ردی فراگیر برشیخیه ناطقیه

                     « اجمال بحث»                           

در اینکه ملحدین این زمان الحادی کرده‏اند که ناطق شیعی در هر عصری باید یکی باشد و ذکر بعضی اقوال و قیاسات مع‏ الفارق و مزخرفات باطل آنها و بی‏اعتنائی آنها بضروریات دین و مذهب که در کتاب خود نوشته‏اند و اثبات بطلان و کفر اقوال آنها بدلایل محکمه از کتاب و سنت و ضروریات که محکمتر جمیع ادله است و ذکر فرمایشاتی چند از آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه که در کتاب «طریق النجاة» و «رساله دره» و «جامع» فرموده‏اند  باصرار تمام که ضروریات میزان و حاکم میان اهل حق و باطل است و اینکه مقرین بضروریات دین و مذهب همه برحقند و سوای آنها جمیع فرقه‏های مختلفه برباطلند و ضروریات در زمان غیبت قائم‏مقام حجج الهی هستند و اینکه احدی از علمای سلف و خلف تاکنون قائل بوحدت ناطق شیعی نشده‏اند و این قول هم بدعتی است که در آخر الزمان ظاهر شده و ذکر فرمایشاتی چند از شیخ مرحوم و آقای مرحوم اعلی اللّه مقامهما که تبری کرده‏اند از این بدعت و در هر عصر رجوع بجمیع علمای امامیه ثقه عدل را جایز دانسته‏اند خواه فاضل باشد خواه مفضول و ذکر بعضی از خرافات دیگر از اهل الحاد و جواب از بطلان آنها و اینکه اختلاف در امور نظریه محل اتفاق است و اختلاف در ضروریات سبب کفر و نفاق.                                     

 ----------------------------------------------------------

                   « تفصیل بحث»

(قیاس مع الفارق ملحد)

 باید عبرت گرفت از الحاد ملحدین این زمان و بی‏حیائی ایشان که قائل شدند که ناطق بامر الهی باید یک نفر بیشتر نباشد در میان شیعیان پس اگر نقباء باید ظاهر باشند یکی از ایشان باید ناطق باشد و باقی صامت و ساکت و اگر نجباء باید ظاهر باشند یکی از آنها باید ناطق باشد و باقی ساکت و صامت و اگر فقهاء باید ظاهر باشند یکی از ایشان باید ناطق باشد و باقی ساکت و صامت و از برای الحاد خود قیاسهای مع‏الفارق در میان آوردند که چون حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله  ناطق بودند حضرت امیر علیه السلام  صامت بودند و همچنین هریک از ائمه سابقه علیهم السلام  ناطق بود امام بعد در زمان او صامت بود پس این مطلب را در شیعیان ایشان هم لازم دانستند و قیاس مع‏الفارق خود را قیاس بطریق اولی اسم گذاشتند و حال آنکه جمیع قیاسات در مذهب اهل بیت علیهم السلام باطل است خصوص قیاس مع‏الفارق که شیطان رجیم هم از آن شرم داشت که اول من قاس ابلیس بود و گفت: خلقتنی من نار و خلقته من طین و آتش بطور ظاهر از گل بالاتر است پس قیاس را بطریق اولی در مقابل خداوند جاری کرد. و این جماعت بی‏حیاتر از ابلیس قیاس مع‏الفارق را جاری در شیعیان کردند چرا که امام علیه السلام  در هر زمان مطاع جمیع ماسوای خود است و مفترض‏الطاعة است و اطاعت او بر جمیع خلق واجب است که از جمله ایشان یکی آن امامی است که در زمان اوست مثل حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله  و حضرت امیر علیه السلام  که حضرت پیغمبر مطاع حضرت امیر بود و حضرت امیر علیه السلام  مطیع او بود مثل سایر خلق که باید مطیع او باشند صلی الله علیه و آله  و همچنین بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت امیر علیه السلام مطاع جمیع خلق بود که از جمله ایشان حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهما السلام  بودند و مطیع حضرت امیر علیه السلام  بودند و همچنین بود حال هر امام سابق و لاحقی علیهم السلام. اما حال شیعیان بعض نسبت ببعض باین منوال نسیت بلکه فرض اطاعت بعض مر بعض را از باب حکایت و روایت کردن قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام  است و مفترض‏الطاعة بالاصل نیستند بعض نسبت ببعض پس دو نفر و بیشتر می‏توانند حکایت و روایت کنند از معصوم علیه السلام  چنانکه از آدم تا خاتم صلی الله علیه و آله  تا بعد سیرت شیعیان بر این بوده و هست.

(تأویلات جاهلانه ملحد برای ضروریات)

  باری چون چنین الحادی را اظهار کردند و رساله‏ها نوشتند و منتشر کردند و این ناچیز با دلیل و برهان بر ایشان رد کردم و محکمتر دلیلی که در ابطال ایشان آوردم دلیل ضرورت اسلام و ایمان بود الحاد ایشان ایشان را بر این داشت که بلکه بتواند اصل ضرورت اسلام و ایمان را سست کند تا پیروان خود را بتوانند بدلخواه خود افسار کنند پس نوشتند که اصل این سخن که ضرورت حجت است یا حجت نیست محل نزاع و اختلاف است و بعضی براین اند که این مردم مختلف‏الطبایع بر امر واحدی متفق نشوند و گاهی نوشتند که ضرورت حجت هست ولکن عوام چه می‏دانند ضرورت چیست و ضرورت مخصوص باوحدی زمانست و گاهی نوشتند که آیا شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه از برای همین آمده بودند که بگویند چیزی را که پیرزالها می‏گویند که ضرورت حجت است و گاهی گفتند بسا اتفاق می‏افتد که کسی خلاف ضرورت کند و فاسق هم نشود چه جای آنکه کافر شود مثل آنکه کسی استفراغ وسع کند و طالب دین آل محمّد علیهم السلام  باشد و خلاف ضرورت کند نهایت اگر کسی دانست که او خلاف ضرورت کرده تقلید از او نکند یا باو اقتدا نکند و گاهی نوشتند که بسا اتفاق افتد که کسی بمخالفت کردن چیزی که بحد ضرورت نرسیده فاسق و کافر شود مثل آنکه در مسائل فقهیه کسی خلاف فقهاء کند و گاهی نوشتند که میزان شناختن کامل را ضرورت قرار دادن خلاف ضرورت است و از این قبیل الحادات در نوشتجات ایشان بسیار است و مناسب است که نمونه‏ای از آنها را از عبارت خود ایشان نقل کنم چرا که درنظر اهل بصیرت کلام اهل باطل واضح‏ترین کلامها است در بطلان اگرچه بعضی نفهمند پس در یکی از نوشتجات در موضعی که صفات ائمه علیهم السلام  را بخیال خودخواسته بنویسد نوشته :                                       «که گمان مکن که اینها همه ضروری نیست و غالب نظری است و نظری اسباب امتحان نیست عرض می‏کنم موقع این سخن را باید فهمید آیا مراد این است که خلاف ضرورت نکند و بضرورت عمل کند و در نظری هرچه می‏خواهد بکند این حرف که حرفی سست و بی‏پا است چرا که انسان در نظری وضروری هردو باید متابع و مشایع باشد مثلاً شک نیست که غالب مسائل فقه از نظریات است و پاره‏ای هم ضروری است وآنها صدیک مسائل نمی‏شود مثلاً در کتاب صلوة دوازده هزار یا بیشتر مسئله هست چند مسئله از اینها ضروری است حال اگر من بنا باشد شخصی را امتحان کنم بضروری بچه طور باید امتحان کنم مقصود چیست و مقصود این است که بهمان ضروریات عمل کند و باقی را می‏خواهد عمل کند می‏خواهد نکند واللّه چنین نیست ای بسا مسائل در نماز هست که از جمله ضروریات نیست و اگر کسی عمل نکند فاسق می‏شود و از عدالت خارج می‏شود آیا مراد این است که بضروریات باید اقرار کند بسایر می‏خواهد اقرار کند می‏خواهد اقرار نکند این قول هم خطا است بهمه باید اقرار کند« ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه» پس مقصود این هم نیست آیا مقصود این است که در ضروریات خلاف قوم نباید بکند که اگر مخالفت کرد کافر است و در نظریات اگر خلاف کند نقلی نیست اگر این سخن را کسی بگوید همه فقهاء منکر می‏شوند چرا که بسیارنظریات هست که طوری میان فقهاء مسلم شده است که احدی نمی‏تواند تخلف کند چه‏ بسیار نظریات هست که مسلم است که اگر کسی تخلف کند چه در فتوی و چه در عمل از درجه علم ساقط می‏شود و فاسق هم می‏شود و ای بسا در ضروری کسی تخلف  می‏کند و فاسق هم نمی‏شود چه جای کافر پس از آنکه انسان استفراغ وسع نمود و مرادش متابعت آل محمّد است در ضروری هم تخلف کرد کافر نمی‏شود نهایت اگر دیگری دانست که خلاف ضرورت کرده است تقلید او را نمی‏کند و اگر کسی اهل علم باشد و باخبار آل محمّد سلام اللّه علیهم رجوع کند این مسئله را می‏فهمد بلا شک ولکن درصدد اثبات این مطلب نیستم چرا که خود این حرف خلاف ضرورتست که امتحان را بضرورت باید کرد و اگر درست دقت کنی در اخبار خلاصه پس کسی را نمی‏رسد که بگوید اخلاق آل محمّد همه ضروری نیست و نمی‏توان کسی را بآنها امتحان کرد و اصل این سخن از اینجا برداشته شده است موقعش را بفهم که اگر کسی در نظریات اختلاف کرد با پاره‏ای از فقهاء در موردی که میسر باشد اختلاف کردن بر او حرجی نیست مثلاً جمعی فتوی می‏دهند که اگر کسی شک میان دو و سه کند بنا را بر اقل باید گذارد و جمعی دیگر قول دیگر می‏گویند او با یک طایفه مثلاً اختلاف کرد نباید او را ملامت کرد چرا که لامحاله چنین فهمیده است و اگر خواستیم در مسائل شرعیه او را امتحان کنیم بمسائل استنباطیه خطا است چرا که شاید فتوای او این است هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد».                    
تمام شد موضع حاجت از رساله‏ای که تمام آن بر این سبک نوشته شده و این همه اضطرابات و تشویشات در کلمات او از این است که چون بدعتی ظاهر را که مخالف ضرورت اسلام و ایمان بود در میان آورد و آن بدعت این بود که در زمان غیبت در میان شیعیان باید یک ناطق و یک حاکم بیشتر نباشد و باقی مردم باید صادر از امر و حکم او باشند چنانکه بعد از این عبارت او را بعینها نقل خواهیم کرد و در ابطال قول او ضرورت اسلام و ایمان را دلیل و برهان قرار دادیم پس ناچار شد که بگوید که امتحان حق و باطل را با میزان ضرورت قرار دادن خلاف ضرورت است پس مناسب مقام این است که اولاً کلام بانظام آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه را عرض کنم تا بدانی که همیشه امتحان را باید بضروریات کرد وهرچه موافق با آنها است حق است و هرکس موافق با آنها است اهل حق است و هرچه مخالف با آنها است باطل است و هرکس مخالفت کند آنها را از اهل باطل است

(حجیت ضروریات چهار گانه درکلام حاج محمد کریم اع)

 پس در عبارت آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه نظر کن تا مخالفت قول اهل الحاد را با قول آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه بیابی. در اواخر جلد ثانی «طریق النجاة» می‏فرمایند: «بالجملة، ان الذی علیک اذا حکیت الصحة و اذا ادعیت فعلیک الحجة الواضحة و لا حجة فی الدنیا الاّ فی قول اللّه الحق و یکشف عنه ضرورة العقلاء او ضرورة الملیین او ضرورة الاسلام او ضرورة المذهب فهذه الضرورات الاربع هی حجة اللّه فی عصرنا علی متعلقاتها و علی لوازم تلک المتعلقات او ما یتفرع علیها او ما یرجع الیها اذا کانت لازمةً او متفرعةً او راجعة الیها بالضرورة و اما الکتاب فهو حجة اذا کان معناه ضروریاً و کذا السنة فانک ان تعدیت الضروری جاء الاختلاف و ذهب الحجیة اللهم الاّ ان‏یقام علی شی‏ء منها حجة ضروریة فیؤخذ بها و ان لم‏ تکن بنفسها ضروریة و ان حجة اللّه هی الحجة الواضحة و للّه الحجة البالغة فلیس لاحد من القائلین بطرف من طرفی الاختلاف حجة علی الاخر الاّ بالضروری قال اللّه تعالی و ان تنازعتم فی شی‏ء فرُدوه الی اللّه و الرسول فالرد الی اللّه الرد الی کتابه المستجمع علی تأویله و الرد الی السنة السنة الجامعة غیر المختلف ‏فیها لا غیر نعم اذا قامت الحجة الضروریة علی جواز الاخذ بشی‏ء یجب الاخذ به وان لم‏ یکن ذلک الشی‏ء ضروریاً ففیه الحجة فان ادعیت مسئلة و اقمت علیه الحجة من احد الضروریات الاربع وجب علی خصمک التسلیم کائنةً ما کانت و ان لم‏ تقم فلا حجة لک علیه و یجوز له مخالفتک اذ لا حجة لک علیه و لاتحتاج الی جدال و خصومة و ان لم‏یکن لک برهان علی مدعاک بخصوصه و لک برهان علی طاعة رجل او موافقة امر ینظر ثانیاً فی صحة الروایة عن ذلک الرجل او فی الموافقة فان صحت وجب القبول بلا منازعة و الاّ فلا حجة لک و لااجوز لک المخاصمة من غیر برهان فان اللّه قد ذم قوماً یجادلون من غیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر فایاک و ایاها و علی ما ذکرنا بطل التنازع و جاء الاتفاق و التوافق و ان اللّه عزّوجلّ وضع الحکم لرفع التنازع و قال وضع المیزان الاّتطغوا فی المیزان و قال اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم و قال و لو رَدوه الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم فمع الحاکم بالحق لایجوز الجدال و انما القول قول من یوافقه الحاکم و الحاکم الیوم هو الضرورات الاربع و ان غرکما الشیطان و تنازعتما فی کون ما یدعی من الضروریات فذلک من تغریره و نزغه فلاتطیعاهما فان الامور الضروریة بدیهیة و لایحتاج الی نزاع فمایمکن ان‏یشتبه الامر فیه فلیس بضروری و ما لیس بضروری فلیس بحجة عامة و لستَ بنبی مطاع یجب ان‏تطاع فی کل ما تقول فلاتتوقع ان‏تطاع بلا حجة و لا حجة الاّ ما کان من اللّه علی یقین عام و تبین من ذلک انه لا حاجة الی جدال فی کل حال فمع الحجة المسلمة فلا جدال و بلا حجة فلا مقال و لا حول و لا قوة الاّ باللّه المتعال».                        
پس نظر کن باین کتاب فصل الخطاب و خرافات اهل الحاد و ارتیاب و ببین تفاوت ره از کجا است تا بکجا و تدبر کن در کلام بانظام آن بزرگوار اعلی اللّه مقامه که با دلیل عقل و نقل منحصر کردند حجت را در قول خداوند عالم جل شأنه و کاشف قول او را و مراد اورا منحصر کردند در ضرورتهای چهارگانه که ضرورت عقلا و ضرورت ملیین و ضرورت اسلام و ضرورت مذهب باشد و منحصر کردند حجت را در این دلیلهای چهارگانه با لوازم اینها و متفرعات بر اینها و آنچه باینها راجع است و تصریح فرمودند که در ماسوای اینها هیچ حجتی نیست چرا که ماسوای ضروریات چیزهایی است که محل اختلاف است و چیزی که محل اختلاف است معقول و منقول نیست که رفع اختلاف کند و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که کتاب و سنت حجت‏اند اگر معنی آنها ضروری باشد و چگونه تصریح فرمودند و دلیل اقامه کردند که اگر تجاوز کردی از ضرورت می‏آید اختلاف و چون اختلاف آمد می‏رود و زایل می‏شود حجت و چگونه تصریح فرمودند که باید جمیع دلیلها منتهی شود بضرورت و چگونه تصریح فرمودند که باید حجت خداوند عالم واضح و بالغ باشد و تا ضروری نشود واضح و بالغ نیست و چگونه تصریح فرمودند که احدی از مختلفین حجت بر دیگری ندارد مگر بدلیل ضرورت و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که در جمیع اختلافها و نزاعها باید رجوع کرد بخدا و رسول او صلی الله علیه و آله  و رجوع بخدا رجوع بکتاب محکم اوست که محل اتفاق باشد و رجوع برسول او رجوع باحادیثی است که معنی آنها محل اتفاق باشد و چگونه تصریح فرمودند که هرگاه دلیل ضروری قائم شد بر جایز بودن چیزی باید گرفت آنرا اگرچه خود آن چیز ضروری نباشد.
و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که اگر ادعا کردی چیزیرا و دلیل آوردی از برای آن چیز از یکی از این ضرورتهای چهارگانه واجب می‏شود بر کسی که با تو خلاف دارد قبول قول تو و اگر از یکی ازین ضرورتهای چهارگانه دلیل نتوانستی بیاوری بر مطلب خود لازم نیست بر او اطاعت تو بجهت آنکه تو حجتی بر او نداری در این صورت و چگونه تصریح فرمودند که اگر از برای مطلب خود دلیل بخصوص نداشته باشی ولکن دلیل داشته باشی بر لزوم اطاعت کسی و موافقت امری پس روایت خود را باید از برای کسی که با او خلاف داری تصحیح کنی پس بعد از صحت روایت تو باید او را قبول کند از تو و اگر نتوانستی صحت روایت خود را برسانی پس حجت بر او نداری و جایز نمی‏دانم با او مجادله کنی بی‏دلیل و برهان بجهت آنکه خداوند عالم جلّ‏شأنه مذمت کرده است قومیرا که مجادله می‏کنند بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر پس برحذر باش از مجادله کردن بدون دلیل و تدبر کن که چگونه تصریح فرمودند که بنابر آنچه گفته شد باطل شد نزاعها و خلافهای بی‏دلیل و برهان و ثابت شد اتفاق و توافق بجهت آنکه خداوند عالم جلّ‏ شأنه قرار داده حَکَم را از برای رفع خلاف و نزاع و فرموده تخلف نکنید از آن و طغیان نکنید در آن و فرموده: اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم و فرموده: و لو رَدوه الی الرسول و الی اولی الامر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم و تدبر کن که چگونه تصریح فرموده که با وجود حاکم بحق جایز نیست جدال و قول حق قول کسی است که موافق است حاکم با او و حاکم در میان مردم امروزه همین ضرورتهای چهارگانه است و تدبر کن که چگونه تصریح فرموده که اگر وسوسه کند شیطان که آیا آن دلیلی که از یکی از این چهار ضرورت اقامه می‏شود در میان تو و کسی که با او خلاف داری از یکی از این ضرورتها هست یا نیست پس مغرور مشوید بوسوسهء او چرا که امور ضروریه اموری است بدیهی که شیطان نمی‏تواند در آن شبهه بیندازد و تدبر کن که چگونه تصریح فرموده‏اند که هرچیزی که محل شبهه است آن چیز ضروری نیست و هرچه ضروری نیست حجت نیست و لازم نیست قبول آن بر عامه مردم و فرمودند تو پیغمبر نیستی که مطاع خلق باشی پس توقع مکن که مطاع باشی و مردم قبول کنند قول ترا بدون دلیل ضرورت.
و در «رسالهء درهء» خود تصریح می‏کنند و نصیحت می‏کنند که مبادا خلاف کنی ضرورت را که مرتد شوی. و در کتاب «جامع» در آخر فصل معرفت پیغمبر صلی الله علیه و آله  میفرمایند: «و یجب ان‏یعتقد ان الدیانة بضرورة الاسلام و المذهب و بما ثبت لنفس المکلف من الدین واجبة و التخلف عنها کفر باللّه العلی العظیم اذهو تکذیب ما علم صدوره عن النبی صلی الله علیه و آله ». و در آخر فصل معرفت ائمه علیهم السلام می‏فرمایند: «و یجب ان‏یعتقد ان ضرورة المذهب حق یجب اتباعها و المتخلف بعد التدین بدینهم مرتد کافر وان ما قامت الحجة به بواسطة الثقات عنهم حق یجب اتباعه و التخلف عنه کفر».                          
پس تدبر کن در این فرمایشات که نوع این قبیل فرمایشات را در اغلب کتب خود فرموده‏اند که تمام حجت و تمام امتحان در ضروریات است و بس چرا که هرچه غیر از ضروری است نظری است و هرچه نظری است محل اختلاف است و حجتی در آن نیست آنگاه نظر کن در خرافات اهل الحاد که می‏گویند خود این حرف خلاف ضرورت است که امتحانرا باید بضرورت کرد پس عرض می‏کنم که باید عبرت گرفت که خداوند عالم جلّ‏شأنه چگونه جاری می‏کند بر زبان اهل باطل چیزیرا که هر طالب حقی بتواند بفهمد که آیا آن باطلست آیا با این همه تصریحات که علمای ابرار اعلی اللّه مقامهم فرموده‏اند بادلیل و برهان که حجت در ضرورتست و در غیر ضرورت هیچ حجتی نیست بطلان قول اهل الحاد امری است مخفی که امتحان بضرورت را خلاف ضرورت نامیده‏اند و اینهمه تردیدات و تشویشات و خرافات را نوشته‏اند که آیا بهمان ضرورت باید اقرار کرد و بما سوای آنها نباید اقرار کرد و غافلند که خداوند عالم جلّ‏شأنه غافل نیست از الحادهای ایشان که گاهی مسائل نماز را و گاهی مسائل چیزی دیگر را مثال می‏آورند از برای اینکه بلکه بتوانند الحادی کنند که در غیر ضروریات حجتی و امتحانی است تا اگر خودشان خلاف ضرورتی کردند بتوانند بگویند که ما استفراغ وسع خود را کرده‏ایم و چنین فهمیده‏ایم در موضع خاصی خلاف ضرورت را یا آنکه بتوانند بگویند نهایت اگر تو فهمیدی که ما خلاف ضرورت کرده‏ایم تقلید از ما مکن یا بتوانند بگویند که حجت و امتحان هم در ضروریات است و هم در غیر ضروریات نهایت ما اگر خلاف ضرورت کرده‏ایم خلاف غیر ضرورت را نکرده‏ایم نهایت ضرورت یکی از دلیلها است و غیر ضرورت هم یکی از دلیلها است مثل مسائل نماز را که مثال آورد. و لاتحسبن اللّه غافلاً عما یعمل الظالمون. پس عرض می‏کنم که بتصریحات متعدده آقای مرحوم اعلی اللّه مقامه دانستی که حجت و امتحان در ضروریاتست و بس و در غیر آنها حجتی نیست پس تدبر کن که مسائل ضروریه در اسلام و ایمان منحصر بیک و دو و ده نیست و همه آنها را باید ملاحظه کرد و خلاف هیچ ‏یک را نکرد نه آنکه بعضی را اقرار کنی و بعضی را انکار و ببعضی عمل کنی و ببعضی اعتنا نکنی پس نماز یومیه از ضروریات است و روزه ماه رمضان هم از ضروریات و هریک را که انکار کنی مرتد می‏شوی پس اگر اقرار کردی بنماز از برای فریب دادن نمازگزاران و انکار کردی روزه را مرتد شدی پس هریک از ضروریات را کسی انکار کند مرتد شود و مکلفی معذور نیست که بگوید من استفراغ وسع کرده‏ام و نماز را مثلاً از ضروریات اسلام دانسته‏ام ولکن روزه را چنین فهمیده‏ام که از ضروریات اسلام نیست نهایت اگر کسی روزه را هم از ضروریات اسلام دانسته تقلید مرا نکند چرا که من از خود خبر دارم که مقصودم متابعت آل محمّد علیهم السلام  است و استفراغ وسع خود را کرده‏ام و روزه را از ضروریات اسلام نفهمیده‏ام پس چون مقصود من متابعت آل محمّد علیهم السلام  است و خلاف ضرورت اسلامی باعتقاد غیر کرده‏ام معذورم و نباید آن غیر مرا کافر داند بلکه نباید مرا فاسق هم داند نهایت او چون روزه را از ضروریات اسلام فهمیده تقلید نکند از من که آن را از ضروریات اسلام ندانسته‏ام.                
باری، مسائل ضروریه اسلامیه و ایمانیه بسیار است و در هیچ‏یک معذور نیست کسی که بدرجه علم و اجتهاد رسیده که بگوید من استفراغ وسع کرده‏ام و خلاف یکی از ضروریات را بزعم غیر کرده‏ام و اگر چنین بابی را ملحدی بر روی خود مفتوح کرد می‏تواند خلاف هر ضرورتی که کرد بگوید من استفراغ وسع کرده‏ام و آنرا از ضرورت ندانسته‏ام و همچنین بعد از فتح این باب می‏تواند ملحدی انکار کند جمیع ضروریات را و بگوید من مقصودم متابعت آل محمّد است علیهم السلام  و خلاف این ضرورتها را بعقیده شما کرده‏ام و عقیده من خلاف جمیع این ضرورتها است و چون مقصود من متابعت آل محمّد علیهم السلام  بوده فاسق هم نشده‏ام چه جای کافر نهایت کسانی که برخلاف من عقیده دارند تقلید از من نکنند.

(استفراغ وسع درضروریات)
باری، مسائل ضروریه اسلامیه و ایمانیه در نزد اهل اسلام و اهل ایمان بدیهی است و احتیاجی باستفراغ وسع ندارد و استفراغ وسع را در مسائل نظریه باید کرد و در مسائل ضروریه بدیهیه اهل اسلام و ایمان معذور نیست ملحدی که متمسک باستفراغ وسع خود شود در خلاف آنها و خلاف‏ کننده یکی از آنها مرتد است اما مسائل نماز و مسائل تمام فقه که علم آنها مخصوص فقهاء و علماء است و عوام آنها را نمی‏دانند و آنها را مسائل نظریه می‏گویند و مسائل ضروریه نمی‏گویند و این شخص چون خواسته که غافلان را گمراه کند باین حیله که امتحان و امتیاز حق را از باطل بادله نظریه می‏توان کرد و کسی که گفته امتحان را بضرورت باید کرد خلاف ضرورت کرده چرا که مسائل فقهیه اغلب آنها مخصوص فقهاء است و بحد ضرورت نرسیده و حال آنکه در میان فقهاء یافت می‏شود مسائلی چند که اگر یکی از ایشان خلاف کرد باقی فقهاء او را تفسیق می‏کنند و حال آنکه از مسائل ضروریه اسلام وایمان نیست واین سخن را بسیاری از غافلان تصدیق خواهند کرد و از الحاد او غافل خواهند شد پس اولاً عرض می‏کنم که بقاعده مخترعه اهل الحاد که اگر مقصود شخصی متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و در مسئله‏ای خلاف ضرورت کند فاسق هم نشود چه جای کافر باین قاعده اگر مقصود فقیهی هم متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و در یک مسئله خلاف اتفاق و اجماع جمیع فقهاء کند فاسق هم نشود چه جای کفر نهایت اگر کسی فهمید که او خلاف اتفاق جمیع فقهاء را کرده تقلید از او نکند پس مطلب اهل الحاد حاصل نشد که خواستند امتحان و امتیاز حق از باطل را بغیر ضروریات اثبات کنند و مخالفت ضرورت را در صورتی که مقصود متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد موجب فسق هم ندانند چه جای کفر پس در این صورت مخالفت اتفاق جمیع فقهاء هم موجب فسق نخواهد بود چه جای کفر پس حق از باطل باین قاعده جدا نشد و تار و پود این قاعده مانند خانه عنکبوت از هم ریخت: ان کید الشیطان کان ضعیفاً و ثانیاً عرض می‏کنم که در صورتی که مقصود شخص متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و خلاف کند ضرورت را و فاسق هم نشود چه جای کافر سؤال می‏کنم از این مخترع که آیا خلاف ضرورتی که موجب فسق هم نیست چه جای کفر یک ضرورتی مخصوصی است و آن که خلاف آن موجب فسق و کفر است ضرورتی مخصوصی دیگر است پس مثلاً اگر مقصود متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و انکار کند نماز را انکار او موجب فسق و کفر است و اگر انکار کند ورزه را موجب فسق هم نیست چه جای کفر پس اهل الحاد را نمی‏رسد که مخالفت بعضی از ضروریات را موجب کفر و فسق دانند و مخالفت بعضی را موجب فسق هم ندانند چه جای کفر پس بنابر الحادی که کرده‏اند اگر مقصود شخصی متابعت آل محمّد علیهم السلام  باشد و استفراغ وسع کند و مخالفت کند جمیع ضروریات اسلام و ایمان را و مخالفت کند اتفاقیات جمیع فقهاء را مخالفت او موجب فسق هم نشود چه جای کفر و اگر بنابر قاعده مخترعه خود تسلیم کنند این مطلب را که با قصد متابعت آل محمّد علیهم السلام خلاف هیچ ضرورتی و خلاف هیچ اتفاقی موجب فسق هم نیست چه جای کفر و فسق و کفر در صورتی است که شخص مخالف قصد مخالفت داشته باشد و خلاف را از روی عمد کند می‏گویم که همین هم یکی از الحادهای بزرگ ایشان است چرا که امور ضروریه اسلامیه و ایمانیه و امور اتفاقیه اجماعیه هریک از برای اهل طبقه خود اموری نیست که استفراغ وسعی و اجتهادی ضرور داشته باشد بلکه اموری است واضح که اهل هر طبقه امر متعلق بخود را می‏دانند مثل وجوب نماز یومیه از برای اهل اسلام که همه مکلّفین می‏دانند که این نماز یومیه از شرع پیغمبر است صلی الله علیه و آله  و مثل وجوب عصمت در حجتهای خدا علیهم السلام  که جمیع اهل بصیرت از شیعه می‏دانند که پیغمبران و اوصیای ایشان باید معصوم باشند و مثل شرط بودن وجود امام علیه السلام  در وجوب جهاد در نزد جمیع فقهاء شیعه پس امثال این امور نسبت باهل هرطبقه اموریست واضحه که اهل هیچ‏یک از طبقات نمی‏توانند ادعا کنند و متعذر شوند در خلافی که می‏کنند که ما قصد مخالفت خدا و رسول و حجتهای او علیهم السلام  را نداریم ولکن اگر خلاف ضرورتی از اسلام و ایمان یا خلاف اتفاقی از همه فقهاء از ما صادر شده از جهت آن است که همان خلاف خود را دین خدا و رسول و اوصیای او علیهم السلام  دانسته‏ایم پس خلاف ما موجب فسق هم نیست چه جای کفر نهایت هرکس که خلاف ما را خلاف دین خدا دانسته تقلید از ما نکند و لکن او را نمی‏رسد که تفسیق یا تکفیر کند ما را چرا که قصد ما متابعت خداست نهایت باعتقاد کسی دیگر و قومی دیگر رضای خدا در غیر آن امری است که ما فهمیده‏ایم پس آنها بگمان خود عمل کنند و ما هم بگمان خود عمل می‏کنیم پس نه آنها ما را تفسیق و تکفیر کنند و نه ما آنها را تفسیق و تکفیر می‏کنیم.                              
باری راهی وسیع از برای اهل الحاد گشوده شده و صلح کلی در میان آمده و ارسال رسل و انزال کتب و تحلیل حلال و تحریم حرام بی‏ فایده گشته پس بت‏پرستان بگویند که قصد ما براه حق رفتن است و پرستیدن بتان را حق می‏دانیم و هرکس آنها را نپرستید باطل می‏دانیم و اگر می‏دانستیم که بت‏پرستی باطل است بت‏پرستی نمی‏کردیم و مجوس بگویند که قصد ما خداپرستی است و مجوسیت را دین خدا دانسته‏ایم و اگر می‏دانستیم که مجوسیت دین خدا نیست البته آن را ترک می‏کردیم و یهود بگویند که قصد ما دین خداست و ما در تورات خود دیده‏ایم که موسی گفته که بعد از من پیغمبران دروغ خواهند آمد مبادا که بایشان ایمان آورید و ما چنین دانسته‏ایم که عیسی یکی از آن دروغگویان است از این جهت باو ایمان نمی‏آوریم واگر میدانستیم که او از راستگویان است البته ایمان می آوردیم  و نصاری بگویند که قصد ما دین خداست و ما دین عیسی را دین خدا می‏دانیم و دین اسلام را بدعتی می‏دانیم که بعد از عیسی در دنیا ظاهر شده و اگر می‏دانستیم که دین اسلام دین خداست البته قبول می‏کردیم چنانکه بر صاحبان بصیرت مخفی نیست که یافت نمی‏شود در دنیا باطلی که بگوید قصد من باطلست و با وجود اینکه قصد من باطل است و عمل من باطل است مردم باید بمن ایمان آورند و تابع من باشند بلکه همه می‏گویند که قصد ما حق است و ما طالب حقیم و هریک هر دینی را که اختیار کرده‏اند ادعای حقیت آن را دارند و همه از قصد خود خبر می‏دهند که قصد ما حق است و نیت ما صدق است و با این حال خداوند عالم جلّ‏ شأنه حق را حق قرار داده و باطل را باطل و علامت حق و باطل را مثل علامت روز و شب واضح قرار داده که اهل الحاد نتوانند امر را بر احدی از مکلّفین طالبان حق مشتبه کنند قل فللّه الحجة البالغة ای الواضحة.
پس با مخالفت کردن ضروریات دین و مذهب مسموع نیست قول کسی که بگوید من مسلمانم و ایمان بخدا و رسول او دارم ولکن نماز یومیه را از دین خدا و رسول او نمی‏دانم و من استفراغ وسع کرده‏ام و طالب حق بوده‏ام و قصد من اطاعت خدا و رسول است و چنانکه فهمیده‏ام که معنی اقم الصلوة دوستی خدا و رسول است نه این ارکان مخصوصه و چون قصد من اطاعت خدا و رسول بوده و معنی اقم الصلوة را دوستی خدا و رسول دانسته‏ام کسانی که معنی آن را ارکان مخصوصه دانسته‏اند مرا ملامت نکنند اگرچه خلاف ضرورت ایشان را کرده‏ام ولکن همان خلاف ضرورت ایشان را مراد خدا و رسول دانسته‏ام و مقصود من متابعت خدا و رسول است پس این خلاف من فسق هم نیست چه جای کفر و فسق و کفر من در صورتی صورت‏پذیر است که من قصد متابعت خدا و رسول را نداشته باشم و قصد مخالفت داشته باشم و من بهمان خدا قسم می‏خورم که ایمان بآن خدا دارم و بحق رسول او قسم می‏خورم که ایمان برسول او دارم و اطاعت او را واجب و لازم می‏دانم و اطاعت او را همین دانسته‏ام که معنی نماز را دوستی او می‏دانم نه این ارکان مخصوصه.
باری بر صاحبان شعور مخفی نیست که امثال این اعذار در هیچ دینی و هیچ مذهبی چه جای دین و مذهب حق جاری نیست که ملحدی بتواند بگوید که امری که محل اتفاق است که از جانب خدا و رسول صلی الله علیه و آله  است خلاف آن فسق هم نباشد چه جای کفر اگرچه آن ملحد متعذر شود که قصد من متابعت خدا و رسول است و صاحبان شعور می‏فهمند که اگر این بابی را که اهل الحاد از برای خود مفتوح کرده‏اند مفتوح شود در دین و مذهب جمیع اهل بدعتهایی که ادعا می‏کنند که ما شیعه اثنی‏عشری هستیم در جمیع بدعتهای خود می‏توانند بگویند که ما ائمه دوازده‏گانه را امام خود می‏دانیم و متابعت ایشان را واجب و لازم می‏دانیم و مقصود ما متابعت ایشان است پس اگر تحلیل حرامی و تحریم حلالی کرده‏ایم و تغییر ضرورتی داده‏ایم همان تغییر را باطن این شرایع دانسته‏ایم و قصد ما متابعت ائمه علیهم السلام  است و این تغییرات موجب فسق هم نیست چه جای کفر نهایت هرکس غیر از آنچه ما فهمیده‏ایم فهمیده تقلید از ما نکند و همچنین جمیع فرقه‏های هتفاد و دوگانه که همه از اهل هلاکتند می‏توانند بگویند که ما ایمان بخدا و رسول او داریم و اطاعت ایشان را واجب و لازم می‏دانیم پس اگر مخالفتی با شیعه اثنی‏عشری داریم چنان دانسته‏ایم که دین خدا و رسول در مخالفت ایشان است و اگر می‏دانستیم که حق با شیعه است البته ما هم شیعه می‏شدیم پس چون مقصود ما متابعت خدا و رسول است خلاف کردن ما با آنچه در دست شیعه است موجب فسق هم نیست چه جای کفر بلکه ما بتکلیف خود عمل کرده‏ایم که مخالفت با شیعه کرده‏ایم که اگر مخالفت ایشان نکنیم ترک کرده‏ایم عملی را که تکلیف ما بوده و همچنین بنابراین قاعده‏ای که از روی الحاد وضع شده نصاری هم می‏توانند بگویند که مقصود ما متابعت خدا و رسول او عیسی است و ما در دین خود چنان فهمیده‏ایم که دین اسلام بدعتی است که اخترع شده از این جهت مخالفت می‏کنیم دین اسلام را و حالت ما این است که اگر بدانیم دین اسلام دین خداست قبول می‏کنیم چرا که ما عیسی را صادق و لازم‏الاطاعة می‏دانیم ولکن حال چنین فهمیده‏ایم که دین اسلام دینی است اختراعی از این جهت مخالفت کرده‏ایم آن را پس چون مقصود ما متابعت خدا و عیسی بوده مخالفت بامر دین اسلام موجب فسق ما هم نیست چه جای کفر و بر همین منوال یهود و مجوس هم می‏توانند این عذر را بهانه خود قرار دهند که مقصودشان متابعت خدا و رسول است و استفراغ وسع کرده‏اند و دین خود را حق فهمیده‏اند و مخالفت ایشان مر دین حق را موجب فسق ایشان هم نیست چه جای کفر.
پس قدری در این قاعده الحادیه فکر کن تا بدانی که این قاعده در نزد جمیع اهل ادیان مردود و باطل است که اگر بیهود بگویی که آیا کسانی که ایمان بموسی نیاوردند معذور بودند باینکه بهانه‏ای را دستاویز خود کنند که مقصود ما متابعت خدا ورسول است ولکن چون استفراغ وسع خود کردیم موسی را مرد ساحری فهمیدیم پس او را مخالفت کردیم و مخالفت ما مر او را موجب فسق هم نیست چه جای کفر. پس قدری فکر کن تا بدانی که از این قبیل خرافات در نزد یهود هم مردود است و همچنین در نزد نصاری و همچنین در نزد جمیع اهل ادیان و مذاهب مگر در نزد کسانی که معروفند بصلح کل پس قدری تدبر کن که جمیع اهل ادیان و مذاهب براینند که دین خدا باید دین واضحی باشد که محل اشتباه نباشد تا حجت الهی تمام و کامل باشد و خلق را حجتی بر او نباشد و چیزی که استفراغ وسع ضرور دارد و هرکس چیزی بفهمد برخلاف فهم دیگران آن‏چیز واضح نخواهد بود از برای عامه مردم و چیزی که واضح نیست از برای عامه خلق تکلیف عامه خلق هم نخواهد بود. پس تدبر کن که دینی را که خداوند عالم جلّ‏ شأنه از برای عامه خلق قرار داده خواه مرد خواه زن چه عالم

/ 236 نظر / 154 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین

الكافي، ج‏1، ص: 184مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ وَ اللَّهِ يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ظَاهِرٌ عَادِلٌ أَصْبَحَ ضَالًّا تَائِهاً این هم تاکیدی است بر حدیث قبل که باید امام ظاهری را بشناسیم که قطعا ان هم در ظاهر است و همینطور یکی است طبق حدیث صریح بالا و معلوم است امام دوازدهم کلی غایب است و این امام ظاهر باید یکی از شیعیان بزرگ باشد که به مقام امامت رسیده باشد ادامه دارد...

امین

الكافي، ج‏1، ص: 417 أَحْمَدُ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع- وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ قَالَ مَنْ بَلَغَ أَنْ يَكُونَ إِمَاماً مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ يُنْذِرُ بِالْقُرْآنِ كَمَا يُنْذِرُ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ این حدیث دلالت دارد که اشخاصی در یک دوره زمانی به مقام امامت می رسند و چنین اشخاصی به مانند پیغمبر نذیر هستند و بطور قطع اینها غیر ائمه دوازده گانه اند زیرا آنها همیشه نذیر بودند طبق احادیث ولی این اشخاص مثل حضرت ابراهیم در یک دوره به مقام امامت و به مقام علما می رسند چون از اهل بیت می شوند

امین

2 أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ ذُكِرَتِ التَّقِيَّةُ يَوْماً عِنْدَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ وَ اللَّهِ لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ وَ لَقَدْ آخَى رَسُولُ اللَّهِ ص بَيْنَهُمَا فَمَا ظَنُّكُمْ بِسَائِرِ الْخَلْقِ إِنَّ عِلْمَ الْعُلَمَاءِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ فَقَالَ وَ إِنَّمَا صَارَ سَلْمَانُ مِنَ الْعُلَمَاءِ لِأَنَّهُ امْرُؤٌ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلِذَلِكَ نَسَبْتُهُ إِلَى الْعُلَمَاء ای هم حدیث صریحی دیگری است که هر کس از علما شد باید حتما از اهل بیت باشد و هر کس از اهل بیت نباشد از علما هم نیست

امین

الأمالي للشيخ الطوسي عَنِ الْمُفِيدِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ حَيْدَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ السَّمَرْقَنْدِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْكَشِّيِّ عَنِ الْعَيَّاشِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ عُذَافِرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا ابْنَ يَزِيدَ أَنْتَ وَ اللَّهِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ قَالَ إِي وَ اللَّهِ مِنْ أَنْفُسِهِمْ قُلْتُ مِنْ أَنْفُسِهِمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ إِي وَ اللَّهِ مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَا عُمَرُ أَ مَا تَقْرَأُ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ «2» أَ وَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ اسْمُهُ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «3» در حقیقت هر کس مطیع کامل آل محمد بظاهر و بباطن بود او از خود آل محمد و از خود اهل بیت است حقیقتا و جزو فرزندان آنها حساب می شود همانطور

امین

تازه خود مرحوم محمد کریم خان تاکید کردند بطور محکم و بدون هیچ متشابهی که منظور از این پادشاهان انبیاء هست پس دیگر درایات مزخرفتان را برای خود نگه دارد فرمودند آقای ابومهدی اینها معتقدند که ناطق و صامت تنها برای ائمه دوازده کانه است و نسبت آن به دیگر افراد قیاس مع الفارق است ، حال ولی در کتاب ارشاد ج 1 هست که " بايد حكماً حاكم يك نفر باشد كه در فرمان آن با آن نزاع‌كنندهٔ نباشد و همه مردم رو به يك نفر كنند تا رفع نزاع شود بلكه اگر حاكمان بسيار ميبودند هراينه نزاع و فساد بيشتر ميشد زيرا كه هر قومي خود را بيكي از آنها وابسته ميكردند و با هم بناي قتال ميگذاردند و اگر آن حاكمان هر يك صاحب همه صفات نيكو باشند بطوري كه شنيدي ولي يكي سخنگو و فرمان‌روا و باقي ديگر ساكت " و در ادامه فرمودند"چون اين مقدمه را كه اصل همه سخنها و علمهاست دانستي پس بدانكه اين پادشاهان را باصطلاح پيغمبران ناميده‌اند" دیگر وقتی خودشان فرمودند اینها انبیاء هستند پس مزخرف گفتن را تمام کن ابله

امین

حال واقعا می فهم که چرا دوست نادان بدتر از دشمن دانا است زیرا می بینم که تو خودت برای باطل کردن فرقه باطلت کافی بودی و الحمد لله خداوند با قرار دادن جاهلانی چون تو که هر از بر از دین نمیدانند و چون فرعون تنها به ادعاهای هیچ و پوچ اکتفا کردند بطلان شما را ظاهر کرده بلکه بطلان شما را آشکار تر از خورشید از میانه روز قرار داده و بزودی هم انشاء الله به لطف و رحمت خداوند کتابی برای بعضی از ضعفای دوستان می نویسم که از دام شما ناصبان واقعی ائمه نجات یابند و لا حول و لا قوه الا بالله

آقای سما شما برای دومین بار پیامهایی را که از آن می ترسید را حذف می کنید و دوباره می بینم ما بین پیام های حقیر مهمترینشان را حذف کردید و آن پیامی بود که مربوط به این بود که حضرت ابراهیم با اینکه پدر جسدانیشان آزر بود طبق آیات قرآن و روایات ولی پدر هورقلیاوی و حقیقی ایشان حضرت تارخ است همینطور است که شیعیان کامل جزو فرزندان حقیقی ائمه حساب می شوند بدون هیچ تاویلی ، و همینطور است که شیعیان کامل از اهل بیتند و همینطور امام زمان هستند و همینطور از آل محمد هستند بدون تاویل بلکه واقعا از خود آل محمدند و همینطور طبق حدیث به مانند پیغمبر نذیر به قران انند و خود حضرت صادق آن شیعیانی را که مقام امامت می رسند را به پیغمبر قیاس کردند و فرمودند مانند پیغمبر نذیر هستند پس باید در میان انها ناطق و صامت باشد چنانچه ما بین انبیاء ناطق و صامت بود و این صریح جمله شیخ مرحوم در در رساله صالحیه و صریح سخن مرحوم اول در ارشاد است که برای همه انبیا ناطق و صامت معتقد بودند و لکل زمان ناطق و صامت آری این است حجت واضح خدا و لله حجه البالغه

امین

برای سومین بار هم پیام بنده را حذف کردید . آری بدعت گذار آن کس است که با وجود اعلم می گوید غیر اعلم می تواند دعوت بسوی خود کند ولی ائمه برعکس او می گویند مَنْ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ وَ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ ضَال‏ پس کسی به مساله پیروی از اعلم ظاهری یا ناطق معتقد نباشد در حقیقت بدعت گذار و گمراه است مثل آقای همدانی ، همینطور مرحوم اول اع در ارشاد اسن مساله را برای همه پیامبران می دانند برعکس قول آقای سمای بدعت گذار زیرا فرمودند: بايد حكماً حاكم يك نفر باشد كه در فرمان آن با آن نزاع‌كنندهٔ نباشد و همه مردم رو به يك نفر كنند تا رفع نزاع شود بلكه اگر حاكمان بسيار ميبودند هراينه نزاع و فساد بيشتر ميشد زيرا كه هر قومي خود را بيكي از آنها وابسته ميكردند و با هم بناي قتال ميگذاردند و اگر آن حاكمان هر يك صاحب همه صفات نيكو باشند بطوري كه شنيدي ولي يكي سخنگو و فرمان‌روا و باقي ديگر ساكت " و در ادامه فرمودند"چون اين مقدمه را كه اصل همه سخنها و علمهاست دانستي پس بدانكه اين پادشاهان را باصطلاح پيغمبران ناميده‌اند"

أبو مهدی

سلام علیکم برادران عزیز قرار شد که آقای "امین" کتابشان را تحویل بدهند بعد بحث شود. من هنوز تعریف کامل یعنی جامع و مانعی از "وحدت ناطق" یا ناطق واحد دستگیرم نشده. شما فرمودید: "چیزی که خیلی مشخص است این است که شما فکر می کنید ناطق واحد تضادی با تعدد علما و تقلید از غیر اعلم دارد در حالی که اصلا این دو با هم مخالفت ندارند و مرحوم محمد خان اع بارها فرمودند که هم تقلید از غیر اعلم را قبول دارند و هم تعدد علما را قبول دارند ولی مثل اینکه شما می خواهید با فریبکاری طوری نشان بدهید کا ما منکر تعدد علما و تقلید از غیر اعلم هستیم که الحمد لله با تاکیداتی که مشایخمان داشتند این حیله شما اثری بر طالب حق نمی گذارد" بردار عزیز! شما قرار شد ادله را بیان کنید فرمودید که "الحمد لله با تاکیداتی که مشایخمان داشتند این حیله شما اثری بر طالب حق نمی گذارد" - ما هنوز عبارات مشایختان را به صورت یکجا و منسجم ندیده ایم. این بنده حقیر کمترین می گویم که اگر صلاح می دانید جدال را تا وقت اتمام کتاب متوقف کنید. کتاب که آماده شد بر روی وب قرار دهید تا اگر بحثی هست کامل و منقح پیاده شود. من در آزارم که

امین

سلام آقای ابومهدی چشم برادر محترم ان شاء الله که تا نشان دادن کتاب پیامی اضافه نمی کنم مگر اینکه سوالی شود اما مدتی نوشتن کتاب طول می کشد و البته در آن کتاب هم تعریف درست و کاملی از ناطق واحد از خود مرحوم محمد خان اع می آورم که در این زمینه شبهه ای باقی نماند .