دررابطه با معنای فؤاد

سم الله الرحمن الرحیم                          دررابطه با معنای فؤاد  

                       (عشق وجنون باطل است)     

جهان هستی انسانی بزرگ است وانسان جهانی کوچک است که مطابق باهمند هرچه این دارد اودارد وهرچه او دارد این دارد فرقش اینستکه درهمه انسانها همه مراتبشان فعلیت ندارد اذا کسی جز انبیاء واوصیاء وبزرگان شیعه کسی نمیتواند بدرستی نمایانگر همه مراتب هستی گردد وچون امر چنین است واجبستکه همه خلق پیرو انبیاء واولیاء وبزرگان شیعه باشند شاید بعضی اندک اندک آن مراتب باقوه در آنها بفعلیت افتد وآن مراتب کلی راچنین معرفی کرده اند جسد طبیعت ماده نفس روح عقل فؤاد که قشریون از این مراتب بی خبرند فقط انسان را دارای روح وجسم می گویند وگاه باشد سه مرتبه کلی گویند یعنی عقل و روح وجسم واما بالاتر از عقل هم مرتبه ای هست که آنرا فؤاد گویند وصوفیه که پیروی از اهل بیت نمی کنند بالاتر از عقل را عالم عشق گویند که جنون باشد که عشق و جنون راحقیقت عالم دانند اما در نزد اهل حق چنین نیست حقیقت جهان وانسان فؤاد است نور عقل از فؤاد است اما اگر فؤاد فعلیت پیدا کرد ومعرفت ومحبت پیداشد نور عقل کارایی ندارد چنانکه وقتی خورشید طلوع کرد نور ماه کارائی ندارد خورشید هزاران برابر از ماه بهتر نور افشانی میکند باین نحوه است که چون نور فؤاد درحقیقت جلوگر شد همه مراتب پائین تر ازکار می افتد چنانکه در یکی از مواعظ با کلمه اگر برای تقریب ذهن فرموده اند« اگر فواد شما و حقیقت شما متوجه بخدای خود باشد و توجه بخدای خود کرده باشد عقل شما ازکار می افتد روح شما ازکار می افتد نفس شما ازکار می افتد ماده شما طبیعت شما ازکار می افتد وجسد شما ازکار می افتد اگر آن فؤاد شما وحقیقت شما متوجه خدای خود بشود چنانکه باید وشاید بدن می‏افتد این بود که حضرت امیر علیه السلام روزی هفتاد مرتبه می‏افتادند مانند میت بطوری که هیچ حرکت دیگر برای ایشان نمی‏ماند اگر فواد انسان متوجه خدا بشود آن‏طور که بایست همه مراتب انسان از کار می‏افتد اگر توجه حقیقی بکند دیگر عقلش نمی‏تواند معنی‏ها بفهمد نمی‏تواند نفسش علم به چیزها پیدا کند. اگر کسی در اثنای نماز اینهایی که می‏خواند در فکر معنیهای اینها باشد بخواهد معنیهای اینها را بطور علم بفهمد متوجه خدا نشده وقتی متوجه خداست که از یاد علم برود از یاد این معنیها برود. درست متوجه باشید چه عرض می‏کنم نه معنی توجه در نماز این است که وقتی حمد و سوره را می‏خوانید معنی حمد و سوره یادتان باشد و به فکر معنی اینها باشید اگر متوجه اینها باشید متوجه خدا نشده‏اید همه اینها غیر خداست و دخلی به خدا ندارد لکن اگر متوجه خدا شدید بکلی از این الفاظ و از این معانی غافل می‏شوید و اینها از یادتان می‏رود» در

بعد از آنی‏که این مقدمه را یافتید مقدمه دیگر عرض کنم. توجه روح به چیزی دو گونه است توجه کامل و توجه ناقص پس توجه روح اگر توجه ناقص باشد این بدن که پائینی باشد نمی‏میرد و اگر توجه کامل باشد از این بدن غافل می‏شود و می‏میرد اگر روح انسانی توجه کلی بکند به عالم ارواح و غافل از بدن شود بکلی بدن فاسد می‏شود و خواهد افتاد ولکن اگر روح اندک عنایتی داشته باشد به بدن این بدن نخواهد مرد. آیا نمی‏بینی در خواب که می‏روید بدن از حرکت می‏افتد و روح توجه می‏کند به عالم ارواح لکن روح عنایت را بکلی برنداشته است باز نفس می‏کشد باز هاضمه بدنش سرجاست باز جاذبه دارد و دافعه و ماسکه بدنش سرجاش است هنوز خونش گداخته و ذائب است و منجمد نشده و اگر عنایت را بکلی بردارد این بدن خواهد افتاد و خواهد مرد و خون او خواهد منجمد شد و نفس او منقطع خواهد شد این است فرق میان توجه کامل و توجه ناقص. توجه کامل اینست که من که حالا رو به شما کرده‏ام و پشت خود را به آن سمت کرده‏ام و هیچ طرف پشت را نمی‏بینم و از همه طرف غافلم و اما توجه ناقص این است که نظر به یک نفر شما می‏کنم لکن آن کسی که این طرف شما نشسته کنار شما این را درست نمی‏بینم اگر بخواهم درست او را ببینم باید به خود او نگاه کنم وقتی به زید نگاه می‏کنید و عمرو در پهلوی او نشسته است و عمرو را هم می‏بینید این توجه ناقص است حالا روح اگر توجه به عالم ارواح بکند بطور ناقص عنایت فی الجمله به بدن دارد و بدن به همان توجه ناقص زنده و باقی است و نمی‏میرد و هرگاه روح توجه تام به عالم بالا کرد بکلی بدن می‏افتد و می‏میرد و خونش منجمد و نفسش منقطع می‏شودچون این مقدمه را یافتید ان شاءالله عرض می‏کنم که در هنگام نماز فریضه مانند رسول خدا و مانند ائمه طاهرین و مانند پیغمبران و مانند بزرگان شیعه و امثال آنها مأمورند که اگر توجهی به عالم غیب می‏کنند در هنگام فریضه توجهی ناقص بکنند تا بدن باقی باشد و کار خود را بتواند بکند و اگر توجه کامل بکنند دیگر زبانشان حرکت ندارد برای خواندن حمد و سوره، حرکتی ندارند که رکوع و سجود کنند. پس نباید این بزرگواران توجه را چنان به عالم غیب بکنند که بکلی این بدن از حرکت بیفتد اگر توجه کامل کنند بدن می‏افتد و دیگر رکوع و سجود نمی‏تواند بکند و نمازش باطل می‏شود و عبادت نیست. از این جهت مأمورند که توجه ناقصی در حال فریضه به این بدن بکنند و اما اگر توجه درستی بکنند نمی‏شود. اما در هنگام نافله‏شان توجهات دیگر برای ایشان است بسا آنکه حالتی برای ایشان دست می‏داد که زبان از گفتار و چشم از دیدن و گوش از شنیدن می‏افتاد و بکلی بدنشان مثل بدن مرده می‏افتاد که حرکت نداشت حتی آنکه مردم در حال خواب توجه به عالم بالا ندارند از این جهت بدن در وقت خواب گرم است و نفس می‏آید و می‏رود.

چون این را یافتید عرض می‏کنم که امثال ماها در فریضه باید توجه ناقصی به این بدن داشته باشیم بجهت آنکه مأموریم حمد و سوره بخوانیم مأموریم که رکوع و سجود بکنیم مأموریم شماره رکعاتمان را بدانیم و تا توجه ناقصی نکنیم اینها را نمی‏توانیم بجا آوریم. چون این مسأله معلوم شد عرض می‏کنم که به همین طور فواد شما توجه ناقصی به عقل شما دارد و باید داشته باشد و همچنین روح شما به نفس شما و نفس شما به بدن شما توجه ناقصی باید داشته باشد تا اینکه این مراتب زنده بمانند و به خدمات خود متوجه باشند پس از این جهت اگر در اثنای نماز توجه ناقصی به بدن بکنید ضرر ندارد نه به آن سرحد که دیگر توجه به خدا ناقص بشود بلکه چنان توجه به پائین نکند که خدا را فراموش کند و توجه به خدا باید داشته باشد و توجه ناقصی به بدن هم باید داشته باشد همین قدری که بدن از قبله نگردد و بتواند رکوع کند و سجود کند و برخیزد و بنشیند. همچنین خیال شما باید معانی این الفاظی که می‏گوید تصور کند مثلا اگر یاعظیم می‏گوید یا سبحان ربی العظیم می‏گوید خیال عظمت خدا را باید داشته باشد اگر سبحان ربی الاعلی می‏گوید تصور اعلی بودن خدا را باید بکند بفهمد خطاب به که می‏کند و به آن عبادت کند خدای خود را پس به خیال هم متوجه این معانی باید باشد لکن به توجه ناقص زیراکه اگر به کلی به فکر آنها بیفتد بی حضور می‏شود و آن‏وقت پشت به خدا کرده و متوجه آنها شده باید توجه کامل به خدا کند و توجه ناقص به اینها داشته باشد اگر وزیر برود پیش پادشاه باید توجه او به پادشاه باشد در حضور او کرنش می‏کند در پیش او عرض حاجت می‏کند و به پادشاه توجه او به طور کامل است لکن توجه ناقص به سخنان خود دارد به اعضا و جوارح خود دارد که بطور ادب آنها را بدارد نمی‏بینی اگر از پادشاه وحشتی عظیم در دل او راه بیابد سخنش را فرامو ش می‏کند طوری می‏شود که زبانش از گفتار می‏ماند پایش از رفتار، اعضاء و جوارحش از حرکت می‏افتد دیگر اختیار از دستش بیرون می‏رود و نمی‏تواند مراعات ادب کند لکن اگر حواسش جمع باشد بطور ادب سخن می‏گوید حساب خودش را که باید پس بدهد می‏دهد پس خدمت او این است که توجه به سخن خود هم داشته باشد و این دلیل کم‏توجهی به پادشاه نیست و مأمور به همین هست روحش متوجه پادشاه است به این بدن هم باید توجهی داشته باشد متوجه به حساب پس دادن است پس به امر پادشاه متوجه بدن است و چون به امر پادشاه است توجه به پادشاه است و توجه بدن همین است پس از این جهت گفتیم متوجه به پادشاه حقیقی که می‏شوی معنی سبحان ربی العظیم و معنی سبحان ربی الاعلی را هم باید متوجه بشوی و معنی این عبارات را تصور کنی. مثلا در حال رکوع فرموده‏اند این قصد را بکن که من عبادت تو را می‏کنم اگرچه گردن مرا بزنی در حال سجود این قصد را بکن که منها خلقتنی یعنی خدایا مرا از خاک خلق کردی در سجده دویم این قصد را بکن که و فیها تعیدنی مرا دو مرتبه به خاک بر می‏گردانی دو مرتبه که سر برمی‏داری بگو منها تخرجنی تاره اخری مرتبه دیگر مرا از خاک بیرون می‏آوری. چون اینها را فرمودند قصد کنیم معلوم است که من اگر این چیزها را متوجه بشوم در نماز ضرر ندارد پای راست را بر روی پای چپ می‏گذاری این قصد را بکن که اللهم اقم الحق و امت الباطل خدایا حق را بلند کن و باطل را بمیران کلمه خودت را بلند کن و کلمه باطل را پست کن. پس باید در هنگام نماز ما اینگونه خیالات را داشته باشیم و توجه خیال ما به این چیزها باشد پس عبادت خیال ما این است که اسرار این کلمات و معانی این کلمات و حروفی که می‏خوانیم بفهمیم لکن به توجه ناقص باید روی ما به خدا باشد و به توجه ناقصی این حرفها را باید بزنیم و اگر توجه کامل به معانی ظاهره این حروف و کلمات داشته باشیم باید از یاد خدا برویم مثل آنکه آن مستوفی اگر توجه کامل به حساب بکند دیگر متوجه پادشاه نیست بلکه باید متوجه پادشاه باشد و رسوم ادب را باید ملاحظه بکند و به توجه ناقص متوجه حساب باشد ما هم باید توجهمان به خدا باشد و به توجه ناقصی خیال را بتصور معانی این الفاظ بداریم همچنین عقل تو باید معنی این عبارات را بفهمد و دیگر چون عوام فرقی میان عقل و خیال نمی‏توانند بگذارند عرض نمی‏کنم پس به عقل هم باید توجه داشته باشد لکن باز نه به توجه تمام بلکه به توجه ناقص که او هم کار خود را بکند اما فواد تو و حقیقت تو و آن نوری که خدا در تو گذارده است به آن باید متوجه خدا بشوی و غیر خدا را فراموش کنی و از یادت برود و او باید در هنگام توجه به خدا با زنده بودن بدن تو و سایر مراتب تو توجه به خدا بکند مثل حالت خواب که بدن تو زنده است و روح تو در عالم ارواح سیر می‏کند همچنین در حال عبادت بدن تو باید زنده باشد و سایر مراتب تو باید زنده باشند و فواد تو در عالم توحید توجه به خدا داشته باشد و غیر خدا را فراموش کند اگر این طور کرد کسی عبادت او قبول می‏شود و توجه به خدا کرده است. لکن بدعتهای دیگر که گذارده‏اند که صورت مرشد را در نظر باید گرفت، ضریح امام حسین را در نظر باید گرفت، اینها نامربوط است و از دین خدا نیست. حتی اینکه بخود من می‏گفتند این ضعفائی که تازه مرید می‏شوند اینها چون اسرار را متحمل نیستند می‏گویمشان ضریح امام حسین را در وقت نماز در نظر بگیرید. معلوم شد که چنانکه اهل ظاهر گفتند اختیار شرع اندر دست ماست هر حکمی که بخواهند بکنند اینها هم هر طوری دل خودشان می‏خواهد دین را آن طور قرار می‏دهند اینها همه اختراعاتی است که در دین خدا می‏کنند و اینها بدعتی است که در دین خدا گذارده‏اند ضریح امام حسین را در نظر بگیر یعنی چه؟ می‏خواهد از باب تقدس که این مردکه عامی‏را گول کند می‏گوید قربان امام حسین بروم وقت نماز ضریحش را در نظر می‏گیرم این نامربوطها یعنی چه؟ اینها همه بدعت است و ضلالت است. خود فکر کنید این صورت مرشد را به نظر گرفتن چه چیز است خود من این صورت را در خیال خود می‏سازم و خود من در خیال بزرگش می‏توانم بکنم کوچکش می‏کنم چاق و لاغرش می‏کنم هر کاری که بخواهم می‏کنم. پس این بتی است که خود من تراشیده‏ام اختیارش که دست خودش است هر وقت بخواهد در خیال کله‏اش را هم می‏برد دماغش را ببرد می‏برد خیال است و اختیارش دست خودش است. صورت خیالی که تو بسازی و اختیارش دست تو باشد خدائی می‏شود که مصنوع تو باشد تو خودت خلقش کرده‏ای خودت بزرگ و کوچکش کرده‏ای خودت دور و نزدیکش می‏کنی چاق و لاغرش می‏کنی فرقی با آن بت‏پرست ندارد و اگر می‏توانی خیال را بالاتر ببری و گول نخوری که ضریح امام حسین در وقت نماز در نظر گرفتن بت‏پرستی است شیطان به آن مرشد راه بت‏پرستی یاد داده به آن مرید می‏گوید تو ناقصی به خدا نمی‏رسی و فنای فی الله نشده‏ای و مرشد کامل است و فنای فی الله شده است و مرشد چنان در ذات خدا فرورفته و چنان واصل به خدا شده است که همان خداست و چیزی دیگر غیر از خدا نیست و در دریای احدیت غرق شده مثل قطره‏ای که همین که به دریا واصل شد به دریا می‏پیوندد و چیز دیگر غیر از دریا نیست مرشد هم در بحر احدیت غوطه خورده و خدا شده چیز دیگر براش باقی نمانده البحر بحر علی ما کان فی القدم و این مرشد خداست حالا تو نمی‏توانی به خدا برسی نمی‏توانی فنای فی الله بشوی از این جهت فنای فی الشیخ فنای فی الله است و هرکس موحد در مرشد شد موحد در خدا شده بگوش خودم از ایشان شنیدم می‏گفت فنای در مرشد باید شد و توحید مرشد را باید کرد چون این دیگر به جز فکر مرشد چیزی در خیالش نیست و چون دیگر بجز الف قامت مرشدش بر لوح دلش چیزی نیست به مرتبه توحید رسیده است. پس یاد می‏دهد به مریدین که تو بخدا نمی‏رسی و فنای در خدا نمی‏توانی بشوی من به خدا رسیده‏ام اگر فنای در من بشوی چون فنای در من فنای در خداست فانی در خدا شده‏ای و اگر توحید مرا کردی من چون خدا را توحید کرده‏ام توحید خدا کرده‏ای این ادعای الوهیت است و این کافر کردن این مرید بیچاره است همین طور صریح می‏گویند اینها را بگوش خودم شنیده‏ام که می‏گویم می‏گوید پیر تو خدای تو پیغمبر تو امام تو، بی پیر مرو تو در خرابات. همه اینها مزخرفات است چیزی شنیده‏اند و از انبیاء و اولیاء سخنانی چند یاد گرفته‏اند ولکن معنی آن را نفهمیده‏اند و ضایعش کرده‏اند و سبب این شده که بعد ازآنی که سنیان از علی‏بن‏ابی‏طالب منصرف شدند امامی بعد از پیغمبر نداشتند و پیشوائی نداشتند آمدند برای خود ائمه تراشیدند و امام قرار دادند و به اسم امام نامیدند گفتند امام حنفی امام حنبلی امام شافعی همچنین مرشد برای خود تراشیدند و اسم امام بر مرشد خود گذاردند امام غزالی امام فلان همان اسمی که شیعه برای بزرگان خود می‏گفتند که امام باشد بر بزرگان خود گذاردند جمعیشان که از اهل ظاهر بودند امام ظاهری برای خود تراشیدند و از عقب او افتادند و هرچه گفت از او شنیدند و قبول کردند و اطاعت او را کردند امام ظاهریشان دید که آل‏محمد علیهم السلام در چیزی حکم می‏دهند و فتوی می‏دهند امام ظاهری آنها که چیزی نمی‏دانست بنا کرد فکر کردن و به عقل خود حکم کردن همه نامربوط همه فاسد یک چیز از ائمه می‏شنیدند هزار چیز زیاد می‏کردند هر چه نمی‏شنید به رأی خود و فکر خود در آن حکم می‏کرد و مردم هم از آنها قبول می‏کردند. همچنین امامهای باطنیشان هم که چیزی نمی‏دانستند احمق بودند می‏شنیدند از اسرار آل‏محمد از فضائل و مقامات ایشان از گوشه و کنار و از برای خود آن مقامات را ادعا می‏کردند و مردم را بسوی خود دعوت می‏کردند از این جهت این مزخرفات را سنیان به‏هم بافتند و گفتند پیر تو خدای تو پیغمبر تو امام تو و صوفی لامحاله سنی هم باید باشد حتی آنکه در کتاب خودشان نوشته‏اند عبدالکریم جیلانی در کتابش نوشته شرط تصوف این است که انسان سنی هم باشد و اگر سنی نباشد هنوز درست صوفی نیست.

باری مقصود این بود که آن سنیان که از اهل باطن خود را قرار داده‏اند آنها ادعاها می‏کردند در مقابل ائمه و اهل ظاهرشان هم ادعاها می‏کردند بعضی از ضعفای شیعه پیش اهل ظاهر آنها درس خواندند و به طمع وظایف و مواجب پیش آنها می‏رفتند و جمعی دیگر از ضعفا به طمع ریاستی پیش اهل باطن آنها می‏رفتند و درس می‏خواندند به طمع اینکه موقوفاتی را که برای این تکیه‏ها قرار داده‏اند متولی بشوند و چیزی به انها بدهند به هم می‏رسیدند به اصطلاح خودشان عشقی می‏رساندند و هوئی می‏زدند یک دمی می‏کشیدند و نفسی می‏کردند به طمع اینکه این حلوا به ایشان برسد کم‏کم شبهه‏های آنها در گوش بعضی از شیعه رفت و در دلهای بعضی شیعه نشست و جمعی هم پیش اهل ظاهرشان درس خواندند شبهه‏های اهل ظاهر هم در گوش آنها رفت و در میان شیعه هم ادعاهای اهل ظاهر سنی و هم ادعاهای اهل باطن سنی پیدا شد تا کم‏کم کشید کار به اینجا دست به دست آمده تا این روزها اینجا آمده. اما آل‏محمد سلام الله علیهم هم اهل ظاهر بودند هم اهل باطن بودند ظاهرشان آنچه می‏گفتند به اذن خدا بود باطنشان آنچه می‏گفتند به اذن خدا بود و ایشان بودند ظاهر خداوند عالم و بودند رخساره خداوند عالم در زمین و اظهار می‏کردند آنچه را که خداوند عالم می‏خواست اظهار فرماید و هر سری را که خدا می‏خواست ابراز بدهد ایشان ابراز می‏دادند پس آن بزرگواران در ظاهر و در باطن بطور حق راه رفته‏اند و خواص شیعه‏شان، هم در ظاهر هم در باطن بطور ایشان راه رفته‏اند و از ایشان تعلیم گرفته‏اند و دست به دست به‏هم آموخته‏اند تا امروز و در هر عصری همیشه شیعیان در ظاهر تابع ظاهر ائمه خود بوده‏اند و در باطن تابع باطن ائمه خود بوده‏اند و این دو طایفه همیشه با هم نزاع دارند بعضی اهل ظاهرند و بعضی اهل باطنند. نمی‏بینی طایفه‏ای را از صوفیه که صلح کل دارند می‏گوید بابا همه حقند همه خوبند همه طالب مولا هستند این خرافات چه چیز است اگر همه حقند پس پیغمبر چرا جهاد کرد با کفار و آنها را کشت و اسیر کرد اگر همه حق است همه خوب است این جهاد را چرا از فرایض دین قرار دادند یهودی را چرا گفتند نجس است گبر را چرا گفتند نجس است نصرانی را چرا گفتند نجس است کفار را چرا نجس خواندند پس بدان که این مذهبها همان مذهبهای سنیان است و مذهب ائمه طاهرین نیست مردکه می‏گفت هرکس که هست همه طالب مولی‏الموالیند آن که می‏گوید عمر آن که می‏گوید علی، همه طالب حقند آن اسمش را علی می‏گذارد این اسمش را عمر می‏گذارد همه یک وجودند جمیع این مزخرفات که به هم می‏بافند اینها همه از مذهبهای تسنن است و دلیلی هم ندارند نهایت دلیلشان همین آه کشیدن و زبانشان را کج کردن و هندی حرف زدن «بابا همه حقند» گفتن و نگاه به سقف کردن است و اینها از دین نیست و حق نیست آنچه آل‏محمد سلام الله علیهم فرموده‏اند و در کتاب خدا و سنت پیغمبر است آن حق است. برخی دیگر باز نزاع و دعوا دارند و در ظاهر ادعای کمال می‏کنند اصل این مسأله این است که این استاد شالباف که خلیفه برای شاگرد شالبافها تعیین می‏کند خلیفه باید بافتن راه ببرد و نگاه به دست بچه‏ها بکند و تعلیم آنها بکند باید امر و نهیی که استاد می‏کرد بداند تا به آنها بیاموزد اینها را آیا باید بداند یا باید که آن خلیفه مطلقا از امر و نهی استاد و علم استاد هیچ نداند و شاگردها گوش بکنند؟ همچنین ملای مکتبی که خلیفه میان شاگردها می‏گذارد آن خلیفه که توی شاگردها می‏گذارد آیا غلط شاگردها را باید بتواند بگوید، امر و نهی ملا را باید بداند یا نتواند و نداند؟ آیا حاکم که به سفر می‏رود و نایب الحکومه در ولایت می‏گذارد باید حساب ولایت سرش بشود نظم و نسق ولایت را بداند امر و نهی رعیت را بداند یا هیچ سرش نشود؟ اگر هیچ سرش نشود که امر ولایت معوق می‏ماند استاد کفشدوز همین طور خلیفه‏اش باید کفشدوزی بداند وهکذا هر صنفی و هر کسبی. پس چطور شد که در جمیع چیزها حتی ملامکتبی و کفشدوزی خلیفه‏اش می‏باید علم داشته باشد به آن کار و اطلاع داشته باشد و آل‏محمد علیهم السلام که از خلق غایب شدند چطور شد خلیفه خود را جاهلی قرار دادند و جاهلی را در میان خلق گذاردند. مردکه هنوز نمازش را یاد نگرفته گفت تا نستخینش را پیش مادرم یادگرفته‏ام هنوز هر را از بر تمیز نمی‏دهد هنوز وضو نمی‏سازد نماز راه نمی‏برد اوقات نماز نمی‏شناسد قرآن را هنوز غلط می‏خواند الا ابلیس ابی می‏خواند چطور می‏شود خلیفه خدا باشد چطور می‏شود این نائب پیغمبر باشد چطور نائب امام زمان می‏تواند باشد هنوز یک مسئله یاد نگرفته و نمی‏داند و بدبختی می‏گوید بابا ما خالقیم ما رازقیم ما جان می‏دهیم ما جان می‏گیریم. مرا برده بود که هدایت کند نماز عشا می‏کرد و نمازش را آهسته می‏کرد گفتم چرا نمازت را آهسته می‏کنی گفت بابا ما پیش حق خجالت می‏کشیم حیا می‏کنیم که بلند نماز کنیم. گفتم که حیای رسول خدا بیش از شما بود و نماز عشا را بلند می‏کرد عاجز ماند مریدی داشت آنجا نشسته بود گفت بلکه آقا بلند کرده‏اند ما نمی‏شنویم گفتم ما دیگر این‏قدر نافهم نیستیم که بلند و آهسته را نفهمیم خودش هم که اول مباحثه می‏کرد که ما حیا می‏کنیم آهسته نماز می‏کنیم آخر که عاجز ماند حاشا کرد گفت کی یواش کردم؟ خلاصه این طورها هستند وقتی مسئله جهر و اخفاتش را نداند این چطور خلیفه می‏شود برای امام زمان و چرا امام زمان روی خود را پنهان کرده و این را جانشین خود کرده و در میان مردم گذارده است اگر خلیفه امام نیست که خلیفه شیطان است و اگر خلیفه امام است باید کفایت امر رعیت را بکند فرمود اگر نباشند علمای شیعه که دلهای مردم را نگاه دارند چنانکه سکانی کشتی را نگاه می‏دارد هرآینه مرتد می‏شدند همه آنها پس کسی خلیفه امام زمان است که دلهای مردم را نگاه دارد و رفع شکوک و شبهات از دین نماید حلال و حرام خدا را بداند آن کسی که حلال و حرام خدا را نمی‏داند و زمین را از آسمان نفهمیده چطور خبر دارد و نظم ملک و ملکوت را می‏تواند بدهد؟ شلغم زیاد خورده بود شکمش قرقر می‏کرد می‏گفت این خطره‏های وجودیه است پرسیدم از او که وجود چیست دست می‏گذاشت روی بدنش بر روی شکم و دست و پایش می‏گفت ها اینها وجودند هنوز نمی‏داند وجود چه چیز است ادعای اینکه جان می‏بخشد و جان می‏گیرد می‏کند چهار نفر احمق هم دور او را گرفته‏اند چنانکه از آن‏طرف ظاهر هم جهالی چند ادعای خلافت پیغمبر را می‏کنند که هر را از بر تمیز نمی‏دهند فهم اخبار آل‏محمد را ندارند نه صلاح دارند نه تقوی نه علم نه عمل طالب دنیا هستند رشوه می‏گیرند احکام بغیر ماانزل‏الله می‏کنند مع ذلک خود را خلیفه پیغمبر و نائب امام می‏دانند حق مسئله این است که این دیگ این چغندر را می‏خواهد این ظاهر این باطن را می‏خواهد. ولکن طریقه آل‏محمد علیهم السلام چنین نیست بلکه در میان رعیت گذارده‏اند عبادی چند زهادی چند علمائی چند که در شأن آنها فرمودند که فضل عالم بر جاهل مثل فضل من که رسول خدایم بر ادنای خلق است پس چنانکه رسول خدا فضیلت و شرافت دارد بر جمیع خلق همان‏طور عالم شیعه هم بر جهال شرافت دارد و آن شرف بی سبب نیست آیا می‏دانی اسباب آن شرافت چیست علمست و عمل و تقوی است و حکمت ظاهر است و باطن اگر اینها همه را با هم دارد و ادعای خلافت پیغمبر و امام را دارد راست می‏گوید و اگر نه علم دارد و نه عمل نه تقوی این آن نیست بجهت آنکه معنی ندارد کسی اهل ظاهر باشد و باطن نداشته باشد یا کسی اهل باطن باشد و ظاهر نداشته باشد قومی بگویند ما اهل باطنیم و صلح کل داشته باشند و زبانشان را کج کنند و بابا ما(یا خ) فلان بگویند و اصلا مسائل حلال و حرام ندانند احکام شریعت سرشان نشود قومی دیگر بگویند ما مجتهدیم و اهل ظاهر و اصلا توجهات ندارند حکم و معارف ندانند خدا و رسول و امام نشناسند و هی حلال و حرام بگویند حلال و حرام برای که می‏گوئی برو خدای خود را بشناس پیغمبر خود را بشناس‏پس بدانید که خلفای خدا و رسول کسانیند که دارای علم ظاهر و دارای علم باطن باشند ظاهر و باطن را جمع کرده باشند یکیشان نمی‏گوید من قشری ظاهریم کاری به باطن ندارم یکیشان نمی‏گوید ما اهل باطنیم کاری به ظاهر نداریم لاظاهر الا بالباطن و لاباطن الا بالظاهر پس خلفای خدا و رسول چنانکه آقای ایشان علم ظاهر و باطن را مجتمع داشت آنها هم علم ظاهر و باطن را مجتمع دارند. پس ان شاءالله بحول و قوه خدا ماها دیگر نباید گول کسی را بخوریم بعد از آنی‏که خدا چشم ما را باز کرد و به ما فهمانید گول مردم را چرا بخوریم ما نباید گول بخوریم اگر چند نفر رندی که پیدا می‏شوند که جمعی عوام ضعیف را مثل آن شترهائی که عرض کردم که یک بچه مهارش را می‏گیرد و می‏برد و این شتر اصلا شعور نمی‏تواند بکند که من چرا باید بارکشی این را بکنم سروابزنم همین‏طور این عامی بیچاره را مهار کرده ریسمان بگردنش انداخته و می‏بردرشته‏ای بر گردنم افکنده دوست می‏کشد هرجا که خواهشهای اوست این شعر را هم بخوانیم و عشق (غـش خ‏ل) کنیم و حال تحویل بدهیم و آن رند توی دلش حظ می‏کند و می‏گوید خوب گیرت آوردم نامرد و می‏کشد و می‏برد. پس عرض می‏کنم که چرا باید ماها این‏قدر بی‏شعور باشیم؟ چشم باز کنید، خداوند عالم برای هر حقی حقیقتی قرار داده و برای هر صوابی نوریست پس نه هر جاهلی می‏تواند قائم‏مقام آل محمد علیهم السلام بشود نه هر فاسقی فاجری می‏تواند خلیفه آنها باشد. اینها را می‏گویم و حالی شماها کرده‏ام و تکلیف را از گردن خود ساقط می‏کنم ولکن فتنه‏ای بر شما برخیزد که در میان شما پیدا شوند احمقانی چند و رشته به گردن شماها کنند و هرچند نفری دنبال یکی بیفتید و بروید و بکلی فراموش کنید این سخنها را و فراموش کنید رسم مشایخ و طور و طرز آنها را چنانکه در زمان مشایخ بودند و فضائل و طریقه مشایخ را می‏دیدند، و می‏دیدند علم و فضل ایشان را بعد از آنی‏که چشم برهم گذاردند و رفتند، قومی بکلی آن سیرت و صورت را فراموش کردند و افتادند از پی جهالی که هر از بر تمیز نمی‏دادند و بکلی یادشان رفت طریقه مشایخ و علامت حق و باطل همه را فراموش کردند. همین‏طور خلق را آزمایش می‏کنند امام می‏فرماید مثل این خلق مثل گندمی است که آنها را در انبار کرده‏اند بعد از چندی صاحب انبار گندم را بیرون می‏آورد بعضی از آنها را صوله خورده و کرم‏زده آن وقت آنها را پاک می‏کند صوله‏خورده‏ها را دور می‏اندازد و آنهایی که بی‏عیب است آنها را باز می‏برد در انبار بعد از چندی دیگر باز بیرون می‏آورد و پاک می‏کند آنها را و صوله‏خورده‏ها را دور می‏ریزد و بی‏عیبها را باز می‏برد در انبار. باز چندی که ماندند آنها را بیرون می‏آورد و صوله‏خورده‏ها را دور می‏ریزد و هکذا همین‏طور می‏کند تا به جایی برسد و به آن گندم سختی برسد که دیگر صوله آن را نمی‏تواند بخورد. همچنین خداوند عالم این خلق را آزمایش می‏کند و آنها را انبار می‏کند و بعد از چندی باز آزمایش می‏کند آنها را و صوله‏خورده‏ها را بیرون می‏کشد و آن باقی که هستند باز چندی به آنها مهلت می‏دهد یعنی به آنهایی که منافق بودند و اهل غرض بودند و در میان اینها بودند باز فتنه‏ای برپا می‏کند و آنها را از میان بیرون می‏کشد و باقی می‏مانند قلیلی. باز باز چندی که گذشت باز آزمایش می‏کند و منافقین و اهل غرض را بیرون می‏آورد و همچنین آزمایش می‏کند تا مومن خالص ممتحن باقی می‏ماند و آن کسی است که اگرچه در آخر کار بیاید لکن سنت پیشینیان را از دست نمی‏دهد سنت رسول خدا و ائمه هدی را از دست نمی‏دهد، سنت مشایخ را از دست نمی‏دهد و به قاعده ظاهر و باطن درست راه می‏رود.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

/ 0 نظر / 31 بازدید