سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
زبان ما نویسنده: سما - یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸

          بسم الله الرحمن الرحیم

 

                  زبان ما

 

                   نوشتۀ

               استاد معظم

 

مطالعۀ این کتاب شما را با قواعد و دستور زبان پارسی کاملاً آشنا می سازد ..............

 

 

 

                            بنام خدا

 

                          مقدمۀ نسخه بردار

 

همان طور که در سبب نگارش کتاب ملاحظه می کنید بعضی از دوستان نگارنده با نوشتن این دستور زبان مخالف بوده اند ولی بر اثر همّت بالا و بدون وقفۀ نگارنده این خدمت نیزبه ملت پارسی زبان گردیده است و همۀ زحمات نگارنده در زمینه های فنی و هنری و فرهنگی و علمی ودینی از نوآوری ویژه ای برخوردار است که اهل هر رشته ای را حیرت زده کرده البته نگارنده دوست ندارند که کسی از ایشان تعریف وتمجید کند وما هم توانائی این کار را نداریم دیگر اینکه  نسخه در دست ما که فتوکپی است دارای پاک شدگی هائی است  که یا آنها را نمی آوریم و یا فعلا بطور تقریبی اصلاح می کنیم تا شرایط اصلاح کامل  آن فراهم گردد ونکتۀ دیگر اینکه جواب کسانی را که با پخش این جزوه مخالفند متن " سبب نگارش " نگارنده داده است نیازی بگفتگو با کسی را نداریم مگر کسی که برای اصلاح اقدامی داشته باشد

                                 «سما»

 

 

   

                          


          

   

                            « بنام خدا »

                            " سبب نگارش"

به بعضی از دوستان که می گفتم تصمیم دارم دربارۀ قواعد دستور زبان پارسی مطالبی بنویسم در جواب می گفتند احتیاج نیست که این زحمت را بخود بدهی آنهائیکه پارسی زبانند بدون توجّه عموماً قواعد زبان خود را رعایت می کردند و آنهائیکه پارسی زبان نیستند باندازۀ نیاز بکتابهائیکه در این فن نگارش یافته مراجعه می کنند .. ولی میخواهم آنطوریکه لزوم این عمل را حسّ کرده ام توضیح دهم تا دیگران هم درتوسعۀ این فنّ کوشش نمایند :

اوّلاً : اگر قواعد زبانی زیاد شهرت بیابد و اصول صحیح آن زبان رایج گردد وطبق اساسی ترین روشها تدوین شود علاقه مندان فراوانی پیدا کرده و در نتیجه شهرت جهانی یافته و در آموزشگاههای ممالک مختلف مورد تدریس قرار می گیرد .. وروی این حساب پایه ملّیت آن قوم تقویت می شود ...

ثانیاً : در اثر تدوین قواعد یک زبانی فرا گرفتن آن آسان می شود و می توان با تنظیم صحیح و اسلوب زیبا قواعد آن زبان را منظم و آنرا جزو آسانترین زبانها قرار داد ...

ثالثاً : زبانی که دارای قواعد منظم و مدوّنی باشد قطعاً در مقابل تحریفات و عوامل مخرّب خارجی که هر زبانی را تهدید مینماید وبدیهی است که میتواند مقاومت نماید و نزدیکی کشورها و زیادی روابط ملل استقلال هر زبان را نابود می سازد . لکن زبانی از این عوامل مصون خواهد ماند که قواعدی منظم ومدوّن داشته باشد ...

رابعاً : اهل زبانی که قواعد آن منظم ومدوّن است در محاورات و مکاتبات خود آن اصول را کاملاً صحیح رعایت کرده و این عمل باعث می شود که آن زبان از مداخله های ناروا مصون و محفوظ بماند .... متأسفانه زبان پارسی که در گذشته قدمی برای تدوین قواعد آن برداشته نشده است هر روشنفکری را بیاری می طلبد و از فرد فرد ایرانی کمک می خواهد که برای حفظ استقلال و سهولت آن قدم بردارند ... و عجب است از بعضی ایرانیانی که چشم از استقلال خویش پوشیده و مایۀ ملیّت خود را می خواهند برایگان از دست بدهند و خط لاتین را جا یگزین خط پارسی  نمایند ... با مطالعۀ آنچه گفتیم تصدیق می فرمائید که این نغمۀ شوم استعمار است که از حلقوم بعضی مزدوران اجانب بیرون می آید... لذا بر تو است ای ایرانی که در راه تقویت مبانی زبان خود و نشر قواعد و اصول آن و حفظ استقلال و سهولتش بکوشی و تا جائیکه قدرت داری در این راه مقدّس که بستگی کاملی بملیّت و قومیّت تودارد قدم برداری ولااقل در آموختن و فرا گرفتن قواعد این زبان جدّیت کنی واز گذشتگان پند گیری که از راه نثر ونظم این ودیعۀ گرانمایه را بتوسپرده اند....زحماتیکه فردوسی در تنظیم شاهنامه بخود داده رنجهائیکه نظامی وسعدی وحافظ کشیده اند بیاد آور واراین زبان شیرین که آوازۀ آن ادبیات پر آوازۀ ادبی جهان رابنواخته و روزگاری دیرین برهمۀ ادبیات  جهانیان برتری داشته است در اثر استحکام مبانی وقدرت قواعد خود اوست که استعمار بنیان کن چنین مقاومتی نموده ودوام پیدا کرده است تامی توانی دفاع نما .

                   سید احمد پور موسویان

                          « پیش گفتار»

شامل قسمتهای زیر است  :

1-      زبان پارسی جزو زبانهای پیوندی () بشمار می آید ( دانشمندان زبان شناسی زبانهای جهان را بسه قسم تقسیم کرده اند :

اوّل – زبانهای یک هجائی یعنی کلمات در این قسم زبانها تنها یک هجاتغییر نا پذیر است که نه پشاوندی ونه پساوندی بآخر آنها افزوده نگشته و حالات کلمات با پس وپیش کردن آنهاست زبان چینی و سیامی وثبتی ازاین قبیلند .

دوم – زبانهای التصاقی . در این زبانها کلمات دارای یک ریشه یک هجائی تغییرناپذیر بوده که معنای اصلی رافهمانیده وبرای بیان معانی فرعی هجاهائی برآن ریشه افزوده می شود زبان هائی را که نام می بریم از این دسته اند :

1 زبانهای اورال وآلتائی که دارای چند شاخه است : شاخۀ متین واوغری ( مانند میتنی ولاپنی وبخاری )شاخۀ ساموئیه . شاخۀ ترکی ( مانند : ترکی استامبولی . چواشی . اویغوری . یاقوتی وامثال اینها ) شاخۀ مغولی ( عبارتست از زبان مغولی وقالموقو قدبات ) شاخۀ دونغور( که عبارتست از زبان دونفوزومانچو )

2 زبانهای دراویدی در هندوستان 3 زبانهای ماله وپلیتری(مانند زبان اهالی ماله وجاوه وغیر این ها ) 4زبانهای بانتو در آفریقای جنوبی ( مانند کافروغیرآن )5زبانهای آمریکائی ( مانند : زبان مکزیکی وغیر آن ) از مختصات زبانهای آمریکائی اینست که فاعل و مفعول با فعل آمیزش یافته وبشکل یک کلمه طولانی در می آید ) 6زبانهای استرالیائی 7زبانهای ژاپنی 8زبانهای باسک وغیر اینها ) .

درزبانهای پیوندی ریشۀ زبان می تواند تغییر کرده و با هجاهای اضافی ترکیب گردد ..زبانهای عمده از این نوع بوده ودو شعبۀ بزرگ دارند که عبارتند از :

الف : زبان های حامی وسامی که دو قسمند 1- قطبی . حبشی وغیر این دو 2- آشوری . عبری . فینیقی . گلدانی . سریانی عربی وغیر این ها ...

ب :  زبان های هند واروپائی که هفت قسم می باشند :

1-    زبان هند وایرانی مانند : سانسکریت . فرس قدیم . اوستائی وغیر آنها 2- یونانی . 3- ایتالیائی سلتی مانند لاتینی ،اسک وامثال اینها ... (زبان لاتینی اوّل زبان اهالی رم بود در همه نواحی ایتالیا و مدیترانه انتشار یافت ودر ممالک مختلف تکامل پیدا کرده است این زبانها را که از تکامل آن لاتین بوجود آمده است " زبانهای رومی " نامیده می شوند . مثل زبان ایتالیائی ، فرانسه ، اسپانیائی ، پرتقالی ، رومانی ، وغیر اینها .. )4- ژرمنی مانند اسلاندی ،سوئدی ، آلمانی ، انگلیسی ، هلندی ، وامثال آنها . 5 – بالت واسلاوی مانند زبان روسی ، چک ، لهستانی وغیر اینها 6- آلبانی 7- ارمنی .

دستور هر زبانی عبارتست از مجموعۀ قواعد یکه بوسیلۀ آنها درست گفتن و درست نوشتن را فرا می گیریم (دستور زبان یعنی گرامر به یونانی گراماتیکه "grammatike " وبلاتینی "  گراماتیکا " grammatical" نامیده می شود .) وشامل مبحث اصوات ومبحث صر ف ومبحث نحو می شود . در مورد سیر تاریخی این فن می توان گفت : که از زمانهای قدیم مورد توجه شرق وغرب بوده ولی مصریان وسومریان که در قرن پنجم قبل از میلاد می زیسته اند قدیمی ترین مللی بوده اند که باین موضوع مهم توجه داشته اند وحتی در کتاب تورات راجع باشتقاق کلمات مطالبی ذکر کرده است . چینیان هم بدستور زبان متوجه بوده لکن نباید از نظر دور داشت که همه این اقدامات شکلی بدوی داشته و تکمیل آن از هند می باشد که در حدود پانصد سال قبل از میلاد بزبان سانسکریت تحریر یافته و علمای صرف ئ نحو هندی خصوصاً پانینی (قرن چهارم قبل از میلاد ) تحقیقات دقیق وگرانبهائی در این زمینه دارند ... یونانیان در اوّلین مرتبه در مغرب زمین این فن را درست نموده وتوجّه سوفستائیان وافلاطون در کارتیل باین فن تحصیل دستور زبان مورد تمایل عمومی واقع گردید... ارسطو بین منطق ودستورزبان ارتباط کاملی ایجاد کرد ورواقیان چهار حالت ( حالت فاعلی ،حالت اضافی ، حالت مفعول الیهی ، حالت مفعولی ) را بیان داشتند .... علمای هند از قدیم اسم وصفت را از یکدیگر جدا نموده بخلاف یونانیان که بین این دو تفکیک قائل نشدند . و اروپائیان بپیروی از مسلمانها این کار را انجام دادند . دنی دوتراس (Thrace Deny s de در قرن اوّل قبل از میلاد می زیسته است.) اوّلین کسی است که در کتاب خود (Art grammatical  ) دستور زبان را یک علم مستقلی یاد کرده وآپولونیوس دیسکول (Apollonius Dyscolve) نحو را از صرف بطور کلی جدا نمود ... رومیان با وجود علاقۀ سرشاری که باین فن ّ داشته اند امّا ابتکاری از خود نشان داده نداده و همان اصطلاح یونانیها را بلاتینی ترجمه کرده اند این حالت همچنان ادامه داشت و حتّی در قرون وسطی هم پیشرفتی ننمود تا در آخر قرن هجدهم انقلاب عجیبی در تاریخ دستور زبان ایجاد گردید در اثر کشف سانسکریت تاریخی ( grammar ehisotorique یعنی گرامریکه اصل و تاریخ مباحث اصوات و صرف و نحو را مورد بحث قرار می دهد ) وگرامر مقایسه ای (   grammar esomparree

یعنی گرامری که زبانهای مختلفی را باهم سنجیده مشابهات واختلافات آنها را بیان می کند) جانشین گرامر عمومی( egenerale      grammar عبارتست از مجموعه قواعدی که شامل همۀ زبانهااست)  شد .. در اوائل قرن 19آد لونک (Ade lung ) دانشمند آلمانی کتاب دستوری نوشت که در مقدمۀ آن می نویسد : برای نوشتن زبان دوراه است : یکی آنکه اصول یشینیان مراعات ومطابق معمول آنان نوشته شود . دیگر آنکه دستور نویس برعایت این اصول مقید نبوده مسائل را شخصاً مورد تحقیق قرار دهد ... این دانشمند در کتاب نامبرده از روش دوّم استفاده کرده است .

در میان مسلمانان اوّلین کسی که باین فنّ توجه پیدا نمود ابوالاسود دؤلی بود . ( ابو الاسود دؤلی متوفی 67هجری اساس نحو را از مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام آموخت . گویند روزی از راهی عبور می کرد شخصی این آیه را«ِ أَنَّ اللَّهَ بَری‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَ رَسُولُهُ »( خدا ورسول خدا از مشرکین بیزارند ) میخواند ولی لام رسولُه را مجرور میخواند که معنا میشود : خدا از مشرکین واز رسولش بیزار است (نعوذ بالله) لذا بفکر تدوین دستور زبان افتاد . .. وباز گویند که دخترش شبی از زیبائی آسمان تعجب کرده گفت : یا ابت ما احسنُ السماء ای پدر چه زیباست آسمان !! ) ولکن احسن را مضموم می خواند ( و بنابراین معنا میشود ای پدر چه چیز آسمان زیباست ؟) از این جهت پدرش گفت" نجومها " (ستارگان آن ) زیرا گمان برده بود که دخترش از زیباترین چیز آسمان می پرسد ... پس تدوین دستور زبان بمنظور جلو گیری از خطاها بوده است ) وپس از او عده ای کار او را دنبال کرده تا نوبت بخلیل ابن احمد فراهیدی(متوفی در ربع سوم قرن دوِم هجری ) رسید...در همین زمان بود که عرب با قبائل مختلف وملل گوناگون آشنا شده ونیاز بیشتری باین فنّ پیداکرده لذا خلیل بتهذیب آن پرداخته و بابهای آنرا تکمیل ساخت . شاگرد وی سیبویه (اصلاً ایرانی وبگفته بعضی از بیضای شیراز بوده است ) فروع این فنّ راکامل وشواهد زیادی برای آنها آورد وکتاب ارزنده ای نوشت و اسمش را الکتاب گذاشت . علی بن همزۀ کسائی (متوفی در اواخر قرن دوم هجری واز کوفه بوده ولی اصلاً ایرانی است... معارضۀ او با سیبویه در مسألۀ زنبور معروف می باشد. )   معاصر سیبویه هم در این موضوع زحمت فراوانی کشید ... پس از سیبویه زجاج (متوفی سال 311) وشاگردش ابوعلی فارسی (متوفی سال 377) کتابهائی در این فن نوشته وباختصار مطالبی را یاد داشت کردند . لکن بعد ها میان دانشمندان بصره وکوفه اختلاف دامنه داری رخ داد وهریک ناچار شدند برای مدّعای خود دلائلی متذکّر شوند . لذا کتابهای فراوانی در علم نحو نوشته شد ... چون این کتابها مفصل بود وطولانی دانشمندانی آمدند وبا عبارات کوتاهی کتابهائی نوشتند ( مانند ابن مالک در کتاب التسهیل ومانند زمخشری (متوفی سال 538) در کتاب مفصل وابن حاجب (متوفی 646) در مقدمه ابن معط در الفیه خود وابن مالک در الفیه اش .) ازاین روی علم صرف ونحو عربی در دنیای اسلام رواج عجیبی پیدا کرد و آیندگان هم شروع بتألیف و تعلیق وتشریح مؤلفات پیشینیان خویش پرداختند ( مانند نجم الدین رضی استرآبادی( متوفی 686) شرح شافیه وکافیه از اوست وجمال الدین بن هشام ( متوفی 761) در کتابش بنام المغنی وکتاب مختصری هم دارد بنام قطر الندی که باز خود شرحی برآن نوشته است . وجمال الدین عبد الرحمن سیوطی  (متوفی 911) شرحی برالفیه ابن مالک نوشته وتابامروز هم جزو برنامه های رسمی طلاب علوم قدیم است .و عبدالرحمن جامی (متوفی 898) شرحی برکافیه ابن حاجب نوشته وموسوم بفوائد ضیائیه می باشد . وشیخ بهاء الدین آملی متوفی 1040یک دورۀ کامل نحو را در کتاب کوچکی بنام فوائد صمدیه نوشته است وبسیار ارزنده باعبارت موجز تحریر یافته وجزو کتب درسی در حوزه های علمیه می باشد . .)

امّا راجع بدستور زبان پارسی در ایران توجه قابل ذکری نشده ومختصر قواعد و مسائلی است که در مقدمه بعضی فرهنگها مانند فرهنگ انجمن آرای ناصری وبرهان قاطع و برهان جامع وامثال اینها ذکر شده است . وباید دانست که تألیف و تدوین آنها هم چندان از زمان ما دور نمی باشد .روی این حساب باید تصدیق نمود که راجع باین فنّ در ایران چندان توجهی نگشته و تدوین دستور زبان پارسی کاملاً تازگی دارد

3 بطور اجمال باید دانست : موقعیت و ارزش این فنّ بسیار زیاد است . زیرا با فرا گرفتن این مباحث ما می توانیم درست سخن بگوئیم و درست بنویسیم ... واین مطلب برای دانشمندان وسخنوران ونویسندگان کشور ما فوق العاده ارزنده می باشد ... چقدر زشت است که دانشمندی ویا نویسنده و سخنرانی در گفتار و نوشته های خود اصول و قواعد زبان خود را رعایت نکرده وحتی باین موضوع اهمیّتی هم ندهد ؟؟ .. وبحث در پیرامون این موضوع کاملاً بیجاست زیرا هر فردی توجه باین معنی داشته و توضیح آن بی نتیجه است . لذا امید است این نوشته بتواند خدمتی در جامعه ما انجام داده ونو باوه گان از این کتاب بهره مند گردند . وتقاضای مؤلف این است که اگر موردی بخطا رقم یافته است مرامتوجه سازند تا بتوانیم در آینده آنرا بر طرف سازیم ...

 

 

بخش اوّل :

 

سخن را عبارت دانند از حرف وکلمه و جمله و کلام ...

حرف : صدائی که بر مخرجی از مخارج دهان متکی باشد حرف نامیده می شود . (ا – ب – ت تاآخر الفبا )

کلمه : لفظی که دارای معنائی بوده و از یک یا چند حرف درست شده باشد مانند : دست . سر . وو.. کلمه نامیده می شود ...

جمله : مجموع کلماتیکه مقصودی را بیان کنند ونسبتی در بر داشته باشند مانند هر یک از دو مصرع این بیت :

دیدی که خون نا حق پروانه شمع را   چندان امان نداد که شب راسحر کند

ومانند :« آفتاب تابنده است » جمله نامیده می شود ...

کلام : یک جمله یا چند جمله ای که نسبتی داشته باشند وتمام وکامل باشند  مانند  مجموع دو مصراع بیت گذشته را کلام گویند ... پس روی این حساب کلام جمله است و جمله گاهی کلام است و گاهی کلام نیست ... سی وسه حرف است که الفبای پارسی نامیده می شود و عبارتند از :

ا -  ب – پ – ت – ث – ج – چ – ح – خ – د – ذ – ر- ز- ژ- س – ش – ص –  ض -  ط – ظ – ع – غ – ف – ق – ک – گ – ل – م – ن –  و – ه – و – ی0 (لازم است بدانید که : حرف «ث» در پارسی قدیم  موجود بوده ومخرج خاصی هم داشته امّا امروز آن مخرج ازبین رفته لکن شکل آن در بعضی کلمات باقی مانده است مانند : کیومرث . حرف « ذ » هم مخرج مخصوصی نداشته و مانند « ز» تلفظ می شود ولی در نوشتن بعضی کلمات مانند : گذاشتن یافت می شود . حرف «ق » در پارسی مخرج داشته  و کسانیکه مخرج غین را نمیدانند غین را هم از مخرج ق تلفظ مینمایند . ولی در کلمات پارسی حرف ق وجود ندارد لکن جزو کلمات ترکی است که وارد زبان پارسی شده است مانند :  قورمه ، قرا ، آق ...کلمات طپیدن ،طلا ، طهران ، طپانچه و امثال اینها با « ت » نوشته می شده است ... وشصت وصد را با سین می نوشته اند ... و بالاخره حروف  : ث ، ح ، ذ ، ص ، ض ، ط ، ظ ، ع ، ق ، در کلماتی یافت می شوند که از عربی گرفته شده باشند . )

حروف منفصله ومتصله : حروف بر دو قسمند قسمی از آنها حروفیند که بحروف ما بعد خودشان متصل نباشند این قسم را حروف منفصله گویند وعدد آنها 7 می باشد ا- ر – ز – ژ – د – ذ – و . مانند آزاد . دژ . داود – راز – دیگر حروفی هستند که بحروف ما بعد خودشان متصل شده و حروف متّصله نامیده می شوند و آنها عبارتند از : ب پ ت ج چ ح خ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن ه ی

حرکت وصدا : در پارسی سه است :      ِ      َ         ُ   ودرعربی بترتیب کسره ، فتحه ، ضمه ، گویند برای اینکه بتوانیم حرفی را تلفظ کنیم یکی از این سه صدا را بکار می بریم وآن حرف را متحرک و با صدا (جنبان) گویند وهر حرفی که صدا نداشته باشد آنرا ساکن وبی صدا (زده ) نامیده اند . الف همیشه ما قبلش صدای زبر و ما قبل واو همیشه صدای پیش و ما قبل یاء همیشه همیشه صدای زیر می باشد . 

همزه والف وطرز نوشتن آنها : قبلاً باید دانست که طرز نوشتن و رسم خط همزه والف بیشتر مربوط بکلمات عربی میباشد ولی چون این کلمات در فارسی هم موارد استعمال دارد در ابنجا بحث می شود ... همزه والف هم در مخرج اختلاف دارند و هم از جهت استعمال زیراهمزه ممکن است باصدا ( حرکت ) استعمال شود مانند : «اَبرو » والف « همیشه » بدون صدا (ساکن ) است مثل « کار » .

همزه ایکه در اوّل واقع میگردد همیشه بشکل الف نوشته میشود مثل : «ابر» وهمزه ایکه در وسط کلمه باشد و دارای صدای بالا( فتحه ) باشد ویا اصلاً بی صدا باشد یشکل حرف هم جنس  صدای ما قبل خود نوشته می شود . مانند : مؤمن           لئام سؤال ( پس سؤال یکدندانه برخلاف دستور است ) مگر در صورتیکه ما قبل همزه ای که صدای بالا دارد بی صدا باشد واگر آن حرف بی صدا الف باشد همزه ای بی مرکز یعنی باین صورت « ء » مینویسند مثل " ملاءمت (نرمی ) واگر آن حرف بی صدا الف نباشد همزه را بصورت الف نویسند مانند : مسأله ( مسئله هم نوشته می شود ولی برخلاف دستور است ) . امّا در صورتیکه همزۀ وسط صدای زیر ( کسره ) داشته باشد بشکل یاء نوشته می شود مانند : لئیم .. واگرصدای اُ (ضمه ) داشته باشد بصورت واو نوشته می شود مثل رؤف . (دراینطور کلمات که دو واو ویا دو یاء پهلوی هم قرار میگیرند دو طرز میتوان نوشت : مؤنث . مؤونث . طاوس . طاووس ). ( امّا اگر در آخر کلمه بعد از همزه تاء زائدی باشد آنرا همزۀ وسط بشمار آورده وباید قاعدۀ آنرا رعایت کرد مثل : هیأت . جرأت . قراءت . براءت وامثال هیئات را بصورت هیئت هم می نویسند ولی برخلاف قاعده است ) . وهمزه ایکه در آخر کلمه است اگر ممدود (کشش دار ) باشد باین معنا که بعد از آن همزه ای قرار گیرد آنرا بشکل الف می نویسند مثل : اسماء . املاء . انشاء . صحراء ... واگر مقصور (بی کشش ) باشد دو حال دارد یکی اینکه حرف سوّم کلمه می باشد ودیگر اینکه بالاتر ازسوّم واقع شود . در صورت اوّل اگر از واو قلب شده باشد بشکل الف نویسند مانند : عصا . واگر از یاء منقلب باشد بشکل یاء نوشته می شود مانند هدی . فتوی . مصطفی . مستثنی . ..مگر در موقعیکه ما قبل آن یاء باشد که در آن صورت بشکل الف نوشته می شود مثل : دنیا . ( ویحیی را بیاء می نویسند برای اینستکه با یحیا فعل مضارع حَیِیَ اشتباه نگردد ) . والفی که در اصل همزه بوده همیشه بشکل الف نوشته میشود مانند : مجزا . مبرا . ( ومؤما الیه ومؤمی الیه هر دو صحیح است . زیرا آن هم مهموز آمده و هم یائی ) ..

تنوین : نون بی صدائیکه (ساکن ) بآخر کلمات عربی در میآید تنوین نامیده میشود . ولذا استعمال تنوین در کلمات پارسی مثل : جاناً . زباناً وو...از غلط های مشهور می باشد ... طرز نوشتن تنوین اینست که صدای همان حرف را مکرر مینویسند مانند : احدٌ . صمداً. محمدٍ... در کلماتیکه حرف آخر آنها صدای بالا دارد تنوین را باالفی می نویسند مثل صمداً که گذشت مگر در کلمه ایکه تای زایدی در آن باشد که حتی در حالت نصب (صدای بالا ) بی الف نوشته میشود مثل : نسبةً . ولی موقّتاً را باالف مینویسند زیرا که تاء آن اصلی است . ( برای تشخیص حروف اصلی یا زاید کلمه را با فا وعین ولام تطبیق میکنیم هر حرفیکه اضافه بود زائد شناخته میشود مثلاً  ، نسبةً بروزن فعلةً است ولی موقتاً بروزن مفعلاً میباشد پس تای این زائد نیست . )

تاء زائد : طرز نوشتن تاء زائد آنست که بشکل هاء نوشته میشود مانند : رحمة. برکة . ودر پارسی بشکل تاء کشیده است مانند : رحمت . برکت . واگر در پارسی بهاء مختفی تبدیل یافت بشکل هاء نوشته میشود مانند : جمله . دفعه .

هاء مختفی : هائی که در آخر کلمه نوشته می شود وتلفظ نمیگردد هاء مختفی یاغیر ملفوظ نامیده میشود .. وعلت آوردن این هاء اینست که صدای ما قبل خود را نشان بدهد . مانند : ژاله . نامه . خاله . .. این هاء دارای چند خاصیّت است که عبارتند از :

1-    درجمع به « ان » وموقع اتّصال بیاء مصدری ویا کاف تصغیر این هاء تبدیل بگاف میشود مانند : تشنگان (تشنه ) خستگی ( خسته ) دستگک (دسته )

2-    در جمع به « ات » این هاء بجیم مبدل میگردد مانند : روزنامجات (روزنامه ) نوشتجلت ( نوشته ) دستجات (دسته )

3-    در هنگامیکه بیاء نکره یا یاء ضمیر ویا یاء نسبت متصل گردد قبل از یاء همزه ای با صدای زیر ( کسره ) در آورند مانند : نامه ای نوشتم . تو گفته ای . فلانی مراغه ایست .. اما در کلمات هفتگی . خانگی . جامگی . خیمگی . هاء مختفی را تبدل بگاف کرده اند .

4-    اگر هاء در آخر مضاف ویا موصوفیکه مقدم برصفت واقع شد در آنصورت هاء را بیاء با صدای زیر (کسره )تلفظ کرد وموقع نوشتن همزه ای روی هاء میگذارند مانند : نامۀ شما . خامۀ زرین

واو معدوله : واویکه بعد از «خ » نوشته میشود وتلفظ نمیگردد واو معدوله نامیده میشود مثل : استخوان . خود . خویش . خواهر . خواستن . ووو ... در قدیم این واو تلفظ مخصوصی داشته وفعلاً از بین رفته وجز در بعضی جاها با قی نمانده است .

واو ویاء معروف ومجهول : واو ویائی که از حروف مد بوده واو ویاء معروف نامیده میشود مانند :« دور » ومانند « شیر خوردنی » . واگر تلفظ شده ودر عوض صدای ما قبل واو (ضمه ) وصدای ماقبل یاء (کسره ) را اشباع کنند آنها را واو ویاء مجهول خوانند . مثل : کور . شیر( حیوان درنده ) ( واو ویاء مجهول در قدیم مورد استعمال بوده ولی فعلاً جز مواردی آنها را معروف تلفظ میکنند . در آذر بایجان استعمال مجهول آنها باقی است مثل : بیل (بدان ) گورک (نگاه کن ) شور.وو…. )

جملۀ فعلی واسمی : گفتیم جمله مجموع کلماتیستکه اسنادی رادربرداشته باشند . لذا ناچار باید در هر جمله سه کلمه وجود داشته باشد : مسند الیه . مسند . رابطه . واین جمله را جملۀ اسمی نامند . مانند : هواروشن است و وممکن است که مسند از یک جمله تشکیل یابد . مانند :

ترا آنکه چشم ودهان داد وگوش               اگر عاقلی در خلافش مکوش

ومانند :

هرکه باپاک دلان صبح ومسائی دارد      دلش از پرتو اسرار صفائی دارد

که در هر دو بیت مصرع دوّم مسند است برای مصراع اوّل ... این قسم جمله اسمی را جملۀ بزرگ و جمله ای راکه مسند آن است « جملۀ کوچک » میگویند . در جملۀ کوچک باید ضمیری باشد که بمسند الیه جملۀ بزرگ برگردد مثل « ش » در دوبیت گذشته .... واگر فعل جای مسند ورابطه را گرفت وجملۀ ما از یک فعل و فاعل تشکیل شد آنرا جملۀ فعلی نامند مثل : جمشید میداند . عوض جمشید دانا است . ..   

قلب وحذف : هریک از اجزای جمله (مسند الیه . مسند . رابطه . فعل . فاعل ووو...) محل مخصوصی وترتیب معینی دارند . واگر این ترتیب رعایت نشود جمله از حالت طبیعی خود بیرون آمده و آنرا جملۀ مقلوب می گویند ... وقلب بیشتر در شعر است وبرای رعایت وزن بکار می رود مثل : گرامی همیشه ببوی است مشک  . که بوده : مشک همیشه ببوی گرامی است در بعضی جاها جزئی از جمله را حذف کنند زیرا قرینه وجود دارد مثل : عشق دُرّدانه است ومن غوّاص ودریا میکده . که بوده : عشق دردانه است ومن غواصم ومیکده دریااست . دورابطۀ ( م – است دوّم ) حذف شده بواسطۀ قرینۀ است اوّل .

بخش دوّم

                        اقسام کلمه  :

در تقسیم  کلمه باقسام مختلف دو تعریف بچشم میخورد وما هردو تعریف را بیان میکنیم :

معمولاًکلمه رابرنه قسم تقسیم می کنند : اسم ، صفت ، کنایات ، عدد ، فعل ، قید ، حرف اضافه ،حرف ربط ، اصوات . البته این قسم خالی ازاشکال نیست زیرا :

1-    بعضی از اقسام تداخل پیدا نموده مثل : کی رفتی ؟ وکجا رفتی ؟ که کی وکجا هم ازکنایات بوده چون جزو ادوات استفهام است واستفهام هم نوعی از کنایات میباشد وهم قید است که بزمان یا مکان دلالت دارد ... عدد ترتیبی (وصفی ) که نوعی از عدد است وصف هم میباشد زیرا که چگونگی اسم رابیان میکند ... سواره ، نشسته ، ایستاده ، خوب ، بد ، آسان ، دشوار ،ووو... جزو قیود مشترک بشمار آورده وحال آنکه اینها صفاتی هستند که تمام حالات اسم وصفت راپیدامیکنند . ودر ضمن حالت قیدی هم بخود میگیرند . (واساساً همۀصفات همین حال رادارند وصفت مطلقی رانمی توان یافت که قید واقع نشود )..

2-    کنایات رانظر باینکه معنایشان پوشیده است قسم جدا گانه ای بشمار آمده در صورتیکه پوشیده بودن معنی نمیتواند وصف اساسی کلمه باشد .

3-    عدد را باعتبار اینکه شماره را بیان میکند قسم مستقلی شمرده شده وحال آنکه بیان شماره نمیتواند چنین استقلالی رابدسته ای مخصوص بدهد اگر بین شماره در استقلال این قسم (عدد ) کافیست باید بیان اشاره هم در اسم اشاره کافی باشد ...

4-    ادات اشاره را نظر به نیازی که بقرینه دارند جزو کتایات شمرده اند ... واگر این نیازمندی میتواند چنین قدرتی اعمال کند پس ادات شماره راهم چون نیازمند بمعدود میباشند از کنایات بشمارید وحال آنکه چنین نکرده اید.!! .

5-    در این تقسیم مقسم ومبدء مشترکی در نظر نگرفته اند . و از این جهت اقسام از یکدیگر پراکنده شده اند .

این بود تقسیم کلمه به بیان اوّل واشکالات وارده برآن – ولی در تقسیم کلمه به بیان دوّم این اشکالات وارد نیست زیرا در این بیان کلمات را از نظر عمل آنها در تأسیس أسناد ونقش آنها در جمله مورد تقسیم قرار داده اند . ولذا شش قسم متمایز وکاملاً جدای از یکدیگر بدست آمده است . وبیان آن اینست :

کلمه اگرمستقیماً بتواند مسند الیه واقع شود اسم است واگر همیشه مسند باشد فعل بوده واگر برای مقید کردن اسم است صفت واگر فقط برای مقید ساختن فعل یاشبه فعل باشد قید واگر جانشین جمله باشد شبه جمله واگر معنای مستقلی نداشته ونمیتواند یکی از نقشهای نامبرده را در جمله انجام دهد ادات یاحرف خواهد بود ....

توضیح تعریف : لفظ « مستقیماً» برای اخراج صفتی بوده که جای اسم را میگیرد ومسند الیه واقع میشود مثل : دانا در جملۀ دانا بهتر است ازنادان .

که بواسطۀ جانشینی از اسم مسند الیه واقع شده نه مستقیماً – مراد از مسند الیه معنای عمومی آنست که هم شامل فاعل وهم مسند الیه بمعنی اخص میگردد – تعریفی که برای اسم نموده اند جامع افراد ومانع اغیار است . لکن شامل کلمۀ « یکدیگر»  نمیشود .. این کلمه اسم کنایه بوده وهیچوقت مسند الیه واقع نمیشود . وعلتش هم اینست که این کلمه ترکیب یافته ازلفظ «یکی» که در اصل حالت فاعلی داشته ومسند الیهی داشته ولفظ «دیگر» که حالت مفعولی وغیره دارد اماپس از ترکیب حالت اولی ازبین رفته وحالت دوّمی برای مجموع کلمۀ مرکب باقی مانده است .... مراد از «مسند » معنی عمومی آن بوده که شامل « فعل » و« مسند اصطلاحی » میباشد – لفظ «فقط» قیدی است که کلمات معروف به « قیود مشترک » را خارج سازد زیراآهنا دراصل قید نبوده ودر این تعریف جزو قیود شمرده نشده است .. مقصود از « شبه فعل » کلماتی است که مانند فعل معنای حدوث وصدور عمل را دربر داشته مثل مصدر وصفت وو... .. واکنون وارد هریک از این شش قسم شده وکاملاً در اطراف آنها بحث مینمائیم :

1-            اسم :

اسم چیست ؟ کلمه ایراکه بطور مستقیم مسند الیه واقع گردد مثل : شما . هوا . غذا . امروز وو.... رااسم گویند و میتوان گفت : شما خوب هستید . هواگرم است . غذالازمۀ زندگی است . امروز جمعه است .

تقسیم اسم  : اسم دو قسم است – اسم صریح واسم کنایه – اسم صریح اسمی را گویند که معنایش بخودی خود آشکار باشد مانند : کتاب . دیوار...وو.. . واسم کنایه عبارتست ازاسمیکه معنای آن پوشیده بوده و بوسیلۀ قرینه معلوم میشود مانند ضمیر که بتوسط مرجع معنایش روشن میگردد ...

اقسام اسم صریح : برای اسم صریح چند قسم بیان کرده اند وآنها عبارتند از :

1-    اسم عام واسم خاص ّ : اسم صریحی که شامل افرادی باشد مثل : مرد . زن . ووو... اسم عام نامیده میشود . و اسم خاص عبارتست اسم صریحی که برای یک فرد درست شده باشد مانند : تهران –شیراز – جمشید وو...

2-    اسم ذات واسم معنی : اسم صریحی که معنایش بخودی خود وجود داشته باشد اسم ذات نامیده میشود مثل : اسب .آهو . ووو ... واگر معنای آن بدیگری وابسته باشد وقائم بغیر باشد اسم معنا گفته میشود مثل : دانش ، خوبی ، ووو....

3-    اسم جامد واسم مشتق : کلمه ایراکه از چیزی نساخته باشند مانند : چوب ، آب ، نان ، اسم ذات نامیده میشود واسم صریحیکه از کلمۀ دیگری ساخته شده باشد مشتق است مثل : نوشتن . کردار . دانش وو ..

4-    اسم مصغّر : هر اسم صریحیکه علامت تصغیر داشته باشد آنرا مصغّر گویند : وعلامت تصغیر سه است : ک مانند : طفلک . «چه » حوضچه . «و» خواجو .

5-    مفرد وجمع : اسم مفرد آنست که بریکی دلالت کند مانند : مرد ، زن ، آب ، .. واسم جمع آنست که باافزودن علامتی برمفرد دلالت می کند بردو یابیشتر از دو مانند ( از تعریف جمع معلوم میشود که باید از لفظ خود مفردی داشته باشد واگر اسمی بربیشتر از یک فرد دلالت کرد واز لفظ خود فردی نداشته باشد جمع نبوده بلکه اسم جمع است مثل گروه . حزب ) مردان . زنان . آبها. علامت جمع دو است «ها» و «ان»

دستور چنین است که جمادات واسم معنی را به «ها» (چند کلمه ازاین قاعده استثنا شده است مانند : گناه . پله . ستاره . اندوه . غم . غمزه . غار . آخشیج یعنی عناصر – نقیض – کوهسار که هم با ها وهم با آن هردو جمع بسته میشوند مانند : غمان وغمها . ستاره وستارگان ووو ) وزندگان را به« آن»   ونباتات واعضای جفت بدن را به «ها» و«آن» (هردو) جمع می بندند مانند : دیوارها – کردارها – گاوان – اسبان – درختها – درختان – دستها – دستان ... اما امروز این قاعده رعایت نشده وبیشتر کلمات را بها  جمع می بندند... ( در گذشته گاهی جمع عربی را دوباره بفارسی جمع می بسته اند مانند : زی مشگلاتها نگشاید رهت کسی --- کاو از زمین دین بهوا برهباشده است وامروز هم بعضی کلمات را بتقلید عربی به «ات» جمع می بندند ولی قاعده این نیست مانند : دهات . کوهستانات . واین نوع کلمات اگر آخرشان ها باشد موقع جمع آنرا تبدیل بجیم مینمایند مثل : کارخانجات . میوجات . حوالجات ..)

6-    اسم معرفه ونکره  : اسمیکه فرد معین پیش گوینده وشنونده را بیان کند معرفه نامیده میشود مانند : میز رافرستادم – که میز هم پیش شنونده وهم پیش گوینده معیّن ومعروف است واگر آن فرد معیّن ومعروف پیش گوینده وشنونده نباشد آنرانکره گویند مانند : آموزگاری بدانش آموزی گفت .

7-    اسم بسیط واسم مرکّب : اسم صریح اگر از چند کلمه تشکیل نیابد اسم بسیط است مانند : سرای ، شکر ، آب واگر از چند کلمه ترکیب  شود مرکّب خوانده میشود مانند : کاروانسرای ، نیشکر ، آبگوشت ، ... اسم مرکّب دارای اقسامیست که بیان میگردد :

1-    دواسم ترکیب شود . واین قسم چند صورت دارد . اسم اوّل  مضاف واسم دوّم مضاف الیه باشد مانند : رختخواب . اسم اوّل مضاف الیه ودوّم مضاف باشد مانند : مریضخانه ، روزنامه . اسم اوّل مشبهٌ به ودوّم مشبه مانند : ماهرو . اسم اوّل معطوفٌ علیه و اسم دوّم معطوف مثل : رفت وآمد ، گوشه وکنار ، خوار بار ، اسم اوّل مفعول صریح ودوّم مصدر مرخّم مثل گوشمال .  

2-    اسم مرکب تشکیل شود ازاسم وصفت واین قسم هم چند نوع است : صفت اسم را توصیف نماید مانند : گل سرخ اسم مفعول صریح باشد مانند : سرپوش (سرپوشنده ) .اسم مسند الیه صفت باشد مانند : خود نویس ( خود نویسنده )

3-    مرکب از صفت واسم ترکیب گردد ودارای صورتهای زیر است : صفت اسم را توصیف نماید مانند پیر مرد . امروز . اینجا . سفید رود . صفت مسند اسم باشد مانند : دراز گوش ، صفت مضاف واسم مضاف الیه باشد مانند : مهمان ...

4-    از دو صفت تشکیل یابد مانند : سرد و گرم ، ترس و شیرین .

5-    از دو فعل ترکیب شود ودارای سه صورت است : هردو فعل امر باشد مانند: بخور ومخور . بکن و مکن . هردو ماضی مطلق مانند : هست ونیست ، اوّلی ماضی ودوّمی امر مانند : گفتگوی . جستجوی .

6-    از اسم وپساوند تشکیل شود مانند : لاله زار ، شوره زار ، آتشکده ، گلدان ، کوچه ، باغبان ،ووو ....

7-    ازپیشاوند واسم ترکیب گردد مانند : در آمد ، بازدید .

8-    از دو قید تشکیل گردد : مانند : چون و چرا .

9-    از قید واسم : همیشه بهار ( در اینجا باید اقسام کنایه را نوشت )

اقسام اسم کنایه :

اسم کنایه برسه قسم است : ضمیر . مبهمات . استفهام .

امّا ضمیر : ضمیر عبارتست از اسم کنایه ایکه جای اسم صریحی را میگیرد وآن اسم صریح رامرجع آن ضمیر گویند مانند : « او » در جملۀ جمشید نزد هوشنگ آمد واورااحترام کرد . که او ضمیر وهوشنگ مرجع آنست . ضمیر برچهار قسم است :

1-   ضمیر شخص : این ضمیر بریکی از سه شخص متکلم ومخاطب ومغایب (اوّل شخص ودوّم شخص وسوّم شخص ) دلالت می نماید ودو نوع میباشد . متّصل ومنفصل .. ضمیر شخص متصل عبارتست از : م ، مان ، ت ، تان ، ش ، شان ، ومنفصل مانند : من ، ما ، تو ، شما ، او، ایشان ،

2-   ضمیر اشاره : ضمیری را گویند که مرجعش باشاره معلوم گردد وچهار صیغه دارد : این ، این یکی ، ( برای نزدیک ) آن ، آن یکی (برای دور ) مانند این بیت :

عامی نادان پریشان روزگار       به زدانشمند نا پرهیزگار

کان  بنابینائی ازره اوفتاد وین دو چشمش بود ودر چاه اوفتاد

                                            « سعدی »

وگاهی « این » برای دور و« آن » برای نزدیک استعمال میگردد . مانند :

مکن در جسم وجان منزل که این دون است وآن والا

           قدم زین هردو بیرون نه نه اینجا باش ونه آنجا « سنائی »

3-   ضمیر مشترک : عبارتست از ضمیریکه در هر سه شخص بحال خود باقی بوده وتغییر نمی کند : خود ، خویش ، خویشتن ، ...

4-   ضمیر اختصاص : این ضمیر ضمیریست که اختصاص رامیرساند وآن کلمۀ « آن » است . وهمیشه مضاف ومفرد بوده اگر چه مرجع آن جمع باشد مانند:

مردانیکه در زندگی وظیفه شناس نباشند آنها بد بخت خواهند بود .

امّا مبهمات : کنایاتیکه درمعانی آنها یک نوع ابهام باشد کنایات نامیده میشوند . مانند : کس در این بیت :

از خرمن خویش ده زکاتم     منویس براین وآن براتم « نظامی »

(البته باید دانست که این وآن هنگامی از مبهمات است که کلمۀ واحدی وبمعنای « هرکس»  باشد وگرنه همان این وآنست که ضمیر اشاره میباشند وسعدی گوید :

اگر کشور خدای کامران است

                                        اگردرویش حاجتمند نان است

درآن ساعت که خواهند این وآن مُرد

                            نخواهند از جهان بیش از یک کفن برد )

و« هیچکدام » ( هیچکدام را نخواستم ) و« هیچیک » (هیچیک نیامدند ).

امّا اسم استفهام : اسمی که در برداشته باشد معنای پرستش را اسم استفهام نامیده میشود.« که » مانند : که گفت شما بیائید « چه» مانند : چه گفت بشما ؟ «کجا» مانند : کجا بودید دیشب ؟ «کدام یک»مانند : کدام یک را خواستید ؟ .

حالات اسم : عمل کلمه را در تشکیل جمله حالت آن کلمه نامند . اسم را دوازده حالت است . وعبارتند از :

1-    حالت فاعلی : مانند : جمشید در مثال : جمشید رفت .

2-    حالت مسند الیهی مانند جمشید در جملۀ : جمشید دانا است .

3-    حالت مسندی مانند برادر در جملۀ : جمشید برادر هوشنگ است .

4-    حالت مفعول صریحی ( مفعول صریح اسمی را گویند که فعل بدون واسطه براو واقع شود ) مانند : میز در جملۀ : جمشید میزی ساخت .

5-    حالت مفعول غیر صریحی ( مفعول غیر صریحی اسمی را گویند که فعل بواسطۀ یکی از حروف اضافه برآن واقع گردد ) مانند : زمین در جملۀ : گیاه غذای خود را از زمین میگیرد .

6-    حالت اضافی یعنی اسم مضاف الیه باشد ( ومضاف بودن از جملۀ حالات بشمار نمیآید ) باین معنی که متمم اسم دیگر باشد مانند : بخشنده در جملۀ : بنام خداوند بخشندۀ مهربان ... حرف آخر مضاف صدای زیر (کسره ) دارد . وگاهی براثر شدّت اتّصال حذف میشود ومضاف ومضاف الیه رابصورت یک کلمه مینویسند ونامش رااضافۀ موصول میگذارند مانند : تختخواب . صاحبخانه . مادر زن ، وو..ودر شعر ممکن است حذف کسره از نظر ضرورت شعری باشد .... مضاف الیه را گاهی برمضاف مقدم مینمایند واضافه مقلوب نامیده میشود . در این صورت هم باز بشکل یک کلمه نوشته میشود مانند : کد خدا . دهخدا .

7-    حالت ندائی یعنی اسم منادی واقع گردد مانند : خدایا .

8-    حالت قیدی یعنی اسم قید واقع شود مانند شیر اوّل در این بیت :

بعرض بندگی دیر آمدم دیر      وگر دیر آمدم شیر آمدم شیر « نظامی »

9-    حالت عطفی : در هنگامیکه اسم بواسطۀ یکی از ادوات ربط مربوط ومعطوف واقع گردد حالت عطفی بخود میگیرد مانند مادر در جملۀ : پدر ومادر را احترام نمائید

10-حالت بدلی . یعنی اسم را برای توضیح یاتأکید اسمی دیگر بیاورند مانند : سینا در جملۀ : بوعلی سینا ازدانشمندان شیعه است . ومانند خودم در جملۀ : من خودم آمدم .

11- حالت تمیزی. حالتیست که اسم ابهام رااز نسبتی که در جمله میباشد برطرف نماید مانند سپاه در این بیت :

باادب راادب سپاه بس است    بی ادب باهزار کس تنها است« شهید بلخی »

12- حالت وصفی : همانطوریکه صفت میتواند جانشین موصوف گردد ویکی از حالات اسم رادارا باشد (دانا بهتر از نادان است ) همچنین ممکن است اسم جای صفت راگرفته واسم دیگری راتوصیف نماید.مانند : لفظ «طلا» و « حریر»

دراین دو بیت :

حاشا که خلق کار برای خداکنند 

                             تعظیم مصحف از پی نقش طلا کنند

این جامۀ حریر که مخصوص کعبه است

                                     پوشند اگر بدیر باو اقتدا کنند

                                                         « صائب تبریزی »

این نوع ترکیبها را بعضی ترکیب اضافی دانسته واین نوع اضافه را« اضافۀ بیانی » میدانند . ولی بعضی دیگر اینها راجزو ترکیب وصفی قرار داده ومیگویند مااگر در تدوین قواعد دستوری معنی راراهنمای خود بدانیم ( چنانکه حق هم همین است ) باید این ترکیبها را ترکیب وصفی محسوب نمائیم .. زیرا کلمۀ « طلا» و «حریر » در دوبیت گذشته کاری جز توصیف «نقش» و«جامه» ندارند . دسته اوّل استدلال کرده اند باینکه در زبان عربی این نوع ترکیبها را ترکیب اضافی میدانند نه ترکیب وصفی وروی این میزان باید در زبان پارسی هم این نوع ترکیب راترکیب اضافی بدانیم ..

دستۀ دوّم در جواب گویند در تدوین قواعد برای هر زبانی باید خود آن زبان را در نظر گرفت نه زبانهای دیگر را . مخصوصاً که در زبان عربی جر مضاف الیه دلیل روشنی است بر اضافی بودن این نوع ترکیب ها . ودر زبان پارسی چنین دلیلی نداریم . وعلاوۀ براینها اگر زبان عربی این نوع ترکیبها را ترکیب اضافی می داند در بعضی زبانها این نوع ترکیب راترکیب وصفی دانسته اند مانند زبان ترکی ... ولی با نظر دقیق بدست می آید که این نوع ترکیبها همان ترکیب اضافی است ودر مورد مثال گذشته (دردوبیت ) این معنی بخوبی روشن است ... البته این مطالب در صورتیستکه ترکیب توصیفی راازترکیب اضافی جدابدانیم لکن اگر ترکیب ترکیب توصیفی را نوعی از ترکیب اضافی دانستیم در این صورت جای گفتگو نخواهد بود (مابین این حالات منع جمع است وهیچ وقت دو حال در یکجاجمع نمیآیند ... گاهی از معنای جمله ای صرف نظر نموده لذا آن جمله راقصد می کنند در این صورت جمله در حکم مفرد بوده یکی از حالات اسم را پیدامی کند مانند مصرع اوّل در این بیت نظامی :

 بسم الله الرحمن الرحیم         هست کلید در گنج حکیم ---که مصرع اوّل مسند الیه است

ودوّم در این بیت

در طبقات زمی افکنده بیم       زلزلة الساعۀ شیء عظیم --- که مصرع دوّم فاعل است )

تجزیه : تطبیق کلام یا اجزاء آنرا با دستور زبان تجزیه نامیده میشود . تجزیه برسه قسم است :1- تجزیه کلمه وآن عبارتست ازتطبیق کلمه بتنهائی بادستورزبان . 2- تجزیه جمله : وآن تطبیق اجزاء جمله است بادستورزبان از نظر عملی راکه در جمله انجام می دهند 3- تجزیه کلام : تحلیل کلام رابجمله هائی که در آن وجود دارد تجزیه کلام میباشد ..

تجزیه اسم : جدولی ترسیم می کنیم که راهنمای تجزیه اسم است وباید این ترتیب راکاملاً رعایت کنید :

 

         اسم

 

صریح

عام (یامعنی )خاص

مشتق

مرکب

مصغّر

جمع

کنایه

ضمیرمبهمات استفهام

شخص

اشاره

مشترک   

متصل

شخص چندم

مفرد                         جمع

منفصل

 

اختصاص

       

 

مثلاً : چشم . اسم صریح عام

باغبانان : اسم صریح عام . مرکب . جمع

از خود گذشتگیها :اسم صریح معنی ، مشتق ، مرکب ، جمع.

شما : اسم کنایه ، ضمیر شخص منفصل ، دوّم شخص جمع .

2-صفت : کلمه ایراکه برای مقید ساختن اسم درست کرده باشند وبیان چگونگی اسم رانماید صفت نامیده میشود : مانند کلمۀ «خوب» در جملۀ : غذای خوب . وکلمۀ «سفید» در جملۀ پاچۀ سفید . ووو...(صفت ووصف هردویکی است ولی از نظر استعمال تفاوت مییابد یعنی در موقع تجزیه کلمه « صفت » ودر هنگام تجزیۀ کلام وصف بکار میبریم . مثلاً« سفید » و«سیاه » بتنهائی صفت بوده ولی در جملۀ « کاغذ سفید بهتر از کاغذ سیاه است » وصف -کاغذ میباشند )

اقسام صفت : صفت دارای پنج قسم است که عبارتند از :

1-   صفت مطلق مانند : خوب . دانا . بزرگتر . این صفت بردوقسم است : الف – سَماعی : صفت سَماعی صفتی راگویند که از روی قاعده ای ساخته نشده باشد مثل : بد . نیک . سفید . سیاه . دور . ب – صفت قیاسی : صفتی است که ازروی قاعده ساخته شده باشد مثل :  آموزگار . ستمگر . دانا وو .... مراد از قیاسی اینست که همۀ نظایرآن صیغۀ مشترکی داشته که برآن صیغه ساخته شده اند مانند: دانشمند . خردمند . هوشمند . دولتمند ، بینا ، شنوا ، توانا ، گویا ، ومقصود از قیاسی آن نیست که نظیرآن راطبق قاعده وقیاس بتوان ساخت . قیاسی دارای شش نوع است بقرار زیر :

«1- صفت فاعلی» : این صفت صفتی است که برای فاعل فعل درست شده باشد واز فعل امر تشکیل میشود یعنی یکی از علامتهای زیر را بآن بیفزایند : «نده» مانند : نویسنده . پوینده . گوینده . جوینده . (در این نوع صفت فاعلی هنگامیکه بامعمول خود ترکیب شود غالباً علامت «نده» راازآخر آن حذف کرده واین قیاسی است مانند : گوشه نشین . وحشت انگیز . دیرجوش )« آن» مانند خواهان ،روان ، گریزان ، «الف» مانند : توانا ، فریبا ، «گار» آموزگار . ( این علامت در آخر ماضی مطلق هم در میآید مثل : پروردگار . اگر «ار» را بآخر ماضی مطلق در آورند صفت فاعلی بدست میآید مانند : گرفتار ، خریدار ، وهمچنین باافزودن هاء مختفی با ماضی مطلق نوعی از صفت فاعلی بدست میآید وآنرا « وجه وصفی» مینامند مانند : دیده ، رفته ، گفته ، وو ......

 « 2- صفت مفعولی» صفتی است که برای مفعول فعل درست شده وآنرا از فعل ماضی مطلق میگیرند بدین طرز که بآخر هاء مختفی افزایند مانند : نوشته . کشیده، ( یعنی نوشته شده وکشیده شده ) . صفت مفعولی گاهی مانند صفت فاعلی تخفیف مییابد . یعنی کلمۀ دوّم آن بصورت فعل امردرمیآید . مانند : دست پرور ( دست پرورده ) ناشناس ( ناشناخته ) .  

«3- صفت نسبی» : این صفت صفتی است که دلالت برنسبت دارد ودارای علامات زیر میباشد : « ی » طهرانی ،اصفهانی ، «ین » بلورین ، زرین ، « ینه » پشمینه ، زرینه .

«4- صفت ترکیبی » : صفتی است که از دولفظ یابیشتر تشکیل شود . ودارای چند صورت است که عبارتند از :

1-   از دو صفتی که دوّمی بااوّلی معطوف باشد ترکیب گردد مانند : سپید وسیاه .

2-   ازیک صفت مسند ویک اسم مسند الیه مانند : روشندل ، افسرده ، تازه کار ، پژمرده ..

3-   ازیک صفت ویک اسم که مفعول غیر صریح برای آن صفت باشد مانند : سیراب (سیر از آب ) .

4-   از یک اسم مسند الیه ویک صفت مسند مانند : سربرهنه ، دلتنگ ، سرمست ، .

5-   ازیک اسم ویک صفت که مفعول صریح صفت باشد مانند : نامجو ، رزم آرا ، حق پرست ، .

6-   از یک اسم ویک صفت که اسم برای صفت مفعول غیرصریح باشد مانند : کار آگاه (از کار آگاه ) . گوشه نشین ( از گوشه نشیننده ) خواب آلود (بخواب آلوده ).

7-   ازدواسم که اوّلی مشبه به ودوّمی مشبه باشد مانند : گلسرخ ، سنگدل .

8-   از یک قید ویک صفت ترکیب شود مانند : پیشرو . زود جوش ، زود رنج ، خوشنویس ، .

9-   از متعلقات صفت محذوف مانند : نیزه بدست ( نیزه بدست گرفته ) .

10-از یک پبشاوند ویک اسم مانند : ناکام ( پیشاوند «نا» غالباً باصفت ترکیب مییابد مثل نادرست ، ناخوش ) وهمراه (در زبان ترکی بجای پیشآوند «هم » پسآوند «تاش» را رابکار میبرند مثل یولداش یعنی همراه وقارداش مخفف قارین تاش بمعنی همشکم ) .

11-ازیک پیشاوند ویک صفت مانند : نابینا .

12-ازیک اسم ویک پساوند مانند خردمند (در بعضی اسمها بین اسم وپساوند « مند »واوی اضافه میکنند مثل : تنومند برومند ) ومانند دردناک ، ودانشور (در هر کلمه ایکه حرف دوّم آنها صحیح وساکن (بی صدا) باشد واو پساوند «ور» ساکن وماقبلش صدای پیش (ضمه) خواهد داشت مانند : دستور ، مزدور ، رنجور ) .

«5- صفت تفضیلی» : هرگاه بخواهند موصوفی را در صفت بردیگری برتری دهند در آخر صفت «تر » میافزایند وآنراصفت تفضیلی گویند مانند : داناتر ، خوبتر ، نزدیکتر ، ( صفتی راکه تفضیلی نیست «صفت عاری » گوئیم مانند : خوب ، نزدیک ،دانا ،) صفت تفضیلی رادر چهار وجه استعمال مینمایند :

1-   با«از» کره خورشید بزرگتر از کره زمین است .

2-   با«که » مانند : بنزدیک من صلح بهتر که جنگ .

3-   با«تا» مانند :

 به که زنده شوم زتخت بزیر    تاشوم کشته میان دوشیر«نظامی گوید ».

(یعنی : زنده از تخت بزیر شوم بهتر است از اینکه در میان دو شیر کشته شوم ).

4-   با«ازآنکه » مانند :

بمن مرگ نزدیکتر زآنکه تخت

                                  بپرداخت تخت از نگون گشته بخت 

                                                               «فردوسی »  

و«به » و«که» و «مه» و «کم » و«فزون» و«بیش» بمعنی صفت تفضیلی استعمال میگردند مانند:

آنکه خوابش بهتر از بیداری است

                                  همچنان از زندگانی مُرده به «سعدی»  

توخود دانی که دیس امروز چونست

                           بخوبی از همه خوبان فزونست« فخرالدین گرگانی»

(این نوع استعمال گاهی در دیگر صفات هم دیده میشود . ناصر خسرو قدیم را بمعنی قدیمتر استعمال کرده آنجا که گوید :

خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا

                         نداند زوحدتش کثرت نه محدث رااز اوآنها )

 پست الکترونیکی      Mostafa.anoosheh

 

 

«6- صفت عالی» : اگر بخواهند موصوفی رادر صفت برهمۀ دیگران بفهمانند در آخر آن صفت ترین رااضافه نموده مانند : دانشمند ترین ، گرامیترین ، بهترین ووو.....(«بهین»و« کهین» و«مهین» و«کمین» هم بمعنی« بهترین» و«کهترین» و« مهترین » و «کمترین» آمده اند ).

2-صفت اشاره : مانند : این کتاب ، آن دیوار، (این . آن ) .

3-صفت مقدار مانند : دو ، سه ، چهار، یک کیلو . یک متر ،مشتی، (درصفت مقدار مانند صفت مطلق موصوف همیشه مفرد است ولی بندرت جمع نیز دیده میشود نظامی گوید : این دوسه یاران که ترارهبرند ---خشکتر از حلقۀ در بردرند .)

4-صفت استفهام مانند : کدام ؟ چند؟

5-صفت ابهام مانند : چندین کتاب (دراین صفت هم موصوف معمولاً مفرد است لکن گاهی جمع می آید مانند :

اینجا شکری هست که چندین مگسانند

                         یابلعجبی کاینهمه صاحب هوسانند«سعدی»)

«احکام وصف »: الف – وصف مطلق معمولاً بعد از موصوف ذکرمیگردد مانند : آوخ که پست گشت مراهمت بلند

                      زنگارغم گرفت مراطبع غمزای«مسعود سعد»

قبل از موصوف هم می آید مثل :

ای بیهنر زمانه مرا پاک درنورد

                      وی کوردل سپهر مرانیک برگرای«مسعود سعد»

 ادامه دارد

 

mostafa.anoosheh@yahoo.com

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ