سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
عقاید شیخیۀ ماندگار نویسنده: سما - چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤

      عقائد شیخیۀ ماندگار

اگرخواستید با تمام ارکان اربعه بطرز صحیح آشنا شوید وشیخیه ماندگاری را که 

برصراط مستقیم مانده اند بشناسید لطفا مقالۀ بعدی را که نوشته استاد معظم است

بادقت مطالعه کنید :


    

                       بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدللّه رب العالمین وصلّی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین

اینجانب با کمی بضاعت و سرمایه علمی تا آنجایی که از بعضی کتب مرحوم شیخ احمد احسائی و مرحوم سید کاظم رشتی و مرحوم حاج محمد کریم کرمانی و مرحوم حاج محمد باقر همدانی اعلی الله مقامهم استفاده کرده ام چنین دریافته ام که ایشان در جمیع مسائل اعتقادی و فروعی) اصول دین و فروع دین( نسبت به ضروری های آنها با همه متّفق و متّحد بوده اند و خلاف ضرورتی که موجب کفر و خروج از دین باشد(نعوذبالله)از آن بزرگواران ندیده ام . واما در بعضی از مسایل نظری( چه در اصول دین و یا در فروع دین) با سایرین از حکماء و علماء و فقهاء اختلاف نظرهایی دارند که اینگونه اختلافها میان دیگران از ایشان هم موجود بوده و هست که موجب خروج از دین و کفرنمی شود و به تعبیر دیگر هر حکیمی و یا فقیهی براساس مبنای خود استفاده و استنباطهایی از قرآن و احادیث شیعه داشته و دارند که این گونه اختلافها را نمی توان ملاک کفر و خروج از دین دانست و به این وسیله کسی را تکفیر کرد. واگر کسی به این وسیله کسی را تکفیر کند، خود کافر گردیده است. اینک پاره ای از این نظریات را که در بعضی ازکتب این بزرگواران دیده ام و بواسطه آنها بعضی نسبتهای ناروا به ایشان داده شده یادآور می شوم  :

۱ - در تعداد و شماره اصول دین :

مرحوم شیخ احمد و مرحوم سید کاظم اعلی الله مقامهما شماره اصول دین راهمان طوریکه معروف و مشهور است ذکر کرده اند( توحید ، عدل ، نبوت ، امامت ، معاد (به کتاب حیوة النفس مرحوم شیخ و کتاب اصول دین مرحوم سید کاظم رشتی) که اخیراً دفتر انتشارات وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم منتشر کرده است)رجوع شود.

اما مرحوم حاج محمد کریم کرمانی اعلی الله مقامه در کتب اعتقادی خود ترتیب و شماره معروف و مشهور دراصول دین را جامع و کامل ندیده و نظر به اینکه آن ترتیب و آن شماره به آیه ای از قرآن و یا حدیثی از معصومان علیهم السلام مستند نبوده، خود ترتیب و شماره ای را انتخاب کرده که جامع و کامل باشد. ایشان می فرماید اصول دین چهار است:

اول : شناخت خداوند متعال که در این اصل، صفات خدا هم مورد بحث قرار می گیرد که از صفات خدا یکی توحید است یکی هم عدل است. پس عدل داخل در اصل اول شد نه آنکه از اصول دین حذف شود و کم گردد.

دوم : شناخت پیغمبر خدا صلّی الله علیه و آله است که در این اصل روشن می شود که به تمام آنچه پیغمبر(ص) از جانب خداوند متعال آورده که گفته می شود باید اقرار و اعتراف نمود و ایمان آورده که « ماجاء به النّبی» (ص  (گفته میشود باید اقرار و اعتراف نمود وایمان آورد و ازجمله آنها امر معاد است که در قرآن و احادیث بیان شده است. پس معاد هم داخل اصل دوم شد و از اصول دین کم نشد و خارج نگردید

سوم : شناخت امامت و امامان علیهم السلام است

 چهارم : شناخت مراتب اولیاء و دوستان و شیعیان ایشان علیهم السلام و شناخت مراتب دشمنان ایشان علیهم السلام است تا در نتیجه به اندازه شناخت مراتب به دوستانشان، آنها را دوست بداریم و به اندازه شناخت دشمنانشان آنها را دشمن بداریم. که دیگران این اصل را به نام توّلی و تبری نامیده و از فروع دین شمرده اند آن هم آخر از فروع. ولی مرحوم آقای کرمانی از آیات قرآنی و از احادیث ، برای این امر تولّی و تبری موقعیتی دریافته که آن را در ردیف اصول دین تشخیص داده و جای آن را از فروع به اصول تغییر داده است. و نظر به اینکه اصل با رکن ازاین نقطه نظر چندان تفاوتی ندارد و در بعضی از روایات کلمه رکن و ارکان )پایه ها(بکار رفته است، آن مرحوم هم ازاصول به ارکان تعبیر آورده و فرموده ارکان دین چهار رکن است : رکن اول معرفة الله ، رکن دوم معرفة النّبی (ص)، رکن سوم معرفة الائمة ، رکن چهارم معرفة الشیعة. و چون مراتب شیعیان چهار مرتبه است( انبیاء ، نقباء ، نجباء ، رعایا )به شرح مراتب ایشان و بیان صفات و حالات ایشان پرداخته و به تفصیل با دلائل گوناگون(عقلی و نقلی ( به زبان عربی و فارسی فضائل و مقامات و وجوب ولایت ایشان را ثابت فرموده است و همچنین مراتب خبیثه اعداء و وجوب براءت جستن از آنها را بیان فرموده است. و این رکن چهارم را بعضی گمان کرده اند که آن مرحوم به اصول دین افزوده اند در صورتی که از آیات قرآن واحادیث چنین استفاده کرده اند که در اهمیت و لزوم و وجوب آن، بعد از آن سه رکن دیگر قرار دارد. در بعضی از کتب مرحوم شیخ و مرحوم سید هم به این امر تصریح شده یعنی آن دو مرحوم هم اهمیت این امر را بعد از آن اصول دانسته اند. بعضی نسبت داده اند که مراد ایشان از رکن رابع، شخص خاصّی است و آن هم خود ایشان است ولی این چنین نیست و این نسبت ناروا است گرچه ممکن است در فرزندان مرحوم آقای کرمانی از گفتار و رفتاری که دیده شده، بعضی این استفاده را بکنند. مثل آنکه فرزند ایشان محمد خان مدعی وحدت ناطق شیعی شد که ما هم با آنها در این مطلب مخالف هستیم و آن ادعا را صحیح نمی دانیم و مرحوم آقای همدانی با این مسأله مخالفت کرده و با دلائل، بطلان آن را اثبات فرموده است.

۲  -در توحید مطابق ضرورت «اسلام –تشیع» به یگانگی ذات خداوند متعال( در ذات ، صفات ، افعال وعبادت ) معتقد بوده و به « اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شریک له » در مورد هر چهار امر  یعنی ذات و صفات و عبادت  اعتقاد کامل و جازم دارند و از هرگونه شرک در هریک از این موارد بیزاری جسته و موجب خروج از دین می دانند.

در توحید افعال تفسیر و تحقیقی دارند که اجمال آن این است:  خدای متعال در کارهای خود یگانه و یکتا است و شریک و معین و وزیر و وکیل ندارد. یعنی خود به تنهایی می آفریند، و به تنهایی روزی می دهد، و به تنهایی می میراند، و به تنهایی زنده می کند و در این کارها نه شریک دارد نه معین دارد، نه وزیر و نه وکیل. الله الذی خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم هل من شرکائکم من یفعل ذلکم من شی ء سبحانه و تعالی عما یشرکون ولی از تنزیهات قرآنی و روایی این مطلب مسلّم می شود که خداوند متعال تمام این کارها را با اسباب مناسب آنها که آنها هم مخلوق خداوند هستند انجام می دهد و به ذات مقدس خود مباشر در کارهای خود نمی گردد. مثلاً می میراند به وسیله عزرائیل، و روزی می دهد به وسیله میکائیل، تا میرسد به کارهای جزئی که با اسباب جزئی آن کارها را انجام می دهد. مثلاً گرم می کند با خورشید و سرد می کند با ماه و هیچ یک از این اسباب و وسائل، شریک خداو معین خدا و وزیر خدا و وکیل خدا نیستند و همه اسباب و آلات کارهای او بوده و او به تنهایی کارهای خود را به وسیله آنها انجام داده و می دهد(و در حدیث به طور کلّی فرموده اند: ابی الله ان یجری الاشیاء الاّ باسبابه. و فرموده اند : ان الله تعالی جعل لکلّ شی ء سببًا. خدا اشیاء را جاری نمی سازد مگر به وسیله اسباب آنها  خدای متعال برای هر چیزی سببی قرار داده است.) و می دانیم یک سبب کلّی و اصلی را خداوند ابتداءً آن را به خود آن آفریده که مشیت باشد و اشیاء را هم به وسیله آن آفریده و به وسیله آن رزق داده و به وسیله آن زنده کرده و به وسیله آن می میراند خلق الله الاشیاء بالمشیة و خلق المشیة بنفسها و اول چیزی که به مشیت خود آفرید، نور مقدس محمد و آل محمد صلّی الله علیهم اجمعین بود و آنگاه به وسیله آن، سایر مراتب مخلوقات را آفرید و ایشان را واسطه کلّی و سبب اعظم در همه کارهای خود قرار داد که فرمودند نحن سبب خلق الخلق مائیم سبب و وسیله کلّی خلقت همه خلق . پس خداوند به وسیله ایشان آفریده و می آفریند، و به وسیله ایشان روزی داده و می دهد، و به وسیله ایشان میرانده و می میراند، و به وسیله ایشان زنده کرده و زنده می کند و ایشان سبب کلّی و وسیله و واسطه اعظم هستند ؛ نه شریک خدا بوده و نه معین او و نه وکیل خدا (بلاتشبیه ) شخص نویسنده با قلم می نویسد و قلم، وسیله کار نوشتن او است و قلم نه شریک او است و نه وکیل او، بلکه می توان گفت نویسنده با قلم می نویسد به تنهایی بدون شریکی و می توان گفت قلم می نویسد به اذن نویسنده که اینجا معنی «اذن »یک معنی خاصّی می شود که مرادف با وسیله کار بودن است نه به آن معنی متبادر به ذهن است که مأذون مستقل باشد در کار و اذن دهنده فقط کارش اذن و اجازه دادن باشد و خود دیگر کاری نداشته باشد. و در همین جا است که می گویند محمد و آل محمد (ص) در آن مقامی که سبب کلّ و اعظم هستند، اسماء الله فعلیه خداوند متعال می باشند. زیرا اسماء فعلیه یا صفات فعلیه خداوند، عین ذات خدا نبوده و همه حادثند و در کتاب شریف کافی مرحوم کلینی در کتاب توحید در بخش صفات، بابی را« باب حدوث الاسماء» عنوان فرموده نام گذارده است. و در حدیث فرموده اند نحن اسماء الله الحسنی ما ئیم اسمهای نیکوی خداوند. و همین بحث را در حکمت که مطرح میکنند، تعبیر را مناسب علم حکمت بیان کرده و ازسبب، تعبیر به علّت می آورند و می گویند علّتهای چهارگانه خلق ، ذات خداوند متعال نیست. زیرا علّت بودن شایسته ذات خدا نبوده بلکه خدا در مقام فعل خود علّت است به فعل خود، نه به ذات مقدس خود. پس خدا خالق و آفریننده علّت است و آفریننده معلول به وسیله علّت . و نظر به اینکه سبب اعظم نور محمد و آل محمد (ص) است، پس ایشان در آن مقام که سبب اعظم برای خلق هستند، علّت خلق هم هستند. و نظر به اینکه اسماء الله و صفات الله فعلیه خدایند، پس علّت فاعلی و علّت غایی و علّت مادی و علّت صوری خلقند. یا بگوئیم خداوند به وسیله ایشان خلق راآفریده (عّلت فاعلی) و برای اطاعت و محبت و پیروی از ایشان آفریده( علّت غائی) و از نور و یا سایه ایشان خوبان و بدان را آفریده (علّت مادی( و خوبان را مطابق و بر هیئت نور ایشان و بدان را برخلاف هیئت نور ایشان آفریده است(علّت صوری ) ( و البته در جای خود بحث کرده اند که بر اساس جبر و تفویض نبوده بلکه براساس اختیار، این خلقتها انجام یافته است ) در دعاء عدیله این جمله را می خوانیم و کان علیمًا قبل ایجاد العلم و العلّة پس علت را ایجاد می کند نه آنکه خود به ذات مقدس خود علّت باشد. در اینجا نسبت ناروایی را به ایشان داده اند که ایشان ، محمد و آل محمد (ص) را شریک در کارهای خدا می دانند و شرکت سهامی الوهیت درست کرده اند و در این بحث گفتگوهای زیادی شده. در صورتی که مطلب ایشان کاملاً روشن و دلائل آن زیاد است . و در مسأله پرستش و عبادت هم معتقد هستند که خدای متعال به تنهایی و بدون شریک ، معبود بر حق بوده ومحمد و آل محمد (ص) واسطه در بندگی و عبودیتند یعنی به واسطه اطاعت و پیروی از ایشان و محبت ورزیدن به ایشان و راهنمایی های ایشان، باید خداوند را بندگی و پرستش نمود و ایشانند اَدلاّء علی الله یعنی راهنمای درشناختن خدا و آیات معرفت خداوند هستند که خداوند به ایشان و در ایشان شناخته می شود. فرمودند : بنا عرِف الله و بنا عبد الله یعنی فقط به وسیله ما خداوند شناخته و پرستش می شود.

3- مسأله معاد : در مسأله معاد مطابق ضرورت اهل اسلام معتقدند که معاد روحانی و جسمانی است و خداوند در قیامت ابدان را جمع آوری و محشور می فرماید و ارواح آنها را در آن ابدان قرار داده و قیامت و حشر و نشر را برپامی سازد . ولی در مورد جسم و مراتب تلطیفی آن تحقیقی بسیار جالب دارند که جسم در مرتبه اول آن دنیوی و غلیظ است و مناسب این عالم دنیایی است ، و در مرتبه دوم برزخی است و لطیف تر از مرتبه اول است که از آن تعبیرآورده اند به هورقلیایی. و این کلمه عبری بوده و در لسان حکماء متداول بوده است. در کلمات سهروردی و ملاّصدرا وحکیم سبزواری هم آمده است و به معنی ملک دیگر است که همان جسم و بدن لطیف تر باشد که مناسب عالم برزخ است و به نعمتها و یا عذابهای آن عالم متنعم و یا معذّب است. و در مرتبه سوم جسم لطیف تر است که مناسب عالم آخرت است و می تواند به واسطه آن لطافت و ترکیب اعلایی که پیدا می کند ، تا ابد زندگانی کند و در آن نعمتها و یاعذابها بسر برد.

و معراج پیامبر(ص) را هم بر اساس همین نظریه تحلیل می کنند و مانند تمام مسلمانان معتقدند که معراج هم جسمانی بوده ولی در هنگام صعود غلظت بدن مطهر حضرت کم شده و به لطافت خود باقی مانده و عروج فرموده است و این لطافت چیزی از بدن و جسم حضرت را کم نکرده ؛ درست به مانند وقتی که از دیده ها غایب می شد وکسی او را نمی دید و با آنکه حضرت حاضر بود اما مشاهده نمی شد. و این نوع غائب شدنها برای امامان(ع)هم بوده و الآن خضر علیه السلام هم به همین کیفیت از دیده ها غائب است و در حدیث دارد که وقتی نام او را می برید بر اوسلام کنید زیرا او حاضر می شود و باید او را احترام کنید و می دانیم خضر زنده است، یعنی روح او در بدن و جسم او موجود است ولی جسم و بدن او لطیف شده دیده نمی شود  از این جهت طی الارض می کند و به چشم بهم زدنی از بلدی به بلد دیگر می رود وهرگاه بخواهد دیده شود، می تواند بدن خود را غلیظ و متراکم سازد و دیده شود.با این تحقیق اشکالاتی که در مسأله معاد جسمانی ومعراج جسمانی مطرح شده برطرف می شود و از جوابهایی که دیگران داده اند و خواسته اند آن اشکالات را برطرف سازند جالبتر و بهتر و کاملتر به نظر می رسد . در اینجا هم نسبت ناروای انکار معاد جسمانی و معراج جسمانی را به ایشان داده اند و تکفیری که نسبت بمرحوم شیخ انجام شد ، درباره همین مسأله بود . و نظر به اینکه تکفیر کننده به ایشان گفته بود که نظریه شما درباره مسأله معاد مانند نظریه ملاّصدرا است و چون نظریه ملاّصدرا در این مسأله کفر است، پس شما کافر هستید . و اکنون ما می بینیم که از مکتب ملاّصدرا همه جا تجلیل می کنند و سخنی از کفر و کافر بودن در میان نیست. پس چرا نسبت به مکتب مرحوم شیخ تجدید نظری انجام نمی شود و چرا این اختلاف را از میان برنمی دارند؟ و هرگاهی باز آن را به عنوان یک مکتب منحرف و جدایی عنوان می کنند درصورتی که مرحوم علاّمه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان درکتاب شیعه در اسلام می نویسد :

دو طایفه«شیخیه و کریمخانیه » که در دو قرن اخیر در میان شیعه دوازده امامی پیدا شده اند، نظر به اینکه اختلافشان با دیگران در توجیه پاره ای از مسائل نظری است نه در اثبات و نفی اصل مسائل ، جدایی ایشان را انشعاب نمیشمریم .

4- نبوت و امامت : در این دو مسأله مطابق با ضروریات اهل اسلام و تشیع به بیان اثبات نبوت عامه و خاصّه وامامت امامان دوازده گانه پرداخته اند و عصمت و طهارت و برتری ایشان را بر جمیع خلق بیان کرده اند و گذشته ازفضائل و مناقب ظاهری رسالت و امامت ، از پاره ای از فضائل و مناقب باطنی و نورانی آن بزرگواران سخن به میان آورده اند و کتاب شرح الزیاره مرحوم شیخ پر است از ذکر این گونه فضائل و مناقب و در همه جااز این حدیث شریف که فرموده اند : نزّلونا عن الربوبیة و قولوا فی فضلنا ماشئتم و لن تبلغوا ( ما را از مقام خدائی پایین آورید وبگویید در فضل ما هرچه می خواهید و به جایی هم نخواهید رسید ، یعنی فضل ما تمام شدنی نیست) تخطّی و تعدی نکرده اند . در این مسأله هم نسبتهائی به ایشان داده اند که کاملاً ناروا است . مثل آنکه گفته اند ایشان درباره معصومان(ع) غلو کرده اند و برای آنها مقام خدائی قائل شده اند درصورتی که در همه جا اقرار دارند به اینکه این بزرگواران بندگان خدایند و محتاج به خدایند و پرستش کنندگان خدایند و برگزیدگان خدایند از میان خلق . و بواسطه کرامتی که در نزد خدا دارند و عصمت و طهارتی که دارند خداوند ایشان را به مقاماتی ممتاز فرموده که در چهار مقام کلّی خلاصه می شوند :

اول : مقام رسالت و امامت است که مقام ظاهر ایشان است .

دوم : مقام اَبوابیت ایشان است که مقام باطن ایشان است که در این مقام واسطه های فیض خدا هستند درجمیع ملک خدا و دست عطاء و منع خدایند که خداوند به دست ایشان و به وسیله ایشان هر فیضی را به هر خلقی ازخلق داده و می دهد و یا منع کرده و می کند و از این مقام ایشان این عبارت گزارش می دهد که «بیمنه رزِق الْوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء »(به یمن امام وقت و حجت و ولی عصر، تمام خلق روزی داده می شوند و به واسطه وجود او است که زمین و آسمان بر جای خود ثابت و پابرجا است) .

سوم : مقام معانی ایشان است که مقام باطن تری است و در این مقام جمیع اسماء و صفات فعلیه خدای متعال می باشند. در این مقام قدرة الله و علم الله و نورالله و کلمة الله و سرالله و سلطان الله و جلال الله و جمال الله و حکم الله و امرالله و از این گونه تعبیراتند .

چهارم : مقام بیان که این مقام باطن تر و عالیتر از آن مقام های دیگر است در این مقام است که خدا از ایشان پیدا و در ایشان هویدا و آشکار است نه به ذات مقدسش بلکه به ظهور و تجلّی خود . و در این مقام است که درزیارت ایشان می خوانیم و من عرَفهم فقد عرف الله و من جهِلَهم فقد جهِلَ الله که در مفاتیح الجنان مرحوم شیخ عباس قمی هم موجود است . یعنی (هرکس ایشان را شناخت خدا را شناخته و هرکس ایشان را نشناخت خدارا نشناخته است) .

و می توان گفت یکی از عمده ترین کارهائی که این مشایخ انجام دادند بیان و تفسیر و تحلیل فضائل و مناقب نورانی محمد و آل محمد(ص) بوده که سرافرازی بزرگی برای شیعه فراهم ساختند و متأسفانه آنطوری که باید و شاید در مراکز علمی و فکری شیعه از یک چنین ذخائری استفاده نمی شود و به همان فضائل و مناقب ظاهری آن هم درسطح خیلی عادی اکتفا شده و می شود.

۵ : درباره غیبت و معنای آن و کیفیت آن توجیهی دارند بعد از آنکه اقرار دارند به اینکه آن حضرت (حجة بن الحسن العسکری علیهماالسلام) آخرین وصی از اوصیاء رسول خداست(ص)و از هنگامی که ولادت یافته تاکنون و تا زمان ظهورش حجت و امام حی است و از زمان رحلت پدر بزرگوارش به مقام امامت ظاهری رسیده و جز او امام معصومی وجود نداشته و نخواهد داشت و روزی ظهور خواهد فرمود و عالم را پر از عدل و قسط خواهد کرد بعد ازآنکه پر شده باشد از ظلم و جور . و دو غیبت داشته ، غیبت اول غیبت صغری که مدت آن معین است در تاریخ شیعه و دوم غیبت کبری که بعد از غیبت صغری شروع شده و تا وقتی که خدا صلاح بداند به طول خواهد انجامید . و درمیان علماء شیعه غیبت امام را به دو طور توجیه کرده اند :

یکی اینکه غائب است ، یعنی دیده می شود ولی شناخته نمی شود که امام است مگر آنکه خود آن بزرگواربخواهد که شناخته شود و کسی و یاکسانی او را بشناسند .

طور دیگری که غیبت را توجیه کرده اند آنست که آن امام علیه السلام از دیده ها پنهان است و کسی او رانمی بیند و هرگاه بخواهد که کسی یا کسانی او را ببینند ظاهر می شود و دیده می گردد و اگر بخواهد او را بشناسند خواهند شناخت وگرنه نخواهند شناخت این طور دوم را می گویند غیبت بطور خفاء جسم و بدن امام علیه السلام است و آن طور اول را می گویند غیبت بطور خفاء عنوان امام است نه خفاء جسم و بدن مبارک آن حضرت. و در توجیه طور دوم نوعاً می گویند بطور معجزه است، یعنی به اعجازِ خود امام علیه السلام است که کسی او را نمی بیند و او همه را می بیند. ولی در مورد توجیه این طور غیبت، ایشان می گویند جسم و بدن امام علیه السلام لطیف می شود و از غلظت خارج می گردد و دیده نمی شود و هرگاه بخواهد دیده شود ، بدن و جسم خود را غلیظ و متراکم می سازد . و در وقتی که در حالت لطافت باشد و دیده نشود تعبیر می آورند در مرتبه هورقلیائی است و از این عالم غلظت به آن عالم لطافت رفته در عین حالیکه اینجا را هم خالی نکرده است. بدلیل اینکه او با بدن خود و چشم خود اینجا را می بیند. درست مثل آنکه پیامبر(ص(و یا یکی از امامان(ع)از دیده ها غائب می شدند و دیده نمی شدند ، بدون هیچ گونه تفاوتی ، غیبت امام علیه السلام هم به همین کیفیت است و البته هرگاه بخواهد دیده شود می شود و دربازارها و خانه ها رفت و آمد میکند و حتّی ممکن است داد و ستد کند و زن بگیرد و فرزند داشته باشد ولی شناخته نشود . در موسم حج می آید در سرزمین عرفات حاضر می شود و دعا می کند و به دعاها آمین می فرماید . نسبت ناروایی که در این مسأله به ایشان داده اند این است که می گویند معنی این سخن و نتیجه این توجیه این است که امام علیه السلام )نعوذبالله(مرده باشند و از دنیا رحلت کرده باشند و در عالم برزخ بسر ببرند . در صورتی که در روایات فرموده اند که خداوند متعال خضر علیه السلام را از دیده ها پنهان کرده و به او عمرطولانی داده تا نمونه ای باشد برای غیبت و طول عمر مهدی این امت علیه السلام و عجل الله تعالی فرجه . پس طبق این توجیه امام علیه السلام زنده است و نمرده و شاهد بر خلق است و از طرف خدا حجت بر همه بوده و ناظر بر جمیع اعمال خلق می باشد ؛ او صاحب لیلة القدر است . در شبهای قدر ملائکه و روح همراه تمام مقدرات بر آن حضرت فرود می آیند و تقدیرات همه را بر او عرضه می دارند اینها کلیات نظریه هائی بود که در زمینه مسائل نظری اصول دین و اعتقادات مذهبی ، اینجانب از بعضی کتابهای ایشان استفاده کرده ام و اشاره اجمالی هم به بعضی از نسبتهای نادرستی که به ایشان در این زمینه ها داده شده نمودم والسلام.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ