خوارج

وخود ما هم از این محکومیتها بی بهره نبوده ایم خاطرم هست اوائل بعضی ازجهال مرا باموری وعقایدی نسبت می دادند که با اسم ورسم و آداب آنها هیچگونه آشنائی نداشتم وآنها باعث شدند تا تحقیق کنیم ببینیم مثلا صوفیه چه کسانی هستند ومرشد ومرید وقطب یعنی چه  و بسیار از آدمهای مقدس نما تعجب می کردم که چقدر راحت  مردم را مرتد و کافر و ناصب می خوانند وخود را منزه میدانند تا اینکه تمرکزکردم ودیدم که دنیا روی این پایه قرارگرفته که بسیاری ازهمانهائی که عالیترین مطالب اسلام را بازیباترین بیانها بازمی کنند ودیگران راازاعمال واعتقاد زشت پرهیزمی دهند خودشان عامل ومعتقد ببدترین و زشت ترین کارها وعقائدی هستند که خلافش را تابلو کرده بودند بعنوان مثال : یک مغازه ای بود که درآن خیانت واحیانا مشروب ومخفیانه زنا وبطورفراوان دروغگوئی ازآن مشاهده کردم جهت تذکر این حدیث شریف را برایش چاپ کردم و باو دادم که عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَرْبَعٌ لَا تَدْخُلُ بَیْتاً وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ إِلَّا خَرِبَ وَ لَمْ یُعْمَرْ بِالْبَرَکَةِ الْخِیَانَةُ وَ السَّرِقَةُ وَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الزِّنَاءامام صادق علیه السلام ازقول پدرانشان از رسول خداصلی الله علیه وآله  نقل می کنند که فرمودند :چهارعمل است که هریک ازآنهاداخل خانه ای شود آن خانه بگونه ای خراب شود که هرگز بسبب برکت آباد نمی شود : 1- خیانت 2- دزدی 3- نوشیدن شراب 4- زنا – (امالی صدوق ) مغازه دار حدیث را تکرارا بدرودیوار  مغازه اش تابلوکرد ولی بهمان کارها ادامه داد تا مغازه بکلی ازدستش رفت این نمونه کوچک در همه دنیا جاری است بخصوص درمیان کسانی که کلمات خالصتری ازحق دردست دارند ودراین دوران غالباً هرچه کلام صاف تر وشفافترمی گرددعقاید و صفات و اعمال تیره تر وقبیح تر می شود چنانکه در حدیث قدسی درتوصیف کسانی که درس برای غیرخدا می خوانند آمده است که :  قُلُوبُهُمْ کَقُلُوبِ الذِّئَابِ أَلْسِنَتُهُمْ أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ وَ أَعْمَالُهُمْ أَمَرُّ مِنَ الصَّبِر دلهایشان مانند دلهای گرگان است زبانهایشان ازعسل شیرین ترست ولی رفتارشان ازگیاه صبر تلخ ترست و حتی بعضی با پول کلاهبرداری و چپاولگری وحقوق ضعیفان مسجد می سازند یا حسینیه برپا می کنند و سایر امور اجتماعی دین را ترویج می کنند تا خود را آبرومند جلوه دهند وپست ومقام وقدرتی بدست آورند درهرصورت این امور تازه نیست وهمیشه بوده وخواهد بود تا ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه ولی منظور از این مقاله این است که بدانیم با تمام این همه ظلم وجور چرا گروهها بهم خوارج نهروان می گویند عرض می شود خوارج جمع خارج است مثل فواعل جمع فاعل وخارج یعنی بیرون رونده وخوارج یعنی بیرون روندگان برعکس داخل یعنی وارد شوندگان چنانکه در روایات است که دخل فی الاسلام – خرج عن الاسلام – وفرموده اند الاسلام دار – الایمان دار – الکفر دار یعنی اسلام خانه ای است وایمان خانه ای است وکفر خانه ای است  واین خانه ها وارد شدن وبیرون رفتن دارد بیرون رونده ازخانه اسلام را خارجی گویند  مثل بهائیت که ازاسلام خارج شده است ویک معنای دیگر خارجی کسی است که علیه پیامبر اسلام خروج کند بعد از اینکه وارد اسلام شده باشد وهمینطور هرکس علیه امامی از امامان معصوم خروج کند خارجی است که جریان خوارج نهروان نمونه بارز آنست وکسانی هم که درزمان امام زمان علیه السلام خروج کرده اند احکام خوارج برآنها جاریست چنانکه در جای خود مذکور است و همچنین باغصب خلافت امیر المؤمنین علی علیه السلام تمام امور اسلام وارونه شد بگونه ای که هرکس برخلفای غاصب خروج می کرد او را خارجی می نامیدند که شنیع ترین آنها نام گذاری حضرت ابی عبد الله الحسین صلوات الله علیه بود ازجانب بنی امیه لعنهم الله به خارجی وحال آنکه امام حسین علیه السلام بقصد جنگ وجهاد هم نرفته بودند که خروج کرده باشند بلکه ظاهرا برای اجابت دعوت کوفیان آمده بودند وباطنا هم برای شهادت با خدا و رسولش صلی الله علیه وآله پیمان بسته بودند ودرزمان خلافت همه خلفای بنی امیه وبنی عباس هرکس برضد خلیفه شورش وقیامی می کرد چه ازبنی هاشم وچه از غیر ایشان او راخارجی می دانستند والآن هم بعضی ازمفتیان و نویسندگان اهل سنت تمام شورشها و انقلابات مردمی و دولی اسلامی جهان را بمانند خوارج می دانند چراکه مسأله خوارج نهروان جزو اتفاقیات شیعه وسنی است چنانکه بخاری ومسلم روایت کرده اند : عن علی بن أبی طالب رضی الله عنه قال: سمعت رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول: 
(( سیخرج فی آخر الزمان قوم أحداث الأسنان، سفهاء الأحلام، یقولون من خیر قول البریة، یقرأون القرآن لا یجاوز حناجرهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة، فإذا لقیتموهم فاقتلوهم فإن فی قتلهم أجراً لمن قتلهم عند الله یوم القیامة )) یعنی بزودی درآخرالزمان گروهی پیدا می شوند که ازنظرسنی جوان هستند واز نظر اندیشه نادانند بهترین حرفهای مردم را می گویند قرآن را می خوانند ولی از حنجره ها یشان تجاوز نمی کند از دین بیرون می روند همانند تیری که از چله کمان خارج می شود پس اگربا آنان روبرشدید باآنها کارزار نمائید پس همانا در کشتن آنها برای کشنده آنها روزقیامت نزد خداوند پاداشی است – ومسلّم کشنده آنها حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام است چنانکه درتاریخ ثبت است . پس خوارج ممکن است اهل حق باشند چنانکه امام حسین علیه السلام را بتهمت خارجی نامیدند ودرمیان کسانی که یکدیگرراجزو خوارج میدانند مظلومین زیادی هستند که مخالفینشان روی اغراضی که دارند این مارک را برآنها زده اند وممکن است خروج کننده وخلیفه هردو بر باطل باشند مثل خروج ابومسلم خراسانی وحتی در روایت استکه امام علیه السلام فرمود : وَ إِیَّاکَ وَ الْخَوَارِجَ مِنَّا فَإِنَّهُمْ لَیْسُوا عَلَى شَیْ‏ءٍ وَ لَا إِلَى شَیْ‏ءٍ چون خود لغت خارجی یعنی بیرون رونده حالایاازکفر بیرون می آید وداخل اسلام می شود ویاازاسلام بیرون می شود وداخل کفر می شود یاازایمان بیرون می رود وداخل خانه اسلام می گرددویااز کفرخارج می شود وداخل شرک می شود چنانکه مرتدی علیه خلیفه ای باطل خروج میکرد خلاصه اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُون‏ واما آنچه مورد نظر ما بود خوارج گفتن عده ای بعده ای دیگر دراین زمانهاست با وجودیکه همه آنها معتقدند که : اللَّهُ رَبِّی وَ الْإِسْلَامُ دِینِی وَ مُحَمَّدٌ ص نَبِیِّی وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ جَعْفَرٌ وَ مُوسَى وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنَ وَ مُحَمَّدٌ سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ‏ أَئِمَّتِی بِهِمْ أَتَوَلَّى وَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أَتَبَرَّأُ – می خواهیم بدانیم چرا صاحبان چنین اعتقاداتی یکدیگر راجزو خوارج نهروان می دانند یک رشته از راز این معما دراین زمانها در مسأله تقلید نهفته است چون گروهی تقلید علماء غیرمعصوم را بزبان نمی پذیرند وحال آنکه عملا از علمای سلف اخذ دین می کنند ونمی دانند که اگر درست فکر کنند درحال تقلید هستند مانند گروهی از اخباریون که گروهی ازاصولیون آنها را چون از پذیرش مسأله تقلید ازعلماء استنکاف ورزیده اند آنها راجزو خوارج دانسته اند ومتقابلا چون اصولیون ازاصول ابوحنیفه بهره می گیرند واصول اهل بیت را تحت الشعاع اصول اهل سنت گرفته اند وازپیروی معصومین بیرون رفته اند آنها را جزو خوارج می دانند همینطوراگرکسی درس حوزه نخوانده باشد ودرخارج ازحوزه با کتاب وعترت آشنا شده باشد گروهی او را خارجی می خوانند و جزو خوارج می دانند وداغ ترین بازارهای شیطان درهرزمانی همین بازار تکفیر وتفسیق کردن وجزو خوارج خواندن همکیشان است نسبت بیکدیگر وامروزه می گویند باید درحوزه این مراحل را پیمود :

1- مقطع  اول سه سال مقدمات وادبیات عرب راخواند گرچه همراه آن منطق، احکام، تاریخ اسلام و معارف هم آموزش داده میشود

2- وسپس وارد مقطع دوم وسطح اول یعنی فقه، اصول و معارف می گردد ودراین مرحله هر فردی که می خواهد طلبه رسمی حوزه باشد باید با نظارت شورای مدیریت در یکی از مدارس تحت برنامه در قم یا در شهرستان ها به تحصیل مشغول شود در غیر این صورت محصل رسمی حوزه محسوب نمی شود

3- دوره سوم یا سطح دو:


این دوره نیز حدودا سه سال است که تمرکز اصلی روی دروس تکمیلی فقه و اصول، معارف و فلسفه است. منظور از معارف مجموعه ای از دروس است که رتبه بندی شده است مثل معارف 1 ، 2 ، 3 و...


4. دوره سطح عالی یا خارج فقه و اصول:

در این دوره دروس فقه و اصول و همچنین سایر درس ها به صورت تخصصی و اجتهادی ارائه می شود معمولا همه اساتید این دوره از مجتهدین یا مراجع تقلید هستند. در دوره سوم و چهارم طلاب ملزم به بودن در مدرسه خاصی نیستند و به عبارت دیگر اکثر آنها از مدارس تحت برنامه خارج می شوند و درس های خود به صورت آزاد و با اساتید مورد پسند و علاقه خود می گذارنند یعنی درس هر استادی که بهتر می پسندند انتخاب می کنند و سپس در آن درس شرکت می کنند. در همه این چهار دوره ای که ذکر شد طلاب باید در همه درس ها امتحان کتبی یا هم کتبی و هم شفاعی بدهند و مانند سایر مراکز آموزشی کارنامه تحصیلی دارند و باید امتحانات خود را طبق برنامه ای که مدرسه یا شورای مدیریت حوزه اعلان می کند بگذرانند و حد نصاب نمره قبولی را بیاورند در غیر این صورت مشروط می شوند و طبق مقررات با آنها رفتار می شود.
در کنار مراکز آموزشی حوزه، مراکز دیگری وجود دارد که آنها نیز به نحوی تحت پوشش حوزه هستند این مراکز به دو دسته تقسیم می شوند:


1- مراکز آموزشی دروس تخصصی حوزه مثل کلام، فقه و اصول، تاریخ، فلسفه، تفسیر و...
2- مراکز آموزشی مربوط به رشته های علوم انسانی مانند جامعه شناسی، اقتصاد، روان شناسی، علوم تربیتی، حقوق، فلسفه، دین شناسی، علوم قرآنی و... کسانی که می خواهند وارد این مراکز شوند حداقل باید دو دوره 1 و 2 را حتما گذرانده باشند و نمره قبولی داشته باشند.


این مراکز نیز مانند سایر مراکز آموزش عالی امتحان کنکور برگزار می کنند، سپس افرادی که قبول شوند وارد این مراکز آموزشی می شوند و در سه مقطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری مشغول به تحصیل می شوند. البته کسانی که در این مراکز مشغول به تحصیل می شوند ملزم هستند دوره 3 و 4 حوزه را نیز طی کنند. طبعا برنامه آموزشی آنها سنگین تر می شود و در هر ترمی حداقل باید 25 واحد درسی بگذارند که این کار نیز به تلاش مضاعف نیاز دارد. ناگفته نماند هم حوزه و هم این مراکز طبق قوانین و مقرراتی که دارند و بر اساس پایه هایی تحصیلی، به طلاب و دانش پژوهان مدرک تحصیلی می دهند. حوزه مدارک خود را معادل سازی می کند که سطح یک آن معادل کارشناسی، سطح دو معادل کارشناسی ارشد و سطح سه معادل دکتری و مراکز آموزشی که دروس تخصصی حوزه یا علوم انسانی را آموزش می دهند طبق مقررات رسمی وزارت آموزش عالی و فن آوری مدارک رسمی لیسانس، فوق لیسانس و دکتری می دهند. این مراکز در واقع شبیه مراکز آموزش غیر انتفاعی هستند یعنی به نحوی استقلال در برنامه های خودش دارند و تا حدودی نیز خودشان را هماهنگ با برنامه ها و قوانین آموزش عالی و حوزه علمیه می کند و از تسهیلات هر دو نیز استفاده می کنند البته نه صد در صد.


در پایان بیان این نکته لازم است که پذیرش در حوزه به این صورت است که حداقل تحصیلات برای ورود به حوزه سوم راهنمایی است و کمتر از آن را پذیرش نمی کنند وقتی پذیرش انجام گرفت افرادی که سوم راهنمایی و تا زیر دیپلم هستند در مدارس خاصی تحت برنامه آموزشی قرار می گیرند و دیپلمه ها در مدارس دیگری و افرادی که بالاتر از دیپلم هستند باز در کلاس های ویژه خودشان، بنابراین برنامه آموزشی حوزه به سه صورت است:


1- زیر دیپلم، 2. دیپلم و 3. دیپلم به بالا.


شرایط سنی آنها نیز باید متناسب با میزا ن تحصیلات آنها باشد و از این نظر محدودیت هایی وجود دارد که هر کسی با هر سنی نمی تواند در برنامه های حوزه شرکت کند این بود اجمالی از برنامه های آموزشی و نحوه پذیرش در حوزه علمیه.

پس خلاصه تمام دروس حوزه عبارت شد از 1- ادبیات عرب 2- فقه 3- اصول4- معارف 5- کلام 6- فلسفه 7- تاریخ 8-منطق 9- احکام 10- کلام 11- اقتصاد 12- روانشناسی 13- حقوق14- علوم قرآنی 15- علوم تربیتی 16- دروس خارج فقه واصول 17- درس اجتهاد- که درباره کتابهائی که از مقدمات  تا سطوح می خوانند شرح نمودنی لازم است که در جای خود آورده اند واگر خداتوفیق دهد ما هم بطور تحقیق وارد بحث خواهیم شد ولی در اینجا مقصود این بحث نیست  پس اگرکسی بدون شرکت درنظام حوزه ها درس خواند وحق رافهمید و دخالت در حل و وصل  امور دین کرد هرچه استاد هم شده باشد نزد عده ای که متعصب وخشک بارآمده اند جزو خوارج محسوب میشود وحال آنکه خشک و متعصب صفتی از صفات خوارج است که درصفات خوارج یاد آورخواهیم شد وباز همانهائی هم که در حوزه درس خوانده اند و پذیرفته شده اند اگر بدرجه اجتهاد و بالاتر رسیدند بعضا روی مسائلی یکدیگر را جزو خوارج می دانند واگر مقلد است مقلدین آن بعض یکدیگر را جزو خوارج می دانند نه تنها درحوزه های علمیه چنین است در میان شیخیه بدتراست که خوارج گفتن بهم از مسائل ابتدائیست آنها یکدیگر را ازسگ وخوک هم نجس ترمی دانند وراحت کلمه مرتد بلکه ناصب را درحق هم می نویسند وچاپ می کنند و پخش می نمایند هرکس می خواهد مدارک این عرایض راببیند درخواست کند تا ارائه دهم وگرنه کسانی که مختصری اهل بازوبست کردن کتب ومطالب دینی هستند روزو شب با دلائل فراوان این عرایض سر و کاردارند و خیلی ازمن بیشترمی توانند دلیل بیاورند وحال آنکه عرض شد همه این سه فرقه اخباری واصولی وشیخی باتمام شعبی که دارند معتقدند که : اللَّهُ رَبِّی وَ الْإِسْلَامُ دِینِی وَ مُحَمَّدٌ ص نَبِیِّی وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ جَعْفَرٌ وَ مُوسَى وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنَ وَ مُحَمَّدٌ سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ‏ أَئِمَّتِی بِهِمْ أَتَوَلَّى وَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أَتَبَرَّأُ - حالاشما جامعه شناسان بگوئید تا بدانم  خوارج کیانند ؟ اینها هیچ کدام خدائی جز الله وکتابی جز قرآن وقبله ای جز کعبه ودینی جزاسلام ورهبرانی جز چهارده معصوم پاک وعلمائی جز واسطگان یعنی راویان صحیح اخبار ندارند که مثل بهائیه ازخوارج محسوب شوند وقتی الگوهای اصلی  مشخص ومعین است خارج شونده زود معین ومشخص میشود پس همه این خوارج گفتن ها وتکفیر ها ومرتد گفتن ها درغیبت معصوم کلی یعنی امام عصر عجل الله فرجه نامعلوم است وآن بزرگوار بعد از ظهور خوارج واقعی رامعرفی خواهد نمود وچگونه کسانی راکه بآنچه ازجانب خداوند معرفی شده ونازل گردیده معتقدند خوارج می نامند ؟ واین نظم و ترتیب تشکیل حوزه ها و دروسش درزمان معصومین نبوده که جزو ضروریات باشد علماء شیعه قبل از پیدایش حوزه ها بدون حوزه وبدون این نظام عالم شدند و هرگز هم عقیدها یشان یکدیگر را از خوارج نخواندند ونهایت احترام وتجلیل را از یکدیگر داشته ودارند و اصولا اکثر نوابغ درحوزه نابغه نشده اند و اگر چندی دیده شده یا بعد از کناره گیری ازحوزه ها مقام علمی  پیدا کرده اند ویا درحفظ اصطلاحات حوزه نبوغی بهم رسانیده اند  که ربطی بمقام تشیع ندارد. ما اصلا وارد متن این گفتار نمی شویم چون بحث ما درباره خوارج نهروان است که درباره اش چنین آورده اند : 

خوارج نهروان یا مارقین

 خوارج همان کسانى بودند که در روز جنگ صفین به انکار حکمیت پرداخته گفتند: نیست‏ حکومتى مگر براى خدا «لاحکم الالله» .همچنین یکى دیگر از نامهاى این جماعت، حروریه است.زیرا در ابتداى ماجرایشان در محلى به نام حروراء گرد آمدند. حضرت على (علیه السلام) با آنان به جنگ برخاستند و در محلى به نام نهروان، جایى در میان بغداد و حلوان، آنان را بدرک واصل نمودند . خوارج ولایت ابو بکر و عمر را پذیرفتند ولی  از عثمان و حضرت على علیه السلام  برائت جستند. آنها ولایت عثمان را تا قبل از بدعتهایى که عثمان گذارد و ولایت حضرت على علیه السلام را تا پیش از حکمیت قبول داشتند. این گروه قاریانى بودند که در جنگ صفین حضور داشتند و پیشانیهایشان از سجده‏هاى طولانى، سیاه شده بود. امیر مؤمنان علی علیه السلام به ایشان فرمود : کارى که معاویه به آن دست زده حیله‏اى بیش نیست.اما آنها ، سخن حضرت را نشنیده و آن حضرت را به پذیرش حکمیت واداشتند و سپس خود آن را انکار کردند . وقایع و حوادث مختلفى در زمان حکومت امویه و عباسیه براى خوارج پیش آمده که در کتب تاریخ مشهور و مذکور است و تا هم ‏اکنون گروهى از آنان در زنگبار، مغرب و شمال افریقا ومراکش کنونی و برخى نقاط دیگر زندگى مى‏کنند.

طبرى در تاریخ خود روایت کرده است: هنگامى که حضرت على علیه السلام مى‏خواست، ابو موسى را براى حکمیت روانه کند، دو تن از خوارج به نامهاى زرعة بن برج طایى و حرقوص بن زهیر سعدى نزد وى آمدند و گفتند حکمیت تنها از آن خداست«لاحکم الالله».حضرت على علیه السلام فرمودند : حکمیت مخصوص خداوند است. حرقوص به آن حضرت گفت: از گناه خود توبه کن و از حکمیت دست ‏بردار و ما را به طرف دشمن ببر تا با آنها بجنگیم. حضرت على علیه السلام فرمود: این را به شما گفته بودم اما شما از سخن من سرتافتید. لاجرم ما میان خود و ایشان عهد نامه‏اى نوشتیم و شرطها در آن گذاردیم و پیمانها بستیم و خداوند عزوجل فرموده است: « واوفوا بعهد الله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الایمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا90 سوره نحل » یعنی هرگاه پیمان بستید بپیمان خداوند وفا کنید وسوگندهاراپس ازتأکید فراوان مشکنید  و حال آنکه خدا را برآنها کفیل قرار داده‏اید».حرقوص گفت: این گناهى است که باید از آن توبه کنى. حضرت على علیه السلام فرمود: این گناه نیست ولى اندیشه‏اى خطاست و سستى در کار.من قبلا به شما گفتم و شما را از این کار بر حذر داشتم. زرعه گفت: به خدا قسم اگر دست از حکمیت دادن مردان برندارى با تو مى‏جنگم و از این کار رضایت و تقرب الهى را مى‏جویم. حضرت على علیه السلام  گفت: «بدبختى براى تو باد!چه چیز تو را چنین تیره روز کرد گویى تو را مى‏بینم که کشته شده‏اى و باد بر تو مى‏وزد». زرعه گفت: دوست دارم چنین شود. حضرت على علیه السلام  فرمود : اگر بر حق بودى، مرگ در راه حق آسودگى از دنیا بود اما شیطان شما را فریب داده است از خداوند عزوجل بترسید.

آنها از نزد حضرت علی علیه السلام خارج شدند و همچنان مى‏گفتند: «لاحکم الالله». حکمیت‏خاص خداست. حضرت على علیه السلام روزى براى ایراد سخنرانى بیرون آمدند و در بین سخنرانیشان شنید ند که از اطراف مسجد فریاد: «لاحکم الالله». حکمیت‏ خاص خداست‏ برآوردند.آن حضرت فرمود: الله اکبر،این سخن حقى است که از آن اراده باطل مى‏کنند . روزى یکى از آنان در اثناى سخنرانى حضرت على علیه السلام این آیه را خواند : «و لقد اوحى الیک و الى الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین65 سوره زمر:یعنی همانا به توای رسول ما و بکسانى که پیش از تو بوده‏اند وحى شد که اگر شرک ورزى، عملت نابود مى‏شود و از زیانکاران مى‏شوى. حضرت على علیه السلام  هم در پاسخ وى این آیه را تلاوت کردند: «فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون60 سوره روم » : شکیبایى کن که وعده خدا درست است و کسانى که یقین ندارند تو را به سبکسرى وا ندارند.

طبرى گوید: چون حکمیت‏ به وقوع پیوست وحضرت على علیه السلام  از صفین (جنگ با معاویه) بازگشتند ‏خوارج ازاو جدا شدند و چون به نهر رسیدند در آنجا بماندند. حضرت على علیه السلام به همراه گروهى از مردم به کوفه قدم نهادند و خوارج در حروراء جاى گرفتند.

ابن اثیر گوید: چون حضرت على علیه السلام از صفین بازگشتند، خوارج از او جدا شده به شهر حروراء درآمدند ودوازده هزار تن در آنجا بماندند ومنادى ایشان بانگ برآورد :  فرمانده جنگ شبث ‏بن ربعى و امیر نماز، عبد الله بن کو است و کار تعیین خلیفه پس از جنگ بر عهده شوراى مسلمانان است. وبیعت‏ براى خداوند عزوجل است و امر به معروف و نهى از منکر اقامه مى‏شود. شیعیان برخاسته به حضرت على علیه السلام عرض کردند : بیعتى دوباره با تو مى‏کنیم ما دوست دوستان تو و دشمن مخالفان تو هستیم. خوارج گفتند: شما و شامیان بر کفر باقى ماندید شامیان بنا بر آنچه دوست داشتند یا بد داشتند با معاویه بیعت کردند و شما نیز با على بیعت کردید بنا بر آنکه با دوست او دوست و با دشمن او دشمن باشید. زیاد بن نضر به آنان گفت: به خدا قسم ما جز به خاطر کتاب خدا و سنت رسولش صلی الله علیه وآله  با حضرت على دست‏ بیعت ندادیم. اما شما با او مخالفت کردید.شیعیان او به نزدش آمدند و گفتند: ما دوست دوستان تو و دشمن مخالفان توییم وما نیز چنین هستیم و او بر راه حق و هدایت ودشمن او گمراه و گمراه‏ کننده است.  طبرى گوید: حضرت على علیه السلام  ، ابن عباس را پیش آنها فرستاد. اما او بدون آنکه نتیجه‏اى بگیرد، بازگشت. مبرد و دیگران گویند: چون  حضرت على علیه السلام  ، ابن عباس را به نزد آنها روانه کرد تا با ایشان سخن بگوید ابن عباس به آنان گفت:  چرا به امیر مؤمنان کینه مى‏ورزید؟ گفتند: او امیر مؤمنان بود و چون در دین خدا، ادعاى حکمیت کرد از ایمان خارج شد پس باید بعد از آنکه به کفر اقرار کرد، توبه کند. و در این صورت ما او را قبول مى‏کنیم. ابن عباس گفت: سزاوار نیست مؤمنى که ایمانش به شک نیالوده به کفر اقرار کند ، گفتند: او حکمیت داده است. ابن عباس گفت: خداوند در مورد کشتن صید فرمان به حکمیت داده و فرموده است: «یحکم به ذوا عدل منکم‏»، پس چگونه حکمیت در مورد امامت ‏باعث ایراد و اشکال شده؟ گفتند: بر ضد او حکم داده شده اما او نمى‏پذیرد.ابن عباس گفت: حکومت مانند امامت است. هرگاه امام مرتکب فسق شود، نافرمانى از او واجب مى‏شود. این قول درباره حکمین هم صادق است هنگامى که آنان خلافى از خود نشان دادند به سخنان آنان نباید اعتنا کرد. برخى از خوارج به برخى دیگر روى کردند و گفتند: احتجاج قریش را حجتى علیه خود آنان قرار دهید. این ازجمله کسانى است که خداوند درباره آنها فرموده : «تنذر به قوما لدا آیه 97 سوره مریم (فَإِنَّما یَسَّرْناهُ بِلِسانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا)» یعنی همانا ما قرآن رابزبان توای محمد ص آسان نمودیم تا با قرآن معاندان را بترسانى.

مبرد گوید: پس از گفت‏وگوى ابن عباس با آنان، امیر مؤمنان (ع) خود با ایشان گفت‏وگو کرد. واز جمله سخنانى که به آنان فرمود این بود که مگر نمى‏دانید وقتى که این قوم قرآنها را بر فراز نیزه‏ها بالا بردند به شما گفتم که این کار نیرنگ است و اگر آنان مى‏خواستند قرآن را حکمیت دهند باید به نزد من مى‏آمدند و از من سؤال مى‏کردند؟ آیا مى‏دانید که هیچ کدام از شما مخالف‏تر از من با قضیه حکمیت نبود؟ گفتند: درست مى‏گویى. فرمود: آیا مى‏دانید که شما مرا بر قبول حکمیت واداشتید تا آنکه مجبور شدم به خواست ‏شما پاسخ گویم و شرط کردم حکمیت آن دو زمانى مورد قبول است که به فرمان خدا حکم داده باشند و هرگاه با فرمان خدا مخالفت کنند من و شما از آن دو بیزارى مى‏جوییم و شما خوب مى‏دانید که حکم خدا بر ضد من نخواهد بود. گفتند: آرى . ما تو را در دین خدا به قبول حکمیت واداشتیم و ما به کفر خود اقرار مى‏کنیم.اما اکنون توبه کرده‏ایم تو هم مثل ما به کفر خود اقرار و سپس توبه کن.در این صورت ما تحت فرمان تو به سوى شام مى ‏رویم. فرمود: مگر نمى‏دانید خداوند در مورد اختلاف میان زن و شوهر فرمان به حکمیت داده و گفته است: «فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها35» سوره نساء:   حَکَمى از بستگان مرد و حَکَمى از بستگان زن روانه کنیدو نیز هم او درباره صیدى چون خرگوش، که به نیم درهم برسد فرموده است: «یحکم به ذوا عدل منکم‏» آیه 95 سوره مائده: دو تن عادل از شما بر آن حکم مى‏کنندآنان پاسخ دادند: وقتى عمرو مانع شد تا تو در آن عهد نامه بنویسى امیر المؤمنین و خود به دست‏خویشتن لقب خود را زدودى و تنها نوشتى على بن ابیطالب، بنابراین خودت را به دست‏ خویشتن از امارت برکنار داشتى. حضرت على علیه السلام پاسخ دادند: حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله در این کار اسوه و نمونه من بود. وقتى سهیل بن عمرو نگذاشت حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله لقب رسول الله صلی الله علیه وآله را در صلحنامه بنویسد و گفت: اگر اقرار مى‏کردم که تو رسول خدایى، دیگر با تو مخالفت نمى‏کردم و تنها به خاطر فضل تو، تو را بر خود مقدم داشتم و باید فقط بنویسى محمد بن عبد الله، آن حضرت به من فرمود: اى على عبارت رسول الله را بزداى. گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه وآله  من جرئت ندارم نام تو را از نبوت بزدایم پس آن حضرت خود به دست‏ خویشتن آن عبارت را پاک کرد و فرمود: بنویس محمد بن عبد الله. سپس به من تبسمى کرد و گفت: اى على تو هم در این قضیه واقع مى‏شوى و بر آن رضایت مى‏دهى. سپس آن حضرت (ع) از حروراء بازگشت و خوارج در آنجا ماندگار شدند و از آن پس به آنان حروریه نام نهادند.

مبرد گوید: از جمله اشعار امیر مؤمنان (ع) که در آن هیچ اختلافى نیست، شعرى است که آن حضرت به هنگامى که خوارج به او گفتند: بر کفر خود اقرار و سپس توبه کن تا با تو به جنگ شامیان رویم. آن حضرت فرمود: آیا پس از مصاحبت ‏با رسول خدا صلی الله علیه وآله و تفقه در دین او کافر بازگردم. آن گاه این شعر را سرود:

اى خداوند شاهد باش که من بر دین محمد پیامبر صلی الله علیه وآله هستم و در دین خدا شک ندارم که من هدایت ‏یافته‏ام.

در روایت دیگر که مبرد در الکامل ذکر کرده آمده است: حضرت على علیه السلام  به محل خوارج در حروراء رفت و گفت : این جایگاه کسى است که اگر امروز در آن پیروزى یابد، روز قیامت هم رستگار مى‏شود.سپس با آنان سخن گفت. آنان گفتند: ما با پذیرش مسئله حکمیت گناهى بزرگ مرتکب شدیم و اکنون توبه کردیم. تو هم مانند ما توبه کن تا دوباره با تو همراه شویم. حضرت على علیه السلام فرمود: من از تمام گناهان از خداوند آمرزش مى‏خواهم. آنان که شمارشان به شش هزار تن مى‏رسید، با حضرت على علیه السلام بازگشتند و چون در کوفه قرار یافتند چنین شایع کردند که حضرت على علیه السلام از حکمیت ‏برگشته است و آن را گمراهى مى‏داند. اشعث ‏به نزد آن حضرت آمد و گفت: مردم از قول تو مى‏گویند که حکمیت را گمراهى و پاى فشارى بر آن را کفر مى‏دانى. پس حضرت على علیه السلام براى سخنرانى برخاست و فرمود: هر کس مى‏گوید من از حکمیت ‏بازگشته‏ام دروغ گفته و هر کس آن را گمراهى مى‏بیند، خود گمراه شده است. خوارج با گفتن : «لاحکم الالله». حکمیت‏خاص خداست از مسجد بیرون شدند.

ابن ابى الحدید گوید: عامل همه خرابیهایى که در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام روى داد، اشعث‏ بود و اگر او چنان نمى‏کرد، جنگ نهروان برپا نمى‏شد. زیرا حضرت علی علیه السلام با آنان از راه کنایى سخن گفتن وارد شد و کلامى به آنان گفت که همه انبیا و معصومین آن را گفته بودند. خوارج نیز با شنیدن این کلمه راضى شدند.اما اشعث کارى کرد تا آن حضرت را به سخن گفتن با صراحت واداشت. زیرا به گونه‏اى از حضرت علی علیه السلام پرسش کرد که جز جواب آشکار راه دیگرى براى پاسخ به او نبود و بدین سان تمام تدبیرهاى حضرت علی علیه السلام را تباه کرد.

طبرى گوید: وقتى حضرت علی علیه السلام ، ابو موسى را براى حکمیت روانه کرد خوارج با یکدیگر دیدار کردند و در منزل عبد الله بن وهب راسبى گرد آمدند.عبد الله براى آنان سخنانى ایراد کرد و گفت: بیایید با ما از این قریه‏اى که ساکنان آن ستمگرند بیرون شویم. آنان امر عبد الله را پذیرفتند و سپس با مردم بصره نامه‏ نگارى کردند و شب جمعه و روز آن را به عبادت پرداختند و روز شنبه به حرکت درآمدند تا در پل نهروان فرود آمدند. اصحاب و پیروان حضرت علی علیه السلام به نزد آن حضرت در آمدند و با او بیعت کرده گفتند: ما دوستان کسى هستیم که تو با آنان دوستى و دشمنان کسانى هستیم که تو با آنان دشمنى. حضرت علی علیه السلام با آنان سنت حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله را شرط کرد. پس ربیعة بن ابى شداد خثعمى، از کسانى که در جنگهاى جمل و صفین حضرت علی علیه السلام را همراهى کرده و پرچمدار خثعم بود، به نزد آن حضرت درآمد. حضرت علی علیه السلام به او فرمود: بر کتاب خدا و سنت رسول او صلی الله علیه وآله  بیعت کن. پاسخ داد : بر سنت ابو بکر و عمر بیعت مى‏کنم. حضرت علی علیه السلام فرمود : واى بر تو! اگر ابو بکر و عمر بر غیر کتاب خدا و سنت رسول او صلی الله علیه وآله  عمل مى ‏کردند، بر حق نمى‏بودند. ربیعه نیز دست ‏بیعت داد.حضرت علی علیه السلام به او نگریست و گفت: گویى تو را مى‏بینم که با این خوارج حرکت کرده و کشته و زیر پاى اسبان لگد کوب شده‏اى. ربیعه در جنگ نهروان به همراه خوارج بصره بود که کشته شد.

پانصد تن از خوارج بصره گرد آمدند و مسعر بن فدکى تمیمى را به فرماندهى خود قرار دادند. ابن عباس از این ماجرا آگاهى یافت و ابو الاسود دئلى را به دنبال ایشان فرستاد. ابو الاسود در کنار پل بزرگ به آنان رسید. هر دو گروه مقابل هم قرار گرفتند تا آنکه شب در میان آنان جدایى انداخت. مسعر با اصحاب خود از تاریکى شب استفاده کرد و خود را به عبد الله بن وهب در نهروان رسانید .حضرت علی علیه السلام در کوفه به سخنرانى ایستاد و فرمود: ستایش خداى را سزد، اگر چه روزگار پیشامدهاى سخت و حوادث بزرگ به بار آرد. اما بعد، نافرمانى باعث ‏حسرت و در پى آن موجب پشیمانى است. من درباره حکمیت این دو تن و نیز مسئله حکمیت نظر خود را به شما گفتم. اگر قصیر صاحب راى و نظرى باشد و لکن شما همان را خواستید که خود گفته بودید و کار من و شما بدان گونه شد که برادر هوازن گوید: نظر خود را در انحناى دره به ایشان باز گفتم اما آنان راه درست را تا نیمروز فردا ندانستند. هشدارید که این دو مرد که به عنوان حکم براى کار خود برگزیدید، حکم قرآن را پشت ‏سر خود افکندند و آنچه را که قرآن میرانده بود، احیا کردند و هر کدامشان بیرون از هدایت الهى، از هوا و هوس خویش پیروى کردند و بدون حجتى روشن و سنتى قطعى، داورى کردند.و سپس در حکم خویش اختلاف کردند و هیچ کدامشان به راه راست هدایت نشدند. و خداوند و پیامبرش و مؤمنان صالح از آنان بیزارى جستند. پس آماده حرکت ‏به سوى شام شوید تا ان شاء الله روز دوشنبه به اردوگاه خود بروید. سپس از منبر پایین آمد و به خوارج نامه نوشت که: این دو مرد که به حکمتیشان رضایت دادیم با قرآن به مخالفت‏ برخاستند و از هواهاى خود پیروى کردند. پس به سوى ما روى کنید که ما به طرف دشمن خود و دشمن شما مى‏ رویم و ما بر همان کارى هستیم که پیش از این بر آن بوده‏ایم. خوارج در پاسخ او نوشتند: تو به خاطر پروردگارت خشمگین نیستى بلکه به خاطر خویشتن خشم گرفته‏اى. اگر به کفر خویش گواهى دهى و توبه کنى در ماجرایى که میان ما و تو رخ داده است تامل مى‏ کنیم وگرنه منصفانه به تو اعلام جنگ مى‏دهیم و بدان که خداوند خیانتکاران را دوست ندارد. حضرت علی علیه السلام از آنان نومید شد و بهتر دید که آزادشان بگذارد و با افراد دیگر خویش به جانب شام لشکر کشد.آن حضرت به عبد الله بن عباس امیر بصره نامه‏اى نوشت و به او دستور داد تا مردم بصره را براى این جنگ روانه سازد. ابن عباس نامه حضرت علی علیه السلام را براى مردم بصره خواند و به آنان فرمان داد با احنف به لشکر حضرت علی علیه السلام بپیوندند. هزار و پانصد تن از مردم بصره اعلام آمادگى کردند. ابن عباس این شمار را کم دانست و براى مردم به سخنرانى ایستاد و گفت: تنها یک هزار و پانصد تن از شما مى‏ خواهند بدین جنگ روانه شوند حال آنکه شما شصت هزار تنید. با جاریة بن قدامه سعدى روان شوید. و کسانى را که در این کار تاخیر روا دارند تهدید کرد و ابو الاسود را مامور جمع آنان کرده. هزار و هفتصد تن به نزد جاریه گرد آمدند و در نخلیه به حضرت علی علیه السلام پیوستند. آن حضرت سران کوفه را جمع کرد و طى سخنانى به ایشان فرمود: اى مردم کوفه شما در کار حق، برادران و یاران من به حساب مى‏آیید و در جهاد با دشمنان منحرفم، یاران منید.به وسیله شما، مخالفان را سرکوب مى‏کنم و موافقان را به اطاعت کامل درمى‏آورم.آن‏گاه از هر یک ازسران قبیله‏ها خواست تا نام و آمار جنگاوران خویش را براى آن حضرت بنویسد.سعید بن قیس همدانى برخاست و گفت: اى امیر المؤمنین! ما شنیدیم و فرمان بردیم ودوستى وخیرخواهى مى‏کنیم من نخستین کسى هستم که آنچه را که خواستى مى‏آورم.معقل بن قیس ریاحى نیز برخاست و سخنانى مانند سعید بن قیس گفت. عدى بن حاتم و زیاد بن خصفه و حجر بن عدى و بزرگان مردم و سران قبایل هر یک سخنانى از این دست گفتند. پس شصت و پنج هزار تن براى جنگ آماده شدند که با جنگجویان بصرى شمار آنها به شصت و هشت هزار و دویست تن رسید.حضرت علی علیه السلام اطلاع یافت که برخى مى‏گویند: اى کاش ما را نخست ‏براى جنگ با حروریان مى‏برد و از آنان آغاز مى‏کردیم و پس از یکسره کردن کار آنان به جنگ این منحرفان مى‏رفتیم.بنابراین آن حضرت براى ایشان به سخنرانى پرداخت و فرمود: اما به نظر ما پرداختن به گروه دیگر غیر از این خوارج مهمتر است.گفت‏وگو درباره ایشان را رها کنید و به سوى گروهى روید که به جنگ شما پرداخته‏اند تا پادشاهانى ستمگر شوند و بندگان خدا را به بندگى خویش گیرند. پس از هر طرف فریاد کردند اى امیر المؤمنین به هر سویى که خود دوست دارى ما را رهسپار کن. صیفى بن فسیل شیبانى برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان! ما حزب تو و یاران توییم با کسى که تو با آنان مى‏ جنگى، مى‏ جنگیم وبا هر کس که بازگشت کند همد لى کنیم. ما را به سوى دشمنان خود ببر هر که باشند وهر کجا باشند که اگر خدا بخواهد زحمت کمى عده و کم همتى پیروان را نخواهى داشت. محرز بن شهاب تمیمى از قبیله بنى سعد نیز برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان! شیعیان تو، در یارى رساندن به تو و تلاش در پیکار

/ 0 نظر / 125 بازدید