان مگر نفاق و نیست خصلتشان مگر شقاق می‏ربایند اولیای خود را از روی سمعه و ریا مانند کاه و کهرباء و چون اهل طبایع و زمین سیم از کار و بار و گفتار و رفتار ایشان اطلاعی بهم رسانند قیاس کنند اهل حق را بر ایشان پس همه را باطل انگارند و اوضاع دین و مذهب را بازی شمارند خداوند لعنت کند ایشان را به عدد آنچه در علم او هست پس بعضی از مردم روزگار در این طبقه بمانند و بعضی از این طبقه تجاوز کنند و در طبقة هفتم که اسفل سافلین است داخل شوند و به طور اختصار شرحی از احوال ایشان در فصلی جداگانه مذکور می‏شود.
فصل هفتم-طبقه هفتم:زمین شقاوت

که اسفل السافلین آخرت است واهل آن شقی تر از اهل همه طبقاتند وموجب اعراض دیگران از اهل حق می گردند
در طبقة هفتم است که آن را اسفل سافلین و اسفل درک من الجحیم و ارض شقاوت و ارض شقاق و نفاق می‏نامند پس چون بعضی از اهل طبقة ششم شعورشان از سایرین زیاده شد و نکرا و شیطنت در ایشان به طور تمام و کمال بروز کرد و دیدند ریشة حق را به محض استدلال و اقوال و اعمال ظاهری نمی‏تواند کند چرا که اهل حق را صاحبان تصرفات غیبیه یافتند علاوه بر دلیل و برهان ظاهری و اقوال و اعمال ظاهری پس خواستند که خود را مقابل کنند با ایشان که علاوه بر اقوال و اعمال ظاهری ابراز و اظهاری از امور غیبیه کنند پس بعضی از ریاضات شاقه کشیدند و بدن را به کم‏خوری و کم‏خوابی به تعب انداختند و آن را ضعیف کردند و چون بدن را ضعیف کردند قوت می‏گیرد روح ایشان و متخلص می‏شود از انهماک در بدن و چون عالم روح فوق عالم جسم است و احاطه دارد به آن و وسعتی در آن است به طوری که اگر قوت گرفت و متخلص شد از بدن می‏تواند تصرف در ابدانی چند غیر از بدن خود کند و می‏تواند مطلع شود بر بعضی از خیالات مردم و می‏تواند خبر دهد از بعضی از آینده‏ها پس از این قبیل چیزها از ایشان بروز کند و علاوه بر اینها به واسطة بعضی از علوم غریبه مانند نجوم و جفر و رمل اخباری چند می‏کنند و به واسطة بعضی از آن علوم مانند طلسمات و سحر و جفر و لمیات تصرفاتی چند و چیزهایی چند شبیه به کرامات و خارق عادات از ایشان بروز می‏کند و به این واسطه جمعی را از حق و راه حق گمراه می‏کنند و این مردم هوسناکی که می‏بینید بدون این چیزها گمراه می‏شوند آیا چه گمان دارید در حق آنها اگر چیزی از امور خلاف عادت را ببینند و بسا آنکه اتباع خود را به بعضی از ریاضات و اعمال و اذکار غیر مشروعه امر کنند و ایشان عمل کنند و آثاری ببینند.

باری این جماعت بدترین مردم روزگارند و شقی‏ترین ایشانند و تعجب آنکه اسمی از خدا می‏برند بلکه خود را خداگو و خداجو می‏نامند و اصحاب وصول به حق می‏خوانند بلکه خود را خدا می‏دانند و حال آنکه دورترین مردمانند به خدا و دین و آیین او و دشمن‏ترین ایشانند به انبیاء و مرسلین و اولیای مقربین او و بسا آنکه از اهل طبقة سیم چندی به دام ایشان و طبقة ششم گرفتار بوده و بعد از مدتی بطلان ایشان را فهمیده و راه به حیله‏های ایشان برده و ایشان را اهل دنیا و طالب متاع آن یافته و سلب اعتقاد به ایشان از او شده پس اهل حق را نیز قیاس بر ایشان می‏کند و آنها را مانند ایشان فرض می‏کند و بالمره اعراض می‏کند از هرکس که اسمی از خدا و رسول می‏برد و ذکری از دین و مذهبی می‏کند و در حقیقت اهل حق در هر عصری که بوده و خواهند بود مقابلی از اهل طبقة ششم و هفتم بدتر ندارند و ایشانند که راهزنان طریقة ایشانند و باعث هر اختلاف در دین و مذهب و مانع هر ایتلاف در دین و مذهب یا امر می‏کنند مردم را برخلاف اهل حق یا اسباب قیاس می‏شوند از برای خلق که اهل حق را به ایشان قیاس کنند و راه قیاسات را در اقتضاهای طبقة سیم و اهل آن عرض کردم و تکرار آنها منافات بسیار دارد با اصل مقصود که آن نهایت اختصار بود.

پس هرکس بخواهد از این اراضی مهلکه نجات یابد و خدا خواسته باشد باید رجوع کند به دلیل و برهان و معنی آن این است که احتمال خلافی در آن نرود و چیزی که احتمال خلاف در آن راهبر باشد برهان نیست و نفس را از اضطراب باز ندارد اگرچه مانند روز روشن باشد پس سعی کن که برهانی چند به دست آوری که احتمال خلاف در آن راهبر نباشد اگر طالب نجات خود باشی و اگر طالب نجات از این مهالک و این اراضی نیستی خود تو یکی از اهل این دیاری و وطن اصلی تو یکی از این دیار است و خدا را حاجتی در تو نیست و متاعی در نزد تو نگذارده و ما را سخنی با تو نیست و همة سخن با کسی است که وطن اصلی او این دیار نیست و لکن بالعرض سفری کرده و در دار غربت گرفتار اهل آن دیار شده و شیاطین آن او را مس کرده‏اند و داخل جماعتی است که:( إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا)

 اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون. (هرگاه اهل تقوا را ازگردش شیطان مسی برسد یاد آور می شوند وناگهان بینا می شوند 201-اعراف )

و علامت آنکه وطن اصلی تو در این زمینها نیست آنکه در این زمینها آرام نداشته باشی و در وقت ورود وساوس مضطرب باشی و تألم و تأذی از آنها داشته باشی مانند کسی که در عالم ظاهر گرفتار شده در بلاد غربت و ضعیف و ناتوان و فقیر و ناخوش شده و شب و روز بی‏آرام است که بلکه خود را به وطن خود برساند پس برهان از برای طالبان مانند حیوان سواری و توشة راه است نه از برای ساکنان در بلاد که اگر چیزی به ایشان رسید در همان بلاد صرف می‏کنند و از جایی به جایی نمی‏روند پس از برای طالبان قدری از دلیل و برهان در خاتمة این رساله به طور اختصار عرض می‏کنم تا ایشان را ملال از خواندن آن حاصل نشود و اگر کسی طالب تفصیل باشد به کتب مفصلة مشایخ اعلی اللّه مقامهم رجوع کند.

ادامه دارد   

 

 

   

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ