تیر شهاب - رد بابیه

در بیان علت تصنیف کتاب و تقسیم آن بر مقدمه و چند فصل :


مقدمه - در بیان اینکه بنای این عالم بر حکمت است

 
در اینکه طبایع خلق بر حسب حکمت خداوند مختلف است و با اختلاف طبایع محتاج حکم هستند

 
در اینکه در هر عصری بقدر ضرورت باید انبیا و اولیا و حکما و علما باشند

 
در تطبیق حالات شرایع از زمان حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام با تکون و رشد انسان

 
در اینکه شرع مقدس اسلام بمنزله روح است در تن طفل عالم و دیگر تا وقت مردن عالم تغییر نمیکند و باقی میماند


در اینکه در این زمان که زمان مهدی آل‌محمد علیهم السلام است عالم بسن مراهقه رسیده

 
در اینکه ائمه اطهار علیهم السلام بتدریج عالم را در نزد معلمی اعلم گذاردند

 
در اینکه چون ظاهر شعور کامل شد در مائه سیزدهم هجری خداوند شیخ جلیل اوحد اعلی الله مقامه را برانگیخت


 در اینکه آن بزرگوار علوم را باجمال بیان فرمود و سید نبیل (اع‌) آن اجمال را بقدر مصلحت تفصیل فرمود

 
در اینکه اظهار علم باطن باطن مخصوص امام عصر است عجل الله فرجه

 
  در ذکر تعلیقه سید جلیل اعلی الله مقامه راجع بسیر مردم در قرای ظاهره


 در ابطال امر باب مرتاب بطور اجمال


فصل - در اینکه اقدام این مدعی بساختن کتابی بسبک و سیاق قرآن اول دلیل

 بر بطلان رأی و سخافت عقل اوست

 
فصل - در اینکه اغلاط کتاب او و ادعای اعجازش از جمله ادله بر بی‌ایمانی اوست


فصل - در اینکه از جمله ادله بر بطلان ادعای او خالی بودنش از علم است

 
فصل - در اینکه ادعای نزول وحی و کتاب بر او بعد از انقطاع وحی و نزول قرآن و ختم شرایع باسلام از جمله ادله بر بطلان اوست


فصل - در اینکه خواندن او مردم را بجهاد از جمله ادله واضحه بر بطلان امر اوست


فصل - در ذکر بعضی از ادعاهای نامربوط او و رد بر آنها

 
فصل - در ذکر بعضی از خلاف ضرورت اسلام و شیعه و خلاف سیرت ایشان و بدعتهائی که مرتکب شده است بطور اختصار

 
 فصل - در مجملی از معرفت نقبا و نجبا بطور عوام‌فهم

 
 فصل - در شطری از صفات نجبا و نقبا


فصل - در اینکه حکمت و مصلحت این ایام اقتضا ندارد نجبا یا نقبا خود را بمردم بشناسانند و کسی تا در رتبه ایشان نباشد نمیتواند ایشان را بشناسد

 
فصل - در ذکر فرق مابین سحر و معجز


---------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 

                     بسم الله الرحمن الرحیم


ستایش خداوندی را سزاست که پروردگار عالمیانست و درود پیغمبری را رواست که مهتر جهانیان است و آل اطهارش را که سادات کایناتند و اولیاء اخیارش را که قادات بریاتند و لعنت بی‌شمار باد بر دشمنان انبیا و مرسلین و اوصیاء مقربین و اولیاء منتجبین0

و بعد این رساله‌ایست مختصر که برشته تحریر درآورده است بنده اثیم کریم بن ابرهیم بزبان فارسی بر حسب فرمایش جناب لب الالباب و سلالة الانجاب علام فهام ذو العز و الاحترام الجلیل العظیم الشریف مولانا آقا محمد شریف کرمانی اناری سلمه الله و ابقاه و من کل مکروه وقاه و سبب آن شد که چون حقیر فقیر رساله نوشته بودم بزبان عربی در ابطال دعوای میرزا علی ‌محمد نام شیرازی که خود را باب نامیده و فی الحقیقه خسران‌ مآب است و آنرا بازهاق‌الباطل نامیده بودم و عوام عجم از فهم آن عاجز بودند و بآن سبب شبهه باب خسران مآب در  دلهای آن عوام کالانعام باقی مانده بود لهذا ایشان فرمایش فرمودند که اگر رساله تألیف میشد بزبان فارسی و بطوری که این باقی شبهه که در دل عوام مانده است برطرف شود بد نبود من هم امتثالا لامره العالی مبادرت کردم و فی الفور این رساله را شروع کردم و آنرا تیرشهاب در راندن باب نامیدم و امیدم از خداوند عالم چنان است که توفیق بر اتمام آن عطا فرماید و قرار دادم این رساله را بر مقدمه و چند فصل :

مقدمه : بدانکه چون عالم خبیر و دانای بصیر در این عالم نظر کند خواهد دانست که بنای این عالم بر حکمت است و چنان حکمتی صانع عالم در وضع این عالم بکار برده است که عقول حکما بکنه آن نمی‌تواند رسید و اوهام علما حقیقت آنرا نمیتواند فهمید و علانیه می‌بیند که چنان حکمتی بکار برده شده است که اگر جمیع حکماء عالم جمع شوند و تا روزگار هست در آن تفکر کنند نمی‌توانند نکته در آن بگیرند و بر بهترین اقسام حکمت وضع شده است که نمیتوان ذره از آنرا اندکی پیش‌تر یا پس‌تر قرار داد و اگر احیانا چیزی پیدا شود که حکیم از درک حکمت آن عاجز باشد دلیل نهایت حکمت صانع است نه دلیل لغوکاری و عبث‌کاری آن نعوذ بالله چنانکه اگر ساعتی فرنگی فی المثل به‌بینی که در نهایت استقامت کار میکند  و بهیچ وجه خللی و عیبی در آن نیست و غالب چرخها و پیچهای آنرا بفهمی که چه مصرف دارد و اتفاقا در آن پیچی باشد یا چرخی باشد که فایده وضع آنرا در آن ساعت نفهمی هرگز حمل نخواهی کرد بر آن که وضع آن چرخ در این ساعت عجیب غریب بی‌فایده است پس هر گاه در این ساعت بزرگ تدبر کردی و دیدی که چرخهای آن در گشت است و ساعت‌شمار آفتاب و ماهش در حرکت است و این همه آثار غریب و عجیب از آنها بظهور میرسد بطوری که عقلها در درکش حیران است و حکمت بسیاری از اجزای آنرا یافتی الحال اگر درک بعضی چیزهای آن نکنی باعث آن نمیشود که بگوئی آن لغو است نعوذ بالله وآنگهی که میدانی که وقتی که تولد کردی هیچ از حکمت عالم را نمیدانستی و کم‌کم بحکمت چیزی بعد از چیزی برخوردی و چه بسیار حکمت که هنوز برنخورده و میدانی که چه بسیار حکمتها که در عصر سابق مخفی بوده و در عصر بعد معین شده است بهر حال که در حکمت خلقت عالم شبهه از برای عاقلی نیست و چون نظر کنی می‌یابی که انسان مدنی الطبع خلقت شده است یعنی بطوری خلقت شده است که بایست با هم زیست کنند بخلاف سایر حیوانات که می‌توانند هر یک تنها زیست کنند اما بنی‌آدم نمی‌توانند تنها زیست کرد و باید با هم باشند  از این جهت باختلاف طبایع خلقت شده‌اند که طبع هر یک موافق کسبی و کاری باشد و باختلاف شأن و مقام خلقت شده‌اند و بعضی غنی و بعضی فقیر و بعضی قوی و بعضی ضعیف و بعضی صحیح و بعضی مریض و بعضی پیر و بعضی جوان و بعضی بزرگ و بعضی کوچک و بعضی عالی همت و بعضی دون همت و هکذا باقی صفات که باندک نظری پوشیده نخواهد ماند تا آنکه هر یک از ایشان بطور راحت بتوانند که مشغول کاری باشند و از آن کار خشنود باشند و دل بآن کار توانند بست و آنرا بانجام توانند رساند و بنای اجتماع ایشان مستحکم باشد و متفرق نشوند که بسبب آن هلاک شوند پس چون بحسب خلقت مدنی شدند و باین جهت مختلف الطبع شدند اسباب فساد مهیا شد و آن اختلاف طبایع و اهواء و آراء ایشان است پس در حکمت سد آن واجب شد و بجهت این حکم در خلقت لازم شد که جبر کسر این فساد را بکند و تعلیم جهل ایشان را بنماید زیرا که چنانکه غنی محتاج بفقیر است و فقیر محتاج بغنی و بزرگ محتاج بکوچک است و کوچک محتاج به بزرگ و هر چیزی ضدی در خلقت لازم دارد تا بمنتهای حاجات خود برسد هم‌چنین جهال خلق عالم ضرور دارند و سفیهان حکیمان ضرور دارند و اطفال پرستاران در کار دارند و رعایا حاکم لازم دارند تا بنای مدینه ایشان از هم نپاشد لهذا حکیم  علی الاطلاق در این حکمت عظیم که مدار کل بنی‌آدم بر آنست اخلال نمی‌فرماید وآنگهی که آن اخلال بجزئیات حکمت نفرموده پس چگونه میشود که اخلال باین امر عظیم نماید حاشا و کلا پس چنانکه در هر عصری همه اضداد را آفریده پس هیچ عصری نمیشود که جاهل آفریده باشد و عالم نیافریده باشد و کوچک آفریده باشد و بزرگ نیافریده باشد و سفیه آفریده باشد و حکیم نیافریده باشد و رعیت آفریده باشد و حاکم نیافریده باشد و علت این حکمت آنست که وجود هیچ چیز معین و معلوم نگردد و حسن و قبح و ضر و نفع و صلاح و فساد هیچ چیز معین و معلوم نشود مگر بوجود ضدش و قدر هیچ چیز معلوم نشود مگر بوجود ضد و شکر هیچ نعمت گذارده نشود مگر بوجود ضد و تعیین هیچ چیز نشود مگر بوجود ضد و آزمایش نشود هیچ چیز مگر بوجود ضد و بروز نکند حقیقت طاعت و معصیت مگر بوجود ضد و قرار و ثبات نگیرد چیزی مگر بوجود ضد و مرکب و موجود نشود چیزی مگر از اضداد پس حکمت اقتضا کرد که هر چیزی با ضد خلق شود پس چون سفیه آفریده لازم شد که حکیم آفریند و چون جاهل آفرید لازم شد که عالم آفریند و چون ضعیف آفرید لازم شد که قوی آفریند و چون کوچک آفرید لازم شد که بزرگ آفریند تا خلق ملتئم باشند و تألیف و اجتماع ایشان دوام  گیرد و مدنی بودن ایشان محقق گردد چرا که تألیف افراد انسان هم مثل تألیف اجزاء مرکب است چنانکه تا اضداد نباشند چیزی مرکب نشود و باقی و ثابت نماند هم‌چنین تا اضداد نباشند اجتماع ایشان صورت نبندد پس لامحاله در هر عصری لابد است که علما و حکما و اولیا و انبیا باشند و مردم را بسوی خدا خوانند و حق و باطل را آشکار سازند و جهال را تعلیم نمایند و چون خداوند حکیم است پس در هر عصری بقدر ضرورت باید اظهار علم و حکمت فرماید زیادش مفسد و لغو است و کمش منع لطف و خلاف جود و کرم است پس در هر عصری بقدر ضرورت باید انبیا و اولیا و حکما و علما باشند و عدد ایشان هم در هر عصری بقدر ضرورت در آن عصر باید باشد پس از این است که فرموده‌اند که زمین خالی از حجت نمیشود و اگر خالی از حجت بماند هراینه زمین فروخواهد رفت و خراب خواهد شد پس چون طفل از اول تکونش تا آخر موتش حالات دارد که اول نطفه است بعد علقه میشود بعد مضغه میشود بعد عظام دراوپیدا میشود بعد کسوت لحم میشود بعد روح در او دمیده میشود و جنین میگردد بعد تولد میشود بعد در حال رضاع است بعد از آن حال فطام است بعد از آن خرده خرده بحد مراهقه میرسد بعد مکلف میشود بعد بحد شباب میرسد بعد بحد چهل سالگی میرسد بعد بحد پیری و هرم میرسد بعد  می‌میرد بلکه این تفصیل که عرض شد در جمیع مخلوقات بالنسبه همین طور است هم‌چنین این دنیا هم از اول تکونش تا موتش حالات دارد پس در عهد حضرت آدم عالم بمنزله نطفه بود بجهت قلت هوش و فهم مردم و عدم تجربه‌ها و اکتسابها و کسبها و صنعتها و علوم و احوال پس بالنسبه آن حالت با حالات بعد بمنزله نطفه بود و شرع حضرت آدم بقدر استعداد اهل آن زمان بود و معارف و حکمی که بر ایشان نازل شده بود و تکلیفات آنها بقدر فهم و عقل و هوش اهل آن زمان بود و علم علما و حکمت حکما بقدر فهم آن زمان ظاهر میشد و از حکمت نبود که زیاده از قابلیت اهل آن زمان حکمت و علم و تکلیفات بروز کند تا آنکه ببرکت اسمهای اعظمی که در نزد حضرت آدم علیه السلام بود و بواسطه عمل کردن بآن تکلیفات که فرمایش شده بود حرارتی در مزاج عالم پیدا شد و ماده عالم نضجی گرفت تا در زمان حضرت نوح علیه السلام عالم بمنزله علقه شد و قابلیت عالم ترقی کرد و آن قدر تکلیف و علم و حکمت که آدم (ع‌) آورده بود کفایت اهل آن زمان را نمیکرد و آن تکلیفات مناسب مزاج اهل آن زمان نبود خداوند حکیم دانا حضرت نوح (ع‌) را برگزید و او را خلعت رسالت پوشانید و علم و حکمت و تکلیف بقدر صلاح آن زمان برای ایشان فرستاد و آن بزرگوار هم نشر آن علم  و تکلیف را فرمود تا آنکه به برکت آن اسمهای اعظمی که ایشان داشتند و بواسطه عمل کردن مردم بآن تکلیفات و علوم حرارتی در میان عالم زیاده از اول پیدا شد و ماده عالم نضجی گرفت و هر کس متکون میشد و از مادر متولد میشد صاحب شعورتر و صاحب فهم‌تر میبود بواسطه لطافت ماده عالم که از پیشتر لطیف‌تر شده بود و هم‌چنین بود تا نوع عالم لطیف‌تر شد و نوع مردم صاحب فهم‌تر و صاحب شعورتر و صاحب قوه‌تر شدند و دیگر آن علم سابق و تکلیف و حکمت سابق کفایت ایشان نمیکرد خداوند عالم در میان ایشان برگزید حضرت ابرهیم را علیه السلام و بآن بزرگوار شرعی و علمی و حکمتی مناسب آن زمان عطا فرمود و در زمان شریف ایشان عالم بمنزله مضغه بود و آن بزرگوار بواسطه نور اسماء اعظم و حرارت علم و حکمت و نفس شریفش عالم را پخته‌تر کرد بطوری که دیگر آن علم و حکمت کفایت امر ایشان را نکرد خداوند عالم حضرت موسی را علیه السلام برگزید و علم و حکمت و شریعت باو آموخت و او را برسالت معین کرد پس ایشان هم آن شریعت را نشر کردند و مردم علم و عمل آن بزرگوار را تعلیم گرفتند و عمل بآن کردند و در زمان آن بزرگوار عالم بمنزله عظام بود و به برکت اسمهای اعظم که آن بزرگوار داشت و به برکت عمل کردن بآن شریعت ماده عالم  نضجی تازه گرفت و پخته‌تر شد و لطیف‌تر گردید و اشاره بحکمت این مطلب آنست که انسان اشرف مخلوقات است و بالاتر و سایر مخلوقات از شعاع و نور او خلقت شده‌اند همین که انسان پخته‌تر شد همه عالم که از نور اوست پخته‌تر میشود و همین که مردم معصیت کنند اوضاع آسمان و زمین دگرگون شود و همین که طاعت کنند اوضاع آسمان و زمین نیکو شود و برکات آن زیاده شود بهر حال چون در زمان موسی (ع‌) مردم عمل بشرع او کردند و نفوس ایشان قوت گرفت و پخته‌تر شد عالم پخته‌تر شد و هر کس متکون شد لطیف‌تر شد و قوی‌تر و داناتر پس احتیاج بعلم بیشتر شد و حکمت دیگر در کار شد و حکمت اول کفایت امر ایشان را نکرد محتاج بحکمت زیاده شدند خداوند عالم حضرت عیسی را (ع‌) برانگیخت و شرعی و علمی باو عطا فرمود و در زمان آن بزرگوار عالم بمنزله روئیدن گوشت در بدن طفل بود و اندام عالم درست شد و صورت ظاهر آن کامل شد و چون بشرع او عمل کردند ظاهر و باطن اندام عالم درست شد و قابل دمیدن روح شد در زمان خاتم النبیین صلی الله علیه و آله روح در تن عالم دمیده شد و تا مردن این طفل که عالم باشد احکام حیوة باقی است و باید زنده باشد مثل حالت نطفه نیست که برود و حالت علقه آید و حالت علقه برود و حالت مضغه آید  و حالت مضغه برود و حالت عظام آید و حالت عظام برود و حالت روئیدن گوشت آید بلکه حالت روح باقی است تا وقت مردن از این جهت شریعت همه پیغمبران باید نسخ شود و شد مگر شریعت خاتم النبیین صلی الله علیه و آله که تا وقت مردن عالم که نفخه صور باشد عالم زنده است پس این است که این شرع نسخ نمیشود و پیغمبری بعد از ایشان نمی‌آید و حلال او حلال است تا روز قیامت و حرام او حرام است تا روز قیامت و تغییر نخواهد کرد مگر بعضی جزئیات که از شرع او در زمان او نسخ شد و آیه قرآن نازل شد و حدیث صادر شد و اما بعد از او شرع او باقی است تا قیام قیامت بهر حال که شرع خاتم نسخ نمیشود و لکن در زمان آن بزرگوار عالم بمنزله طفل بود که در شکم مادر روح در تن او دمیده شده بود و روحش مستحکم شده بود و قابل باقی ماندن شده بود پس به برکت شرع آن بزرگوار و نور وجه او و حرارت وجود او و عمل کردن مؤمنین بشرع و دین او عالم روز بروز قوت گرفت و در زمان ولایت حضرت امیر علیه السلام عالم متولد شد و لکن رضیع و شیرخواره بود و شعورش بالنسبه همان قدر بود ولی به برکت شیر خوردن و تعلم کردن از پستان علوم آن بزرگوار خرده خرده عالم ترقی کرد تا در زمان حضرت امام حسن علیه السلام از شیر باز شد و خرده خرده  در زمان هر امامی از سالی بسالی منتقل شد تا در این زمان که زمان زمان مهدی آل‌محمد است علیهم السلام عالم بسن مراهقه رسیده است و قریب بتکلیف است و چنانکه وقتی که طفل اندکی شعور و تمیز در او پیدا شد خداوند عالم بمقتضی قدرت کامله خود باو ذهنی و فهمی عطا فرمود پدر او را بمکتب میبرد و اول محتاج بمعلمی است که شعورش قریب بشعور اطفال باشد و صبر بر طفولیت آنها بتواند و با آنها بمدارا سلوک نماید و همان قدر حروف هجائی بآنها تعلیم کند و ترکیب حروف را بیاموزد چون خط تعلیم گرفت و کتاب و قرآن خواند محتاج بمعلمی اعلم میشود و پدر او را بمعلم اعلم خواهد سپرد تا آنکه در پیش او عربیت را تعلیم بگیرد و قدری از رسوم ادبیه معروفه را که تعلیم گرفت محتاج بمعلمی اعلم خواهد شد پدر او را بفقیهی خواهد سپرد که باو رسم اخبار و علوم و

/ 1 نظر / 19 بازدید
...ی

با سلام خدمت شما. با تشکر از زحمات شما در انتشار فضائل محمد و آل محمد و همچین مقامات بزرگان دین مشایخ عظام اعلی الله مقامه... آنقدر فضائل و فرمایشات مشایخ گهربار و گرانقدر است که از دور نما هم انسان مشاهده کند نورانیت این فرمایشات را میفهمد بنده هم از فرمایشات ایشان فهمیدم که این وبلاگ وبلاگیست از دوستداران مکتب استبصار و اهل بیت عصمت و طهارت در پناه امام زمان باشید. ان شاءالله روزی رسد که مکتب شیخ در عالم منتشر شود.