سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
نامه های دریافتی نویسنده: سما - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

بنام خدا

 

بعضی از دوستان حکایات حکمت آمیز و مطالب جالبی در ایمیل می فرستند که تابحال آنها را پاک می کردم اخیرا استخاره کردم آنها را تحت عنوان نامه های دریافتی در وبلاک بگذارم میانه خوب آمد از خوانندگان محترم تقاضا می شود اگر سخن در باره این نامه ها داشتند نظر دهند گرچه هرچه باشد مربوط بارسال کننده هاست شما برای مطالعه می توانید ادامه مطلب راکلیک کنید :


بسم الله المتعال

قدرت اندیشه در 4 داستان کوتاه

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روزاتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد. مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
نکته:
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

--------------------------------------------------------------------------------
اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.*
----------------------------------------------------------------------------
 قدرت اندیشه
پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر".

طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".
------------------------------------------------------------------------------
نکته:
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت و یا راهی‌ خواهیم ساخت
قبل از انجام هر کار راهکارهای متفاوت را بررسی کنیم

----------------------------------------------------------------------------
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضربیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
----------------------------------------------------------------------------------
نکته:
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر دیدگاه و یا نگرش ما ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
4. در بیشتر موارد راه حل ساده تری نیز وجود دارد*
-------------------------------------------------------------------------------------
در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد : شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید. او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند: پایش ( مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایکس. بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند. نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیرمتخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد از خط تولید دور کند!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

نکته:
معمولا در بسیاری از موارد راههای ساده تری نیز برای حل هر مسئله و یا مشکلی وجود دارد. همیشه به دنبال ساده ترین راه حلها باشید

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از  بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای  کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت  کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از  صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.

مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست  یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی  آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار  

حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز  در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه  خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی  نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در  آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر  بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار  خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود  آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر  مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.

مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با  یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش  افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش  کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع  متعاقبان پیوست!.

 

مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را  به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم  ده)؛ مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه  خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ  رسوایی را در جانبداری از او یافت: و چون  از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را درون خواند. نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک  چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم.  قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه  بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز  نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!  و چون یهودی سود خود را در انصراف از  شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش  کرد!. جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این  مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد،  هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.  قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش  حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.  حکم عادلانه این است که پدر او را زیر  همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی،  چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!. و  جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود،   به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌مورد  محکوم کرد!. چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت  بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی  جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.  حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش  (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست  رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!.  مردک فغان برآورد و با قاضی جدال  می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به  جانب در دوید. قاضی آواز داد :هی! بایست که اکنون نوبت  توست!. صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد  کرد: مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره‌گی دُم نداشت

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 پاسخ ما : سلام البته این داستان وضرب المثل قدیمی بود وحالا اگر کسی گفت خر ما ازکره گی دم نداشت باو بگو یک دم مصنوعی برایش تهیه کن همانگونه که کچل ها کلاه گیس یاکلاه موئی برسر می گذارند

---------------------------------------------------------------------------------------

 

بابا سلام.با هم حرف بزنیم؟ 

 

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

 

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

 

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

 

12ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

 

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

 

 16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 

 18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

 

 21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 

 25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 

 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

 

 40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

 

 45 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو ندونستم ......   خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

 

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......

 

هر جوری میخوای جمله رو تموم کن

 

10ساله بودم پدر زد توی گوشم ساکت بودم وهیچ عکس العملی نداشتم

 

20 ساله بودم پدر زد توی گوشم ساکت بودم وهیچ عکس العملی نداشتم

 

30 ساله بودم پدر زد توی گوشم اشکم جاری شد پرسید چراگریه می کنی گفتم اون وقتهائی که تو گوشم می زدی دستهایت لرزه نداشت .

 ------------------------------------------------------------------------------------------

>دقــت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست > >دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما >هیچ وقت به کارت نمیان > >دقــــــــــــــــت کردین: >یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. >اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، >دیگری هم باطل >کردن اش > > >تـــا حـــالا دقــــت کـــردیــــن !؟ >شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه , >بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره , >بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره . . . . . . > >دقت کردین تو فیلمای خارجی پلیس شش تیغ کرده و مرتبه و کلت دستشه و مجرم >ریشو نامرتبه و کلاشینکف دستشه اما تو فیلمای ایرانی این موضوع کاملا >برعکسه ... > > >دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تمام شد تازه جواب های خوب به ذهنتون میرسه > > >دقت کردین هر معلمی که میومد میگفت شما بدترین کلاسی بودین که تاحالا داشتم؟ > >تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ >ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !! > >دقت کردین بزرگترین دروغ پشت تلفن چیه .......سلام رسوندن بچه ها..... > >دقت کردین یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه کـه بخوای برای یکی دیگه >توضیح بدی دقیقاً چــه مــــــــرگـته؟؟!! > >دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟ > >دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون > >تا حالا دقت کردین وقتى سر سفره نشستى به یارو میگى نمک بده اول واسه >خودش میریزه بعد میده به تو..!!! > >دقت کردین؟ وقتی موبایلت زنگ میخوره همه گوشاشون تیز تیز میشه ; وقتی >تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو میزنن به کر بودن > >

 

 

ملاصدرا در کتاب مشهورش اسفار زنان را در زمره حیوانات دانسته و ملاهادی سبزواری از شارحان حکمت متعالیه نیز در حاشیه اش بر اسفار از این عقیده ملاصدرا استقبال کرده است. ملاصدرا در اسفار می نویسد:

 

« و از جمله فوائد آفرینش زمین برای انسان این است که خداوند آن را بستری برای زاد و ولد حیوانات گوناگون قرار داده است که بعضی برای خوردن هستند و بعضی برای سواری و زینت و بعضی برای حمل بار خلق شده اند و بعضی از این حیوانات هم [زنان] برای ازدواج خلق شده اند. [همان طور که خداوند در قران می فرماید:] "والله جعل لکم من انفسکم ازواجا"» (خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید.)

 

ملاهادی سبزواری در حاشیه اش بر این مطلب می نویسد:

 

«این که ملاصدرا زن را در زمزه حیوانات قرار داده است اشاره ای لطیف به این موضوع است که زنان به دلیل ضعف عقولشان و جمودشان بر ادراک جزئیات و میلشان به زینتهای دنیا نزدیک است که حقیقتا و صداقتا ملحق به حیوانات زبان بسته شوند. چه این که سیره اغلب آنها چون حیوانات و چهارپایان است و لکن خداوند بر آنها صورت آدمی پوشانده است تا مردان از معاشرت و ازدواج با آنان مشمئز نشوند»    (اسفار، چاپ دار احیاء التراث العربی، جلد ۷، ص ۱۳۶) 

 

این مطلب بیانگر آن است که جناب ملاصدرا و نیز شارحش ملاهادی سبزواری نه تنها در مبحث الهیات و توحید از قران و اهل بیت علیهم السلام فاصله دارند، بلکه در مسائلی دیگر از جمله مساله جایگاه و شخصیت زن نیز سراغ آموزه های وحیانی نرفته اند.

 

جالب توجه این است که ملاصدرا اگر به همین آیه "والله جعل لکم من انفسکم ازواجا" که در اسفار برای همین مطلب (یعنی زنان در زمره حیوانات هستند که برای ازدواج خلق شده اند!) بدان استناد کرده توجه می کرد، در می یافت که خداوند تصریح می کند که زنان از جنس مردان هستند. به آیه توجه فرمایید:

 

«و از نشانه‏ هاى او اینکه از [جنس‏] خودتان همسرانى براى شما آفرید تا بدانها آرام گیرید، و میانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در این [نعمت‏] براى مردمى که مى‏ اندیشند قطعاً نشانه‏ هایى است.» (نحل ۷۲)

 

رسول گرامی اسلام در باره ضرورت برخورد از موضع کرامت با زنان فرمودند:

 

ما اکرم النساء الا کریم و لا أهانهن الا لئیم (کنز العمال، ج ۱۶ ص ۳۷۱)

 

تکریم زنان شیوه بزرگواران و اهانت به آنان کار فرو مایگان است.

 

 

دعا نویسی بر روی اندام دختران جوان برای باز شدن بخت

 

این فرد از قدیم به دعا نویسی مشغول بوده و برخی خانواده ها به علت عدم آگاهی به وی مراجعه کرده و او با خواندن صیغه محرمیت اقدام به دعا نویسی روی بدن دختران جوان اقدام می کند.

 

یکی از روشهایی که مدعیان دروغین در جهت اعمال شنیع و افکار پلید خود به آن استناد می کنند ادعایی است در این خصوص که این افراد تنها و مطمئن ترین راه زندگى را در اختیار دارند. آنها مردم را با توسل به تبلیغ پیرامون یک مأموریت خاص و یا علوم ویژه که قرار است، داشته باشند! در پیروى از خودشان گول میزنند. مأموریت خاص عبارت از موعظه حول یک دانش ظاهرا "سرى ” است! که رهبران تصریح میکنند که تنها بر کسانى که به آنها بپیوندند فاش خواهد شد.!

 درهمین رابطه فردی شیاد در یکی از روستاهای استان فارس با اغفال خانواده ها با عنوان این مطلب که تنها راه بخت گشایی دختران دعا نویسی بر روی اندام آنها می باشد به دعا نویسی بر روی اندام دختران روی آورده است …

این شخص کذاب مدعی است با دعا نوشتن بر روی سینه و ران دختران بخت آنها باز می شود.

گفتنی است این فرد حدود ۷۰ سال سن دارد و از قدیم به دعا نویسی مشغول بوده و برخی خانواده ها به علت عدم آگاهی به وی مراجعه کرده و او با خواندن صیغه محرمیت اقدام به دعا نویسی روی بدن دختران جوان اقدام می کند.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ