سما
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سما
آرشیو وبلاگ
      اعتقادی (بنام خدا آزادی وبلاکهای ((طتنجیه )) برای خداست و بهیچ حزب وگروهی وابسته نیست . سما .)
خوارج نویسنده: سما - سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠

بسم الله الرحمن الرحیم

خوارج


درمحافل ومجالس جامعه وحتی در رسانه ها دیده وشنیده می شود که بعضی

بعضی را جزو خوارج نهروان می دانند گرچه ما متجاوزازسی سال است که

درجلوچشممان دیده ایم که گروهها با تفسیق و تکفیر وحتی مرتد دانستن

یکدیگرچه اهدافی را دنبال کرده و می کنند 

 

 

 


وخود ما هم از این محکومیتها بی بهره نبوده ایم خاطرم هست اوائل بعضی ازجهال مرا باموری وعقایدی نسبت می دادند که با اسم ورسم و آداب آنها هیچگونه آشنائی نداشتم وآنها باعث شدند تا تحقیق کنیم ببینیم مثلا صوفیه چه کسانی هستند ومرشد ومرید وقطب یعنی چه  و بسیار از آدمهای مقدس نما تعجب می کردم که چقدر راحت  مردم را مرتد و کافر و ناصب می خوانند وخود را منزه میدانند تا اینکه تمرکزکردم ودیدم که دنیا روی این پایه قرارگرفته که بسیاری ازهمانهائی که عالیترین مطالب اسلام را بازیباترین بیانها بازمی کنند ودیگران راازاعمال واعتقاد زشت پرهیزمی دهند خودشان عامل ومعتقد ببدترین و زشت ترین کارها وعقائدی هستند که خلافش را تابلو کرده بودند بعنوان مثال : یک مغازه ای بود که درآن خیانت واحیانا مشروب ومخفیانه زنا وبطورفراوان دروغگوئی ازآن مشاهده کردم جهت تذکر این حدیث شریف را برایش چاپ کردم و باو دادم که عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَرْبَعٌ لَا تَدْخُلُ بَیْتاً وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ إِلَّا خَرِبَ وَ لَمْ یُعْمَرْ بِالْبَرَکَةِ الْخِیَانَةُ وَ السَّرِقَةُ وَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الزِّنَاءامام صادق علیه السلام ازقول پدرانشان از رسول خداصلی الله علیه وآله  نقل می کنند که فرمودند :چهارعمل است که هریک ازآنهاداخل خانه ای شود آن خانه بگونه ای خراب شود که هرگز بسبب برکت آباد نمی شود : 1- خیانت 2- دزدی 3- نوشیدن شراب 4- زنا – (امالی صدوق ) مغازه دار حدیث را تکرارا بدرودیوار  مغازه اش تابلوکرد ولی بهمان کارها ادامه داد تا مغازه بکلی ازدستش رفت این نمونه کوچک در همه دنیا جاری است بخصوص درمیان کسانی که کلمات خالصتری ازحق دردست دارند ودراین دوران غالباً هرچه کلام صاف تر وشفافترمی گرددعقاید و صفات و اعمال تیره تر وقبیح تر می شود چنانکه در حدیث قدسی درتوصیف کسانی که درس برای غیرخدا می خوانند آمده است که :  قُلُوبُهُمْ کَقُلُوبِ الذِّئَابِ أَلْسِنَتُهُمْ أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ وَ أَعْمَالُهُمْ أَمَرُّ مِنَ الصَّبِر دلهایشان مانند دلهای گرگان است زبانهایشان ازعسل شیرین ترست ولی رفتارشان ازگیاه صبر تلخ ترست و حتی بعضی با پول کلاهبرداری و چپاولگری وحقوق ضعیفان مسجد می سازند یا حسینیه برپا می کنند و سایر امور اجتماعی دین را ترویج می کنند تا خود را آبرومند جلوه دهند وپست ومقام وقدرتی بدست آورند درهرصورت این امور تازه نیست وهمیشه بوده وخواهد بود تا ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه ولی منظور از این مقاله این است که بدانیم با تمام این همه ظلم وجور چرا گروهها بهم خوارج نهروان می گویند عرض می شود خوارج جمع خارج است مثل فواعل جمع فاعل وخارج یعنی بیرون رونده وخوارج یعنی بیرون روندگان برعکس داخل یعنی وارد شوندگان چنانکه در روایات است که دخل فی الاسلام – خرج عن الاسلام – وفرموده اند الاسلام دار – الایمان دار – الکفر دار یعنی اسلام خانه ای است وایمان خانه ای است وکفر خانه ای است  واین خانه ها وارد شدن وبیرون رفتن دارد بیرون رونده ازخانه اسلام را خارجی گویند  مثل بهائیت که ازاسلام خارج شده است ویک معنای دیگر خارجی کسی است که علیه پیامبر اسلام خروج کند بعد از اینکه وارد اسلام شده باشد وهمینطور هرکس علیه امامی از امامان معصوم خروج کند خارجی است که جریان خوارج نهروان نمونه بارز آنست وکسانی هم که درزمان امام زمان علیه السلام خروج کرده اند احکام خوارج برآنها جاریست چنانکه در جای خود مذکور است و همچنین باغصب خلافت امیر المؤمنین علی علیه السلام تمام امور اسلام وارونه شد بگونه ای که هرکس برخلفای غاصب خروج می کرد او را خارجی می نامیدند که شنیع ترین آنها نام گذاری حضرت ابی عبد الله الحسین صلوات الله علیه بود ازجانب بنی امیه لعنهم الله به خارجی وحال آنکه امام حسین علیه السلام بقصد جنگ وجهاد هم نرفته بودند که خروج کرده باشند بلکه ظاهرا برای اجابت دعوت کوفیان آمده بودند وباطنا هم برای شهادت با خدا و رسولش صلی الله علیه وآله پیمان بسته بودند ودرزمان خلافت همه خلفای بنی امیه وبنی عباس هرکس برضد خلیفه شورش وقیامی می کرد چه ازبنی هاشم وچه از غیر ایشان او راخارجی می دانستند والآن هم بعضی ازمفتیان و نویسندگان اهل سنت تمام شورشها و انقلابات مردمی و دولی اسلامی جهان را بمانند خوارج می دانند چراکه مسأله خوارج نهروان جزو اتفاقیات شیعه وسنی است چنانکه بخاری ومسلم روایت کرده اند : عن علی بن أبی طالب رضی الله عنه قال: سمعت رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول: 
(( سیخرج فی آخر الزمان قوم أحداث الأسنان، سفهاء الأحلام، یقولون من خیر قول البریة، یقرأون القرآن لا یجاوز حناجرهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة، فإذا لقیتموهم فاقتلوهم فإن فی قتلهم أجراً لمن قتلهم عند الله یوم القیامة )) یعنی بزودی درآخرالزمان گروهی پیدا می شوند که ازنظرسنی جوان هستند واز نظر اندیشه نادانند بهترین حرفهای مردم را می گویند قرآن را می خوانند ولی از حنجره ها یشان تجاوز نمی کند از دین بیرون می روند همانند تیری که از چله کمان خارج می شود پس اگربا آنان روبرشدید باآنها کارزار نمائید پس همانا در کشتن آنها برای کشنده آنها روزقیامت نزد خداوند پاداشی است – ومسلّم کشنده آنها حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام است چنانکه درتاریخ ثبت است . پس خوارج ممکن است اهل حق باشند چنانکه امام حسین علیه السلام را بتهمت خارجی نامیدند ودرمیان کسانی که یکدیگرراجزو خوارج میدانند مظلومین زیادی هستند که مخالفینشان روی اغراضی که دارند این مارک را برآنها زده اند وممکن است خروج کننده وخلیفه هردو بر باطل باشند مثل خروج ابومسلم خراسانی وحتی در روایت استکه امام علیه السلام فرمود : وَ إِیَّاکَ وَ الْخَوَارِجَ مِنَّا فَإِنَّهُمْ لَیْسُوا عَلَى شَیْ‏ءٍ وَ لَا إِلَى شَیْ‏ءٍ چون خود لغت خارجی یعنی بیرون رونده حالایاازکفر بیرون می آید وداخل اسلام می شود ویاازاسلام بیرون می شود وداخل کفر می شود یاازایمان بیرون می رود وداخل خانه اسلام می گرددویااز کفرخارج می شود وداخل شرک می شود چنانکه مرتدی علیه خلیفه ای باطل خروج میکرد خلاصه اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُون‏ واما آنچه مورد نظر ما بود خوارج گفتن عده ای بعده ای دیگر دراین زمانهاست با وجودیکه همه آنها معتقدند که : اللَّهُ رَبِّی وَ الْإِسْلَامُ دِینِی وَ مُحَمَّدٌ ص نَبِیِّی وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ جَعْفَرٌ وَ مُوسَى وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنَ وَ مُحَمَّدٌ سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ‏ أَئِمَّتِی بِهِمْ أَتَوَلَّى وَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أَتَبَرَّأُ – می خواهیم بدانیم چرا صاحبان چنین اعتقاداتی یکدیگر راجزو خوارج نهروان می دانند یک رشته از راز این معما دراین زمانها در مسأله تقلید نهفته است چون گروهی تقلید علماء غیرمعصوم را بزبان نمی پذیرند وحال آنکه عملا از علمای سلف اخذ دین می کنند ونمی دانند که اگر درست فکر کنند درحال تقلید هستند مانند گروهی از اخباریون که گروهی ازاصولیون آنها را چون از پذیرش مسأله تقلید ازعلماء استنکاف ورزیده اند آنها راجزو خوارج دانسته اند ومتقابلا چون اصولیون ازاصول ابوحنیفه بهره می گیرند واصول اهل بیت را تحت الشعاع اصول اهل سنت گرفته اند وازپیروی معصومین بیرون رفته اند آنها را جزو خوارج می دانند همینطوراگرکسی درس حوزه نخوانده باشد ودرخارج ازحوزه با کتاب وعترت آشنا شده باشد گروهی او را خارجی می خوانند و جزو خوارج می دانند وداغ ترین بازارهای شیطان درهرزمانی همین بازار تکفیر وتفسیق کردن وجزو خوارج خواندن همکیشان است نسبت بیکدیگر وامروزه می گویند باید درحوزه این مراحل را پیمود :

1- مقطع  اول سه سال مقدمات وادبیات عرب راخواند گرچه همراه آن منطق، احکام، تاریخ اسلام و معارف هم آموزش داده میشود

2- وسپس وارد مقطع دوم وسطح اول یعنی فقه، اصول و معارف می گردد ودراین مرحله هر فردی که می خواهد طلبه رسمی حوزه باشد باید با نظارت شورای مدیریت در یکی از مدارس تحت برنامه در قم یا در شهرستان ها به تحصیل مشغول شود در غیر این صورت محصل رسمی حوزه محسوب نمی شود

3- دوره سوم یا سطح دو:


این دوره نیز حدودا سه سال است که تمرکز اصلی روی دروس تکمیلی فقه و اصول، معارف و فلسفه است. منظور از معارف مجموعه ای از دروس است که رتبه بندی شده است مثل معارف 1 ، 2 ، 3 و...


4. دوره سطح عالی یا خارج فقه و اصول:

در این دوره دروس فقه و اصول و همچنین سایر درس ها به صورت تخصصی و اجتهادی ارائه می شود معمولا همه اساتید این دوره از مجتهدین یا مراجع تقلید هستند. در دوره سوم و چهارم طلاب ملزم به بودن در مدرسه خاصی نیستند و به عبارت دیگر اکثر آنها از مدارس تحت برنامه خارج می شوند و درس های خود به صورت آزاد و با اساتید مورد پسند و علاقه خود می گذارنند یعنی درس هر استادی که بهتر می پسندند انتخاب می کنند و سپس در آن درس شرکت می کنند. در همه این چهار دوره ای که ذکر شد طلاب باید در همه درس ها امتحان کتبی یا هم کتبی و هم شفاعی بدهند و مانند سایر مراکز آموزشی کارنامه تحصیلی دارند و باید امتحانات خود را طبق برنامه ای که مدرسه یا شورای مدیریت حوزه اعلان می کند بگذرانند و حد نصاب نمره قبولی را بیاورند در غیر این صورت مشروط می شوند و طبق مقررات با آنها رفتار می شود.
در کنار مراکز آموزشی حوزه، مراکز دیگری وجود دارد که آنها نیز به نحوی تحت پوشش حوزه هستند این مراکز به دو دسته تقسیم می شوند:


1- مراکز آموزشی دروس تخصصی حوزه مثل کلام، فقه و اصول، تاریخ، فلسفه، تفسیر و...
2- مراکز آموزشی مربوط به رشته های علوم انسانی مانند جامعه شناسی، اقتصاد، روان شناسی، علوم تربیتی، حقوق، فلسفه، دین شناسی، علوم قرآنی و... کسانی که می خواهند وارد این مراکز شوند حداقل باید دو دوره 1 و 2 را حتما گذرانده باشند و نمره قبولی داشته باشند.


این مراکز نیز مانند سایر مراکز آموزش عالی امتحان کنکور برگزار می کنند، سپس افرادی که قبول شوند وارد این مراکز آموزشی می شوند و در سه مقطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری مشغول به تحصیل می شوند. البته کسانی که در این مراکز مشغول به تحصیل می شوند ملزم هستند دوره 3 و 4 حوزه را نیز طی کنند. طبعا برنامه آموزشی آنها سنگین تر می شود و در هر ترمی حداقل باید 25 واحد درسی بگذارند که این کار نیز به تلاش مضاعف نیاز دارد. ناگفته نماند هم حوزه و هم این مراکز طبق قوانین و مقرراتی که دارند و بر اساس پایه هایی تحصیلی، به طلاب و دانش پژوهان مدرک تحصیلی می دهند. حوزه مدارک خود را معادل سازی می کند که سطح یک آن معادل کارشناسی، سطح دو معادل کارشناسی ارشد و سطح سه معادل دکتری و مراکز آموزشی که دروس تخصصی حوزه یا علوم انسانی را آموزش می دهند طبق مقررات رسمی وزارت آموزش عالی و فن آوری مدارک رسمی لیسانس، فوق لیسانس و دکتری می دهند. این مراکز در واقع شبیه مراکز آموزش غیر انتفاعی هستند یعنی به نحوی استقلال در برنامه های خودش دارند و تا حدودی نیز خودشان را هماهنگ با برنامه ها و قوانین آموزش عالی و حوزه علمیه می کند و از تسهیلات هر دو نیز استفاده می کنند البته نه صد در صد.


در پایان بیان این نکته لازم است که پذیرش در حوزه به این صورت است که حداقل تحصیلات برای ورود به حوزه سوم راهنمایی است و کمتر از آن را پذیرش نمی کنند وقتی پذیرش انجام گرفت افرادی که سوم راهنمایی و تا زیر دیپلم هستند در مدارس خاصی تحت برنامه آموزشی قرار می گیرند و دیپلمه ها در مدارس دیگری و افرادی که بالاتر از دیپلم هستند باز در کلاس های ویژه خودشان، بنابراین برنامه آموزشی حوزه به سه صورت است:


1- زیر دیپلم، 2. دیپلم و 3. دیپلم به بالا.


شرایط سنی آنها نیز باید متناسب با میزا ن تحصیلات آنها باشد و از این نظر محدودیت هایی وجود دارد که هر کسی با هر سنی نمی تواند در برنامه های حوزه شرکت کند این بود اجمالی از برنامه های آموزشی و نحوه پذیرش در حوزه علمیه.

پس خلاصه تمام دروس حوزه عبارت شد از 1- ادبیات عرب 2- فقه 3- اصول4- معارف 5- کلام 6- فلسفه 7- تاریخ 8-منطق 9- احکام 10- کلام 11- اقتصاد 12- روانشناسی 13- حقوق14- علوم قرآنی 15- علوم تربیتی 16- دروس خارج فقه واصول 17- درس اجتهاد- که درباره کتابهائی که از مقدمات  تا سطوح می خوانند شرح نمودنی لازم است که در جای خود آورده اند واگر خداتوفیق دهد ما هم بطور تحقیق وارد بحث خواهیم شد ولی در اینجا مقصود این بحث نیست  پس اگرکسی بدون شرکت درنظام حوزه ها درس خواند وحق رافهمید و دخالت در حل و وصل  امور دین کرد هرچه استاد هم شده باشد نزد عده ای که متعصب وخشک بارآمده اند جزو خوارج محسوب میشود وحال آنکه خشک و متعصب صفتی از صفات خوارج است که درصفات خوارج یاد آورخواهیم شد وباز همانهائی هم که در حوزه درس خوانده اند و پذیرفته شده اند اگر بدرجه اجتهاد و بالاتر رسیدند بعضا روی مسائلی یکدیگر را جزو خوارج می دانند واگر مقلد است مقلدین آن بعض یکدیگر را جزو خوارج می دانند نه تنها درحوزه های علمیه چنین است در میان شیخیه بدتراست که خوارج گفتن بهم از مسائل ابتدائیست آنها یکدیگر را ازسگ وخوک هم نجس ترمی دانند وراحت کلمه مرتد بلکه ناصب را درحق هم می نویسند وچاپ می کنند و پخش می نمایند هرکس می خواهد مدارک این عرایض راببیند درخواست کند تا ارائه دهم وگرنه کسانی که مختصری اهل بازوبست کردن کتب ومطالب دینی هستند روزو شب با دلائل فراوان این عرایض سر و کاردارند و خیلی ازمن بیشترمی توانند دلیل بیاورند وحال آنکه عرض شد همه این سه فرقه اخباری واصولی وشیخی باتمام شعبی که دارند معتقدند که : اللَّهُ رَبِّی وَ الْإِسْلَامُ دِینِی وَ مُحَمَّدٌ ص نَبِیِّی وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ جَعْفَرٌ وَ مُوسَى وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنَ وَ مُحَمَّدٌ سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ‏ أَئِمَّتِی بِهِمْ أَتَوَلَّى وَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أَتَبَرَّأُ - حالاشما جامعه شناسان بگوئید تا بدانم  خوارج کیانند ؟ اینها هیچ کدام خدائی جز الله وکتابی جز قرآن وقبله ای جز کعبه ودینی جزاسلام ورهبرانی جز چهارده معصوم پاک وعلمائی جز واسطگان یعنی راویان صحیح اخبار ندارند که مثل بهائیه ازخوارج محسوب شوند وقتی الگوهای اصلی  مشخص ومعین است خارج شونده زود معین ومشخص میشود پس همه این خوارج گفتن ها وتکفیر ها ومرتد گفتن ها درغیبت معصوم کلی یعنی امام عصر عجل الله فرجه نامعلوم است وآن بزرگوار بعد از ظهور خوارج واقعی رامعرفی خواهد نمود وچگونه کسانی راکه بآنچه ازجانب خداوند معرفی شده ونازل گردیده معتقدند خوارج می نامند ؟ واین نظم و ترتیب تشکیل حوزه ها و دروسش درزمان معصومین نبوده که جزو ضروریات باشد علماء شیعه قبل از پیدایش حوزه ها بدون حوزه وبدون این نظام عالم شدند و هرگز هم عقیدها یشان یکدیگر را از خوارج نخواندند ونهایت احترام وتجلیل را از یکدیگر داشته ودارند و اصولا اکثر نوابغ درحوزه نابغه نشده اند و اگر چندی دیده شده یا بعد از کناره گیری ازحوزه ها مقام علمی  پیدا کرده اند ویا درحفظ اصطلاحات حوزه نبوغی بهم رسانیده اند  که ربطی بمقام تشیع ندارد. ما اصلا وارد متن این گفتار نمی شویم چون بحث ما درباره خوارج نهروان است که درباره اش چنین آورده اند : 

خوارج نهروان یا مارقین

 خوارج همان کسانى بودند که در روز جنگ صفین به انکار حکمیت پرداخته گفتند: نیست‏ حکومتى مگر براى خدا «لاحکم الالله» .همچنین یکى دیگر از نامهاى این جماعت، حروریه است.زیرا در ابتداى ماجرایشان در محلى به نام حروراء گرد آمدند. حضرت على (علیه السلام) با آنان به جنگ برخاستند و در محلى به نام نهروان، جایى در میان بغداد و حلوان، آنان را بدرک واصل نمودند . خوارج ولایت ابو بکر و عمر را پذیرفتند ولی  از عثمان و حضرت على علیه السلام  برائت جستند. آنها ولایت عثمان را تا قبل از بدعتهایى که عثمان گذارد و ولایت حضرت على علیه السلام را تا پیش از حکمیت قبول داشتند. این گروه قاریانى بودند که در جنگ صفین حضور داشتند و پیشانیهایشان از سجده‏هاى طولانى، سیاه شده بود. امیر مؤمنان علی علیه السلام به ایشان فرمود : کارى که معاویه به آن دست زده حیله‏اى بیش نیست.اما آنها ، سخن حضرت را نشنیده و آن حضرت را به پذیرش حکمیت واداشتند و سپس خود آن را انکار کردند . وقایع و حوادث مختلفى در زمان حکومت امویه و عباسیه براى خوارج پیش آمده که در کتب تاریخ مشهور و مذکور است و تا هم ‏اکنون گروهى از آنان در زنگبار، مغرب و شمال افریقا ومراکش کنونی و برخى نقاط دیگر زندگى مى‏کنند.

طبرى در تاریخ خود روایت کرده است: هنگامى که حضرت على علیه السلام مى‏خواست، ابو موسى را براى حکمیت روانه کند، دو تن از خوارج به نامهاى زرعة بن برج طایى و حرقوص بن زهیر سعدى نزد وى آمدند و گفتند حکمیت تنها از آن خداست«لاحکم الالله».حضرت على علیه السلام فرمودند : حکمیت مخصوص خداوند است. حرقوص به آن حضرت گفت: از گناه خود توبه کن و از حکمیت دست ‏بردار و ما را به طرف دشمن ببر تا با آنها بجنگیم. حضرت على علیه السلام فرمود: این را به شما گفته بودم اما شما از سخن من سرتافتید. لاجرم ما میان خود و ایشان عهد نامه‏اى نوشتیم و شرطها در آن گذاردیم و پیمانها بستیم و خداوند عزوجل فرموده است: « واوفوا بعهد الله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الایمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا90 سوره نحل » یعنی هرگاه پیمان بستید بپیمان خداوند وفا کنید وسوگندهاراپس ازتأکید فراوان مشکنید  و حال آنکه خدا را برآنها کفیل قرار داده‏اید».حرقوص گفت: این گناهى است که باید از آن توبه کنى. حضرت على علیه السلام فرمود: این گناه نیست ولى اندیشه‏اى خطاست و سستى در کار.من قبلا به شما گفتم و شما را از این کار بر حذر داشتم. زرعه گفت: به خدا قسم اگر دست از حکمیت دادن مردان برندارى با تو مى‏جنگم و از این کار رضایت و تقرب الهى را مى‏جویم. حضرت على علیه السلام  گفت: «بدبختى براى تو باد!چه چیز تو را چنین تیره روز کرد گویى تو را مى‏بینم که کشته شده‏اى و باد بر تو مى‏وزد». زرعه گفت: دوست دارم چنین شود. حضرت على علیه السلام  فرمود : اگر بر حق بودى، مرگ در راه حق آسودگى از دنیا بود اما شیطان شما را فریب داده است از خداوند عزوجل بترسید.

آنها از نزد حضرت علی علیه السلام خارج شدند و همچنان مى‏گفتند: «لاحکم الالله». حکمیت‏خاص خداست. حضرت على علیه السلام روزى براى ایراد سخنرانى بیرون آمدند و در بین سخنرانیشان شنید ند که از اطراف مسجد فریاد: «لاحکم الالله». حکمیت‏ خاص خداست‏ برآوردند.آن حضرت فرمود: الله اکبر،این سخن حقى است که از آن اراده باطل مى‏کنند . روزى یکى از آنان در اثناى سخنرانى حضرت على علیه السلام این آیه را خواند : «و لقد اوحى الیک و الى الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین65 سوره زمر:یعنی همانا به توای رسول ما و بکسانى که پیش از تو بوده‏اند وحى شد که اگر شرک ورزى، عملت نابود مى‏شود و از زیانکاران مى‏شوى. حضرت على علیه السلام  هم در پاسخ وى این آیه را تلاوت کردند: «فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون60 سوره روم » : شکیبایى کن که وعده خدا درست است و کسانى که یقین ندارند تو را به سبکسرى وا ندارند.

طبرى گوید: چون حکمیت‏ به وقوع پیوست وحضرت على علیه السلام  از صفین (جنگ با معاویه) بازگشتند ‏خوارج ازاو جدا شدند و چون به نهر رسیدند در آنجا بماندند. حضرت على علیه السلام به همراه گروهى از مردم به کوفه قدم نهادند و خوارج در حروراء جاى گرفتند.

ابن اثیر گوید: چون حضرت على علیه السلام از صفین بازگشتند، خوارج از او جدا شده به شهر حروراء درآمدند ودوازده هزار تن در آنجا بماندند ومنادى ایشان بانگ برآورد :  فرمانده جنگ شبث ‏بن ربعى و امیر نماز، عبد الله بن کو است و کار تعیین خلیفه پس از جنگ بر عهده شوراى مسلمانان است. وبیعت‏ براى خداوند عزوجل است و امر به معروف و نهى از منکر اقامه مى‏شود. شیعیان برخاسته به حضرت على علیه السلام عرض کردند : بیعتى دوباره با تو مى‏کنیم ما دوست دوستان تو و دشمن مخالفان تو هستیم. خوارج گفتند: شما و شامیان بر کفر باقى ماندید شامیان بنا بر آنچه دوست داشتند یا بد داشتند با معاویه بیعت کردند و شما نیز با على بیعت کردید بنا بر آنکه با دوست او دوست و با دشمن او دشمن باشید. زیاد بن نضر به آنان گفت: به خدا قسم ما جز به خاطر کتاب خدا و سنت رسولش صلی الله علیه وآله  با حضرت على دست‏ بیعت ندادیم. اما شما با او مخالفت کردید.شیعیان او به نزدش آمدند و گفتند: ما دوست دوستان تو و دشمن مخالفان توییم وما نیز چنین هستیم و او بر راه حق و هدایت ودشمن او گمراه و گمراه‏ کننده است.  طبرى گوید: حضرت على علیه السلام  ، ابن عباس را پیش آنها فرستاد. اما او بدون آنکه نتیجه‏اى بگیرد، بازگشت. مبرد و دیگران گویند: چون  حضرت على علیه السلام  ، ابن عباس را به نزد آنها روانه کرد تا با ایشان سخن بگوید ابن عباس به آنان گفت:  چرا به امیر مؤمنان کینه مى‏ورزید؟ گفتند: او امیر مؤمنان بود و چون در دین خدا، ادعاى حکمیت کرد از ایمان خارج شد پس باید بعد از آنکه به کفر اقرار کرد، توبه کند. و در این صورت ما او را قبول مى‏کنیم. ابن عباس گفت: سزاوار نیست مؤمنى که ایمانش به شک نیالوده به کفر اقرار کند ، گفتند: او حکمیت داده است. ابن عباس گفت: خداوند در مورد کشتن صید فرمان به حکمیت داده و فرموده است: «یحکم به ذوا عدل منکم‏»، پس چگونه حکمیت در مورد امامت ‏باعث ایراد و اشکال شده؟ گفتند: بر ضد او حکم داده شده اما او نمى‏پذیرد.ابن عباس گفت: حکومت مانند امامت است. هرگاه امام مرتکب فسق شود، نافرمانى از او واجب مى‏شود. این قول درباره حکمین هم صادق است هنگامى که آنان خلافى از خود نشان دادند به سخنان آنان نباید اعتنا کرد. برخى از خوارج به برخى دیگر روى کردند و گفتند: احتجاج قریش را حجتى علیه خود آنان قرار دهید. این ازجمله کسانى است که خداوند درباره آنها فرموده : «تنذر به قوما لدا آیه 97 سوره مریم (فَإِنَّما یَسَّرْناهُ بِلِسانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا)» یعنی همانا ما قرآن رابزبان توای محمد ص آسان نمودیم تا با قرآن معاندان را بترسانى.

مبرد گوید: پس از گفت‏وگوى ابن عباس با آنان، امیر مؤمنان (ع) خود با ایشان گفت‏وگو کرد. واز جمله سخنانى که به آنان فرمود این بود که مگر نمى‏دانید وقتى که این قوم قرآنها را بر فراز نیزه‏ها بالا بردند به شما گفتم که این کار نیرنگ است و اگر آنان مى‏خواستند قرآن را حکمیت دهند باید به نزد من مى‏آمدند و از من سؤال مى‏کردند؟ آیا مى‏دانید که هیچ کدام از شما مخالف‏تر از من با قضیه حکمیت نبود؟ گفتند: درست مى‏گویى. فرمود: آیا مى‏دانید که شما مرا بر قبول حکمیت واداشتید تا آنکه مجبور شدم به خواست ‏شما پاسخ گویم و شرط کردم حکمیت آن دو زمانى مورد قبول است که به فرمان خدا حکم داده باشند و هرگاه با فرمان خدا مخالفت کنند من و شما از آن دو بیزارى مى‏جوییم و شما خوب مى‏دانید که حکم خدا بر ضد من نخواهد بود. گفتند: آرى . ما تو را در دین خدا به قبول حکمیت واداشتیم و ما به کفر خود اقرار مى‏کنیم.اما اکنون توبه کرده‏ایم تو هم مثل ما به کفر خود اقرار و سپس توبه کن.در این صورت ما تحت فرمان تو به سوى شام مى ‏رویم. فرمود: مگر نمى‏دانید خداوند در مورد اختلاف میان زن و شوهر فرمان به حکمیت داده و گفته است: «فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها35» سوره نساء:   حَکَمى از بستگان مرد و حَکَمى از بستگان زن روانه کنیدو نیز هم او درباره صیدى چون خرگوش، که به نیم درهم برسد فرموده است: «یحکم به ذوا عدل منکم‏» آیه 95 سوره مائده: دو تن عادل از شما بر آن حکم مى‏کنندآنان پاسخ دادند: وقتى عمرو مانع شد تا تو در آن عهد نامه بنویسى امیر المؤمنین و خود به دست‏خویشتن لقب خود را زدودى و تنها نوشتى على بن ابیطالب، بنابراین خودت را به دست‏ خویشتن از امارت برکنار داشتى. حضرت على علیه السلام پاسخ دادند: حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله در این کار اسوه و نمونه من بود. وقتى سهیل بن عمرو نگذاشت حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله لقب رسول الله صلی الله علیه وآله را در صلحنامه بنویسد و گفت: اگر اقرار مى‏کردم که تو رسول خدایى، دیگر با تو مخالفت نمى‏کردم و تنها به خاطر فضل تو، تو را بر خود مقدم داشتم و باید فقط بنویسى محمد بن عبد الله، آن حضرت به من فرمود: اى على عبارت رسول الله را بزداى. گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه وآله  من جرئت ندارم نام تو را از نبوت بزدایم پس آن حضرت خود به دست‏ خویشتن آن عبارت را پاک کرد و فرمود: بنویس محمد بن عبد الله. سپس به من تبسمى کرد و گفت: اى على تو هم در این قضیه واقع مى‏شوى و بر آن رضایت مى‏دهى. سپس آن حضرت (ع) از حروراء بازگشت و خوارج در آنجا ماندگار شدند و از آن پس به آنان حروریه نام نهادند.

مبرد گوید: از جمله اشعار امیر مؤمنان (ع) که در آن هیچ اختلافى نیست، شعرى است که آن حضرت به هنگامى که خوارج به او گفتند: بر کفر خود اقرار و سپس توبه کن تا با تو به جنگ شامیان رویم. آن حضرت فرمود: آیا پس از مصاحبت ‏با رسول خدا صلی الله علیه وآله و تفقه در دین او کافر بازگردم. آن گاه این شعر را سرود:

اى خداوند شاهد باش که من بر دین محمد پیامبر صلی الله علیه وآله هستم و در دین خدا شک ندارم که من هدایت ‏یافته‏ام.

در روایت دیگر که مبرد در الکامل ذکر کرده آمده است: حضرت على علیه السلام  به محل خوارج در حروراء رفت و گفت : این جایگاه کسى است که اگر امروز در آن پیروزى یابد، روز قیامت هم رستگار مى‏شود.سپس با آنان سخن گفت. آنان گفتند: ما با پذیرش مسئله حکمیت گناهى بزرگ مرتکب شدیم و اکنون توبه کردیم. تو هم مانند ما توبه کن تا دوباره با تو همراه شویم. حضرت على علیه السلام فرمود: من از تمام گناهان از خداوند آمرزش مى‏خواهم. آنان که شمارشان به شش هزار تن مى‏رسید، با حضرت على علیه السلام بازگشتند و چون در کوفه قرار یافتند چنین شایع کردند که حضرت على علیه السلام از حکمیت ‏برگشته است و آن را گمراهى مى‏داند. اشعث ‏به نزد آن حضرت آمد و گفت: مردم از قول تو مى‏گویند که حکمیت را گمراهى و پاى فشارى بر آن را کفر مى‏دانى. پس حضرت على علیه السلام براى سخنرانى برخاست و فرمود: هر کس مى‏گوید من از حکمیت ‏بازگشته‏ام دروغ گفته و هر کس آن را گمراهى مى‏بیند، خود گمراه شده است. خوارج با گفتن : «لاحکم الالله». حکمیت‏خاص خداست از مسجد بیرون شدند.

ابن ابى الحدید گوید: عامل همه خرابیهایى که در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام روى داد، اشعث‏ بود و اگر او چنان نمى‏کرد، جنگ نهروان برپا نمى‏شد. زیرا حضرت علی علیه السلام با آنان از راه کنایى سخن گفتن وارد شد و کلامى به آنان گفت که همه انبیا و معصومین آن را گفته بودند. خوارج نیز با شنیدن این کلمه راضى شدند.اما اشعث کارى کرد تا آن حضرت را به سخن گفتن با صراحت واداشت. زیرا به گونه‏اى از حضرت علی علیه السلام پرسش کرد که جز جواب آشکار راه دیگرى براى پاسخ به او نبود و بدین سان تمام تدبیرهاى حضرت علی علیه السلام را تباه کرد.

طبرى گوید: وقتى حضرت علی علیه السلام ، ابو موسى را براى حکمیت روانه کرد خوارج با یکدیگر دیدار کردند و در منزل عبد الله بن وهب راسبى گرد آمدند.عبد الله براى آنان سخنانى ایراد کرد و گفت: بیایید با ما از این قریه‏اى که ساکنان آن ستمگرند بیرون شویم. آنان امر عبد الله را پذیرفتند و سپس با مردم بصره نامه‏ نگارى کردند و شب جمعه و روز آن را به عبادت پرداختند و روز شنبه به حرکت درآمدند تا در پل نهروان فرود آمدند. اصحاب و پیروان حضرت علی علیه السلام به نزد آن حضرت در آمدند و با او بیعت کرده گفتند: ما دوستان کسى هستیم که تو با آنان دوستى و دشمنان کسانى هستیم که تو با آنان دشمنى. حضرت علی علیه السلام با آنان سنت حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله را شرط کرد. پس ربیعة بن ابى شداد خثعمى، از کسانى که در جنگهاى جمل و صفین حضرت علی علیه السلام را همراهى کرده و پرچمدار خثعم بود، به نزد آن حضرت درآمد. حضرت علی علیه السلام به او فرمود: بر کتاب خدا و سنت رسول او صلی الله علیه وآله  بیعت کن. پاسخ داد : بر سنت ابو بکر و عمر بیعت مى‏کنم. حضرت علی علیه السلام فرمود : واى بر تو! اگر ابو بکر و عمر بر غیر کتاب خدا و سنت رسول او صلی الله علیه وآله  عمل مى ‏کردند، بر حق نمى‏بودند. ربیعه نیز دست ‏بیعت داد.حضرت علی علیه السلام به او نگریست و گفت: گویى تو را مى‏بینم که با این خوارج حرکت کرده و کشته و زیر پاى اسبان لگد کوب شده‏اى. ربیعه در جنگ نهروان به همراه خوارج بصره بود که کشته شد.

پانصد تن از خوارج بصره گرد آمدند و مسعر بن فدکى تمیمى را به فرماندهى خود قرار دادند. ابن عباس از این ماجرا آگاهى یافت و ابو الاسود دئلى را به دنبال ایشان فرستاد. ابو الاسود در کنار پل بزرگ به آنان رسید. هر دو گروه مقابل هم قرار گرفتند تا آنکه شب در میان آنان جدایى انداخت. مسعر با اصحاب خود از تاریکى شب استفاده کرد و خود را به عبد الله بن وهب در نهروان رسانید .حضرت علی علیه السلام در کوفه به سخنرانى ایستاد و فرمود: ستایش خداى را سزد، اگر چه روزگار پیشامدهاى سخت و حوادث بزرگ به بار آرد. اما بعد، نافرمانى باعث ‏حسرت و در پى آن موجب پشیمانى است. من درباره حکمیت این دو تن و نیز مسئله حکمیت نظر خود را به شما گفتم. اگر قصیر صاحب راى و نظرى باشد و لکن شما همان را خواستید که خود گفته بودید و کار من و شما بدان گونه شد که برادر هوازن گوید: نظر خود را در انحناى دره به ایشان باز گفتم اما آنان راه درست را تا نیمروز فردا ندانستند. هشدارید که این دو مرد که به عنوان حکم براى کار خود برگزیدید، حکم قرآن را پشت ‏سر خود افکندند و آنچه را که قرآن میرانده بود، احیا کردند و هر کدامشان بیرون از هدایت الهى، از هوا و هوس خویش پیروى کردند و بدون حجتى روشن و سنتى قطعى، داورى کردند.و سپس در حکم خویش اختلاف کردند و هیچ کدامشان به راه راست هدایت نشدند. و خداوند و پیامبرش و مؤمنان صالح از آنان بیزارى جستند. پس آماده حرکت ‏به سوى شام شوید تا ان شاء الله روز دوشنبه به اردوگاه خود بروید. سپس از منبر پایین آمد و به خوارج نامه نوشت که: این دو مرد که به حکمتیشان رضایت دادیم با قرآن به مخالفت‏ برخاستند و از هواهاى خود پیروى کردند. پس به سوى ما روى کنید که ما به طرف دشمن خود و دشمن شما مى‏ رویم و ما بر همان کارى هستیم که پیش از این بر آن بوده‏ایم. خوارج در پاسخ او نوشتند: تو به خاطر پروردگارت خشمگین نیستى بلکه به خاطر خویشتن خشم گرفته‏اى. اگر به کفر خویش گواهى دهى و توبه کنى در ماجرایى که میان ما و تو رخ داده است تامل مى‏ کنیم وگرنه منصفانه به تو اعلام جنگ مى‏دهیم و بدان که خداوند خیانتکاران را دوست ندارد. حضرت علی علیه السلام از آنان نومید شد و بهتر دید که آزادشان بگذارد و با افراد دیگر خویش به جانب شام لشکر کشد.آن حضرت به عبد الله بن عباس امیر بصره نامه‏اى نوشت و به او دستور داد تا مردم بصره را براى این جنگ روانه سازد. ابن عباس نامه حضرت علی علیه السلام را براى مردم بصره خواند و به آنان فرمان داد با احنف به لشکر حضرت علی علیه السلام بپیوندند. هزار و پانصد تن از مردم بصره اعلام آمادگى کردند. ابن عباس این شمار را کم دانست و براى مردم به سخنرانى ایستاد و گفت: تنها یک هزار و پانصد تن از شما مى‏ خواهند بدین جنگ روانه شوند حال آنکه شما شصت هزار تنید. با جاریة بن قدامه سعدى روان شوید. و کسانى را که در این کار تاخیر روا دارند تهدید کرد و ابو الاسود را مامور جمع آنان کرده. هزار و هفتصد تن به نزد جاریه گرد آمدند و در نخلیه به حضرت علی علیه السلام پیوستند. آن حضرت سران کوفه را جمع کرد و طى سخنانى به ایشان فرمود: اى مردم کوفه شما در کار حق، برادران و یاران من به حساب مى‏آیید و در جهاد با دشمنان منحرفم، یاران منید.به وسیله شما، مخالفان را سرکوب مى‏کنم و موافقان را به اطاعت کامل درمى‏آورم.آن‏گاه از هر یک ازسران قبیله‏ها خواست تا نام و آمار جنگاوران خویش را براى آن حضرت بنویسد.سعید بن قیس همدانى برخاست و گفت: اى امیر المؤمنین! ما شنیدیم و فرمان بردیم ودوستى وخیرخواهى مى‏کنیم من نخستین کسى هستم که آنچه را که خواستى مى‏آورم.معقل بن قیس ریاحى نیز برخاست و سخنانى مانند سعید بن قیس گفت. عدى بن حاتم و زیاد بن خصفه و حجر بن عدى و بزرگان مردم و سران قبایل هر یک سخنانى از این دست گفتند. پس شصت و پنج هزار تن براى جنگ آماده شدند که با جنگجویان بصرى شمار آنها به شصت و هشت هزار و دویست تن رسید.حضرت علی علیه السلام اطلاع یافت که برخى مى‏گویند: اى کاش ما را نخست ‏براى جنگ با حروریان مى‏برد و از آنان آغاز مى‏کردیم و پس از یکسره کردن کار آنان به جنگ این منحرفان مى‏رفتیم.بنابراین آن حضرت براى ایشان به سخنرانى پرداخت و فرمود: اما به نظر ما پرداختن به گروه دیگر غیر از این خوارج مهمتر است.گفت‏وگو درباره ایشان را رها کنید و به سوى گروهى روید که به جنگ شما پرداخته‏اند تا پادشاهانى ستمگر شوند و بندگان خدا را به بندگى خویش گیرند. پس از هر طرف فریاد کردند اى امیر المؤمنین به هر سویى که خود دوست دارى ما را رهسپار کن. صیفى بن فسیل شیبانى برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان! ما حزب تو و یاران توییم با کسى که تو با آنان مى‏ جنگى، مى‏ جنگیم وبا هر کس که بازگشت کند همد لى کنیم. ما را به سوى دشمنان خود ببر هر که باشند وهر کجا باشند که اگر خدا بخواهد زحمت کمى عده و کم همتى پیروان را نخواهى داشت. محرز بن شهاب تمیمى از قبیله بنى سعد نیز برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان! شیعیان تو، در یارى رساندن به تو و تلاش در پیکار با دشمنت چونان قلبى واحد است. شاد باش که پیروزى از آن توست.و ما را به سوى هر یک از دو گروهى که خود دوست دارى ببر.ما پیروان توییم که در اطاعت از تو امیدوار و از جهاد با دشمنت‏خواستار پاداش شایسته هستیم و از یارى نکردن تو و سرتافتن از تو، سخت ‏ترین عقوبت را انتظار مى‏کشیم.

مسعودى گوید: حضرت علی علیه السلام ، کوفه را با سى و پنج هزار تن ترک گفت و از بصره نیز، از طرف ابن عباس، ده هزار تن که احنف بن قیس و جاریه بن قدامه سعدى نیز در میان آنان بودند به آن حضرت ملحق شدند. این واقعه در سال 38 ه واقع شد. حضرت علی علیه السلام در شهر انبار فرود آمد و لشکرها در آن دیار به آن حضرت مى‏پیوستند. حضرت علی علیه السلام براى مردم سخنرانى و آنان را به جهاد تشویق کرد و فرمود: پیش به سوى قاتلان مهاجران و انصار! اینان بسیار تلاش کردند تا نور خدا را فرو نشانند و براى کشتن رسول خدا صلی الله علیه وآله  و یارانش تلاش بسیار کردند. هشدارید که حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله  مرا فرمود که با ناکثان جنگ کنم و آنان کسانى بودند که از کار ایشان آسوده شدیم و هنوز با مارقان روبر‏و نشده‏ایم و اکنون باید به جنگ قاسطان روانه شویم که ایشان براى ما مهمتر از خوارج هستند. پس به جهاد با قومى بشتابید که مى‏خواهند فرمانروایان ستمگر باشند و مردم آنان را ارباب خود بدانند و آنان هم بندگان خدا را براى خود به بندگى بگیرند و حال آنها را به مثابه دولت رسیده دست ‏به دست ‏بگردانند. اما آنان فقط خواستار آغاز جنگ با خوارج بودند.

ابو العباس مبرد در کتاب کامل درباره خوارج نوشته است: آنان به طرف نهروان حرکت کردند.از جمله اخبار جالب مربوط به ایشان آن است که آنان در سر راه خود با مسلمانان و مسیحیان برخورد مى‏کردند.ایشان مسلمان را مى‏کشتند، زیرا در نظر آنان کافر بود، چون اعتقاد خوارج را قبول نداشت. اما مسیحى را نمى‏کشتند و مى‏گفتند: ذمه پیامبرتان را حفظ کنید. وى در همین زمینه مى‏نویسد: واصل بن عطاء با عده‏اى مى‏ رفت و با چند تن از خوارج برخورد کرد. واصل به ایشان گفت: این از شان شما نیست کناره گیرید ومرا با آنان رها کنید. جان آنان به مخاطره بزرگى افتاده بود ولى گفتند: هر چه تو مى‏گویى. واصل به سوى آنان رفت. ایشان از وى پرسیدند : تو و یارانت ‏بر چه هستید؟ واصل گفت : ما گروهى مشرکیم که به شما پناهنده شده‏ایم تا سخن خدا را بشنویم و حدودش را بدانیم . آنان گفتند : ما تو را پناه دهیم. گفت: پس به ما یاد دهید. آنان نیز احکام خود را به واصل وهمراهانش آموختند وواصل هم مى‏گفت: من و یارانم پذیرفتیم. خوارج گفتند: با هم بروید اینک شما برادران ما هستید. واصل گفت : اینک شما باید ما را به جایى امن برسانید. زیرا خداوند مى‏گوید: و ان احد من المشرکین استجارک فاجره حتى یسمع کلام الله ثم ابلغه مامنه. «اگر کسى از مشرکان از تو پناه خواست، او را پناه ده تا کلام خدا را بشنود و سپس او را به جایى امن برسان‏».سوره توبه آیه 6:  خوارج به یکدیگر نگریستند.سپس گفتند: حق با شماست. و با آنان همراه شدند تا ایشان را به محلى امن رساندند.همچنین مبرد گوید: عبد الله بن جناب صحابى رسول خدا صلی الله علیه وآله  ،در حالى که بر گردنش قرآنى آویخته و بر خرى سوار بود و زنش نیز باردار بود، با خوارج روبر‏و شد آنان به وى گفتند: آنچه تو بر گردنت آویخته ‏اى به ما دستور مى‏دهد که تو را بکشیم. پس یکى از آنان جست و خرماى ترى را که از نخلى افتاده بود، در دهان گذارد. پس بانگ بر او زد و وى آن را از دهان بیرون انداخت. در این اثنا خوکى نمایان شد و یکى از خوارج ضربتى بر خوک زد و آن را کشت و گفت: این فساد در زمین است. طبرى گوید: صاحب خوک آمد و کسى که آن را کشته بود، صاحب خوک را راضى کرد. جناب که چنین دید گفت: اگر شما واقعا همین گونه‏اید که من دیدم پس از جانب شما ترسى نباید داشته باشم. من مسلمانم و در اسلام من هم خللى پدید نیامده است و شما مرا امان مى‏دهید؟ گفتند: بیمناک مباش و چون جناب با آنان روبرو شد، ایشان به وى چنین گفته بودند.

مبرد مى‏نویسد: سپس از جناب پرسیدند: درباره حضرت على علیه السلام پس از آنکه حکمیت را پذیرفت و نیز درباره حکمیت چه عقیده‏اى دارى؟ گفت: حضرت علی علیه السلام از شما داناتر به خدا و باتقواتر در دینش و بیناتر است. گفتند: تو پیرو هدایت نیستى بلکه تنها بر نام مردان، از آنها پیروى مى‏کنى. طبرى مى‏نویسد: آنان به وى گفتند: به خدا تو را چنان بکشیم که هیچ کس را آن گونه نکشته باشیم. آن‏گاه وى را گرفته بازوانش را بستند سپس به سوى او و زنش که آبستن و نزدیک به وضع حمل بود روى آوردند. پس جناب را خوابانیدند و سرش را بریدند و خون او در آب روان شد.آن گاه به طرف زن هجوم بردند. آن زن گفت: من زنى بیش نیستم. آیا از خداوند نمى‏ترسید؟! پس شکمش را دریدند و سه زن دیگر از قبیله طى را کشتند. ام سنان صیداوى را نیز به قتل رساندند.

مبرد گوید: آنان با صاحب آن نخل که مردى نصرانى بود، برخورد کردند. آن مرد به ایشان گفت: این نخل از شما.آنان گفتند: ما آن را جز در برابر بهاى آن نمى‏خواهیم. مرد نصرانى گفت: شگفتا ! آیا کسى چون عبد الله بن جناب را مى‏کشید و خرما را جز به پرداخت ‏بهاى آن قبول نمى‏کنید!! مسعودى گوید. سپاه خوارج به چهار هزار تن رسید. آنان با عبد الله بن وهب راسبى دست‏بیعت دادند و به مداین رفتند و عبد الله بن جناب، عامل حضرت علی علیه السلام بر آن شهر را سر بریدند و شکم زن حامله‏اش را دریدند و زنان دیگرى جز او را نیز به قتل رساندند. طبرى گوید: حضرت علی علیه السلام از کشته شدن عبد الله بن جناب توسط خوارج و تعرض آنان به دیگران آگاهى یافت. حضرت علی علیه السلام ، حارث بن مره عبدى را فرستاد تا درباره خبرى که به آنان رسیده بود، تحقیق کند. اما خوارج، او را نیز کشتند. این خبر نیز به حضرت علی علیه السلام رسید. مردم به آن حضرت گفتند: چرا باید دست از جنگ با این گروه بکشیم و آنان را جانشین خود در میان خانواده و اموالمان قرار دهیم؟ ما را به سوى ایشان برو چون از کار آنها فارغ شدیم به جنگ شامیان مى‏رویم. اشعث کندى نیز برخاست و سخنانى مانند این گفت. مردم پیش از این وى را متهم مى‏کردند که او هم نظر خوارج را قبول دارد. پس حضرت علی علیه السلام بانگ کوچ سر داد. و به سوى آنان روانه شد. مسعودى گوید: حضرت علی علیه السلام ، حارث بن مره عبدى را به عنوان پیک به سوى آنان فرستاد تا به بازگشت‏ بخواندشان. اما خوارج کار او را ساختند و به على پیغام دادند اگر از حکمیت توبه کردى و به کفر خود گواهى دادى ما با تو دست‏ بیعت مى‏دهیم و اگر از اینکه گفتیم سرتافتى، کناره گیر تا ما خود امامى براى خویش برگزینیم. ما از تو بیزارى مى‏جوییم. حضرت علی علیه السلام به آنان پیغام داد: قاتلان برادرانم را به دست من سپارید تا آنان را قصاص کنم. سپس با شما متارکه کنم تا از کار جنگ با اهل مغرب آسوده شوم و شاید تا آن هنگام خداوند دلهاى شما را دگرگون کند. خوارج به وى پاسخ دادند : ما همگى قاتلان یاران تو و مباح کننده خون ایشان و شریک در قتل آنانیم.

ابراهیم بن دیزیل در کتاب صفین گوید: چون حضرت علی علیه السلام آهنگ خروج از کوفه به سمت‏ حروریه را کرد، یکى از اصحاب وى که منجم بود و مسافر بن عفیف ازدى نام داشت، گفت : اى امیر مؤمنان! در این ساعت‏حرکت مکن. و در فلان ساعت‏ حرکت کن. زیرا اگر در این هنگام سفر کنى خود و یارانت‏به آزار و زیانى سخت دچار مى‏شوید و اگر در فلان وقت ‏بروى، پیروزى را از آن خود ساخته‏اى. حضرت علی علیه السلام به او فرمود: آیا مى‏دانى در شکم اسب من چیست؟ گفت: اگر بیندیشم مى‏دانم. حضرت علی علیه السلام گفت: هر کس تو را بر این کار تصدیق کند، به قرآن دروغ بسته که خداوند فرموده است : «ان الله عنده علم الساعه و ینزل الغیث و یعلم ما فى الارحام‏» . آیه 34 سوره لقمان: »«علم قیامت در نزد خداست او باران مى‏فرستد و مى‏داند آنچه را که در زهدانهاستسپس فرمود: حضرت محمد صلی الله علیه وآله  هم آنچه را که تو ادعا مى‏ کنى، ادعا نکرد. آیا مى ‏پندارى که ساعتى را نشان مى ‏دهى که هر کس در آن سفر کند بلا و بدى از او دور شود و از ساعتى بر حذر مى‏ دارى که هر کس در آن سفر کند زیان و سختى به او مى‏رسد؟هر کس این گفتار تو را باور دارد از استعانت‏به خدا بى ‏نیاز مى‏شود و آن کسى که به کار تو یقین دارد، باید تو را حمد و سپاس گوید نه خدا را. پس هر کس در این باره به تو ایمان داشته باشد، من بر او مطمئن نیستم که براى خدا ضد و همتایى قرار نداده باشد. خداوندا فالى جز فال تو و گزندى جز گزند تو و خدایى جز تو نیست. آن گاه فرمود: ما در همین ساعتى که از حرکت در آن بازداشته شده‏ایم، مى‏رویم. سپس به مردم روى کرد و فرمود: اى مردم! شما را از فراگیرى نجوم بر حذر مى‏دارم مگر به قدرى که در بیابان یا در دریا به دانستن آن براى پیدا کردن راه حاجت داشته باشید. زیرا منجم همچون کاهن و کاهن مانند کافر و جایگاه کافر در جهنم است. هشدار به خدا سوگند اگر به من خبر رسد که تو به نجوم عمل مى‏ کنى تو رادرزندان براى همیشه نگه مى‏دارم و حقوقت را از بیت المال قطع مى‏کنم. سپس در همان ساعتى که وى را نهى کرده بود حرکت کرد و به پیروزى هم دست‏ یافت. آن حضرت پس از این فرمود: « اگر در همان ساعتى که او با ما گفته بود، حرکت مى‏کردیم مردم مى‏گفتند چون او در آن وقت مخصوص حرکت کرده بود، پیروز شد. بدانید حضرت محمد صلی الله علیه وآله ، هیچ منجمى نداشت و براى ما هم بعد از او منجمى نیست.

مسعودى گوید: وقتى پیک، قول خوارج را به اطلاع آن حضرت رسانید که گفته بودند: ما همه قاتلان یاران توایم. آن قاصد از یهودیان سواد بود و به آن حضرت اطلاع داد که خوارج از نهر طبرستان عبور کرده‏اند. در آن هنگام بر روى این نهر، پلى بود که بدان پل طبرستان مى‏گفتند و محل آن در میان بغداد و حلوان جاى داشت. پس حضرت علی علیه السلام فرمود: به خدا قسم از آن نهر رد نشده‏اند و نمى‏توانند از آن بگذرند تا آنکه ما آنان را در رمیله بکشیم. سپس اخبار متواتر، مبنى بر عبور خوارج از آن نهر و از آن پل، به حضرت علی علیه السلام رسید اما وى همچنان از پذیرفتن آن خوددارى مى ‏ورزید و سوگند مى‏خورد که ایشان از آن رد نشده‏اند و میدان جنگ با ایشان قبل از این نهر است.

ابن اثیر مى‏نویسد سپس خوارج آهنگ پل رود را کردند. آنها در طرف غربى پل بودند .  یاران حضرت علی علیه السلام به آن حضرت گفتند: آنان از نهر عبور کردند. فرمود: هرگز از آن نمى‏گذرند. پس مقدم سپاهش را فرستاد و او بازگشت و خبر داد که خوارج از پل گذشته‏اند و میان ایشان و حضرت علی علیه السلام یک پیچ نهر فاصله بود. چون مقدم (طلیعه) سپاه از ایشان ترسیده بود به آنان نزدیک نشده بازگشته بود و به آن حضرت خبر داد که ایشان از رود عبور کرده‏اند.

مدائنى در کتاب خوارج مى‏نویسد: چون حضرت علی علیه السلام به سوى نهروانیان بیرون شد، مردى از یارانش، که در طلیعه سپاه آن حضرت بود، دوید تا به وى رسید و گفت: مژده یا امیر المؤمنین . حضرت علی علیه السلام پرسید : چه مژده‏اى؟ گفت: چون نهروانیان خبردار شدند که به سوى ایشان روانه‏اى، از نهر گذشتند. پس خوش باش که خداوند کتفهاى آنان را به تو تحفه داد. حضرت علی علیه السلام به او گفت: آیا خودت دیدى که آنان از رود عبور کنند؟ گفت: آرى. آن حضرت سه بار از وى این سؤال را کرد و او را سوگند داد و آن هر بار مى‏گفت آرى. حضرت علی علیه السلام فرمود: به خداى سوگند آنان رد نشده‏اند و رد نخواهند شد و قتلگاه آنان پایین نطفه است. به خدایى که دانه را شکافت و موجودات را پدید آورد آنان به اثلات و قصر بوران نرسند تا خداوند آنان را هلاک کند. و کسى که دروغ بندد تیره روز شود. سپس سوارى دیگر آمد و درحالى که مى‏دوید قول مرد نخست را تکرار کرد. اما حضرت علی علیه السلام به سخن او وقعى ننهاد. سواران هر یک به شتاب مى‏آمدند و سخنانى از این دست مى‏گفتند. پس حضرت علی علیه السلام برخاست و بر پشت اسبش گردش کرد تا آنکه به رود رسید و آن قوم را دید که نیام شمشیرها را شکسته و پاهاى چهارپایان خود را پى کرده و بر زانوانشان افتاده بودند و یکصدا با بانگى بلند و با شادى فریاد «لاحکم الالله » حکمیت‏خاص خداوند است را سر داده بودند.

مسعودى گوید: حضرت علی علیه السلام به سوى آنان روانه شد و بر ایشان اشراف یافت آنان در محلى معروف به رمیله اردو زده بودند.

ابن اثیر در کامل گوید: حضرت علی علیه السلام پیش رفت و آنان را در کناره پل دید که هنوز از نهر رد نشده بودند.مردم در سخن حضرت علی علیه السلام تردید کردند. و چون دیدند خوارج از رود عبور نکرده‏اند، تکبیر سردادند و حضرت علی علیه السلام را از حالت آنان آگاه کردند. حضرت علی علیه السلام فرمود: به خداى سوگند نه به من دروغ گفته شده و نه دروغ گفته‏ام.

طبرى گوید: وقتى حضرت علی علیه السلام به رود رسید، به خوارج پیغام داد: قاتلان برادران ما را به ما تسلیم کنید تا ایشان را قصاص کنیم. من با شما متارکه مى‏کنم و دست ‏باز مى‏دارم تا شامیان را دیدار کنم. شاید خداوند تا آن هنگام دلهاى شما را دگرگون سازد و شما را به وضعى بهتر از آنچه اکنون گرفتار آیند ببرد.خوارج پاسخ دادند: همه ما قاتلان ایشانیم و همه ما خون آنها و خون شما را حلال مى‏شمریم. قیس بن سعد بن عباده نزد آنان رفت ایشان را اندرز داد و با آنان احتجاج کرد و گفت: کارى بس بزرگ مرتکب شده‏اید. به مشرک بودن ما گواهى داده‏اید و خونهاى مسلمانان را ریختید.اما این سخنان در ایشان اثرى نکرد. ابو ایوب انصارى نیز براى آنان سخنرانى کرد و گفت: ما و شما به همان حال نخستیم که بودیم. پس چرا با ما مى ‏جنگید؟ گفتند : اگر امروز از شما پیروى کنیم فردا تن به حکمیت مى ‏سپارید. گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم از بیم فتنه سال آینده، امسال فتنه مکنید.امیر مؤمنان علیه السلام  نیز به ایشان گفت: اى گروهى که از سر لجاجت ‏به دشمنى آمده‏اید و به خاطر هوس از راه حق به کنارى افتاده‏اید.مگر نمى‏دانید که من خود شما را از پذیرش حکمیت‏ بازداشتم و به شما گفتم شامیان تنها به خاطر فریب شما، حکمیت را مى‏خواهد و آگاهتان کردم که این قوم نه اهل دینند و نه اهل قرآن. من بهترازشماایشان رامى‏شناسم. در کودکى و بزرگیشان آنان راتجربه کردم. ایشان اهل مکر و خیانتند و شما هم اگر از راى من سر بتابید از دوراندیشى کناره گرفته‏اید. اما شما مرا نافرمانى کردید تا آنکه مجبور به پذیرش حکمیت ‏شدم و چون حکمیت را پذیرفتم براى آن شروطى قرار دادم و پیمانها گرفتم و از حکمین تعهد گرفتم که آنچه را که قرآن زنده کرده است آنان نیز احیا کنند و آنچه را که قرآن از میان برده است آنان نیز از میان ببرند. اما آن دو به اختلاف افتادند و حکم قرآن و سنت را مخالفت کردند. ما نیز به امر آنان اعتنایى نکردیم و هم اکنون بر سر همان کار نخستیم. پس شما را چه مى‏شود و از کجا مى‏آیید. گفتند: ما حکمیت را گفتیم و قبول کردیم و چون آن را پذیرفتیم گناهکار شدیم و بدین سبب کافر شدیم و توبه کردیم. پس اگر تو هم مانند ما توبه کنى ما از تو و با توییم و اگر توبه نکنى از ما کناره بگیر که ما با تو منصفانه سر جنگ داریم که خداوند خیانتکاران را دوست ندارد. حضرت علی علیه السلام فرمود: به رنج و محنت افتید، چنان که کسى از شما باقى نماناد! آیا پس از ایمانم به رسول خدا صلی الله علیه وآله وهجرتم با او و جهادم در راه خدا به کفر خویش اعتراف کنم؟! در این صورت گمراهم و هدایت ‏شده نیستم. سپس از آنان روى برگردانید. پس بانگ دادند: با آنان سخنى مگویید و همگى آماده دیدار پروردگار باشید. مژده، مژده به سوى بهشت درآیید! حضرت علی علیه السلام از پیش آنان برفت و لشکر خود را آراست و خوارج نیز به آرایش سپاه خویش مشغول شدند.  طبرى مى‏نویسد: حضرت علی علیه السلام پرچم امان را به دست ابو ایوب داد.او خطاب به نهروانیان بانگ زد: کسى که به زیر پرچم درآید و کسى را نکشته باشد در امان است.و آن کس که به سمت کوفه یا مداین بازگردد در امان است. پس پانصد تن از آنان به سوى بند نیجین بازگشتند و عده‏اى دیگر از آنان به طرف کوفه و گروهى دیگر، در حدود صد تن، به سوى مداین رفتند. سپاه خوارج چهار هزار تن بودند که پس از این دو هزار و هشتصد تن براى نبرد باقى ماندند و به سپاه حضرت علی علیه السلام حمله بردند. مسعودى گوید : حضرت علی علیه السلام خود در مقابل آنان ایستاد و آنان را به بازگشت و توبه دعوت کرد. اما آنان از پذیرش دعوت آن حضرت امتناع ورزیده بر یاران وى تیر پراندند. به آن حضرت گفته شد: به ما تیر انداختند فرمود: دست از آنها بازدارید و آنان را سه بار دعوت کردند. حضرت علی علیه السلام به یارانش اجازه حمله نمى‏داد تا آنکه یکى از یارانش را که به تیر خوارج کشته شده بود نزد آن حضرت آوردند. وى فرمود : الله اکبر. اکنون جنگ با ایشان رواست. بر آنان یورش برید. مردى از خوارج بر اصحاب حضرت علی علیه السلام هجوم آورد و در میان ایشان جنگ مى‏کرد و به هر طرف حمله مى‏برد و مى‏گفت : آنان را مى‏زنم اگر على را ببینم این شمشیر سپید و نرم را بر او مى ‏زنم.  حضرت علی علیه السلام به جنگ او شتافت و فرمود:  اى کسى که به دنبال على مى‏گردى من تو را نادانى تیره ‏روز مى‏بینم.  من به رویارویى تو نیازى ندارم پس بشتاب که من اینجایم.  حضرت علی علیه السلام بر او حمله برد و وى را کشت. سپس یکى دیگر از خوارج به میدان آمد و در میان یاران حضرت علی علیه السلام به جنگ پرداخت و پیوسته یورش مى ‏آورد و مى‏گفت:  آنان را مى‏زنم و اگر على را ببینم با شمشیر برانم لباس حسرت را بر تن او مى‏پوشانم.  حضرت علی علیه السلام به جنگ او رفت و فرمود : اى کسى که در پى على هستى اینک به نیکى بنگر که حسرت بر کدام یک از ما قرار خواهد گرفت.  حضرت علی علیه السلام بر او حمله برد و با نیزه بر وى زد و نیزه را واگذارد. حضرت علی علیه السلام بازگشت در حالى که مى‏گفت: ابو الحسن را دیدى و دیدى آنچه را که برایت ناراحت کننده بود.

مبرد گوید: چون حضرت علی علیه السلام در نهروان در برابر ایشان قرار گرفت و گفت: جنگ را با آنان نیاغازید تا آنان خود شروع کنند. پس یکى از آنها بر صف سپاهیان حضرت علی علیه السلام حمله برد و سه تن از آنان را کشت.سپس گفت : آنان را مى‏کشم و على را نمى‏بینم و اگر على آشکار شود بر دهان او شمشیر خواهم زد.  پس حضرت علی علیه السلام به سوى او رفت و او را کشت.چون شمشیرش با او درآویخت گفت: به‏به! رفتن به سوى بهشت!عبد الله بن وهب یکى از سران خوارج، گفت:  به خدا نمى‏دانم به سوى بهشت مى‏رویم یا جهنم؟

یکى از خوارج، از بنى سعد، گفت: عبد الله فریب خورده است. و او را مى‏بینم که دچار شک و تردید شده است.عبد الله به همراه عده‏اى از جنگ کناره گرفت.حضرت علی علیه السلام فرمود: از آنان ده تن کشته نمى‏شوند و از آنان ده تن جان سالم بدر نمى‏برند.پس از آنان نه یا هفت تن به هلاکت رسیدند و هشت تن به سلامت جان بدر بردند.مسعودى مى‏نویسد: حضرت علی علیه السلام گفت: به خداى سوگند از آنان جز ده تن خلاصى نمى‏یابند و جز ده تن کشته نمى‏شوند. پس از یاران على نه تن کشته شدند و از خوارج هم فقط ده تن جان سالم یافتند. سپس خوارج بانگ برداشتند. پیش به سوى بهشت! بر مردم حمله برید.

ابو عبیده معمر بن مثنى روایت کرده است: حضرت علی علیه السلام به اصحابش نگاه کرد و به آنان گفت: بر آنان حمله کنید. من نخستین کسى هستم که بر آنان هجوم مى‏برم. سپس سه بار با ذوالفقار، به سختى حمله برد. و در هر بار چنان مى‏جنگید که شمشیر انحنا برمى‏داشت. آن گاه از میدان کناره مى‏گرفت و شمشیرش را با زانوانش راست مى‏کرد دوباره هجوم مى‏آورد تا آنکه آنها را کشت.

طبرى نویسد: تیراندازان ، تیر به طرفشان انداختند و سواران از راست و چپ بر آنها تاختند و پیادگان با نیزه‏ها و شمشیرها هجوم بردند و زمانى نگذشت که آنها را به خاک و خون انداختند. فرمانده سواران که شاهد نابودى یارانش بود بانگ برآورد: فرود آیید.آنان در صدد پایین آمدن از مرکوبهایشان بودند که باز سواران حضرت علی علیه السلام حمله کردند و در ساعت آنان را به هلاکت رساندند.

ابو عبیدة معمر بن مثنى روایت کرده است: نیزه‏اى به یکى از خوارج خورده بوده، او در حالى که نیزه در بدنش مانده بود، با شمشیر آخته راه مى‏رفت تا به قاتل خویش رسید و ضربتى بر او زد و وى را کشت. وى در همان حال این آیه را قرائت مى‏کرد:: «و عجلت الیک رب لترضى.» آیه 84 سوره طه»  «اى پروردگار! من براى خشنودى تو تعجیل کردم و بر آنها تقدم جستم»

طبرى گوید: کسانى را که نیمه جانى داشتند، جست ‏وجو کردند. شمارشان به چهارصد تن مى‏رسید. حضرت علی علیه السلام فرمان داد آنها را به سوى عشیره‏هایشان ببرند و فرمود: آنان را ببرید و مداوایشان کنید اگر بهبود یافتند به کوفه بیاریدشان و هر چه در اردوگاهشان مى ‏یابید بردارید. آن حضرت، سلاح و مرکب و لوازم جنگ را میان مسلمانان تقسیم کرد و لوازم دیگر، کالا و غلام و کنیز را به صاحبانشان باز پس داد. طرفة بن عدى بن حاتم نیز با خوارج بود و با آنان کشته شد و پدرش او را به خاک سپرد. «یخرج الحى من المیت و یخرج المیت من الحى.«- آیه 95 سوره انعام» زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون مى‏کند)مردم کشتگان خوارج را به خاک مى‏سپردند. حضرت علی علیه السلام فرمود:«حرکت کنید آنها را مى ‏کشید و بعد خاکشان مى‏کنید؟ » مردم نیز روانه شدند. امیر مؤمنان (ع) فرمود: پس از من با خوارج پیکار مکنید کسى که در پى حق است و اشتباه مى‏کند مانند کسى نیست که در پى باطل است و به آن مى‏رسد.

ابن اثیر گوید: چون حضرت علی علیه السلام از کار جنگ با خوارج آسوده خاطر شد حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و گفت: همانا خداوند به شما نیکویى کرد و پیروزى شما را ارج بخشید. پس اکنون از این قائله به طرف شامیان حرکت کنید.گفتند: اى امیر مؤمنان! تیرهاى ما تمام و شمشیرهاى ما کند و سرنیزه‏هاى ما بیرون شده است.ما را به دیارمان بازگردان تا آمادگى پیدا کنیم و چه بسا تعداد ما نیز فزونى گیرد.

اشعث‏بن قیس، نیز این سخن را پى گرفت.حضرت علی علیه السلام بازگشت تا در نخیله فرود آمد و به مردم فرمان داد که در اردوگاه خود بمانند و آمادگى خود را همچنان حفظ کنند و اندک مدتى به دیدار فرزندان و زنان خویش بروند. پس چند روز در نخیله بماندند. سپس پشت‏ سر هم وارد کوفه شده اردوگاه را خالى کردند. به جز تنى چند از مردان معروف در آنجا نماندند. چون حضرت علی علیه السلام وضع را چنین دید، قدم به کوفه نهاد و در رفتن به سوى شامیان، تصمیم تغییر یافته بود. حضرت علی علیه السلام پى ‏درپى براى آنان سخنرانى کرد و گفت : اى مردم! مهیاى رفتن به سوى دشمن خود باشید و بدانید کسى که هدف از جهاد خود را تقرب به خداوند عزوجل قرار دهد وسیله آن را در نزد خدا بیابد؟ از حق سرگشته و به قرآن جفا کرده است که فرمود: «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل. آیه 60 سوره انفال» و شما براى مبارزه با آنها خود را مهیا کنید و تا آنجا که بتوانید از آذوقه و ابزار جنگى و اسبان سوارى فراهم سازید  و برخداوند توکل کنید. و خداوند به عنوان کفیل و یاریگر شما، کافى است. اما مردم بسیج نشدند. سپس آن حضرت سران و بزرگان آنها را فراخواند و نظر ایشان را جویا شد. برخى از آنان بیمارى را بهانه کردند و برخى دیگر سختى را و تنها عده اندکى آماده نبرد بودند. سپس حضرت علی علیه السلام براى آنان سخنرانى کرد و فرمود: بندگان خدا! شما را چه مى‏شود که هرگاه فرمان بسیج‏به شما مى‏دهم بر زمین مى‏چسبید. یا به زندگى دنیا در برابر حیات آخرت خشنود شده و به تیره‏روزى و خوارى به جاى عزت و سربلندى خرسند شده‏اید. هرگاه شما را به جهاد فرامى‏خوانم چشمانتان گرد مى‏شود گویا شما از ترس مرگ مدهوش مى‏شوید. خداوند سزایتان دهد! شما به هنگامى که به سختى فراخوانده مى‏شوید جز شیران ژیان در سستى و روبهان حیله باز نیستند. شما در شبهاى تیره مورد اعتماد من نیستید. به امید شما نمى‏توان حمله کرد. به خدا سوگند چه بد است آنچه از جنگ باقى مانده. مورد نیرنگ واقع مى‏شوید اما خود حیله نمى‏زنید. و اطراف شما را کاهش مى‏دهند اما شما کناره نمى‏گیرید. این بود نقل بخشهائی از انعکاسات تاریخ مارقین .

خوارج فرقه های مختلفی دارند که تاریخ مفصلی دارند وماازباب الکفر ملة واحدة وارد تاریخ وانشعاباتشان نمی شویم وهرکس خواهد بمنابع تاریخی مراجعه نمایدو گویند اصول فرقه های خوارج عبارتند از :
1. محکمه اولی : همان گروه اولیه ای که در جنگ صفین در مقابل حضرت علی علیه السلام قرار گرفتند.
2. ازارقه: آنها در تبدیل شدن خوارج به یک گروه مذهبی و کلامی و نه صرفا سیاسی نقش داشتند. آنها مخالف خود را مشرک و کافر می دانستند.

3. نجدات با نجدیه: این گروه در مجموع عقاید متعادلی داشتند.
4. صفریه: این گروه کشتن اطفال و زنان مخالفان خود را جایز نمی دانند.

5 . اباضیه: معتدل ترین فرقه خوارج هستند. آنها، مرتکبین کبیره را کافر می دانند نه مومن

6- عجاردة . درجنوب ایران درسیستان بوده اند

7-ثعالبه- براثراختلاف میان عجارده بوجود آمدند

ونیزگفته شده : با بررسى فرق خوارج مى توان به این نکته رسید که خوارج تندرو، چون همیشه در پى جنگ و برخورد افراطى با پیروان دیگر مذاهب بودند، عالمان برجسته اى در میان آنان ظهور نکرده اند و آنچه از آنان باقى مانده فقط اشعارى است که در برخى متون ادبى باقى مانده است. بنابراین نباید از آنان انتظار داشت که به تحلیل مفهوم ایمان و کفر بپردازند و با استناد به لوازم آن، نظام فکرى خود را بنا کنند، زیرا اگر به این کار مى پرداختند یقیناً از قتل و غارت دست برمى داشتند. نکته دیگر این که عاقبت تندروى محو و از بین رفتن است. با بررسى تاریخ خوارج مى توان این حقیقت را دریافت و در پرتو آن به مسلمانانِ روزگار ما توصیه کرد که تندروى، غیر از کشتار و قتل و غارت، و نیز نابودشدن یا به انزوا رفتن نتیجه دیگرى ندارد.

تمهید

ازدیدگاهی درآن زمان مسلمین سه گروه شدند چنانکه بعضی ازحاضرین آن زمان  گفته اند « أدرکت الناس و هم ثلاث طبقات أهل دین یحبون علیا و أهل دنیا یحبون معاویة و خوارج» یعنی من بامردمانی روبرو شدم که دارای سه طبقه بودند گروهی که اهل دین بودند حضرت علی علیه السلام را دوست داشتند وگروهی که اهل دنیا بودند معاویه رادوست داشتند وگروهی هم خوارج بودند . لابد این تقسیم بندی هنوزهم باقی است یعنی اصولا مردم یااهل دین هستند وعلامت آن دوستی وپیروی کردن از صاحبان اصلی دین یعنی معصومین علیهم السلام است ویااهل دنیا هستند که علامت آن دنبال غیر معصوم رفتن است ویا جزو خوارج می باشند که بحث ما دراینجاست یعنی کسانیکه علیه دین یا علیه صاحبان دین یعنی علیه معصومین شورش می کنند حالا این شورش یامستقیم است ویا غیرمستقیم یاعقیدتی است یا اخلاقی است ویاعملی است که برشیعیان ودوستان آل محمد علیهم السلام آشناشدن باعقاید واخلاق واعمال خوارج برای پرهیزازآنگونه امورلازم وواجب است پس  مقداری وارد نگارش  نام گذاری وعقاید واخلاق واعمال خوارج وتکلیف ما باآنها می شویم و دراین زمان چون جستجوبرای بدست آوردن مدرک قرآنی و روائی هرمطلب آسان شده برآن شدیم که برای استناد درمواضع پرحجم همان قسمت مربوط از روایت راذکرکنیم تا هر کس سند ش را بخواهد براحتی بوسیله جستجوهای رایانه ای مراجعه کند واگر نتوانست پیدا کند ازکسی که کامپیوترونرم افزارش رادراختیار دارد و یا از ما بپرسد تا آدرس حدیث برایش نشان داده شود :

نام گذاری رسول الله صلی الله علیه وآله

حضرت رسول صلی الله علیه وآله طبق روایاتی که نمونه اش را اینجا یاد آور میشویم اصحاب جنگ جمل را ناکثین یعنی پیمان شکنان واصحاب معاویه را قاسطین یعنی ستمگران واصحاب جنگ نهروان را مارقین یعنی خوارج نامیدند.

قال رسول الله صلی الله علیه وآله فی حدیث الی ان قال :  یَا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی وَ قَاضِی عِدَاتِی وَ الذَّائِدُ عَنْ حَوْضِی اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیِّدُ الْمُسْلِمِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ قَاتِلُ النَّاکِثِینَ وَ الْمَارِقِینَ وَ الْقَاسِطِینَ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنِ النَّاکِثُونَ؟ قَالَ الَّذِینَ یُبَایِعُونَهُ بِالْمَدِینَةِ وَ یَنْکُثُونَ بِالْبَصْرَةِ(اصحاب الجمل) قُلْتُ مَنِ الْقَاسِطُونَ؟ قَالَ مُعَاوِیَةُ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ قُلْتُ مَنِ الْمَارِقُونَ؟ قَالَ أَصْحَابُ نَهْرَوَان‏

عوامل شورش

شورش علیه پیامبر وقرآن وامام زمان که همه یک حقیقت می باشند وهمه اسوه دین هستند مبنائی جز کج اندیشی نداشته وندارد وعامل این نوع کج اندیشی از پست فطرتی و انعقاد یافتن  نا مشروع  نطفۀ شخص می باشد وانسان پاک سرشت پیوسته با خیر ونیکی خومی گیرد وبآن عشق می ورزد چنانکه امام صادق علیه السلام فرموده اند  نَحْنُ أَصْلُ کُلِّ خَیْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرِ یعنی ما اهل بیت  ریشه هر خوبی هستیم وهمه نیکی ها جزء شاخه های ماست وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ کُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ کُلُّ قَبِیحٍ وَ فَاحِشَة یعنی ودشمن ما اهل بیت ریشه هرپلیدی وشرارتی است وهرزشتی ورسوائی جزو شاخه های آنهاست اگرخداوند درجهان هستی سرچشمه خیری جز محمد وآل محمد صلوات الله علیهم اجمعین می داشت البته آنها را اصل و منشأ تمام خیرات وکمالات معرفی می کرد وهمچنین اگر پلیدتراز دشمن ایشان کسی میبود مسلم خدا آنها را باصل شرارت ها بمردم می شناسانید خود لغت محمد یعنی ستوده واسم مفعول واسم زمان ومکان حمد وستایش است خود واژه محمد بمعنای کسی است که پر از حمد است یعنی تمام حمد ها دراوست ومخزن تمام نیکی ها وخیرات وانواروکمالات وفضائل وشایستگی ها و.....می باشد ومطلق حمد وحمد مطلق دراوست همان حمدی که می گوئیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطیبین الطاهرین پس دشمن نور تاریکی است ودشمن عقل جهل است و از دیدگاه درون انسانیت می توان گفت هرشورشی علیه هر کمال ونور وعقلی شخص را جز خوارج می گرداند گرچه درظاهر کسی نداند واگر کسی از لوازم سخن یا حرکت شخصی خبراز باطن او دهد خلاف شریعت کرده است که اگر درست گوید یک خلاف نموده واگر خطا گوید تهمت بباطن مردم هم زده و دوخلاف انجام داده است چنانکه دراین دوران نیزمانند گذشته بازارتولید این دوامربسیارپرکاروپرمشتری است وبرای متصدیانش درآمد زا است واما درظاهر هرکس علیه امام زمانش شورش کند جزو خوارج است چنانکه مارقین علیه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام شوریدند و نعوذ بالله گفتند شما امیر المؤمنین نیستی وبخاطر همین بود که درجواب شخصی که در پائین مقاله ما که تحت عنوان علی امیرالمؤمنین ولی الله نظرداده است که « بزودی زودی این وبلاک راخواهم بست » او را بخوارج نهروان نسبت دادیم چراکه ظاهراین الفاظش دشمنی دارد با روایات امیرالمؤمین علی ولی الله که مربوط بعقاید مارقین وخوارج است وتا ظهور حضرت مهدی عجل الله فرجه حکم اسلام بظاهر است نه بباطن یا لوازم سخن کسی و ما هم نه حکم بباطن کردیم ونه خبر از دل دادیم  و نه  بلازمه قولش استناد کردیم . 

دو معنا برای خارجی    

1-  بیرون رونده ازدین را بطور کلی خارجی گویند  و نیز بیرون شونده از کفر را نیز خارجی گویند چنانکه توضیح داده شد استنادا بالله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون 

2-  شورشی یعنی کسی که دربرابر امام یاخلیفۀ زمان بپاخیزد که چند صورت پیدا میکند اول اینکه امام زمانی برحق است وشورشی برباطل ملنند خوارج نهروان که مارقین نامیده شده اند دوم خلیفه وشورشی هردو برباطلند مثل کودتائی که باعث قتل عثمان شد سوم خلیفه برباطل است وشورشی می خواهد حقی راثابت یا باطلی را ازبین بردارد که این مورد احکامی دارد که درجای خود مذکوراست 

 

    خصوصیاتی از خوارج نهروان

1-  جنگ باامیرالؤمنین علی ابن ابی طالب علیه السلام ومعتقدین بامارت حضرت

2-  شهادت محمد ابن ابی بکروبسیاری ازاهل ایمان بدست خوارج

3-  کشتن زنان واطفال داخل رحم 

4-  تکفیر مستضعفین وکسانیکه حجت برآنها تمام نیست چنانکه تقریر امام است باینکه : مَنْ لَمْ یَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ لَیْسَ بِکَافِرٍ حَتَّى تَقُومَ عَلَیْهِ الْحُجَّةُ در روایت صَاحِبُ الْبَرِیدِ محمد بن مسلم.

5-  شعارحقی راسر می دادند یعنی لاحکم الا لله وهدف بیهوده ای را دنبال می کردند که منجر بدشمنی باحضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام شد

6-  جوانانی نادان بودند که بخیال خودشان روشنفکربودند که با امثال پدرانشان بجنگ برخاستند مثل طرفة بن عدى بن حاتم که با خوارج بود و با آنان کشته شد و پدرش او را به خاک سپرد

7-  درخیال خود دنبال حق بودند ولی اشتباه می کردند لذا درحکم کسانی که بدنبال باطل هستند و بآن می رسند نیستند ( مانند معاویه ویارانش) چنانکه حضرت امیرعلیه السلام فرمودند و روایتش را نقل نمودیم ( یعنی خوارج خسر الدنیا والآخرة شدند ).

8-  اصل حکمیت راخود خوارج بر پا کردند وعمرو عاص وابوموسی اشعری راحضرت امیر علیه السلام نپذیرفتند وبناچار حضرت مالک اشتریاابن عباس ابن عم خود را انتخاب کردند که آنها اورانیز نپذیرفتند با همه این مظلومیتهائی که حضرت امیر علیه السلام داشتند خوارج نادان برضد حضرت امیر علیه السلام شورش کردند و برنامۀ اظهار توبۀ خوارج ازجریان حکمیت دلیل روشنی برروحیات پست وعقاید فاسد و محض نداشتن تجربه وخام بودن واغراض شوم آنهاست که شنیعترین آنها این بود که از حضرت امیر علیه السلام تقاضای توبه کردن نمودند و امیر المؤمنینی  حضرت امیرعلیه السلام را ساقط دانستند.

9-   وبالاخره ابن ملجم که اشقی الاولین والاخرین بود نتیجه عقائد مارقین  وحاصل اخلاقیات خوارج  وتمامیت شقاوتهای آنها گردید چنانکه وقتی ام کلثوم دختر حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام بابن ملجم ملعون عتاب کرده وفرمود ای ملعون امیرالمؤمنین را کشتی آن خبیث پاسخ داد من امیرالمؤمنین را نکشتم بلکه پدر ترا کشتم که همان ایده خوارج لعنهم الله بود .

10-خوارج جزوائمه کفر ودارندگان تابوتهائی درجهنم هستند که تمام اهل جهنم از عذاب آنها متأذی می شوند .

11-خوارج دین رابرخودسخت وتنگ ودشوار می نمودند وحال آنکه دین خدا وسیع تر از آنستکه آنها گمان کرده بودند ومعنای وسعت چنان استکه حضرت امیر عایه السلام فرمودند : أیُّهَا النَّاسُ دِینَکُمْ دِینَکُمْ تَمَسَّکُوا بِهِ لَا یُزِیلُکُمْ أَحَدٌ عَنْهُ لِأَنَّ السَّیِّئَةَ فِیهِ خَیْرٌ مِنَ الْحَسَنَةِ فِی غَیْرِهِ لِأَنَّ السَّیِّئَةَ فِیهِ تُغْفَرُ وَ الْحَسَنَةَ فِی غَیْرِهِ لَا تُقْبَلُ یعنی ای مردم مراقب دینتان باشید وبآن چنگ بزنید وهیچکس شماراازدین برکنار نزند چراکه گناه در دین بهتر است از کارنیک در غیر دین چون گناه در دینداری آمرزیده میشود وکار نیک در غیر دینداری پذیرفته نمی گردد . پس بنا برفرمایشات ائمه دین اگر اساس دین درست بود فروع قابل ترمیم است ولی اگر اساس نداشته باشد فرع برچه تکیه کند واساس اسلام دوستی محمد وآل محمد علیهم السلام است چنانکه فرموده اند لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وبغض باامیرالمؤمنین علیه السلام با اعمال خوارج مثل سجدهای طولانی وتنگ گرفتن و سختی دادن برخود و شب زنده داری واعتکاف وقرائت قرآن وسایر ریاضتهائی که می کشیدند و شایع است منافات دارد واین اعمال رابی اساس می کند والا امثال این اعمال بلکه بیشتر وبهترش را ائمه وشیعیان بالنسبه بدرجات ایمانشان داشته و دارند  پس نباید مثل جهال این سخنان را ملاک خارجی شدن مردم قرار داد چراکه سیمای مؤمن  این استکه علامت سجده هایش در پیشانیش نمایان است وبعضی که می خواهند مؤمنی را خراب کنند این صفات بدون ولایت خوارج را علیه اهل ولایت ومحبت بکار می گیرند وحال آنکه اصل این صفات مال مؤمن است وخداوند در وصف مؤمنین فرموده  سیماهُمْ فی‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ  

تکلیف فقهی باخوارج نهروان وامثالهم

امیر مؤمنان (ع) فرمودند : پس از من با خوارج پیکار مکنید کسى که در پى حق است و اشتباه مى‏کند مانند کسى نیست که در پى باطل است و به آن مى‏رسد.

مسأله : لاتجوز الصلوة علی الکفار و لو کانوا فی الذمة و لا علی الخوارج و النواصب

مسأله : یکی ازنجاسات اصناف کفارند ازیهود ونصاری ومجوس وکفار حربی وخوارج ونواصب شیعه اثنی عشری ومنکرین یکی از ضروریات دین ومنکر یکی از ضروریات مذهب اثنی عشری چنانکه درآیات قرآن واحادیث ائمه هدی وارد شده وبیشتر فقها بآن فتوا داده اند

ترجمان جناب مطهری درباره خوارج :

توصیف علی علیه السلام از روحیه خوارج: “مردمی خشن، فاقد اندیشه عالی و احساسات لطیف، مردمی پست، برده‏ صفت، اوباش که از هر گوشه‏ای جمع شده‏اند و از هر ناحیه‏ای فراهم‏ آمده‏اند. اینها کسانی هستند که باید اول تعلیمات ببینند. آداب اسلامی‏ به آنها تعلیم داده شود، در فرهنگ وثقافت اسلامی خبرویت پیدا کنند. باید بر اینها قیم حکومت کند و مچ دستشان گرفته شود نه اینکه آزاد بگردند و شمشیرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهیت اسلام اظهار نظر کنند”.

خوارج، روحشان روح عصبیتهای ناروا و خشکه مقدسیها و جهالتهای خطرناک و رفتارشان خشک و خشونت آمیز بود.

خوارج به عنوان طرفداران یک مذهب، دست به‏ فعالیتهای تبلیغی حادی زدند. کم کم به فکر افتادند که به خیال خود ریشه‏ مفاسد دنیای اسلام را کشف کنند. به این نتیجه رسیدند که ما باید با مفاسدی که به وجود آمده‏ مبارزه کنیم، امر به معروف و نهی از منکر نمائیم.

خوارج روی همان جمود و خشکی و تعصب خاصی که داشتند می‏گفتند تکلیف امر به معروف و نهی از منکر تعبد محض است. شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد. نباید نشست در اطرافش حساب کرد. مدعی بودند باید با چشم بسته‏ انجام داد. طبق همین عقیده قیام می‏کردند و یا ترور می‏کردند. می‏گفتند امر به معروف‏ و نهی از منکر مشروط به چیزی نیست و در همه جا بدون استثنا باید این‏ دستور الهی انجام گیرد.

خوارج معتقد بودند ایمان تنها عقیده قلبی نیست، بلکه عمل به اوامر و ترک نواهی جزء ایمان است. ایمان امر مرکبی است از اعتقاد و عمل. خوارج معتقد بودند کسیکه مرتکب گناه کبیره‏ شود مثلا دروغ یا غیبت یا شرب خمر، کافر است و از اسلام بیرون است و مستحق‏ خلود در آتش است. علیهذا جز عده بسیار معدودی از بشر همه مخلد در آتش‏ جهنمند. تنگ نظری مذهبی از خصیصه‏های خوارج است. اینها به واسطه این عقائد، صبح کردند در حالی که تمام مردم روی زمین‏ را کافر و همه رامهدور الدم و مخلد در آتش می‏دانستند.

خوارج مردمی عبادت پیشه و متنسک بودند. شبها را به عبادت می‏گذراندند. بی‏میل به دنیا و زخارف آن بودند. ابن عباس آنها را چنین وصف‏ کرد: “از کثرت عبادت پیشانیهایشان پینه بسته‏ است. دستها را از بس روی زمینهای خشک و سوزان زمین گذاشته‏اند و در مقابل حق به خاک افتاده‏اند همچون پاهای شتر سفت شده است”. خوارج به احکام اسلامی و ظواهر اسلام سخت پایبند بودند. دست به آنچه‏ خود آن را گناه می‏دانستند نمی زدند. از کسی که دست به گناهی می‏زد بیزار بودند. غلام یکی از آنان به زیادبن‏ابیه گفت نه روز برایش غذائی بردم و نه شب برایش فراشی‏ گستردم. روز را روزه بود و شب را به عبادت می‏گذرانید.

خوارج مردمی جاهل و نادان بودند. در اثر جهالت و نادانی حقایق را نمی فهمیدند و بد تفسیر می‏کردند. همه کسریهای خود را می‏خواستند با فشار آوردن بر روی رکوع و سجودهای طولانی جبران کنند.

مردمی تنگ نظر و کوته دید بودند. در افقی بسیار پست فکر می‏کردند. اسلام و مسلمانی را در چهار دیواری اندیشه‏های محدود خود محصور کرده‏ بودند. مانند همه کوته نظران دیگر مدعی بودند که همه بد می‏فهمند و یا اصلا نمی‏فهمند و همگان راه خطا می‏روند و همه جهنمی هستند. اینگونه کوته‏ نظران اول کاری که می‏کنند و اینست که تنگ نظری خود را به صورت یک‏ عقیده دینی در می‏آورند، رحمت خدا را محدود می‏کنند، خداوند را همواره‏ بر کرسی غضب می‏نشانند و منتظر اینکه از بنده‏اش لغزشی پیدا شود و به عذاب‏ ابد کشیده شود. بعضی از خشک مغزان را می‏بینیم که جز خود و عده‏ای بسیار معدود مانند خود، همه مردم جهان را با دید کفر و الحاد می‏نگرند و دائره اسلام و مسلمانی را بسیار محدود خیال می‏کنند. خوارج زود تکفیر و تفسیق می‏کردند تا آنجا که اسلام و مسلمانی را منحصر به خود می‏دانستند و سایر مسلمانان را که اصول عقائد آنها را نمی‏پذیرفتند کافر می‏خواندند. هر صاحب فضیلتی را به نوعی متهم کردند به طوری که در تاریخ اسلام کمتر صاحب فضیلتی را می‏توان یافت که هدف تیر تهمت این‏ طبقه واقع نشده باشد. یکی را گفتند منکر خدا، دیگری را گفتند منکر معاد، سومی را گفتند منکر معراج جسمانی و چهارمی را گفتند صوفی، پنجمی را چیز دیگر و همینطور، به طوری که اگر نظر این احمقان را ملاک قرار دهیم‏ هیچوقت هیچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است.

وای به حال جامعه مسلمین از آن وقت که گروهی خشکه مقدس یک دنده جاهل‏ بی‏خبر، پا را به یک کفش کنند و به جان این و آن بیفتند. چه قدرتی‏ می‏تواند در مقابل این مارهای افسون ناپذیر ایستادگی کند؟

 

  

ادامه دارد

  

 

 

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تراحم وپیشی گرفتن در حرم تراحم وپیشی گرفتن در حرم ابزار جادوگران تفسیر گوشی قضاوت کانال طتنجیه ماجرای طلوع وغروب طلسم ترجمه جامع الاحکام کاذب ضلالت
کلمات کلیدی وبلاگ