نامه های پند آمیز شما

بسم الله المتعال

قدرت اندیشه در 4 داستان کوتاه

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روزاتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نکشد. مردم با سطل روی سر الاغ هر بار خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند وزیر پایش میریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
نکته:
مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

--------------------------------------------------------------------------------
اول: اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
دوم: اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.*
----------------------------------------------------------------------------
 قدرت اندیشه
پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر".

طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".
------------------------------------------------------------------------------
نکته:
در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهیم یافت و یا راهی‌ خواهیم ساخت
قبل از انجام هر کار راهکارهای متفاوت را بررسی کنیم

----------------------------------------------------------------------------
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضربیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
----------------------------------------------------------------------------------
نکته:
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر دیدگاه و یا نگرش ما ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
4. در بیشتر موارد راه حل ساده تری نیز وجود دارد*
-------------------------------------------------------------------------------------
در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد : شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید. او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند: پایش ( مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایکس. بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند. نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیرمتخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد از خط تولید دور کند!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

نکته:
معمولا در بسیاری از موارد راههای ساده تری نیز برای حل هر مسئله و یا مشکلی وجود دارد. همیشه به دنبال ساده ترین راه حلها باشید

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از  بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای  کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت  کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از  صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.

مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست  یافت. خود را به خانه‌ای درافگند. زنی  آنجا کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار  

حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز  در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه  خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی  نیافت، از بام به کوچه‌ای فروجست که در  آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر  بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار  خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود  آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر  مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.

مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با  یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش  افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش  کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع  متعاقبان پیوست!.

 

مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را  به خانۀ قاضی افگند که «دخیلم» (پناهم  ده)؛ مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه  خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ  رسوایی را در جانبداری از او یافت: و چون  از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را درون خواند. نخست از یهودی پرسید. گفت: این مسلمان یک  چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب میکنم.  قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه  بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز  نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند!  و چون یهودی سود خود را در انصراف از  شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش  کرد!. جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این  مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد،  هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام.  قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش  حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.  حکم عادلانه این است که پدر او را زیر  همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی،  چنان که یک نیمهء جانش را بستانی!. و  جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود،   به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌مورد  محکوم کرد!. چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت  بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی  جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.  حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش  (عقد ازدواج) این مرد کرد تا کودکِ از دست  رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش!.  مردک فغان برآورد و با قاضی جدال  می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به  جانب در دوید. قاضی آواز داد :هی! بایست که اکنون نوبت  توست!. صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد  کرد: مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر، من از کره‌گی دُم نداشت

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 پاسخ ما : سلام البته این داستان وضرب المثل قدیمی بود وحالا اگر کسی گفت خر ما ازکره گی دم نداشت باو بگو یک دم مصنوعی برایش تهیه کن همانگونه که کچل ها کلاه گیس یاکلاه موئی برسر می گذارند

-------------------------------------------------------------------------------------------------

بابا سلام.با هم حرف بزنیم؟ 

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 
8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 
10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

 16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

 21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

 40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

 45 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو ندونستم ......   خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......

هر جوری میخوای جمله رو تموم کن

10ساله بودم پدر زد توی گوشم ساکت بودم وهیچ عکس العملی نداشتم

20 ساله بودم پدر زد توی گوشم ساکت بودم وهیچ عکس العملی نداشتم

30 ساله بودم پدر زد توی گوشم اشکم جاری شد پرسید چراگریه می کنی گفتم اون وقتهائی که تو گوشم می زدی دستهایت لرزه نداشت .

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

>دقــت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست > >دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما >هیچ وقت به کارت نمیان > >دقــــــــــــــــت کردین: >یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. >اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، >دیگری هم باطل >کردن اش > > >تـــا حـــالا دقــــت کـــردیــــن !؟ >شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه , >بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره , >بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره . . . . . . > >دقت کردین تو فیلمای خارجی پلیس شش تیغ کرده و مرتبه و کلت دستشه و مجرم >ریشو نامرتبه و کلاشینکف دستشه اما تو فیلمای ایرانی این موضوع کاملا >برعکسه ... > > >دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تمام شد تازه جواب های خوب به ذهنتون میرسه > > >دقت کردین هر معلمی که میومد میگفت شما بدترین کلاسی بودین که تاحالا داشتم؟ > >تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ >ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !! > >دقت کردین بزرگترین دروغ پشت تلفن چیه .......سلام رسوندن بچه ها..... > >دقت کردین یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه کـه بخوای برای یکی دیگه >توضیح بدی دقیقاً چــه مــــــــرگـته؟؟!! > >دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟ > >دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون > >تا حالا دقت کردین وقتى سر سفره نشستى به یارو میگى نمک بده اول واسه >خودش میریزه بعد میده به تو..!!! > >دقت کردین؟ وقتی موبایلت زنگ میخوره همه گوشاشون تیز تیز میشه ; وقتی >تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو میزنن به کر بودن > >

اصطلاح 120 سال زنده باشی از کجا آمده؟

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم ۱۲۰ سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم ۱۵۰ یا ۱۰۰ سال یا …

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند ( می دانید که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می شوند حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر ۱۲۰ سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند ۱۲۰ سال زنده باشی/

----------------------------------------------------------------------------------

دکتر علی شریعتی
 
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟


قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم


                      بسم الله الرحمن الرحیم

                             اصلاحیه

قرآن ! ما شرمنده توایم اگر از تو آواز مرگی ساخته ایم که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! ما شرمنده توایم اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده یم .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا نقش بر فرش کرده ، ‌یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطعه ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! ما شرمنده توایم اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” الله لاه لاه لاه لاه …! ” گویی مسابقه نفس است …


قرآن !‌ ما شرمنده توایم اگر به یک فستیوال
(جشنی بزرگ توام با موسیقی) مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، توآنانرا ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . افسوس که تو صامتی وناطق وحاکم واقعی بتو غائب

قرآن ما شرمنده توایم که پشت بمعنای توکرده ایم وگروهی از تو جز الفاظی نوشتنی وصوتی نمی دانیم وگروهی جز قیل وقال وتفسیرهای جاهلانه راهی نمی بریم وگروهی ترامحدود درهمین کتاب مبهم می بینیم وعترت را از توجدا کرده ایم وگروهی وگروهی .....

قرآن ازتو شرمنده ایم که اگر برخی ازمردم برای پنهان کردن چهره زشت خود تراهمچو ماسکی مانند خوارج نهروان برچهره زده اند تا خلق را فریب دهند 

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو و برای کسی که ترا آورده وخاندان پاک او که ترا تفسیر می کنند وحقیقت تواند . آنان که قبل از اینکه ترا بخوانند ناطقین ومفسرین واقعی را می شناسند وچون ترا می خوانند ومراد خدا رااز تو می فهمند  چنان حظ می کنند،‌ که گویی قرآن همین الان نازل شده است. آنچه ما با قرآن و شاخص های قرآن  کرده ایم تمام اسلام است که آنرا به صلیب جهالت کشیدیم.یا بگو اسلام را در زیرپای اسبهای شهواتمان در کربلای فطرتمان لگد مال کرده ایم وعلی الاسلام بعد ذلک السلام

 

روز ۱۵ مه سال ۱۹۷۷ بود که علی شریعتی داوطلبانه کشورش را ترک کرد. هنوز جوان بود اما کشورش برای او غیرقابل تحمل شده بود. تقدیر بر آن بود که شریعتی یک ماه بعد در روز ۱۹ ژوئن در لندن و در شرایطی پرابهام از دنیا برود. حدود پانزده سال پیش از آن، همین مردِ هجرت کرده - که سرنوشت‌اش هنوز هم مبهم است- در سمینار مطالعات عالی علوم اجتماعی من شرکت کرده بود.

همچنان افسوس می‌خورم که چرا درکش نکردم و بیشتر با او تبادل نظر نکردم. او نه تنها رسم هجرت بلکه رسم غربت یا «کناره‌گیری» را نیز به جا می‌آورد. در ایران بر خیل گسترده‌ای از مخاطبان تاثیرگذار بود، اما در پاریس خود را زیر ظاهری ساده منزوی کرده بود. به ندرت در مسئله‌ای وارد می‌شد. وجهه‌ای که در میان جوانان هم‌وطنش داشت، در محافل ما و در جلسات و کنش‌های ما مخفی بود. برخلاف سن و سالش، نوعی خِرد و شور در او مشهود بود. اما بیش از آن خویشتنداری‌اش مرا تحت تاثیر قرار می‌داد، چیزی که مطمئنا برآمده از اصل «تقیه» در شیعه بود.

 

 در سال‌های پایانی دهه پنجاه یا اوایل دهه شصت میلادی - وقتی که جنگ الجزایر به اوج هولناک خود رسید- او به تپه سنت‌ژنویو [منطقه‌ای که سوربن در آن واقع است] رفت و آمد داشت. طبقه روشنفکر فرانسه به طور جمعی تصمیم به تجدیدقوا گرفته بود. دو کتاب فانون که مقدمه‌شان را سار‌تر نوشته بود، برای ما به اندازه مانیفست‌های سیاسی همچون یک اتفاق روشنفکری بودند. خیلی خوشبینانه بود اگر فکر می‌کردیم که اروپا به صرف ترقی‌طلبی‌اش می‌تواند غرور و خودمحوری‌ را کنار بگذارد. در آن زمان اگر از «فرهنگ» سخن می‌گفتید احساس می‌شد که این کلمه حقیر دوباره دارد جان می‌گیرد. اما اسلام آفریقایی- آسیایی برای شورش علیه بی‌عدالتی‌ها منتظر کلمات نماند. شریعتی نیز به اسلام و در وهله اول شیعه باور داشت و در همین راه حرکت کرد. با این حال او به مواضع لائیک‌ها هم گوش می‌سپرد و لویی ماسینیون و ژرژ گورویچ می‌خواند. ماسینیون بر پایه تقلید از حلاج سفری معنوی انجام داده و گورویچِ جامعه‌شناس نیز در نقطه تلاقی دورکیم و فیخته، نظامی انتقادی را تکمیل کرده بود. به اگزیستانسیالیسم سار‌تر اشاره کردم که به رغم گسترش ساختارگرایی، سلطه آن هنوز در جنوب رود سن غالب بود. اطمینان دارم که این جوان آسیایی به تعهد شورانگیز سار‌تر و نقشی که او در تمامی مبارزات آزادی‌خواهانه‌اش در الجزایر، ویتنام و غیره ایفا کرد به شدت توجه نشان می‌داد.

مسائل ایران چندان متفاوت از مشکلات مردم عرب نبود و چیزهایی باید در این کشور تغییر می‌کرد. تردیدهای ویرانگری بین سنت بازگشت به گذشته و روشنگریِ وابسته به غرب‌گرایی وجود داشت. اینجا و آنجا‌‌ همان درگیری بین حفظ شرایط و تغییر در میان بود. اما چه کسی باید تغییر را هدایت می‌کرد؟ آیا سوسیالیسمی باید شکل می‌گرفت که به دنیای بین‌المللی گرایش داشته باشد؟ یا شاید هم فرم‌های سیاسی و خاص‌تری به میدان می‌آمدند؟ فرضیه‌های یکسانی از سوی هر دو طرف پیشنهاد شدند و می‌شد صادق هدایت را پیشرو نوعی ادبیات آشفتگی در نظر گرفت که خیلی زود در بیروت، قاهره، بغداد و... هم طنین‌انداز ‌شد. ایمان در مردم عقب‌گرد نکرده بود و آنچنان نبود که از خودآگاه روشنفکران بیرون رفته یا رنگ‌ باخته‌ باشد، اما مدرنیته آن را داخل پرانتز قرار داده بود. جمال عبدالناصر نماز می‌خواند و به مسجد احترام می‌گذاشت اما بدون آن‌ها حکومت می‌کرد. او تلاش می‌کرد سوسیالیسمی سکولار بسازد و فرهنگ عرب را نه با بازگشت به الهیات بلکه با نوعی قلمه زدن بین‌المللی تجدید کند. در ایران اما شیعیسم توسط رژیم شاه نابود نشد و ظرفیت‌های بسیج اجتماعی‌اش بر همه عوامل جمعی دیگر برتری داشت. شریعتی به یک انقلاب اسلامی فکر می‌کرد. او خودش را به عنوان یک روشنفکر روشنگر در نظر می‌گرفت و نه به عنوان فردی که اخلاقا هجرت کرده است. او در مدرنیته تراوشی از غرب نمی‌دید بلکه آن را مرحله‌ای ضروری برای هر فرهنگی می‌دانست. او قصد داشت نجات یابد و مردمان‌اش را از وضعیت دشوار و خطرناک آینده‌ای بی‌ریشه و بدون گذشته معتبر نجات دهد؛ یعنی‌‌ همان وضعیت دشواری که مردمان کشورش همانند سایر مردم دنیا در برابر آن از پای در می‌آمدند.

اصطلاح 120 سال زنده باشی از کجا آمده؟

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم ۱۲۰ سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم ۱۵۰ یا ۱۰۰ سال یا …

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند ( می دانید که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می شوند حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر ۱۲۰ سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند ۱۲۰ سال زنده باشی/

 

تذکره و تبصره

تجویز صوفیه تعشق بازی با امردان


«گذشت در جمله ی مذمتهای صوفیان تعشق شان با امردان گلرخان و فتح باب این نوع فسق و عصیان از برای فساق و لوطیان و ذکر مستندشان از حدیث مروی از طریق سنیان از عایشه و ابن عباس از اشرف عالمیان علیه و آله افضل الصلاه الرحمن و بیان وضع و جعل و کذب آن به تصریح جمعی از اعلام و اعیان سنیان که حضرت فرمود: من عشق فعف فکتم فمات مات شهیدا. یعنی: "هر که عاشق شود، پس عفت ورزد و اظهار نکند تا بمیرد، شهید می میرد."

و گذشت که فاضل نووی از بی قیدی اطلاق نموده، و شرط عفت و کتمان نفرموده.

و فاضل حکیم ملاصدرای فسوی شیرازی تقلید نووی نموده بلکه نغمه در طنبور را فرزده و تجویز تحسین معانقه و ملامسه و تقبیل و دخول و لواط به معشوق فرموده ردا علی الشرع الشریف، از برای این فعل خبیث سخیف فوائد عظیمه ی حکمیه، و غایات فخیمه ی عقلیه بر آن مترتب ساخته.

پس در اواخر مجلد رابع اسفارش (1) چنین گفته و بافته:


«فصل فی ذکر عشق الظرفاء و الفتیان للاوجه الحسان...»

 

ترجمه ی فرازهایی از متن اسفار به قلم آقا محمدعلی اینگونه است:

 

 

«... این فصلی است در بیان عشق جوانان یا مردان گلرخان: بدان که اختلاف کرده اند در این عشق در ماهیت آن و این که خوب است یا بد و ممدوح است یا مذموم... طایفه ای آن را مرض نفسانی دانسته اند، و جماعتی آن را جنون الهی گفته اند.... پس البته آن از جمله امور مقرره الهیه است که مترتب می شود بر آن مصالح و فواید حکمیه، پس ناچار خوب و محمود خواهد بود... ما نمی یابیم کسی را که قلب لطیفی و طبع رقیق و ذهنی دقیق و نفسی رحیم داشته باشد، خالی از این محبت و عشق در اوقات عمرش باشد، لکن می یابیم نفوس قاسیه و قلوب جافیه و طبعهای بدخلق را از اکراد و اعراب و ترکان و فرنگیان خالی از این نوع محبت و عشق و غیر این نیستند که اکثر مردم اکتفا کرده اند به محبت و عشق مردان به زنان و زنان به مردان ... و اما غایت و فائده مترتبه بر این عشق موجود در ظرفاء و عقلاء و حکماء پس آن لطافت طبع و ریاضتی است که مترتب می شود بر آن منافع بی کران از تأدیب پسران، و تربیت امردان، و تهذیب اخلاق و اطوارشان ... زیرا که کودکان بعد از استغناء از ترتیب و تعلیم پدران و مادران هنوز محتاجند به تربیت و تعلیم استادان و معلمان ... پس از این جهت عنایت و لطف پروردگار خلق کرده است در نفوس کبار عشق و محبت امردان به سوی تأدیب و تکمیل نفوس ناقصه کودکان و رسانیدن ایشان به غایات مقصوده در خلقتشان، و اگر این نمی بود البته حق تعالی خلق نمی فرمود این عشق را در ظرفاء و علماء، پس ناچار در خلقت و جبلت این عشق در نفوس لطیفه نرم و دلها غیرسخت و سنگین فایده عظیمه و حکمت فخیمه و منفعت راجحه و غایت صحیحه هست ... و به این سبب امر می کرده اند مشایخ و بزرگان مریدان خود را در اول امر به عشق و عشقبازی... .»

 

 

حرف های ما و شما:

 

* لابد شنیدید که میگن:

«و علی الاسلام و السلام»


 * بچه بازی عرفانی هم عالمی داره. خدا لعنت کنه شیطان را. وقتی عرفا عصیان شیطان را یکتاپرستی می دانند، امردبازی را هم باید لطف و عنایت پروردگار بدانند.


ما که سر درنیاوردیم چی شد!! خدا و دین و تربیت نفوس و عشقبازی با نوجوانان زیباروی!! چه آش شله قلمکاری می شه...!!!


همجنس بازا نمی دونن کارشون چقدر توپه. اگر یه خرده عرفان خونده بودن و چهارتا اصطلاح بلغور می کردن اونوقت مورد احترام خاص و عام بودن و کسی نمی تونست بی وضو اسمشونو بیاره.


به حق حرفای نشنیده. عجب دنیای شیر تو شیری شده.


خوشا به حال آنان که به تربیت والدینشان بسنده کرده و حاضر به سیر کمالات معنوی در نزد کبار ظرفاء و عرفاء نشدند.


بابا هر کی هر غلطی دلش خواسته کرده، چرا کثافت کاریاتونو به گردن خدا میندازید؟!!


چه عرفای نادانی که نمی دانند عشقبازی با کودکان خوش صورت از وساوس شیطانی است نه از عنایات ربانی.


ما که فیوزمون پرید. شما چی؟!!


پس آنچه در خانقاه ها و پستوی عرفا اتفاق می افتد یک مبنای صد درصد علمی شیطانی دارد که مبتنی بر هواهای نفسانی و مخالفت آشکار با ادیان الهی و دشمنی با خداوند حکیم است!!

(1) اسفار (چاپ جدید) ج 3، ص 171

 

 

متن عربی و ترجمه فارسی خطبه غدیر

 

بِسْمِ اللّهِ الرَّ

/ 0 نظر / 7 بازدید