سندوسرنوشت رئیس بهائیت ومدعیان دورغین

در این زمان‏های محنت اقتران که این مردم به سبب دوری از حضور باهرالنور ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین از راه و رسم دین و آئین الهی به دور افتاده و محض عادت و طبیعت اسمی از دین در میان ایشان بود و محض رسمی از اسلام اعمالی چند از ایشان صادر می‏شد چنان‏که پیغمبر صلی الله علیه و آله  خبر داده بود در حدیث مفصّلی که بعضی از فقرات آن این است که زود باشد که بیاید زمانی بر امّت من که باقی نباشد در آن زمان از ایمان مگر اسمی و از اسلام مگر رسمی و از قرآن مگر درسی که مساجد ایشان معمور باشد از اجتماع ایشان و دل‏های ایشان خراب باشد از ایمان، که دین ایشان دنانیر و اموال ایشان خواهد بود و قبله ایشان زنان ایشان خواهد بود.

«ظاهرا اشاره باین حدیث شریف در کتاب مستدرک الوسائل وغیره است با وجوه دیگر عبارات که پیامبرص فرموده اند: سَیَأْتِی عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ بُطُونُهُمْ آلِهَتُهُمْ وَ نِسَاؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ وَ دَنَانِیرُهُمْ دِینُهُمْ وَ شَرَفُهُمْ مَتَاعُهُمْ وَ لَا یَبْقَى مِنَ الْإِیمَانِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا دَرْسُهُ مَسَاجِدُهُمْ‏ مَعْمُورَةٌ مِنَ الْبَنَاءِ وَ قُلُوبُهُمْ خَرَابٌ عَنِ الْهُدَى عُلَمَاؤُهُمْ أَشَرُّ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ حِینَئِذٍ زَمَانٌ ابْتَلَاهُمُ اللَّهُ بِأَرْبَعِ خِصَالٍ جَوْرٍ مِنَ السُّلْطَانِ وَ قَحْطٍ مِنَ الزَّمَانِ وَ ظُلْمٍ مِنَ الْوُلاةِ وَ الْحُکَّامِ فَتَعَجَّبَ الصَّحَابَةُ وَ قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ یَعْبُدُونَ الْأَصْنَامَ قَالَ نَعَمْ کُلُّ دِرْهَمٍ عِنْدَهُمْ صَنَم‏ یعنی روزگاری برمردم خواهد آمد که خدای آنها شکمهایشان ، و قبله آنها زنانشان ، وآبروی آنها کالا وبهره وسودشان خواهد بود باقی نمی ماند  از ایمان جز نامش ، واز اسلام جزنقشش ، مساجدشان ازلحاظ بنا آباد است ولی دلهایشان از هدایت خراب است دانشمندانشان بدترین آفریده های خدا روی زمینند در آن روزگار خداوند مردم را بچهار فروزینه گرفتار خواهد کرد 1- ستمی از سوی پادشاه 2- قحطی دوران 3و4 -  زوری ازسوی والیان وحاکمان ، پس اصحاب حضرت بشگفت آمدند وعرض کردند ای پیامبر خدا آیا این مردم بتها راخواهند پرستید حضرت فرمودند بلی هر درهمی نزد آنان بتی خواهد بود»  

 پس در چنین زمانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله  خبر از آن داده بود در هزار سال و کسری پیش از این، هوای الوهیت بر سر بعضی از مردم افتاد که گویا از الوهیت هم در نزد ایشان چیزی به جز اسم نبود. و چون دیدند که اگر در اول امر ادعای الوهیت کنند به جز آن‏که مانند مجانین سنگسار دست اطفال شوند ثمری دیگر نخواهد داشت پس این ادعا را به صورتی بروز دادند که وحشتی در آن نباشد و مردم گوشی به سخن ایشان بدهند که اگر بعضی قبول نکردند بعضی قبول خواهند کرد. پس دیدند که در میان شیعه معروف است که امام دوازدهم ایشان عجّل اللّه فرجه زنده است و غایب از انظار مردم است و انتظار ظهور او را دارند، پس در میان مردم جلوه دادند که نایب خاصی از جانب او آمده از برای تربیت کردن مردم از برای ظهور خود او عجّل اللّه فرجه. پس مردم چندان وحشتی از این ادعا نکردند و بعضی از پی جستجوی این برآمدند که آن نایب خاص کیست و در کجا است تا آن‏که بروز دادند که او شخصی است در شیراز، میرزا علی‏محمّد نام و او است باب امام و عن‏قریب است که او مسخّر خواهد کرد جمیع عباد را و مسلط خواهد شد بر جمیع بلاد و اول کسی که در اصفهان بنای انتشار این امر را گذارد ملاّحسین بشروئی بود که رفت و آمدی با مردم داشت و مردم را دعوت می‏کرد و مکرر او را ملاقات کردیم و گفت و شنود بسیار در میان آمد تا آن‏که بعد از مدت دو سه سال خود میرزا علی‏محمّد از شیراز فرار کرد از حبس حاکم آن‏جا و آمد به اصفهان و نوشت به امام جمعه آن‏جا که من فلان شخص صاحب ادّعا هستم، آیا تو با این حال مرا پناه می‏دهی؟ امام جمعه به جهت اقتداری که داشت او را پناه داد و مردم دسته دسته می‏رفتند و او را می‏دیدند و با او صحبت می‏داشتند خصوص بعضی از علماء و طلاّب و دلیل و برهان بر صدق ادّعای او از او طلب می‏کردند. دلیلی که داشت این بود که من کتابی آورده‏ام در میان مردم که همه ایشان عاجزند که مثل یک حرفی از آن بیاورند چنان‏که پیغمبر کتابی آورد که مردم عاجز بودند که مثل سوره‏ای و مثل حدیثی از آن بیاورند، پس چنان‏که کتاب او حجت بود بر مردم کتاب من هم بطریق اولی حجت است بر خلق چرا که مثل یک حرف از آن نمی‏توانند آورد. علما در جواب او گفتند که پیغمبر صلی الله علیه و آله  در اول امر خود و ابتدای دعوت معجزات بسیاری داشت که مرد و زن و عالم و جاهل و قوی و ضعیف آن معجزات را برأی‏العین مشاهده می‏کردند به طوری که هرکس هم که ایمان به او نمی‏آورد انکار خارق عادت او را نمی‏توانست کرد نهایت آن‏که می‏گفت که این خارق عادات سحری است مستمر که از او ظاهر می‏شود آیا خارق عادتی که تو داری چیست؟ که مرد و زن و عالم و جاهل و قوی و ضعیف آن را مشاهده کنند و تو آمده‏ای که عجم را دعوت کنی به ادعای خود و همه مردم را دعوت می‏کنی و اهل این بلاد اغلب اغلب عجمند و مطلقاً عربی نمی‏فهمند و نمی‏دانند که تو در کتاب عربی خود هذیان گفته‏ای یا حکمت. پس توئی که هنوز نمی‏دانی که کتاب عربی از برای عجم‏ها حجت نیست چگونه می‏شود که باب امام و نایب خاص او باشی؟ جواب می‏گفت که کتاب من حجت است بر علمایی که عربی می‏دانند، پس باید آن‏ها ایمان بیاورند تا آنکه کسانی هم که عربی نمی‏دانند آن‏ها هم به واسطه تصدیق علما تصدیق کنند و ایمان آورند. علماء در جواب گفتند که از برای علما نوعاً دو قسم ایراد است بر تو، اول آن‏که سطری یافت نمی‏شود در کتاب تو مگر آن‏که غلطهای صرفی و نحوی بسیار در آن است، دوم مطالبی را که ادعا می‏کنی مطالبی است که هرکس ایمان حقیقی به پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله  داشته باشد باید تکذیب تو را بکند. پس در جواب می‏گفت که مردم باید سخن گفتن را از خدا یاد بگیرند نه آن‏که خدا باید سخن را از خلق یاد بگیرد. پس علما گفتند که بنابر آن‏چه گفتی معلوم شد که می‏خواهی بگوئی که کتاب تو کلام خدا است که بر تو نازل کرده، پس معلوم شد که ادعای پیغمبری داری بعد از پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله . پس او در جواب می‏گفت که ادعای پیغمبری ندارم ولکن این کتاب من همان قرآنی است که بر پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله  نازل شده و آن را حضرت امیر علیه السلام نوشتند و مردم از او قبول نکردند پس آن قرآن را مخفی داشت و در نزد اوصیای او بود تا حال که امام زمان عجّل اللّه فرجه آن را به من داده که بیاورم در میان. و در آن وقت جرأت نمی‏کرد که ادعای پیغمبری کند پس از این جهت از این قبیل سخن‏ها را در جواب می‏گفت تا وقتی که دید بعضی از مردم تصدیق او را کردند پس در آن وقت گفت که همان کسی را که هزار سال است انتظار او را می‏کشید من همان کسم. و چون به او گفتند که آن شخص منتظر پیغمبر نیست می‏گفت من هم نمی‏گویم که پیغمبر است ولکن یأتی بشرع جدید و کتاب جدید هو علی العرب شدید و باز جرأت ادعای نبوت را نداشت ولکن علما به او می‏گفتند که تو در کتاب خود گفته‏ای انا اوحینا الیک کما اوحینا الی محمّد پس چگونه می‏گویی که این کتاب تو همان قرآن محمّد است صلی الله علیه و آله ؟ و چگونه می‏گوئی که من ادعای پیغمبری ندارم؟ و حال آنکه در کتاب خود گفته‏ای و لقد ارفعناک فوق مقام او ادنی پس با این‏همه ادعاهای صریح که در کتاب خود کرده‏ای چگونه ادعای پیغمبری نداری و با این همه ادعاها غلط‏های بسیار هم که می‏گویی که از آن جمله همین است که «ارفعناک» گفته‏ای و در کلام عرب ارفع استعمال نشده. پس با این‏همه غلط‏های بسیار که گفته‏ای و با این‏همه ادعاهای بی‏جا که کرده‏ای آیا توقع داری که مردم تصدیق کنند تو را بدون دلیل و برهان؟ پس چون دید که از هر راهی راه بر او بسته شد به طوری که از هیچ راهی نتوانست طفره زند، بالاخره گفت که مباهله می‏کنم تا بدانید که من در ادعای خود صادقم. پس علمایی که حاضر بودند گفتند که اگرچه بطلان ادعای نبوت بعد از پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله  احتیاجی به مباهله ندارد چرا که نفس ادعای تو مکذّب تو است در نزد اهل اسلام و همه اهل اسلام می‏دانند که ادعای پیغمبری بعد از پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله  واضح‏البطلان است و از همه باطل‏ها باطل‏تر است چرا که این مطلب از جمله ضروریات اولیه اهل اسلام است که پیغمبری از جانب خدا بعد از پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله  نخواهد آمد مگر آن‏که شیطان کسی را اغوا کند که ادعای نبوت کند مانند مسیلمه کذّاب و سجاح ولکن حال که خود تو می‏خواهی مباهله کنی با هرکس مباهله می‏کنی معیّن کن تا با تو مباهله کند. جواب گفت که آقا محمّدمهدی خلف حاج محمّدابراهیم کلباسی، یا آقا سیدحسن بیدآبادی، یا آقا سید اسداللّه خلف آقا سید محمّدباقر حجة الاسلام، یا حاجی محمّدجعفر آباده‏ای هریک با من مباهله کنند من با آن‏ها مباهله می‏کنم. پس علمای حاضر گفته او را به آقایان مذکور رسانیدند. آقایان اقبال به مباهله نکردند و فرمودند ادعای او واضح‏البطلان است و مباهله در امری است که حقّیت و بطلان آن واضح نباشد و این موضع، موضع مباهله نیست و علاوه بر این معلوم است که چون بنای مباهله شد و مردم شنیدند جمعیت بسیاری جمع خواهند شد اگرچه از برای تماشا باشد و شاید که این شخص یک راه حیله‏ای را بداند و کاری بکند که موجب اضلال بسیاری از عوام‏الناس بگردد و باعث فساد و فتنه و آشوب شود پس مصلحت نیست که ما اعتنایی به این شخص کنیم که همان نفس اعتنای ما به این شخص موجب تحیّر و اضطراب عوام‏الناس خواهد شد. پس چون این سخن‏ها به او رسید او بیشتر جری شد در این‏که باید مباهله کرد تا معلوم شود که من بر حقّم. پس چون اصرار او زیاد شد در مباهله کردن و علمای اصفهان امتناع داشتند، مرحوم میرزا عبدالجواد ولیانی که یکی از علمای معروف در ایران خصوص در تهران بود در آن وقت در اصفهان بود او گفت که من با او مباهله می‏کنم و بطلان او را ظاهر می‏کنم ولکن به او بگویید که میرزا عبدالجواد می‏گوید که من ادعای تصرف در ماکان و مایکون ندارم که در بین مباهله تو را هلاک کنم ولکن تو ادعای این را که از جانب خدا آمده‏ای که مردم را دعوت کنی به تصدیق خود داری، پس اگر تو در بین مباهله مرا هلاک کردی یا آن‏که از خدا خواستی و خدا مرا هلاک کرد چیزی بر مردم واضح می‏شود اما اگر من سالم ماندم واضح خواهد شد که تو در ادعای خود کاذبی و دروغ می‏گویی مثل آن‏ که اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله  مباهله می‏کرد با علمای نجران جمیع آن علما بلکه جمیع اهل نجران هلاک می‏شدند و اگر مباهله می‏شد و علمای نجران سالم می‏ماندند اصل مباهله کردن بی‏فایده بود چرا که حقّیت پیغمبر صلی الله علیه و آله  با سلامتی ایشان معلوم نمی‏شد. پس چون سخن میرزا عبدالجواد ولیانی به سمع او رسید گفت معلوم است که میرزا عبدالجواد ادعایی ندارد و من ادعا دارم و مباهله را من می‏کنم از برای آن‏که اثبات کنم حق بودن خود را و ضرور نیست که میرزا عبدالجواد این سخن‏ها را بگوید، همه کس می‏داند که مباهله‏ای که بعد از آن طرفین سالم ماندند بی‏فایده است و بازی است و ما نیامده‏ایم که بازی از برای مردم درآوریم. پس ملاّ عبدالکریم ترک را که یکی از اعیان مصدّقین معروف او بود تعیین کرد از برای مباهله کردن با میرزا عبدالجواد. پس چون خبر تعیین کردن ملاّ عبدالکریم به میرزا عبدالجواد رسید پیغام داد به میرزا علی‏محمّد که من و ملاّ عبدالکریم ترک هیچ ‏یک ادعای نیابت و ادعای بابیت امام زمان عجّل‏اللّه فرجه را نداریم و تو او را از برای مباهله با من تعیین کرده‏ای، چرا خودت اقدام به مباهله با من نمی‏کنی که خود ادعا داری؟ جواب گفت که آیا نه این است که ائمه علیهم السلام  اذن داده‏اند به شیعیان خودشان که در وقت حاجت مباهله کنند؟ میرزا عبدالجواد گفت پس بنابراین که تو اذن داده‏ای او را در مباهله کردن با من، اگر من بعد از مباهله کردن با او سالم ماندم بطلان ادعای تو ظاهر خواهد شد. میرزا علی‏محمّد جواب گفت که چرا میرزا عبدالجواد در امر واضحی که همه‏کس می‏داند این‏قدر اصرار می‏کند؟ معلوم است که مباهله را از برای فایده‏ای باید کرد و فایده مباهله هلاک شدن کسی است که در مقابل حق ایستاده و مباهله می‏کند این مطلب اصراری ضرور ندارد که میرزا عبدالجواد می‏خواهد مسجّل بدارد و معلوم است که اگر بعد از مباهله ایشان میرزا عبدالجواد سالم ماند مباهله بی‏حاصل و بی‏فایده خواهد بود. پس میرزا عبدالجواد گفت که مباهله در این صورت بی‏فایده نخواهد بود بلکه فایده آن بطلان ادعای تو خواهد بود. میرزا علی‏محمّد گفت باز اصرار می‏کند در مطلبی که واضح است، بلی چنین است که اگر میرزا عبدالجواد بعد از مباهله با ملاّ عبدالکریم سالم ماند دلیل بطلان ادعای ما باشد. پس چون بنای مباهله شد، قرار دادند که در روز دوشنبه پیش از طلوع آفتاب چنان‏که در احادیث وارد شده مباهله کنند. پس قرار دادند که در بیرون دروازه تُخچی  در مسجدی که در قدیم‏الایام معمور بوده و در اصفهان معروف است و آثار محراب آن در وقت مباهله باقی بود در حضور جمعی مباهله کنند. و این خبر در اصفهان منتشر شد که در روز دوشنبه در مکان مذکور مباهله خواهد شد. پس در روز موعود در مکان معهود جمع بسیاری از بابیه و غیر بابیه قبل از طلوع آفتاب جمع شدند و خود این حقیر با جمعی از طلاّب مدرسه نیماورد که از اهل یزد و کرمان و قزوین و نائین و قهپابه و غیرها بودند حاضر بودیم چنان‏که همگی در اغلب مجالس گفتگوی میرزا علی‏محمّد با علما و سایر مردم حاضر می‏شدیم از برای تحقیق ادعای او. پس میرزا عبدالجواد و ملاّ عبدالکریم ترک در مقابل محراب آن مسجد مذکور دست به دست یک‏دیگر دادند و فقرات دعاهایی که در کافی مذکور است بنای خواندن گذاردند تا آن‏که مباهله ایشان به انجام رسید و آسیبی به میرزا عبدالجواد نرسید. پس رو کرد به حضرات بابیه و گفت که می‏بینید که آسیبی به من نرسیده و اگر می‏خواهید رخوت خود را بکَنم که بدن عریان مرا هم ببینید که آسیبی به آن نرسیده و آیا دیگر بعد از این اسمی از مباهله می‏توانید ببرید؟ و آیا کفایت نکرد از برای بطلان ادعای بی‏جای این شخص که این‏همه اصرار داشت در مباهله کردن و من اصرار داشتم در سخن‏های خود؟ پس ملاّحسین واعظ که در اصفهان معروف بود و در مسجد حاجی محمّدجعفر آباده‏ای همیشه وعظ می‏کرد و از جمله اعیان مصدّقین میرزا علی‏محمّد بود گفت که یکی از این دو نفر یک عدد از اذکار را کم گفت از این جهت مباهله اثر نکرد. در جواب ملاّحسین واعظ گفتند که شرط مباهله روز دوشنبه قبل از طلوع آفتاب است، روز که روز دوشنبه است و آفتاب هم هنوز طلوع نکرده نباید این مطلب در شک باقی بماند. دفعه دیگر مباهله کنند و حساب عدد فقرات را دو نفر دیگر با تسبیح ضبط کنند که محل شکی باقی نماند. پس دفعه دیگر بنای خواندن فقرات را گذاردند و ملاّحسین واعظ حساب عدد فقرات میرزا عبدالجواد را با تسبیح نگاه داشت و حساب عدد فقرات ملاّعبدالکریم را کسی دیگر با تسبیح نگاه‏داشت تا آن‏که از مباهله فارغ شدند و هنوز آفتاب طلوع نکرده بود بدون شایبه ریب و شکی. پس میرزا عبدالجواد بعد از فراغ از مباهله به سجده شکر افتاد. پس حضرات بابیه خیال کردند که او بی‏حال شد و هلاک خواهد شد همگی دویدند بر سر او که ببینند چگونه هلاک شده و بعضی دیگر هم که با میرزا عبدالجواد آشنا بودند خود را بر سر او رسانیدند که مبادا بابیه آسیبی دستی به او برسانند آن‏گاه بگویند که آسیب از اثر مباهله بود. پس دست او را گرفتند و او را از سجده شکر بلند کردند. پس روی خود را به سوی حضرات بابیه کرد و گفت بیایید ببینید که آسیبی به هیچ‏وجه به من نرسیده آیا کفایت نکرد در بطلان ادعای میرزا علی‏محمّد سلامتی من؟ پس آب در دهن ایشان خشکید و رنگ‏های آن‏ها پرید و با این حالت رو به رفتن گذاردند و رفتند نزد میرزا علی‏محمّد و گفتند واقعه را. پس او گفت که تا سه روز دیگر هلاک خواهد شد و سه روز هم گذشت و میرزا عبدالجواد سالم ماند و سالم بود تا وقتی که بابیه جسارت کردند نسبت به حضرت ظل‏اللهی و بنای گرفتن ایشان شد و او به سلامت بود و ایشان را می‏شناخت و نشان می‏داد و می‏گرفتند و به سزای خود می‏رساندند.

باری، پس چون علمای اصفهان دیدند که مباهله شد و آسیبی هم به طرف مقابل نرسید و فتنه و فسادی هم برپا نشد پیغام دادند به میرزا علی‏محمّد که اگرچه بطلان ادعای تو واضح و ظاهر است و احتیاج به این نیست که از مباهله بطلان آن ظاهر شود، ولکن از جهت آن‏که مبادا در یک جایی بگویی که من علمای اصفهان را دعوت به مباهله کردم و ایشان اجابت نکردند ما حاضریم و با تو مباهله می‏کنیم پس میرزا علی‏محمّد جواب داد که من مأمور بودم که پیش از عید گذشته مباهله کنم در همان وقتی که شما را دعوت به آن کردم و حال که عید گذشته و من مأمور به مباهله نیستم پس بعد از آن دیگر دم از مباهله کردن نزد تا آن‏ که او را کشتند ولکن ادعاهای خود را روز به روز بروز می‏داد در مدت حیات خود. پس در اول امر ادعای او نیابت خاصه و بابیت امام زمان عجّل‏اللّه فرجه بود و تا در اصفهان بود بیش از این بروز نمی‏داد تا وقتی که او را بردند به تهران و تبریز. پس در تبریز در مجلس مکالمه او با نظام‏العلماء و سایر علماء در حضور حضرت ظل‏اللّه از قراری که در تحریر صورت مجلس و در تواریخ نوشته‏اند گفت که من آن کسی هستم که هزار سال است که انتظار او را می‏کشیدید، یعنی که من امام غایبم که حال ظهور کرده‏ام و این ادعای او بعینه مانند ادعای زینب کذّابه است که در زمان مأمون ادعا کرد که من زینب دختر حضرت امیر و فاطمه و خواهر امام حسن و حسینم علیهم السلام  و حال آن‏که همه اهل اسلام می‏دانستند که حضرت زینب خاتون در زمان حضرت سجاد از دنیای فانی رحلت فرمودند و مقبره مقدسه او در شام مشهور است به زینبیه و آن حضرت شخصه‏ای بود که در زمان حضرت امام رضا علیه السلام  در دنیا نبود و زینب کذّابه شخصه دیگر بود و با این حال معلوم می‏گفت من همان زینب هستم و این حالت بعینها حالت این شخص است که از اهل شیراز و از پدر و مادر معروف غیر معصوم در وقتی معلوم متولد شده و در میان مردم نشو و نما کرده تا به این سن رسیده و هیچ ادعایی نداشته مثل سایر مردم که از امام حسن عسکری و نرجس خاتون متولد نشده‏اند. حال چه شده که مردمان دیگر از امام حسن علیه السلام  و نرجس خاتون متولد نشده‏اند و در این میانه این شخص شیرازی متولد از ایشان شده و می‏گوید من همان کسی هستم که هزار سال قبل از این از امام حسن عسکری و نرجس خاتون علیهما السلام  متولد شده و حال آن‏که آن جناب علیه السلام  به ضرورت اهل ایمان از ابتدای تولد بنای غیبت را گذاردند و تا مدت هفتاد سال و کسری غیبت آن جناب غیبت صغری بود و گاه و بی‏گاه خود را به مردم می‏نمودند و معروف می‏شدند و بعد از آن غیبت کبری شد و محتجب گشتند چنان‏که احادیث متواتره متکثره دلالت کرده به حدی که دانستن این مطلب از اجماع و اتفاق جمیع علمای اعلام تجاوز کرده و به عوام‏الناس رسیده و از جمله ضروریات مذهب شده که ضرورت مذهب از جمیع دلیل‏ها کائناً ماکان محکم‏تر و بالاتر است. پس این شخصی که در شیراز در وقت معلومی از پدر و مادر غیر معصومی متولد شده و در میان مردم نشو و نما کرده و هرگز غایب نشده و نه غیبت صغرائی داشته و نه غیبت کبرائی داشته چگونه معقول و منقول است که آن کسی باشد که هزار سال است که مردم انتظار ظهور او را دارند؟ پس چنین سخنی اگر بی‏معنی و واضح‏البطلان نیست آیا معنی کلام بی‏معنی در عالم چیست و معنی وضوح بطلان در عالم کدام است؟ پس چقدر واضح و هویدا است که اهل مذهب تشیع هرگز انتظار تولد این شخص شیرازی را نداشتند و او هم هرگز غایب نبوده که کسی انتظار ظهور او را داشته باشد و مطلب باطلی از این واضح‏تر و ظاهرتر گمان نمی‏رود که کسی بتواند ادعا کند به طوری که هر عاقلی می‏فهمد بطلان آن را اگرچه طفل ممیّزی یا زن ضعیفی باشد.
باری، و حالت مردار او که طعمه سگ‏ها شد چقدر شبیه است به حالت زینب کذّابه که چون مأمون ادعای او را خدمت حضرت امام رضا علیه السلام  عرض کرد فرمودند که گوشت ما اهل‏بیت حرام است بر درندگان، پس بفرما که او را در میان درندگان اندازند اگر او را دریدند و خوردند کذب او بر مردم ظاهر خواهد شد. پس او را در میان شیران انداختند و او را دریدند و خوردند. پس چون مأمون مشاهده این حال را کرد و باطناً با خود حضرت بد بود عرض کرد حالت خود شما چگونه است؟ پس حضرت برخاستند و تشریف بردند در آن جایی که شیران بودند پس شیرها برخاستند و سرهای خود را بر زمین گذاردند و تبصبص کردندو مأمون مشاهده می‏کرد که چگونه آن‏ها خضوع و تبصبص می‏کنند.

باری، پس چقدر شبیه است حال این شخص به حال زینب کذّابه که چون او را کشتند و در میان خندق انداختند بدن او طعمه سگ‏ها شد و قبر او شکم آن سگ‏ها شد که زیارت‏گاهی هم در روی زمین از برای مریدان باقی نماند.

پس عرض می‏کنم که آیا جمیع شیعیان از مرد و زن و عالم و عامی نمی‏دانند که حال امام زمان عجّل اللّه فرجه این نیست که چون ظهور کند هنوز خبر ظهور او به اطراف عالم نرسیده او را بگیرند و حبس کنند و از حبس بگریزد و باز در چنگ مردم گرفتار باشد تا آن‏که او را از شهری به شهری ببرند تا آن‏که او را بکشند و هنوز عدلی در روی زمین از او منتشر نشده باشد. آیا نه این است که به محض این‏که این شخص در شیراز بنای دعوت را گذارد او را گرفتند و حبس کردند تا مدت مدیدی که قریب به سه سال بود و بعد از حبس گریخت و پناه به امام جمعه اصفهان برد و باز در اصفهان چون بنای دعوت داشت معتمدالدوله او را حبس کرد به طوری که مریدان او هم نمی‏دانستند که در کجا است تا آن‏که بعد از فوت معتمدالدوله معلوم شد که در اصفهان محبوس بوده. پس گرگین‏خان او را از حبس بیرون آورد و به اتفاق سواران او را روانه تهران کرد و از آن‏جا او را به تبریز روانه کردند و از آن‏جا بعد از چوب خوردن و توبه و انابه ظاهری کردن از ادعای خود روانه ارومیه کردند تا آن‏که او را نشانه گلوله نمودند و جان او را از ادعای بی‏جا کردن فارغ ساختند و این بیچاره از ابتدای دعوت تا وقت رحلت به هیچ‏وجه نتوانست که مسلط بر جایی شود و ظلمی را از آن‏جا رفع کند و عدل و دادی در آن‏جا منتشر کند.
باری، انتظار شیعه از قدیم و جدید از برای ظهور امامی زمانی بوده و هست که بعد از سنه دویست و پنجاه و پنج یا شش متولد شد از نرجس خاتون حلیله جلیله امام حسن عسکری صلوات اللّه علیهم و از برای ظهور او علاماتی است حتمی که آمدن دجال و سفیانی است هشت ماه پیش از ظهور، و قتل نفس زکیّه است پانزده روز قبل از ظهور، و آمدن صیحه آسمانی است در ماه رمضانی که در محرّم بعد از آن ظهور خواهد بود، و پیدا شدن صورت حضرت امیر صلوات اللّه علیه است در قرص آفتاب به طوری که علمای شیعه قدیماً و حدیثاً روایات متواتره نقل کرده‏اند و علاوه بر این‏ها شیعه انتظار شخصی را داشته و دارند که چون ظهور کند زمین را پر کند از عدل و داد بعد از آنی که پر شده باشد از ظلم و جور و این شخص نتوانست که دست تسلط حکام و سلاطین را از سر خود رفع کند چه جای آن‏که بتواند ظلم و جور را از روی زمین براندازد، پس کی شیعه انتظار چنین شخصی را داشتند!؟

باری، پس چون از این قبیل چیزها را به مریدهای او گفتند ناچار تأویلاتی چند از برای هریک از آن‏ها ذکر کردند که آن تأویلات مخصوص خود ایشان بود و احدی از علمای شیعه قدیماً و حدیثاً چنین تأویلات را نکرده و حال آن‏که علم تأویل و تفسیر باید از ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم به واسطه علمای قدیم به علمای بعد برسد و از راویان اخبار و ناقلان آثار دست به دست از سلف به خلف برسد نه آن‏که مردم به هوی و هوس خود، به میل و رأی خود تفسیر و تأویل کنند آیه‏ای از قرآن را یا حدیثی از احادیث را و حرمت تفسیر به رأی در میان شیعه از جمله مسلّمیات و اتفاقیات ایشان است.


باری، پس حضرات به انواع و اقسام تأویلات مخصوصه به خود ایشان به میل و هوای نفس خودشان دست و پایی کردند و چه بسیار از جهال که فریفته آن تأویلات شدند و غافل بودند که تأویل و تفسیر باید از ائمه علیهم السلام  به واسطه راویان اخبار و ناقلان آثار برسد. باری، تا آن‏که گویا در آخر کار از تأویلات بی‏پا کردن خسته شدند و جان خود را فارغ کردند و همان ادعایی را که میرزا علی‏محمّد شیرازی در واقع داشت ولکن به طور ظاهر ادعا نمی‏کرد و گاهی ادعای نیابت خاصه و بابیت می‏کرد و گاهی ادعای امامت می‏کرد بروز دادند و بی‏پرده ادعای پیغمبری کردند بعد از پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله . بلکه نبوتی را ادعا کردند که بالاتر از نبوت پیغمبر صلی الله علیه و آله  بود و معلوم است که کسی که خود را بالاتر از پیغمبر صلی الله علیه و آله  دانست اعتنایی به نیابت امامی که خود او تابع پیغمبر است ندارد، بلکه اعتنایی به خود امام و خود پیغمبر صلی الله علیه و آله  ندارد چنان‏که همین ادعای خام در ابتدای امر در صریح کتاب میرزا علی‏محمّد شیرازی بود که رَفَعَ را به باب افعال برده بود و گفته بود «و لقد ارفعناک فوق مقام او ادنی» و مقام پیغمبر صلی الله علیه و آله مقام او ادنی بود و او فوق آن را ادعا کرده بود و از این جهت صریحاً گفته بود «فأتوا بحرف من مثله» و در قرآن کم‏تر از فأتوا بحدیث مثله تحدّی نشده و از این جهت خود را در مقام بیان می‏دانند و کتاب بیان نوشته‏اند و خود را بیان نامیده‏اند به خیال این‏که ائمه علیهم السلام  فرموده‏اند و اما المعانی فنحن معانیه و ظاهره فیکم پس مقام جمیع ائمه علیهم السلام را حتی مقام پیغمبر صلی الله علیه و آله  را مقام معانی می‏دانند و مقام بالاتری از برای ایشان نمی‏دانند و مقام بالاتر از مقام معانی مقام بیان است و خود را بیان می‏دانند و اهل بیان می‏نامند و از این است که در صریح کلام خام ایشان است که «اگر محمّد در این زمان بود به دور ما طواف می‏نمود» و به حسب ظاهر اظهار انکاری از پیغمبری پیغمبر صلی الله علیه و آله  نمی‏کنند ولکن خود را بهتر و بالاتر از او می‏دانند و خاتم بودن پیغمبر صلی الله علیه و آله  را تأویل می‏کنند که خاتم به معنی انگشتر است و مثل آن‏که انگشتر زینت شخص است پیغمبر هم زینت پیغمبران است و نه این است که او صلی الله علیه و آله آخر پیغمبران باشد پس بعد از او پیغمبران چند باشند منافاتی با زینت بودن او ندارد. و گاهی تأویل می‏کنند که بر فرضی که او آخر پیغمبران باشد منافاتی ندارد مقام بیان و مقام توحید بعد از او ظاهر شود و مقام بیان فوق مقام پیغمبری است، و گاهی به این‏طور تأویل می‏کنند که خود پیغمبر است که در این زمان به صورت ادعای ما بیرون آمده و کسی دیگر ادعای پیغمبری بعد از او نکرده، و گاهی تأویل می‏کنند که از جمله چیزهای مخصوص به شیعه یکی مسأله بدا است پس بدا از برای خدا پیدا شده در بودن پیغمبر آخری پیغمبران پس چون بدا شده بعد از او پیغمبران می‏آیند، و گاهی تأویل می‏کنند که الان عالم عالم رجعت شده و احکام عالم رجعت برپا شده و دنیا فانی شده و احکام دنیویه باید برچیده شود، پس نماز و روزه و خمس و زکات و حج و جهاد و سایر شرایع باید تغییر کند و جمیع را تغییر دادند و نماز را به طوری که دخلی به طور نماز مقرری ندارد در غیر اوقات مخصوصه قرار دادند و روزه ماه رمضان را بالمرّه از میان برداشتند و پنج روز آخر سال را قرار دادند و حج را در غیر مکه معظّمه به طوری دیگر و زکات را به طوری دیگر و هوا را مانند آن مطهّر قرار دادند و احکام نجاست را از میان برداشتند و دعاها و اذکار را به طورهایی که میل خودشان بود قرار دادند و حال آن‏که آن‏چه ایشان تازه احداث کردند مخالف ضرورت اسلام و ایمان بود و این مطلب محل اتفاق اهل اسلام است که اگر کسی مخالف باشد با یکی از ضروریات اسلام، از اسلام خارج است و کافر است اگرچه مخالف باقی ضروریات نباشد چه جای آن‏که مخالف بسیاری از ضروریات باشد. پس در بطلان و کفر او شکی باقی نخواهد ماند و این مطلب اختصاصی به اهل اسلام هم ندارد و در جمیع ادیان آسمانی این مطلب جاری بوده که چون حجت الهی امری را در میان خلق قرار داد و امر کرد که تخلف نباید کرد از این امر و هرکس تخلف کند و خلاف خود را دین خود قرار دهد از دین آسمانی و دین الهی خارج است و این حکم در تمام ادیان آسمانی در مخالفت یکی از امور آسمانی است چه جای مخالفت بسیاری از امور آسمانی و آن مخالفت را دین خود قرار دادن و چه جای آن‏که سایر مردم را به آن مخالفت دعوت کردن و آن مخالف را از جانب خدا دانستن.
و چه بسیار خلق جهال بی‏شماری که غافل باشند و از روی غفلت خود گمان کنند که هر پیغمبری که آمد یک نوع خلافی با پیغمبر سابق داشت پس چگونه هر دو بر حق بودند؟ پس باید غافل نباشند از این مطلب که خلاف پیغمبری با پیغمبری دیگر معقول و منقول نیست بلکه خلاف اهل حقی با اهل حق دیگر معقول و منقول نیست مگر در موضعی که خلاف در آن جایز باشد، یعنی خدا قرار داده باشد که خلاف کنند. مثل آن‏که پیغمبری بیاید مثل آن‏که موسی آمد و بگوید که بعد از من پیغمبری خواهد آمد و تغییری در آن‏چه من آورده‏ام خواهد داد و باید اطاعت کنید او را مثل آن‏که عیسی بعد از او آمد و تغییری داد و بسی واضح است در نزد عقلای روزگار که تغییری را که عیسی داد موسی از آن تغییر خبر داده بود و آن تغییر، خلافِ گفته خدا و خلافِ گفته موسی نبود. پس از این جهت موسی در اموری که آورده بود بر حق بود و عیسی هم در اموری که آورده بود بر حق بود به خلاف آن‏که موسی خبر دهد که پیغمبران دروغ‏گو بعد از من خواهند آمد و علامات آن دروغ‏گویان را هم بیان کند و بگوید اطاعت مکنید ایشان را و بعد از او پیغمبران دروغ‏گو به همان علامات بیایند و با موسی خلاف کنند. پس در این صورت نمی‏توان گفت که آن‏ها هم بر حق بوده‏اند.
باری، پس بسی معلوم است که عیسی مخالف موسی نیست اگرچه تغییری در امور موسی داده و پیغمبران دروغ‏گو مخالفند با موسی به جهت تغییری که داده‏اند. پس به مقتضای خبرهایی که هزار سال و کسری قبل از این ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم داده‏اند که قبل از ظهور امام زمان عجّل اللّه فرجه جمعی ادعای پیغمبری و جمعی ادعای امامت خواهند کرد و ایشان دروغ‏گو و کاذبند و تصدیق ایشان نباید کرد و تکذیب ایشان را باید کرد چنان‏که مرحوم مجلسی علیه الرحمه روایت کرده که شصت نفر دروغ‏گو قبل از ظهور امام علیه السلام  پیدا شوند که همگی ادعای پیغمبری کنند و دوازده علَم از آل ابی‏طالب بلند شوند که ادعای امامت کنند و چنان‏که مفضّل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام  روایت کرده که فرمودند بپرهیزید از بلند کردن اسم، آگاه باشید هرآینه غایب خواهد شد امام شما سال‏های دراز از روزگار شما تا آن‏که بگویند که هلاک شد به کدام وادی و چشم‏های مؤمنان بر او گریان شود و سرنگون شوید چنان‏که کشتی سرنگون شود در موج‏های دریا، پس نجات نخواهد یافت مگر کسی که خدا عهد او را گرفته است و نوشته است در دل او ایمان را و مؤیّد کرده است او را به روحی از خود و دوازده علَم بلند شود که مشتبه باشند و تمیز ندهند هیچ‏یک را از دیگری. مفضّل گریان شد فرمود چرا گریه می‏کنی؟ عرض کرد چرا گریه نکنم و می‏فرمایید که دوازده علَم بلند شود که مشتبه باشند و تمیز نتوان داد هیچ‏یک را از دیگری! مفضّل می‏گوید نظر فرمود به آفتاب که در صفّه افتاده بود و فرمود می‏بینی این آفتاب را؟ عرض کردم بلی، فرمود واللّه امر ما واضح‏تر است از این آفتاب. پس عرض می‏کنم که واللّه امری که واضح‏تر است از آفتاب از برای طالب حق به غیر از ضروریات دین و مذهب چیزی نیست که باید متمسک به آن شد و امری که مشتبه می‏شود از برای غافلین چیزی نیست به غیر مخالفت کردن یکی از ضروریات و آن را دین خود قرار دادن چه جای مخالفت کردن بسیاری از آن‏ها را.

پس عرض می‏کنم که از جمله ضروریات اولیه دین اسلام است که محمّد صلی الله علیه و آله پیغمبر آخرالزمان است و بعد از او پیغبر بر حقی نخواهد آمد و هرکس بعد از او ادعای پیغمبری کند نفس ادعای او مکذّب او است و مانند مسیلمه کذّاب کذّاب است و این مطلب در اسلام آن‏قدر ظاهر و هویدا بوده که اهل حلّ و عقد از سایر ادیان هم مانند یهود و نصاری و مجوس می‏دانند که ادعای خاتمیت پیغمبری را پیغمبر مسلمین داشته و می‏دانند که مسلمانان بر این عقیده بوده و هستند. پس این جماعت ادعای پیغمبری را بعد از او کردند، پس اگر مسلمانی از روی بصیرت مسملان باشد می‏داند که نفس ادعای پیغمبری بعد از پیغمبر آخرالزمان صلی الله علیه و آله  دلیل کذب و بطلان او است مانند مسیلمه کذّاب بر فرضی که به قدر دجال سحری بتواند اظهار کند چه جای آن‏که میرزا علی‏محمّد به قدر مسیلمه کذّاب هم فصیح نبود و به قدر او هم نتوانست که تخم‏مرغی را در سرکه نرم کند و در شیشه در تنگی داخل کند و کبوتری را پر بکند و پرهای آن را در خلوت به آن نصب کند و آن را پرواز دهد در حضور بعضی از جهال بادیه از برای فریفتن آن‏ها و حال آن‏که اگر به قدر دجال هم سحری می‏توانست نشان دهد مسلمان با بصیرت می‏دانست که او بر باطل است و نفس ادعای او دلیل کذب او است.
و اما این‏که خود را در مقام بیان و ائمه علیهم السلام  را در مقام معانی می‏دانند و خود را بیان و اهل بیان می‏نامند و بالاتر از پیغمبر و آل او صلی الله علیه و آله  می‏دانند، پس باز این مطلب خلاف ضرورت دین و مذهب است که ادعا کرده‏اند و آن را دین خود قرار داده‏اند چرا که ضرورت اسلام قائم است بر این‏که پیغمبر صلی الله علیه و آله  اول مخلوقات و اشرف کاینات و اقرب موجودات است به قرب الهی و ضرورت مذهب بر این قائم است که بلغ اللّه بکم اشرف محل المکرّمین و اعلی منازل المقرّبین و ارفع درجات المرسلین حیث لایلحقه لاحق و لایفوقه فائق و لایسبقه سابق و لایطمع فی ادراکه طامع و ایشان به خیال خام خود که هوای نفس اماره بود به طمع بالاتر از مقام ائمه علیهم السلام  را ادعا کردند و از آیه شریفه افرأیت من اتّخذ الهه هواه شرم نکردند و آن هوی را خدای خلق دانستند و اسم آن را بیان نام نهادند و مردم را به آن دعوت کردند و فریفتگان را اهل بیان گفتند و حال آن‏که هر مقامی را که بتوان از آن تعبیر آورد و هر قدر نزدیک باشد به مقام قرب، آن مقام، مقام ایشان علیهم السلام  است چرا که حدیثی که در این مقامات وارد شده حدیث جابر است که اگر آن حدیث نبود این مبدعین اسمی هم از این مقامات به گوش ایشان نرسیده بود که بتوانند ادعای آن مقامات را از برای خود بکنند به طمع خام خود. و بعضی از فقرات این مطلب این است که فرمودند علیک بالبیان و المعانی و بعضی از فقرات این مطلب این است که جابر عرض کرد که الحمدللّه الذی منّ علی بمعرفتکم فرمودند اوتدری ماالمعرفة؟ قال لا. یعنی آیا می‏دانی که معرفت ما چیست؟ گفت نمی‏دانم. فرمودند معرفت ما اثبات توحید است اولاً پس از آن معرفت معانی است ثانیاً. پس عرض می‏کنم که از این حدیث معلوم می‏شود از برای عاقل دانا که اثبات توحید اول معرفت ایشان علیهم السلام  است و معرفت معانی تالی و ثانی مقام اول است نه آن&rl

/ 0 نظر / 46 بازدید