بسم الله الرحمن الرحيم عشق از ديدگاه اهل حق چيست ؟

                               بسم الله الرحمن الرحيم

                            عشق از ديدگاه اهل حق چيست ؟

 عشق همانگونه كه در لغت هم تاييد شده نوعي بيماريست وگفته اند داروي آن رسيدن بمعشوق است وعشق از حد دوستي گذشتن است وزياده روي درتمايل نفساني است واز آثار آن كور وكر شدن از درك عيب هاي معشوق است زيرا عاشق محو معشوق ميشود واشكالات و زشتيهاي او رانمي بيند بلكه زيبا مي پندارد وا‍‍‍ژه عشق درقرآن وجود ندارد و در روايت مختلف است كه نياز بتوضيح دارد چنانكه در عرضه اين نثرمستند بفرمايشات بزرگان ارائه داده ميشود واگر گاهي در عبارات اهل حق بطور استعاره مدح عشق آمده است روي جهاتي است مانند ضرورت شعر زيرا درزبان شعر اموري رواست كه در نثر جايز نيست دوم بخاطر ابتلاي مردم ومماشات باآنها است كه ازصوفيه آلوده شده اند از اين رو قرينه صارفه گذارده اند وبا حب يا محبت آنرااز تشابه درآورده اند و محكم كرده اند كه اهل حق بدانند كه تقيه نموده اند چنانكه حقيقت امر را شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه مطابق با قرآن است در شرح الزياره درشرح عبارت التامين في محبة الله باينطورتأييد كرده اند

 «انه لم يرد من طرقنا استعمال العشق في جانب الحق تعالي وانما ورد من طرق اهل التصوف وهو عندنا باطل لا تجوز نسبته الي الله تعالي وما وجد في كتب بعض الشيعة من ذلك فانه من طرق اهل الخلاف يرويه منّا من له ميل اليهم ليضل عن سبيل الله والله سبحانه يقول (فذرهم وما يفترون112-137-الانعام)»جلد 1ص216

 يعني از راههاي ما كاربردي براي وا‍‍ژه عشق براي خداي متعال وارد نشده است وهرچه هست از راههاي اهل تصوف است وعشق در نزد ما باطل است ونسبت دادنش بخداي تعالي روا نيست وهرچه ازآن دربرخي كتب شيعه يافت ميشود همانا از راههاي اهل خلاف است كسي از سوي ما نقل مي كند كه ميل بصوفيه دارد تا از راه خدا گمراه گرداند وخداوند سبحانه مي فرمايد «پس آنان را با دروغ هاي بافته شان رها كن »  وهمچنين در صفحه 164 جلد چهارم فرموده اند: ولا شك ان استعمال العشق انما هو منهم حتي انه سئل الصادق عليه السلام عن ذلك قال قلوب خلت من ذكر الله (في امالي الصدوق سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْعِشْقِ قَالَ قُلُوبٌ‏ خَلَتْ‏ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ حُبَّ غَيْرِهِ.)

يعني هيچ شكي نيست كه استعمال عشق تنها ازصوفيه مي باشد حتي از امام صادق عليه السلام پرسيده شد از عشق حضرت فرمودند : دلهائيستكه ازياد خدا تهي شده اند پس خداوند دوستي غير از خدا را بآنها چشانيده است

 پس استعمال عشق در نزد اهل حق استعاره است ومقصود همان محبت ف‍ؤادي است كه اختصاص باظهارات حقه شيخ اوحد اعلي الله مقامه دارد مانند اينكه آقاي كرماني اع درچهل موعظه آخر محرمي فرموده اند :

چنانکه شخصی از حضرت صادق عليه السلام در خصوص محبت سؤال كرد آن بزرگوار فرمود نار تطلع علي الافئده فتحرق جميع ما سوي المحبوب

عشق چبود گفت نار سوزناك

چونكه گردد مطلع برقلب پاك

سوزد آنچش غير محبوبست ويار

اندر او نگذارد او غير نگار

ودر دروس چهل ويكم فرموده اند : اين مشيت را عالم احببت ان اعرف مي گويند وآن عالم محبت وعشق است وسئل الصادق عليه السلام عن العشق فقال نار تطلع علي الافئده فتحرق غير المحبوب وايني كه من جرآت كردم ولفظ عشق راگفتم بجهت آنكه در اخبار لفظ عشق راديدم وشيخ مرحوم مي فرمايد من در اخبار لفظ عشق را نديده ام واستنكاف داشتند از لفظ عشق شايد مرادشان نسبت بخداست والا من با وجودي كه تتبع شيخ را ندارم در اخبار ديده ام توي كافي هست طوبي لمن عشق العباده فعانقها ...

پس معلومست كه مهم مراد از عشق است و لفظ آن متشابه است ومحكم شدنش باين استكه آنرا بمحكم يعني عالم محبت برگردانيم وهرگز اين عشق وجه اشتراكي ندارد باعشقي كه صوفيه مي گويند وبااهل فسق وفجور واهل هوس و آوازه خوانهاي اهل فجور بلكه آن عشق را خداوند در سوره همزه بيان فرموده كه نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتي‏ تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ في‏ عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ (9)كه آتش جهنمي استكه خدا برافروخته وبردلها زبانه ميكشد و برآنها بسته شده برستونهاي بلند وكشيده

عشق اگر با جنون وديوانگي آيد قطعا باطل است وشعار انا مجنون الحسين بسيار سخيف است زيرا كه جمع نميشود جنون كه همان ديوانگي وشيطان گرفتگي است با دوستي امام حسين عليه السلام اگر كسي درگرفته محبت امام حسين عليه السلام شد واز خود بيخود شد دروجودش امام حسين عليه السلام جلوه مي كنند وتمام عقايد واخلاق و اعمالش حسيني ميشود وهرگزازحسين خالي نميشود وجن وشياطين ازاو ميگريزند نه اينكه براثر دوستي امام حسين عليه السلام جن زده گردد وبگويد انا مجنون الحسين من ديوانه حسينم و كسي كه از خود بيخود شد بايد ديد در برابرچه كسي از خود بيخود ميشود اگربيخود مي شود تا حسين در وجود او بيايد اهل فؤاد است واگر جن در او حلول كرد مجنون است فداي جن شده بل كانوا يعبدون الجن(41سبا) براي انا مجنون الحسين شهادت عابس را دليل مي آورند شخصي در منبر مي گفت : عابس كه جزو اصحاب امام حسين عليه السلام بود كه بايك لنگ لخت وارد ميدان شد باو گفتند مگر ديوانه شدي يك جمله گفت انا مجنون الحسين بآن منبري تذكر داده شد كه چنين حديثي نداريم شب بعد جهت اصلاح منبررفت و گفت عابس گفت جنني حب الحسين معلوم نشد اين را از كجا آورده وترجمه هم نكرد كه آيا منظور اينستكه عابس گفته است من از دوستي حسين ديوانه شده ام يا جنن بمعني فرا گرفتن است يعني دوستي امام حسين مرا فرا گرفته است در صورتي كه محققين درتاريخ نوشته اند:

« ربیع بن تمیم همدانی» میگويد : همين كه ديدم كسي بميدان رو ميآورد او را شناختم من عابس را درجنگها وغزوات ديده بودم او شجاع ترين مردم بود فرياد زدم هذا اسد الاسود هذا ابن ابي شبيب اي مردم او شير شيران رزم پسر شبيب است سپس گفتم مبادا كسي به تنهايي با او درآويزد علامه مجلسي اضافه ميكند عابس فرياد مي كشيد الا رجل الا رجل آيا هماوردي نيست آيا مردي نيست كه بجنگ من درآيد لشکر ابن سعد همچنان از نزدیک شدن به او خودداری می کرد، این کار برابن سعد ناگوار آمد. بدین جهت، فریاد کشید: او را سنگباران کنید. سپاه به دستور او از هرسو عابس را سنگ باران کردند عابس وقتی هجوم ناجوانمردانه دشمن را دید، زره از تن به در کرد و پشت بند را گشود و به دور انداخت و کلاه خود را هم از سر بیفکند تا بلکه جرات کنند به نبرد او بیایند ربیع گوید: چون چنین دیدم، به عابس گفتم: آیا پرهیز نمی کنی و وحشتی نداری که در گرماگرم جنگ سربرهنه ای؟! عابس در پاسخ گفت: آنچه از سوی دوست به دوست برسد، آسان است ربیع می گوید: به خدا قسم می دیدم که عابس به هر طرف که حمله می کرد، زیاده از دویست تن از پیش او می گریختند و بر روی یکدیگر می ریختند به تعبیر مرحوم ملاحبیب الله شریف(به نقل از برخی راویان): «فوالله لقد رایت الناس یجفلون من بین یدیه کما یجفل الغنم من الذئب وهو یفرس فیهم مثل الاسد و هو یضربهم یمینا و شمالا فقتل منهم تسعمائه فارس به خدا قسم، دیدم لشکر را در پیش انداخته و ایشان چنان فرارمی کردند مانند گوسفندانی که از گرگ فرار می کنند و او مانند شیرژیان میزند و می کشد و از چپ و راست می اندازد. او همچنان می غریدو می رزمید تا آن که لشکر ازهرسو او را به محاصره خود در آورده و از کثرت جراحت سنگ و زخم شمشیر و سنان وی را از پای درآوردندو به شهادت رساندند اوبانبرد قهرمانانه اش بيش ازدويست نفر ازآن ذليلان رابخاك انداخت(فو اللّه لرأيته يكرداي يطرد اكثر من مائتين من الناس‏) سرانجام طاقتي براي او نمانده بود كه بمحاصره دشمن درآمد پس او را بشهادت رسانيدند وسر مباركش را ازبدن جداساختند پس از شهادت ديدم كه بزرگ هرگروه مي گفت من او را كشته ام وديگري مي گفت من او را بقتل رسانيده ام هريك از آن سپاه سنگدل براي فخر و شرف خويش تلاش مي كرد تاكشتن او را بخود اختصاص دهد ابن سعد باين نزاع پايان داد وگفت او را يك نفر نكشته است سپس دستور داد سر او را بسوي كاروان كوچك كربلا پرتاب كنند اين سر پس از سر عبد الله بن عمير كلبي وسر عمر بن جناده سومين سري بود كه بسوي امام حسين عليه السلام پرتاب ميشد حالا احوال اين ربیع بن تمیم همدانی كه اين داستان را نقل ميكند چگونه است آيا بايد بهمه حرفهايش اعتماد كرد اگر دوست امام حسين عليه السلام مي بود كه كشته ميشد و تماشا گرمعركه وهيزم آور آتش جنگ نميشد آقاي كرماني در مقتل هرگز اين امور را نياورده اند وباآن ديد فؤادي كه داشته اند اسم او را عابس نفرموده اند بلكه در سلام براو او را عايش ذكر كرده اند ونوشته اند :

 السَّلَامُ عَلَى عَايش‏ بْنِ شَبِيبٍ الشَّاكِرِيِّ السَّلَامُ عَلَى شَوْذَبٍ مَوْلَى شَاكِر پس آنانكه مانند بزرگان شيعه اهل فؤاد هستند در سخنانشان خطا راهبر نيست چنانكه خداوند فرموده است ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ وآنانكه باين مقام نرسيده اند اعتمادي بنوشتجاتشان و بسخنانشان نيست مگر مستند كنند ببزرگان دين وامامان معصومين عليهم السلام و قرآن مبين وجابجا وتحريف هم نكنند واما حديثي را كه آقاي كرماني از كافي درباره استعمال لفظ عشق آورده اند ذره اي خدشه در فرمايشات شيخ مرحوم وارد نمي كند بلكه تأييد آنها ست وامروزه تتبع آسانست كه اصل حديث شريف اين است :

  عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ‏ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا، وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ، وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ، وَ تَفَرَّغَ لَهَا، فَهُوَ لَايُبَالِي عَلى‏ مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيَا، عَلى‏ عُسْرٍ أَمْ عَلى‏ يُسْرٍ». كافي جلد 3 صفحه 215

ازامام صادق عليه السلام استكه فرموده اند حضرت رسولخدا صلي الله عليه وآله برترين مردم كسي استكه عاشق عبادت باشد پس آنرا درآغوش بگيرد وبا دلش آنرا دوست بدارد و با جسدش مباشر آن باشد وبراي آن فارغ باشد بگونه اي كه بي خيال باشد از اينكه در دنيا برچه حالي مي گذراند چه برسختي بگذراند يا برسستي . چنانكه مشاهده مي شود در اين حديث شريف قرينه صارفه وجود دارد كه احبها بقلبه مي باشد وسخن آقاي كرماني اعلي الله مقامه فقط در استعمال لفظ است نه درتوجه بمعنا زيرا توجه بمعني كه بكنيم مي بينيم كه محبت كار قلب يعني فؤادست است نه عشق و عشق رابقلب نسبت نداده اند زيرا عشق كار نفس است وديگر اينكه عبادت كاروتكليف وصفت است ذات وشخص نيست وبحث شيخ اوحد اعلي الله مقامه در ذواتست كه عشق بهر ذاتي يا باطل است مانند عشق بخدا واولياء خدا يا منقطع است مانند عشق همسر وغير خدا كه ربطي بحقيقت وفؤاد ودلي كه برفطرت است ندارد وديگر اينكه عبادت تكليف است و مشقت دارد بخصوص نماز كه قرآن فرموده وَ إِنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعين‏ (45بقره) يعني نماز بجز براي انسانهاي فروتن براي همه گران وسنگين است وچقدر شخص بايد خاشع شود تا بتواند عاشق تكليف وعمل گران شود وحال آنكه عشقي راكه صوفيه مي گويند انسان را ازبندگي خدا رها ميكند وسر كش وآزاد مي گرداند وتجويز هر فسق وفجوري مي نمايد وديگر اينكه عشق زياده رويست وخدا درهيچ كاري دستور بزياده روي نداده است ولي درباره ذكركه يكي از عبادات است امر بذكر زياد كرده و فرموده ً وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكار(41آل عمران) پس فرمايش شيخ اوحد اعلي الله مقامه سرجاي خود ثابت وبرقراربوده وهست كه عشق براي دل باطل است وهيچ آيه و حديثي ندارد و اين نسبت از صوفيه لعنهم الله رسوخ كرده است

 

 



/ 0 نظر / 30 بازدید